Part 2
𝖯𝖾𝖽𝗍𝖺 Fiction Obsessionصدای تشویقها دیگه نمیومد.
سانتا وقتی چشمهاش رو باز کرد، اولین چیزی که فهمید این بود که دیگه صدای سالن رو نمیشنوه.
چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست.
ابروهاش درهم رفت.
قلبش تند میزد.
با نگرانی اطرافش رو نگاه کرد.
سانتا با کنجکاوی داد زد:
" پووین...؟! "
جوابی نیومد.
سانتا دوباره اسم دوستش رو صدا زد، اما این بار صدای خودش هم لرز داشت.
" پووین؟ "
هیچکس جوابی نمیداد.
ترسش کمکم جای گیجی رو گرفت.
سانتا سعی کرد خودش رو آروم کنه.
شاید چیزی شده بود.
شاید بقیه دنبالش بودن.
اما هرچی بیشتر به اطراف نگاه میکرد، کمتر چیزی براش آشنا بود.
نفسش رو با اضطراب بیرون داد.
دوباره گفت:
" اینجا کجاست...؟ "
صدای قدمهایی از بیرون شنید.
سانتا سریع سرش رو بالا اورد.
قلبش دوباره محکم کوبید.
دستگیرهی در تکون خورد.
در باز شد.
پسری وارد شد.
لباس مشکی پوشیده بود و حالت صورتش جدی بود.
سانتا چند لحظه فقط نگاش کرد.
بعد با احتیاط عقب عقب رفت.
" تو کی هستی؟ "
پسر جواب نداد.
فقط چند قدم جلوتر آمد.
سانتا با صدای بلندتری پرسید:
" منو کجا اوردین؟ "
پسر بالاخره وایساد.
چند ثانیه سکوت کرد.
بعد گفت:
" آروم باش. "
سانتا با عصبانیت نگاش کرد.
" چطور آروم باشم؟ من نمیدونم کجام! "
پسر چیزی نگفت و از اتاق بیرون رفت.
سانتا با ناباوری به در خیره موند.
دستهاش میلرزید.
اولین چیزی که به ذهنش رسید پوند بود.
برادرش.
با عجله گوشیش رو برداشت.
اما قبل از اینکه کاری بکنه، صدای باز شدن دوبارهی در باعث شد خشکش بزنه.
این بار پرث وارد شد.
سانتا برای چند ثانیه حتی نفس نکشید.
چهرهی پرث براش آشنا بود.
خیلی آشنا.
چند لحظه طول کشید تا ذهنش اسمش رو به خاطر بیاره.
پرث.
همون فنی که قبلاً در یکی از ایونتها دیده بود.
همون کسی که چند بار از دور توجهش رو جلب کرده بود.
اما اینجا...
تو این شرایط...
سانتا نمیتونست دلیل بودنش رو بفهمه.
سانتا با تته پته گفت:
" تو... "
صدای سانتا آروم و پر از تردید بود.
پرث وایساد.
نگاش روی سانتا ثابت موند.
دو سال انتظار. دو سال خیالپردازی.
و حالا بالاخره روبهروش وایساده بود.
اما برخلاف چیزی که تصور کرده بود، دیدن
ترس توی چشمهای سانتا باعث شد لبخندش محو بشه.
سانتا یک قدم عقب رفت.
" چرا من اینجام؟ "
پرث فکش رو منقبض کرد.
برای اولین بار، عصبانیتش کمی فروکش کرد.
پرث اروم گفت:
" سانتا... "
سانتا با شنیدن اسم خودش از دهن پرث، بیشتر ترسید.
" تو منو میشناسی؟ "
پرث چند لحظه سکوت کرد.
بعد آروم جواب داد:
" بیشتر از چیزی که فکر میکنی. "
سانتا نگاش کرد.
ترس هنوز توی چشمهاش بود.
اما کنار اون، یک حس عجیب هم شکل گرفته بود.
حسی بین کنجکاوی و ناباوری.
پرث چند قدم نزدیکتر شد.
سانتا سریع عقب رفت.
پرث همونجا وایساد.
برای چند ثانیه هیچکدوم حرفی نزدن.
بعد سانتا با صدای پایین پرسید:
" چرا منو آوردی اینجا؟ "
پرث نگاش رو پایین انداخت.
دستهاش رو مشت کرد.
این سؤال رو بارها توی ذهنش جواب داده بود.
اما حالا که سانتا واقعاً روبهروش بود، هیچ جوابی به اندازهی کافی ساده نبود.
" چون... "
مکث کرد.
بعد نگاهش رو بالا آورد. ادامه داد:
" چون دو ساله منتظرتم. "
سانتا با شنیدن این جمله، ماتش برد.
ادامه دارد...