Part 2 .
هوای تاریک بهش اجازه نمیداد که جلوش رو به درستی ببینه. بخاطر فشار روحی زیادی که تحمل میکرد ، نمیتونست به گرگش تبدیل بشه و فقط با کمک از گوش هاش و شنیدن صدای پای گرگ غول پیکر ، راه و پیدا میکرد.
زمان زیادی گذشت، تا بالاخره گرگ مشکی رنگ ایستاد. نمیتونست ببینه کجا ایستادن، ولی صدای نزدیک شدنش رو به خوبی شنید.
اونقدری بهش نزدیک شد که نفس های گرمش رو روی صورتش حس کرد. و برق چشم های مشکیش رو توی اون تاریکی دید. انگار پوزه ی بزرگش فقط پنج سانت با صورتش فاصله داشت.
صدای بوییده شدنش توسط گرگ رو شنید . تهیونگ ، به راحتی میتونست رایحهش رو مخفی کنه. و احتمالا اون گرگ چیزی غیر از رایحش رو حس میکرد. شاید بوی خون بتا اذیتش میکرد ؟
"میتونی به شکل انسانیت در بیای؟"
گرگ عکسالعملی نشون نداد و فقط یه پوف کوتاه بهش کرد و ازش فاصله گرفت. و تهیونگ هم بعد از چند ثانیه مکث، همراهش به راه افتاد .
نمیتونست حدس مطمئنی راجب گرگ مشکی رنگ بزنه. بشدت نسبت به ماهیتش شک داشت و شاید کمی راجبش کنجکاو بود.
اون یه موجود افسانه ای بنظر میومد. و گاهی بین هر فکر و تصورش، احساس میکرد دیوونه شده و در حال توهم زدنه. شاید هم توی یه شوک بزرگ بعد از اون اتفاق دردناک بود.
با ایستادن گرگ ، کمی به اطرافش دقت کرد و متوجه ی جایی شبیه به غار شد . فقط کمی کوچیکتر. انگار بیشتر شبیه به شکاف بین دوتا صخره بود تا یه غار .
گرگ سیاه ، با غرغر آرومی توجهش رو جلب کرد . چند قدمی که با اون جای عجیب فاصله داشت رو پر کرد . متوجه ی چند پتوی بزرگ شد. روی سطحی که انگار جای خواب گرگ بود ، قرار داشتن . قصد داشت جای خوابش رو باهاش تقسیم کنه؟
"فکر میکنم بتونی جسم انسانی داشته باشی."
و در آخر از شدت خستگی و ناتوانی روی اون سطح سنگی که بخاطر پتو گرم شده بود دراز کشید و بی توجه به حضور گرگ بخواب رفت. و اون طرف ، گرگ مشکی رنگ با فاصله ازش نشست _ بدون اینکه روی سنگی که امگای سلطنتی خوابیده بود _ قرار بگیره . و تا زمانی که چشم هاش خسته بشه، اون چهره ی غمگین و بشدت زیبا رو تماشا کرد .
•••••
سرمای اول صبح، دقیقا تایمی که هوا از رنگ نیلی شروع به روشن شدن میکنه ، زمان مورد علاقه ی تهیونگ بود.
همیشه عادت داشت این زمان، داخل قصر به تیر اندازی بره. دقیقا از ساعت 4:30 صبح شروع میکرد . اونقدر خودش رو درگیر تمیرین تیر اندازی میکرد تا مغزش آروم بشه. و حالا فقط سر جایی که خوابیده بود، به شکل چهار زانو نشست و به گرگ خوابیده نگاه کرد.
مغزش اونقدری پر بود که نمیتونست فکر کنه.
اگه به شکار نمیرفت ، میتونست پدر و برادرش رو نجات بده؟
شاید متوجهی نقشه ی شوم وزیر پارک میشد. اون مرد شیاد از چه زمانی نقشه ی شورش کشیده بود؟ یعنی هر زمانی که پدرش مَرد رو دوست قدیمی خطاب میکرد ، اون در حال خیانت کردن بود؟
کم کم خورشید هوای نیلی رنگ رو به سفید تغییر داد. ولی جنگل بخاطر مه کمی که داشت، اجازه نمیداد هوای آفتابی به چشم بیاد.
و گرگ بزرگ سیاه، بدون اینکه سر جاش بشینه، چشم های مشکی رنگش رو باز کرده بود و به چشم های امگا که ذره ای از روش تکون نمیخورد خیره شد.
تهیونگ متوجه ی نگاه خودش نبود و بشدت درگیر اتفاقات چند روز گذشته بود. با بلند شدن گرگ و غرش بلندش، متوجه ی بیدار بودنش شد و از اون حالت عجیب و درگیری زیادش بیرون اومد .
"صبح توهم بخیر."
با مسخرگی گفت و متقابلاً از جاش که روی اون سنگ سفت بود بلند شد . بدنش بشدت کوفته و دردناک بنظر میومد . پس کمی کش اومد و بدون اینکه نگاه دیگه ای به اون موجود افسانه ای بندازه ، راهی که حس میکرد میتونه درست باشه رو در پیش گرفت .
شنیده بود که داخل این جنگل ، یه کلبه ی چوبی وجود داره و قراره اونجا زندگی کنه . هر ماه براش غذا و لباس می آوردن . اجازه نداشت از وسایلی مثل موبایل ، تلویزیون و رادیو یا هر چیزی که میشد باهاش اخبار رو گوش کرد استفاده کنه . باید شبیه به انسان های اولیه ، با توانایی های خودش و مواد غذایی ای که براش میفرستادن ،زنده میموند.
حالا هم سعی داشت اون کلبه رو پیدا کنه . و دعا میکرد که تا قبل از تاریکی شب، پیدا بشه.
صدای راه رفتن چیزی رو از پشت سرش شنید. متعجب به عقب برگشت و با دیدن دوباره ی گرگ اخم غلیظی کرد.
دوباره به جلو برگشت و راهش رو ادامه داد . هم گرسنه بود ، هم تشنه . بشدت به غذا نیاز داشت و اگه تا یه ساعت دیگه چیزی نمیخورد ، احتمالا از شدت ضعف یه گوشه از جنگل غش میکرد و خوراک یه حیوونی میشد .
همچنین ،بخاطر کثیف بودن صورت و لباس هاش، به حمام هم نیاز داشت. بوی خون خشک شده ی بتا، هنوز زیر بینیش بود .
"تا کی قراره دنبالم بیای؟ کمکم دارم به شکار کردن و خوردت فکر میکنم . بنظر خوشمزه میای."
صدای هوف مسخره ی گرگ رو شنید و نیشخند کوچیکی زد . بامزه بود.
بعد از زمان طولانی ای، بالاخره موفق شد اون کلبه ی کوچیک رو ، جایی کنار رودخانه ببینه. با سرعت بیشتری شروع به راه رفتن کرد و توجه ای به جوراب های خونی و کثیفش نکرد.و بالاخره بعد از کلی غر زدن به خودش، رسید.
اول فکر میکرد که قراره با قفل بودن در کلبه رو به رو شه . ولی خوشبختانه ، این تفکر تکذیب شد و بعد از چرخوندن دستگیرهی در ، اولین قدمش رو داخل خونه گذاشت.
کلبه جایی قرار داشت که مه و درخت ها کمتر دیده میشد و به لطف این موضوع ، آفتاب به خوبی اون قسمت رو ، روشن کرده بود .
و با باز شدن در ، نور متوسطی وارد کلبه شد .
اولین چیزی که توجهش رو جلب کرد ، روکش های سفید روی کاناپه ها بود . وسط سالن ایستاد و با دقت بیشتری نگاه کرد .
ساعت دیواری ، یه قفسه ی بزرگ کتاب سمت یکی از دیوارا ، گرامافون ، گلدون های پر از گل پژمرده ، پرده های روشن ، آشپزخونه ی کوچیک ، و سه در ، که دوتا کنار هم و اون یکی با فاصله ی دو متر ازشون بود .
فکر میکرد که قراره شاهد یه جای بشدت کوچیک باشه . و این رو هم احتمال میداد که بعد از یه مدت طولانی بخاطر تنها بودن روانی بشه . ولی با دیدن اون قفسه ی بزرگ کتاب، نظرش عوض شد .
•••••
بالاخره بعد از ساعت ها تحمل کردن بوی خون، موفق شد که به حمام بره . و با قاطی کردن چند مواد غذایی، شکمش رو پر کنه و یکی از اون کتاب های داخل قفسه رو بخونه .
میدونست احتمال اینکه توسط دوربینی تحت کنترل باشه ، زیاد بود . پس ترجیح میداد ، خیلی عادی رفتار کنه . انگار نه انگار که خانوادش رو از دست داده .
حتی حین کتاب خوندن هم ذهنش پرش های زیادی داشت .
وسط کلمات کتاب ، وارد دنیای دیگه ای شد . شبی که از شکار برگشت داخل سرش تکرار شد . و کم کم ، دیگه تهیونگ داخل کلبه نبود .
با ورودش به قصر ، متوجه ی پچ پچ های بلندی از سمت خدمه ی درباری شد. از اسب مشکی رنگش پایین پرید و شکاری که به کمر اسب آویزون بود رو ، روی زمین انداخت . یه آهوی بالغ، با چشم های باز بی گناه.
"پوستش رو بکنین و باهاش یه غذای لذیذ برای پدرم آماده کنین."
درست همون لحظه ،صدای قدم های متعدد چندین نفر از پشت سرش به گوش رسید . سریع به عقب برگشت و نگاهش روی سربازهای سلطنتی که به سمتش حرکت میکردن خیره موند .
"شاهزاده رو همراهی کنین "
برای چند ثانیه به سرباز ارشد خیره موند و بعد دوباره به چشم های آهو نگاه کرد .
دلیل اون حس عجیبی که موقع شکار اون آهو ، ذهن و روحش رو درگیر کرده بود، اتفاقات داخل قصر بود؟ اتفاقی که ازش خبر نداشت.
با گیجی ، بدون اینکه اجازه بده سرباز ها بهش دست بزنن ، در حالی که اطرافش رو گرفته بودن ، تا قصر مرکزی ، همراهیشون کرد .
دقیقا جایی که داشتن برای پدر و برادرش حکم رو اجرا میکردن.
با صدای وحشتناکی، از فکر بیرون پرید و به اطرافش نگاه کرد . هوا تقریبا تاریک شده بود . و اون صدا که به در ضربه میزد ، قطع نمیشد .
با نگرانی از جاش بلند شد و بعد از روشن کردن برق به سمت در رفت . با احتیاط بازش کرد و متعجب به دو مردی که بخاطر کت و شلوار و هیکل بزرگشون شبیه بادیگارد ها بودن خیره شد .
"برای پرسیدن چند سوال در رابط با بادیگارد چوی به اینجا اومدیم. "
بخاطر نوع ادبیات مرد ، مشخص بود که از قصر اومدن. ولی با این حال، موضوعی باعث میشد که شک داشته باشه .
"احتمالا برای تموم کردن کار نیمه تمومش اینجا نیستین؟"
"کار نیمه تموم؟"
اون مرد ، هیچ نشان سلطنتی ای روی کتش نداشت . و این اونقدری تو چشم بود که نتونه نادیدش بگیره. این دفعه چجوری میخواست از خودش دفاع کنه؟
داخل بات منتظر نظراتتون میمونم.🤍