Part 2

Part 2

𝐇𝐮𝐠𝐞𝐫

عَثیلامور روزها در کاخ می‌نشست و حرکت تک‌تک موجودات را زیر نظر می‌گرفت و از راه دور به آنان کمک می‌کرد؛ اما پس از گذشت چند روز او متوجه این حقیقت شد که با محدودیت‌هایی روبروست. پس به کوهستان رفت، از سنگ و آب و آتش، موجوداتی باشکوه و قدرتمند ساخت. موجوداتی که از هر جهت بی‌نقص بودند، سپس نیزه‌ای از طلای خالص ساخت تا با آن، لشکر تازه ساخته شده‌اش را هدایت کند. حالا او در کاخ می‌نشست و با حرکت دادن نیزه، نیروهایش را به هرجایی که مدنظر داشت، می‌فرستاد. اما متوجه شد که این لشکر کافی نیست. او دریافت که برای سازماندهی بهتر به افرادی نیاز دارد تا در امور جزئی و انتزاعی‌تر به او یاری بدهند. پس سنگ‌های درشتی را جمع‌آوری کرد و در ایوان قصر ایستاد.

«نظم، عدالت، جنگ‌آوری»

صدایش در آسمان می‌پیچید و در زمین لرزه می‌انداخت. او سنگ درشتی را به زمین کوبید. از برخورد سنگ با زمین ماسه‌ای، زنی با چشمان سرخ و پوستی بسیار تیره پدیدار شد.

«اسم تو رو لِعورا می‌ذارم».

سنگ دیگری برداشت و با صدایی رسا عناوین را اعلام کرد:

«کنجکاوی، تغییر، هرج و مرج، آشوب»

چرا که تعادل واقعی از جایی می‌آمد که نظم و آشوب کنار یکدیگر باشند؛ و سنگ درشت دیگری را به زمین کوبید. اینبار حاصل این برخورد، مردی عضلانی با پوستی روشن‌تر از لعورا بود.

«اسم تو رو لَغیث می‌ذارم».

و سپس به همین ترتیب ویژگی‌ها را نام می‌برد و سنگی به زمین می‌کوبید. آخرین سنگ، کوچک بود، چرا که عثیلامور فکر نمی‌کرد چنین موضوعی هم نیاز به خدا و نماینده‌ای داشته باشد.

«عشق، زیبایی، روشنایی»

و سپس سنگ را کوبید. برخلاف سایر خدایان که افرادی بالغ بودند، او دختری نوجوان شد.

«اسم تو رو لِحانا می‌ذارم».

خدایان تازه متولد شده با کنجکاوی به خالق خود خیره شده بودند. عثیلامور قدمی جلوتر آمد و از همان بالا با صدایی بلند، سخن گفت: «شماها نماینده‌ی احساسات و نیازهای موجودات زنده هستید. من شماها رو ساختم تا توی مدیریت جهان به من کمک کنید. هرکدوم وظایفی دارید و باید به خوبی انجامشون بدید. حالا به غلاح بیاید تا به خوبی به جهان تسلط داشته باشید».

خدایان بی‌ هیچ معطلی‌ای به آسمان پرواز کردند تا پشت سر عثیلامور، وارد کاخ شوند.

سال‌ها گذشت، همه چیز طبق روال پیش می‌رفت و همگی در نهایت همراهی و همکاری، در کنار هم به وظایفشان رسیدگی می‌کردند؛ اما این صلح چندان دوامی نداشت. چرا که هر روز که می‌گذشت، لحانا بزرگتر، زیباتر و دلفریب‌تر می‌شد و این خدای کوچک حتی قلب خالق را نیز تسخیر کرده بود. عطر او مست کننده، نگاهش فریبنده و خنده‌هایش کشنده بودند. ‌جنگی بزرگ بین خدایان راه افتاد، همگی خواهان او بودند و برای همسری با او، دست به هرکاری می‌زدند. این نزاع و کشمکش خشم خالق را برانگیخت. خدایان به احترام او، سه روز جنگ را کنار گذاشتند تا در نهایت او اعلام کند چه کسی شایستگی همسری لحانا را دارد.

به نظر می‌رسید این سخت‌ترین تصمیمی است که در طول زندگی چند صد ساله‌اش باید می‌گرفت. از کاخ بیرون رفت تا مادرش را در صحرا پیدا کند؛ چرا که حَثیرا عادت داشت در شنزار، زیر درخشش ستارگان، به حقیقت آنچه در جهان وجود دارد بیاندیشد و روزها مانند انسانی عادی، بین مردم زندگی کند.

طولی نکشید که او را پیدا کرد. چهارزانو روی زمین نشسته بود؛ باد در موهای بافته شده و حریر سفید پیراهنش می‌پیچید و ماسه‌های اطرافش را در هوا می‌پراکند.

«به کمکت نیاز دارم مامان» لحن عثیلامور سرشار از استیصال بود، چیزی که هرگز پیش از این تجربه‌اش نکرده بود. حثیرا به نرمی برگشت و با نگاهی نافذ او را تماشا کرد. عثیلامور جلو آمد و شن صدای پاهایش را در خود خفه کرد. به آرامی کنار مادرش نشست. نور ماه فضای بین‌‌شان را اثیری کرده بود، انگار آن لحظه ورای واقعیت نشسته بودند.

«از چی می‌ترسی؟»

«از اینکه انتخابم بینشون تنش رو بیشتر کنه. می‌خوام عادلانه تصمیم بگیرم ولی نمی‌دونم... من هم دوستش دارم و اگر چون زور بیشتری دارم، اون رو برای خودم بکنم، اعتمادشون رو نسبت بهم از دست می‌دن...»

حثیرا نفس عمیقی کشید و به آسمان خیره شد.

«می‌دونی که هر کاری بکنی عواقبی داره و باید باهاشون روبرو بشی. پس تصمیمی رو بگیر که فکر می‌کنی از همه درست‌تره».

عثیلامور در سکوت با خود اندیشید، چه چیزی عدالت را رعایت می‌کرد؟ چه کاری، درست‌ترین می‌بود؟ او تا آخرین لحظه درحال سبک و سنگین کردن تصمیمی بود که می‌خواست بگیرد.

روز موعود تمامی خدایان در تالار بزرگ کاخ جمع شدند، لحانا با شور و اشتیاق منتظر تصمیم خالق بود. او با خود می‌اندیشید که عثیلامور او را برای خود انتخاب می‌کند، به همین دلیل زیورآلات بیشتری از خود آویخته و حریر طلایی به تن کرده بود، او خود را ملکه‌ی آینده‌ی غلاح می‌پنداشت.

عثیلامور بر تخت پادشاهی‌اش تکیه زده بود و با چشمان زمردی رنگ اش تمامی خدایان را از نظر گذراند. سکوتی عذاب‌آور حکمفرما بود، تا اینکه خالق بادی به غبغب انداخت و با صدایی رسا تصمیم خودش را اعلام کرد:

«بعد از سه روز، من تصمیم خودم رو گرفتم، مناسب‌ترین همسر برای الهه‌ی عشق، لغیث، هست.»

حضار با تعجب و ناباوری با یکدیگر پچ پچ کردند. لغیث معترضانه جلو آمد.

«اما سرورم، من علاقه‌ای به بانو لحانا ندارم! عشق برای من بی‌معنیه، زیبایی و هارمونی تو دنیای من نمی‌گنجه و من از قید و بند ازدواج و تعهد فراریم! خواهش می‌کنم یه نفر دیگه رو انتخاب کنید!!»

عثیلامور اخم پررنگی کرد و مشتش رو به پایه‌ی صندلی کوبید: «جرأت می‌کنی تصمیمی رو که سه روز روی اون فکر کردم رو اشتباه تلقی کنی؟»

لغیث تعظیم نصفه و نیمه‌ای کرد و درحالی که به چشمان خالق خیره شده بود سعی کرد از تشنج حاضر بکاهد: «من هرگز چنین جسارتی نمی‌کنم ولی اعلیحضرت-»

«کافیه! صحبتی نباشه! بانو لحانا بین خدایان چنان آشوبی ایجاد کرد که تو به عنوان خدای هرج و مرج توان انجامش رو نداشتی. یقیناً تنها کسی مناسب همسری با او هستش تو هستی».

عشاق لحانا سرشار از خشم نگاه‌هایی بین عثیلامور و لغیث رد و بدل می‌کردند، عثیلامور سرش را به سوی آنان چرخاند: «تموم موجودات در مرگ باهم برابر هستن، و تمامی شما در نداشتن کسی که خواهانش هستید. این عادلانه‌ترین تصمیم ممکن هست».

لحانا بیشتر از آن نتوانست بغض در گلویش را حبس کند، همانجا در تالار زانو زد و اجازه داد اشک‌هایش همچون رودخانه‌هایی از چشمان طلایی‌ رنگش جاری شوند. عثیلامور لحظه‌ای نگاهش نرم شد، اما به سرعت آن را پشت نقابی از اقتدار مخفی کرد: «بجنبید و مقدمات لازم برای عروسی این دو خدا رو فراهم کنید».

مراسم عروسی با شکوه تمام برگزار شد اما هیچکس در آن جشن شاد نبود. عثیلامور برای آن‌ها طبقه‌ای در بالای کاخ ساخت تا از آن به بعد در آنجا زندگی کنند. اما فقط لحانا آنجا می‌ماند. لغیث شب‌ها هم نمی‌آمد و تا جایی که می‌توانست از همسرش فاصله می‌گرفت. لحانا تنها روش دلبری کردن را در زیبا کردن خود و عشوه‌گری می‌دید اما چنین روشی روی مردی که اصلاً او را تماشا نمی‌کرد جوابگو نبود. حالا که متاهل بود خدایان مانندگذشته او را مورد توجه قرار نمی‌دادند و بعضی از آن‌ها عمداً دوری می‌کردند. حتی عثیلامور رفتار جدی و رسمی‌تری با او داشت. برای الهه‌ای که با عشق و توجه پیوند خورده، این خود جهنم بود. هر روز تیره‌تر از روز قبل. شادابی و طراوت الهه‌ی جوان رو به زوال بود. سه ماه شرایط به همین شکل گذشت تا آنکه کاسه‌ی صبر لحانا لبریز شد، او خشمگین بود چرا که از آن دختر شاد و خوشبخت، هیچ نمانده و زندگی‌اش به دست کسی که بیش از همه دوستش داشت، تباه شده بود. او به توجه و محبت نیاز داشت پس موهایش را باز کرد، بالاپوش حریر را از تنش درآورد و دامنی از جنس مخمل سیاه پوشید. صورتش رو به زیباترین نحوی که می‌توانست آرایش کرد، زیورآلاتش را به خود آویخت و بین فانی‌ها رفت. مردم با دهانی باز، مبهوت اندام خوش‌تراش و برهنه‌ی او شدند. لحانا از دیده شدن، از جنگ مردها بر سر او و حسادت زنان لذت می‌برد. زحمت پنهان کردن پوزخندی که روی لب‌هایش شکل گرفته بود را به خود نمی‌داد. موقع راه رفتن به طور نامحسوس کمرش را تاب می‌داد و دستش را در موهای پرپشت و فر خورده‌اش می‌کشید. دور او هرج و مرجی برپا بود؛ زنان با شوهرانشان دعوا می‌کردند، مردها با یکدیگر رقابت می‌کردند بلکه برای لحظه‌ای توجه الهه‌ی زیبایی را به خود جلب کنند.

ناگهان یک نفر از داخل جمعیت سوت بلندی کشید و گفت:«اگه باهام کار داشتی نیازی به این کارها نبود، کافی بود فقط صدام کنی!»

لحانا به راحتی توانست صدای لغیث را از داخل جمعیت تشخیص بدهد. سرش را به سوی صدا چرخاند. شوهرش را دید که کمی دورتر، دست به سینه به یه دیوار تکیه داده و پوزخند می‌زند. نگاهش سرشار از شیطنت و هوس بود. لحانا لب‌‌هایش را محکم برهم فشرد و ابرویی بالا انداخت. لغیث از دیوار جدا شد و به راحتی راهش را از داخل جمعیت پیدا کرد.

«عثیلامور راست می‌گفت، توی آشوب سازی تو از من خیلی بهتری».

لحانا چانه‌ش را بالا داد و از او روی برگرداند.

«بعد از سه ماه این اولین باره که داری همسرت رو می‌بینی».

«آره، ولی به جز من صد جفت چشم دیگه هم دارن نگاهت می‌کنن!»

لحانا نگاهی به لغیث انداخت.

«حسودیت شد؟»

لغیث لبخندی زد. جلیقه‌ی سبزرنگش را درآورد و بدن لحانا را با آن پوشاند؛ سپس بشکنی زد و چند خانه دورتر آتش گرفتند. مردم با واهمه به سوی آتش‌سوزی دویدند. لغیث سرش را به سمت لحانا چرخاند و ابرویش را بالا انداخت. لحانا سعی کرد لبخندش را پشت نقاب بی‌تفاوتی مخفی کند اما شکست خورد. در ادامه آن‌ها روز خود را با یکدیگر سپری کرده و به سراسر جهان سفر کردند. چرا که لغیث می‌توانست هردوی آن‌ها را سوار بر باد کرده و به سرعت پرواز کند. اما هر نقطه‌ای که توقف می‌کردند، لغیث مشکلی برای اهالی آن منطقه درست می‌کرد و مردم را به تکاپو می‌انداخت. لحانا که به کلی از اعمال همسرش حسابی گیج شده بود، هنگامی که در آسمان بودند از او پرسید: «چرا مردم رو اذیت می‌کنی و آسایششون رو می‌گیری؟»

لغیث برای اولین بار در طول آن روز لبخندی عمیق و معنادار نثار لحانا کرد: «چون فقط مشکلات آدم‌ها رو به سمت بهتر شدن سوق می‌دن. فرض کن اگر این آدم‌ها توی خوشی و آرامش زندگی می‌کردن، فکر می‌کنی برای زندگی و استفاده از توانایی‌هاشون تلاشی می‌کردن؟ البته که نه! من مأمور این هستم که خلاقیتشون رو شکوفا کنم و فقط توی مشکلات آدم‌های خلاق و شجاع و تلاشگر مشخص می‌شن».

لحانا به فکر فرو رفت. برای اولین‌بار در طی این همه سال بود که به ماهیت و هدف واقعی لغیث داشت پی می‌برد.

پس از آن روز زوج جوان زمان بیشتری را باهم سپری می‌کردند. جهان را می‌پیمودند و تجربه کسب می‌کردند. سعی داشتند یکدیگر را بهتر بشناسند و دیگری را به خوبی کشف کنند. مهرشان به دل هم نشسته بود، هرچند سعی در انکار آن داشتند. تا یک روز که بر فراز دریا پرواز می‌کردند، لحانا بینی‌اش را چین داد و به لغیث نگاهی انداخت.

«واقعا تأسف داره که هیچی از عشق و علاقه نمی‌فهمی، اصلا تابحال یه شاخه گل به کسی هدیه دادی؟»

تله‌ای هوشمندانه از سوی الهه‌ی عشق تا بفهمد همسرش به او علاقه‌ای دارد یا خیر. لغیث از پرواز ایستاد و آن‌ها در آسمان معلق ماندند.

«ببین من خوشم نمیاد با یه شاخه گل ساده و حرفای قشنگ، علاقه‌مو به کسی نشون بدم. نه اینا در سطح من نیست، من دنیا رو نابود می‌کنم و بهش شکلی جدید می‌دم. نگاه کن!»

لغیث دستش رو بالا آورد و دریا همچون فواره‌ای به سمت آسمان جوشید.کشتی‌هایی که انجا در حرکت بودند درهم شکستد. سپس او با تکه‌های چوب، خون دریانوردان و آب دریا، تجسمی از یک گل رز را ساخت.

«من اینطوری به فرد موردعلاقه‌م گل هدیه می‌دم».

نفس لحانا در سینه‌ش حبس شد. احساسی مابین ذوق و وحشت‌زدگی داشت، چرا که همسرش برای نشان دادن عشق خود به او، دریا را شکافت و جان ده‌ها انسان را گرفت. در ادامه به جنگلی رسیدند. لغیث سرس را به سوی لحانا چرخاند و لبخندی زد.

«تو چشمای خیلی قشنگی داری، می‌دونی من رو یاد چه چیزی میندازه؟»

ناگهان آتیش عظیمی شعله‌ور شد و حریصانه بخشی از جنگل را بلعید.

«من رو یاد شعله‌های آتیش میندازن که با بی‌رحمی هرچی سر راهشون باشه رو می‌سوزونه، تو هم با نگاهت قلب‌ها رو می‌سوزونی!»

تمام بدن لحانا منقبض شد و دهانش باز ماند. نگاهش را بین لغیث و جنگل آتش گرفته رد و بدل می‌کرد. کمی بعد به سراغ کوهستان رفتند. لغیث دستش رو بالا گرفت و نام لحانا در ابعادی غول‌آسا بر تن کوه حک شد. اما هزینه‌اش جان انسان‌ها و حیواناتی بود که زیر سنگ‌های سقوط کرده له شدند.

ناگهان آسمان شکافته شد و عثیلامور به همراه لعورا وارد شدند. صدای عثیلامور در فضا می‌پیچید:

«لغیث من قبلا حد و مرزهات رو مشخص کرده بودم. اما تو همه چیز رو زیرپا گذاشتی و جون هزاران موجود زنده رو بی‌دلیل گرفتی و باید مجازات بشی».

لغیث اخم کرده و فریاد کشید: «من فقط خواستم با همسرم وقت بگذرونم. این کجاش جرمه؟ تو خودت مجبورمون کردی که ازدواج کنیم!»

لعورا ترازوی طلایی‌اش را بالا گرفت و با صدایش با لحنی استوار طنین‌انداز شد:

«به نام عدالت، من تورو هزار سال به حبس در اعماق کوهستان عَلیح محکوم می‌کنم».

 پیش از آنکه لغیث فرصتی برای اعتراض داشته باشد، ترازو درخشید و او را در نور خود محو کرد. لحظه‌ای بعد الغیث خود را دید که درقلب کوهی، به زنجیر کشیده شده است.

در آسمان، چشم‌های لحانا بخاطر اشک‌های ریخته نشده برق می‌زد. عثیلامور و لعورا او را با خود به غلاح بازگرداندند، جایی که باید می‌بود.

لحانا در اتاق خود نشسته بود و احساس می‌کرد مشتی دور قلبش فشرده می‌شود.می‌دانست چنین دردی لایق او نیست. به این می‌اندیشید عثیلامور تمامی عزیزانش را از او گرفته بود، اول خود و سپس لغیث را. به اتاق عثیلامور رفت و از او درخواست کرد که لغیث را بازگرداند؛ اما عثیلامور مخالفت کرد. روز بعد لحانا با هدایایی نفیس به تالار اصلی برای دیدن عثیلامور رفت. در برابرش زانو زد و اشک ریخت اما عثیلامور اهمیتی به التماس‌های لحانا نداد و از موضعش کوتاه نیامد. لحانا با دلی سرشار از خشم و کینه تالار را ترک کرد.

روز سوم لحانا زمانی به ملاقات عثیلامور رفت که داخل اتاقک برج نشسته بود. او از طریق پنجره‌ی جهان نما، تمام حرکات موجودات زنده را زیر نظر گرفته بود و نیزه‌ی طلایی‌اش را آهسته به چپ و راست تکون می‌داد. با این کار لشکرموجوداتش را به مکان‌های موردنظر خود، هدایت می‌کرد. لحانا با گام‌هایی آرام و آهسته سمت او آمد. عثیلامور بی‌آنکه سرش را بچرخاند، او را مخاطب خود قرار داد: «لحانا چندبار دیگه باید بهت بگم؟ لغیث از قوانین سرپیچی کرده و...»

پیش از آنکه بتواند جمله‌اش را تکمیل کند، درد و سوزشی وصف‌ناپذیر در سینه‌اش احساس کرد و لحظه‌ای نفسش بند آمد. سرش را پایین آورد و تیغه‌ی شمشیر را دید که از سینها‌ش بیرون زده و خون گرم پوستش را خیس می‌کرد.

ناگهان شمشیر از بدنش بیرون کشیده شد و دردی جانکاه به او تحمیل کرد. عثیلامور از پشت به زمین افتاد و لحانا بالای سرش قرار گرفت. چشمان طلایی‌اش از خشم و نفرت می‌سوخت.

«چه حسی داری کسی که خودت بهش جون دادی داره جونت رو می‌گیره؟ کسی که باهاش مثل یه شئ رفتار کردی و زندگیش رو نابود کردی، داره زندگیت رو میگیره؟»

لحانا نشست و زانویش را روی زخم عثیلامور فشار داد. از شمشیری که به دست داشت خون چکه می‌کرد.

«من عاشقت بودم اما تو هیچوقت به من اهمیت ندادی. ببین چی‌کار کردی که الهه‌ی عشق اینطور ازت متنفره...»

شمشیر را محکم در شکم عثیلامور فرو کرد. چهره‌ی عثیلامور در هم رفت و نفسی از دندان‌های برهم فشرده‌اش بیرون داد. با نگاهی تهی به چهره‌اش خیره شد و موقع صحبت، لحنش بوی جنون می‌داد: «حسش می‌کنی؟ درد کشیدن اینجوریه، چیزی که تو هیچوقت نفهمیدی. از همون لحظه‌ای که سنگ منو به زمین کوبیدی بی‌ارزشم کردی. من آخرین، کوچیکترین و آسیب‌پذیرترین بودم. همیشه هرکاری که می‌کردم به چشمت نمیومد، توجهت معطوف بقیه بود. من رو به اجبار همسر کسی کردی که از من بدش میومد. هیچوقت ازم پرسیدی من کی رو دوست داشتم؟ نه! چون زن جوونی مثل من برای خدایی مثل تو ذره‌ای اهمیت نداشت! فقط نمی‌خواستی بقیه کاردستی‌هات باهم دعوا کنن. وقتی هم که شوهرم عاشقم شد، از من گرفتیش، درحالی که خود تو، ذاتش رو پر از میل به آشوب و هرج و مرج ساختی و بخاطر اشتباه تو، اون باید زجر بکشه! تو مدام دم از عدالت و مسؤلیت می‌زنی اما خودت هیچکدوم رو رعایت نمی‌کنی».

لحانا شمشیر را از شکمش خارج و در قلبش فرو کرد. فروغ و درخشش چشمان عثیلامور ناپدید شد. کاخ به لرزه افتاد. لحانا نیزه‌ی عثیلامور را از روی زمین برداشت و انتهای آن‌ را به کف اتاق کوبید. همان لحظه زلزله متوقف شد. خدایان همگی سراسیمه خود را به اتاقک برج رساندند. صحنه‌ای که با آن مواج شدند چنان شوکه کننده بودکه لحظه‌ای نفس کشیدن را از یاد بردند. خالق غرق در خون خود، با چشمان باز روی زمین افتاده بود و لحانا با نیزه‌ای در دست، چانه‌اش را بالا گرفته بود.

«من، لحانا، از این به بعد حاکم جدید غلاح، و خدای خدایان هستم».

خدایان با ترس و تردید در مقابل او زانو زدند. هیچکدام مخالفت آشکاری نشان ندادند؛ باور داشتند کسی که توانسته است خالق رو از پا دربیاورد، می‌توانست آن‌ها را هم بکشد و هیچکدام دوست نداشتند با مرگ روبرو شوند. لعورا به عنوان وفادارترین خدا به عثیلامور، درحالی‌که دندان‌هایش را برهم می‌فشرد، آخرین نفر زانو زد. لحانا با نگاه سرد و مرگباری به الهه‌ی عدالت خیره شد.

«لغیث رو آزاد کن».

«هرگز!» لعورا فریاد کشید. لحانا به سرعت نوک تیز نیزه را مقابل چشمان او نگه داشت. «چطور جرأت می‌کنی سر فرمانروات داد بزنی؟ ای گستاخ!».

لعورا در جواب دندان قروچه‌ای کرد. لحانا با همان موقعیت تهاجمی تکرار کرد: «لغیث رو آزاد کن!»

زیرلب غرید: «من قوانین رو زیرپا نمی‌ذارم». لحانا سر نیزه را به صورت لعورا نزدیک‌‎تر کرد: «من خود قانونم و بهت دستور می‌دم آزادش کنی».

لعورا به سرنیزه و بعد به لحانا نگاه کرد، عنبیه‌های سرخ رنگش حالا قرمزتر به نظر می‌رسیدند.

«اون زنجیرها جدایی ناپذیرن، فقط اگر چیزی به همون اندازه ارزشمند به دست بیارن، می‌تونن یک خدا رو رها کنن».

«منظورت چیه؟ درست حرف بزن ببینم چی می‌گی»

«برای اینکه لغیث نتونه فرار کنه، زنجیرها به طوری طراحی شدن که دور چیزی هم انرژی با لغیث، خودشون رو بپیچونن. تنها چیزی که می‌تونه با لغیث برابری کنه، همین نیزه‌ست که دستت گرفتی. اینطوری نیزه داخل کوهستان می‌مونه و لغیث آزاد می‌شه».

پس دو الهه به سوی کوهستان «عَلیح» حرکت کردند. در قلب بزرگترین کوه، لغیث بر جزیره‌ای سنگی میان جوی‌های مذاب نشسته بود. سرش را بالا گرفت و پوزخند بی‌رمقی زد.

«چه عجب لعورا، دلت به رحم اومد برام ملاقاتی آوردی؟»

لعورا سردتر از آنچه که معمولا بود، جواب داد: «فرمانروا تصمیم گرفتن که آزاد بشی».

لغیث اخمی کرد. نمی‌توانست باور کند عثیلامور بعد از سه روز نظرش را عوض کرده باشد. لحانا و لعورا نیزه را به زنجیرها نزدیک کردند. زنجیر مانند ماری که طعمه‌ی بهتری یافته باشد، لغیث را رها کرد و دور نیزه پیچید. ناگهان تمامی موجودات شکوهمند عثیلامور از سراسر جهان  وارد علیح شدند. تا حدامکان دورتادور نیزه نشسته و به خوابی عمیق فرو رفتند؛ تا زمانی که نیزه یکبار دیگر آنان را صدا کند.

لغیث با گیجی مچ دست‌هایش را می‌مالید و به آن موجودات عظیم و قدرتمند نگاه می‌کرد که چطور تک به تک خودشان را بر زمین انداخته و به خواب فرو می‌رفتند. نزدیک همسرش شد و با نگرانی زمزمه کرد: «چه خبره؟ چیشده؟»

لحانا پوزخندی زد و چانه‌ش را بالا گرفت: «من عثیلامور رو کشتم و حالا من ملکه‌ی غلاح و کل کائنات هستم! تو هم همسر خدای خدایان هستی!»

ناگهان لغیث قهقهه‌ای زد و سرش را به دو طرف تکان داد: «شوخی جالبی بود. حالا واقعیت رو بگو».

اما لحانا کاملا جدی او را تماشا می‌کرد. خنده از لب‌های لغیث محو شد و به سختی آب دهانش را قورت داد.

«تو از منم دیوونه‌تری...»

لحانا با دست، کمی خاکستر را از شانه‌ی لغیث تکاند: «چی بگم، منم عشقمو اینجوری به کسی که دوستش دارم نشون می‌دم». ابرویی بالا انداخت و ‌پوزخندش بیشتر کشیده شد. لبخندی دندان‌نما بر صورت لغیث نقش بست. سپس خم شد و بوسه‌ای بر لب‌های همسرش کاشت.

همان روز مراسم تدفین فرمانروای قبلی و تاج‌گذاری قرمانروایان جدید، باشکوهی وصیف ناپذیر گرفته شد. در هیچکدام از آن‌ها حثیرا حضور نداشت. او در نقطه‌ای دور از هیاهو، در جنگلی برفی زیر نور کهکشان نشسته و با روح پسرش در گفت‌وگو بود.

«می‌تونستی خودت رو نجات بدی اما ندادی. می‌خوام از زبون خودت بشنوم که چرا اینکار رو نکردی».

عثیلامور سرش را پایین انداخت. با صدایی گرفته زمزمه کرد: «چون احساس گناه داشتم. می‌دونستم در حق لحانا ظلم زیاد کرده بودم. این تنبیهی بود که پذیرفتمش». سرش را بالا گرفت و لبخند تلخی تحویل مادرش داد. «به هرحال یه خدا لازم داشتیم تا به امورات این یکی جهان رسیدگی کنه... حالا این وظیفه گردن من افتاده».

حثیرا لبخندی زد و دستش را روی گونه‌ی فرزندش کشید.

«در آرامش استراحت کن پسرم...»

سپس روح عثیلامور همراه با باد و شفق‌های قطبی، ناپدید شد.


ادامه درپارت سوم....

Report Page