Part 2
Yora & Kyle
دستش رو توی موهاش برد و تار های موش رو به عقب هول داد و با مرتب کردن کت مشکی رنگش نگاه دیگه به درب ورودی بار کرد و اهی کشید: گیری کردیما..
نفس عمیقی کشید و داخل شد و از طول راهرو گذشت.
با توجه به اینکه تازه غروب شده بود ادمای زیادی اونجا نبودن، شاید حدود دو سه نفر، و همین خلوتی حس خوبی بهش میداد.
سرشو چرخوند و اطراف رو از نظر گذروند؛ بار با تم مشکی و سفید و نوار های طلایی تزئین شده بودن و موسیقی ملایمی دائم پخش میشد.
نگاهش رو سمت نوشیدنی ها برد و به باریستایی که مشغول تمیز کردن قفسه نوشیدنیها بود نگاه کرد؛ سمت پسر رفت و سرفهای برای جلب توجهش کرد.
پسر جوانی که مشغول مرتب کردن قفسه ها بود به سمتش برگشت و با دیدن یونجون گیج نگاهش کرد
~اوه متاسفم سرویس دهی یک ساعت دیگه شروع میشه..
یونجون سری تکون داد و پشت یکی از صندلی ها نشست
–از طرف بومگیو..برای کار اینجام..
پسر مو طلایی «اوهوم»ـی گفت و لبخند درخشانی زد
~پس شما باید یونجون هیونگ باشی!
اینکه توی دیدار اول هیونگ خطاب شه براش عجیب بود اما هاله اطراف پسر انقد روشن بود که نخواد خرابش کنه: خب..اره خودمم..
پسر دستشو از روی پیشخوان سمت یونجون دراز کرد و لبخند مهربونی تحویلش داد
~من کایم..خیلی خوشحالم میبینمت هیونگ!
_کای؟
~اره...مادرم امریکاییه برا همین اسمم اینه..
یونجون هومی کرد دست پسر رو آروم فشرد و بعد رها کرد.
کای با کنجکاوی پسر مشکی پوش رو به روش از نظر گذروند و با نگاهش رو به موهای صورتی رنگ و بلندش داد و با چشمای درخشان لب زد:
~موهات خیلی باحاله هیونگ..
یونجون سری تکون داد: ممنون..بوم کجاست؟
کای هومی گفت:رفت بیرون زود میاد…اه درسته هیونگ بهم گفت اگه زودتر اومدی یه نوشیدنی سبک بهت بدم و بزارم منتظر باشی..و گفت بگم مراقب باش چون یه بادیگارد مست نمیخواد..
یونجون چشم غره ای به بومگیوی خیالی توی ذهنش رفت و فحشی زیر لب نثارش کرد
–پس بلدی کوکتل درست کنی؟
کای دستی به موهای بلوندش کشید
~خب..دارم یاد میگیرم..هیونگ گفته یه باریستای باتجربه میاره..تا اون موقع نظرت درباره یه ویسکی چیه؟
یونجون از حرفهای کای که داشت از زیر کار در میرفت خندش گرفت: قبوله..
کای عرق فرضی پیشونیشو پاک کرد و تک خنده ای زد
~اصلا هیونگ مورد علاقمی..
-------------------------------------------------------
چند دقیقهای میشد که رسیده بود، اما گوشهای ایستاده بود و پسر بزرگتر که مشغول نوشیدن ویسکیش بود رو تماشا میکرد.
کت و شلوار تمام مشکیش چیزی بود که باعث جذابیتش چند برابر بشه و موهای فانتزی رنگش جلب توجه بیشتری بکنه و همینا موجب شده بود بومگیو لرزش قلبشو حس کنه.
اون ادم زیادی خواستی بود.
با کشیدن نفس عمیقی و مرتب کردن یقه لباسش وارد سالن شد.
یونجون با دیدنش بدونِ بلند شدن از جاش کمی دیگه از نوشیدنیش خورد : سلام..
بومگیو سری تکون داد و کنارش ایستاد.
×بیا بریم بالا..اینجا سروصدا زیاده..
پسر بزرگتر بی حرف از جاش بلند شد و دنبال پسرموخرمایی به راه افتاد.
با رفتن به طبقه سوم بومگیو در اتاق رو باز کرد و وارد دفتر شدن؛ اونجا تقریبا تم مشکی و قهوهای داشت و از شیشه ی بزرگ سمت راست کل محوطه بار مشخص بود.
کت بلندشو روی کاناپه انداخت و پشت میزش نشست وبرگههای قرارداد رو بررسی بکنه.
×چطوره؟
یونجون خودشو روی کاناپه پرت کرد و به منظره خیره شد : خوبه..فقط همین سالن نیست نه؟
×نه..طبقه اول بار و پیست رقصه..سوم دفتر من اتاق کارکنا..و طبقه دوم ویایپی عه و ی سری اتاق.
پوزخند کمرنگی روی لبای یونجون شکل گرفت و سری تکون داد
–کارتم بنظر خوبه..
بومگیو با پیدا کردن برگ مربوط به یونجون لبخندی زد و از جاش بلند شد
×اره...هنوز کم و کاستی داریم..مثلا باریستای باتجربه کم نداریم؛ قراره با یکی ملاقات کنم و احتمالا باهم به توافق برسیم...
–محافظ چی؟
×بهغیر از تو یکی دیگم هست که مسئول در ورودیه..بنظرت کمه؟
یونجون سرشو کج کرد و نگاه بی حسی بهش انداخت
–واقعا انتظار که نداری از طبقه اول یهو پرواز کنم طبقه سوم و اینا؟
بومگیو سر تکون داد: بهش فکر میکنم..
برگه رو همراه خودکاری روی میز جلوی یونجون گذاشت: و این..
پسر بزرگتر به قرارداد نگاه کرد و بندهاشو خوند. همه چیز عادلانه به نظر میومد.
البته که هنوز باور نمیکرد واقعا داره انجامش میده.
خودکارو برداشت و پای برگه رو امضا زد.
و لبخند عمیق پسر کوچکتر از نگاهش پنهان موند و همین باعث لبخند محوی روی لبای خودشم شد
×پاشو میخوام vipرو بهت نشون بدم..
یونجون بیحوصله بلند شد و دستش رو داخل جیب شلوارش کرد
–از اول قرارداد رو میبردیم همونجا خب!
بومگیو اروم خندید: اوه انگار قراره یه محافظ بیاعصاب باشی یونی..
طبقه دوم برخلاف طبقه اول ساکت تر بود و هنوز جز خدمتکاری که مشغول تمیز کردن میز ها بود و باریستایی که مشغول چیدن پیشخوان بود کسی دیده نمیشد، و قطعا یونجون این طبقه رو بیشتر دوست داشت.
تم اینجا بیشتر مشکی و طلایی بود و تا حدودی کوچکتر از طبقه اول اما چیزی از زیبایی تزییناتش کم نمیکرد.
بومگیو همونطور که قدم های آرومی برمیداشت و صدای پاشنه ی کفشاش توی سالن میپیچید مجدد توضیح داد
×طبقه دوم ویایپی و اتاق هاست..البته اتاق ها توی راهروعن که صدایی کسیو اذیت نکنه..ی بخش کوچک برای رقص و نوشیدنی و استراحتم اینجاست.
یونجون سر تکون داد: جالبه..
پسر مو خرمایی سمت یونجون برگشت: خب؟ چطوره؟
_اوم...جدی بد نیست..
بومگیو لبخندی زد و جلو تر از پسربزرگتر به راهش ادامه داد
×ی لحظه میرم دفتر تو برو پایین
همونطور که از پله های پایین میومد صدایی شنید
~اینکارتون اصلا قشنگ نیست اقا!
پسرموصورتی با شنیدن صدای کای متعجب سمت قسمتی که اون بود رفت و با دیدنِ اینکه کای با اخم و نگاهی شوکه جلوی مردی که احتمالا مشتری بود ایستاده بود منتظر ادامه ماجرا شد.
مرد که انگار کاملا مست بود خندهی بلندی سر داد
• بیخیال فقط یه لمسِ کوچیک بود..میتونم چیزای بیشتریم بهت بــ
قبل اینکه مرد بتونه حرفشو تموم کنه با صورت توی میزی که سرش نشسته بود فرود اومد و دادی زد: چه غلطیـ
یونجون دست مرد رو گرفت و پشت کمرش قفل کرد و با دست دیگش از پشت گردنشو گرفت و زانوشو روی ستون فقرات مرد گذاشت و کمی فشار به کمرش اورد و باعث شد حرف مرد دوباره قطع شه.
یونجون سرشو پایین برد و کنار گوش مرد زمزمه کرد: این فقط ی ضربه ی کوچیکه چیزای بیشتری میخوای بهت بدم؟
و بعد با پوزخندی مرد رو ول کرد و عقب رفت.
مرد مست با شدت بلند شد و شروع به داد و فریاد کرد.
•به چه حقی دست میزنی بهم؟ صاحب اینجا کجاست؟ اصلا کیه؟!
وقتی خواست دوباره یقه اون ادمو بگیره صدایی از پشت سرش اومد
×چه خبره؟!
هردو سمت بومگیو که با اخم درحالی که چند تا برگه دستش بود بهشون نزدیک میشد، برگشتن.
مرد دوباره داد زد: کارکناتو از باغ وحش ازاد آوردی؟!
بومگیو به یونجون نگاه کرد: چیشده؟
یونجون به کای که سرشو پایین انداخته بود اشاره کرد:دست درازی کرده..
بومگیو به پسرک موطلایی نگاه کرد و خطاب به یونجون گفت: اون عوضیو بندازش بیرون..
مرد مست با اعتراض توی صورت بومگیو فریاد زد: این تو بقیه بارا یه چیز عادیه ندید بدیدا.!
بومگیو خشمگین به چهره مرد نگاه کرد: برام مهم نیست تو دنیا چه غلطی میکنن!اینجا مال منه، قانونا ی منو داره و یکیش اینه که ازار رسوندن به کارکنای من ممنوعه!
و لحظهای بعد یقه مرد توسط یونجون با شدت کشیده شد و پسربزرگتر با کشیدنش اونو بیرون همراهی کرد.
بومگیو سمت کای که هنوز سرش پایین بود رفت.
~متاسفم...
وقتی شونش توسط پسر بزرگتر نوازش شد متعجب سرشو بلند کرد.
× هربار همچین چیزی شد فورا به من یا یکی از محافظا مثل یونجون بگو.
با گرفتن حس امنیت ستارههای توی چشمای کای روشن شد و لبخند زد: ممنون..
وقتی یونجون درحالی که یقشو مرتب میکرد به جمعشون پیوست کای سمتش چرخید و تعظیمی کرد: ممنون هیونگی!
یونجون شونهای بالا انداخت و دستش رو پشت گردنش کشید
–وظیفه بود بچه.
کای با لبخند سر تکون داد: بالاخره هیونگ مورد علاقمو پیدا کردما..
بومگیو همونطور که به اطراف نگاه میکرد گفت: فک کنم حق با توعه یون...یه محافظ دیگم میخوام..
–کسی هست؟
×فکر کنم یه محافظ دیدم..چک کن
و برگه های توی دستش رو سمت یونجون گرفت