Part 2
blurry face- پیرمرد !
چشم هاش رو چرخوند و به حرکت دادنِ بی هدفِ خودکارش روی کاغذ سفید ادامه داد. نگاهی به کلاس انداخت و وقتی دید کسی حواسش به اون نیست، گفت
+ خودت میدونی خوشم نمیاد، بعدشم، من از اول داشتم گوش میدادم
- پس بهم بگو موضوع صحبت هام چی بود؟
و وقتی تنها چیزی که نصیبش شد سکوت بود، خندهی آرومی کرد و گفت
- هیسونگ، من ۱۰ دقیقهست این جا دارم صحبت میکنم و تو هیچ توجهی به حرف هام نمیکنی.
هیسونگ دست از طراحی کردنِ یک چهرهی ناشناس دست کشید و کمی روی صندلیش جا به جا شد
+ دوباره بگو، این بار گوش میکنم
سونگهون دست هاش رو خشک کرد و گوشی رو با دست دیگهش گرفت
- دارم بهت میگم که، اون مشتری به مدت یک سال، هر دو هفته یک بار، دوشنبه ها سر ساعت مشخصی میومد به این کافه و الان چند ماهه خبری ازش نشده
+ نمیفهمم، این موضوع چرا باید مهم باشه؟
- هیسونگ یکم فکر کن. اگر یکی از دانشجو هات که هیچوقت سر کلاست غیبت نمیکنه و همیشه بهترینش رو نشون میده، اگر چند وقتی نیاد سر کلاست، تو فکر نمیکنی که اتفاقی براش افتاده؟
هیسونگ به فکر فرو رفت. حق با سونگهون بود. اگر دانشجویِ نمونهی کلاس، حتی یک جلسه رو رد میکرد، نه تنها هیسونگ، بلکه کل کلاس نگرانش میشدن. یا حداقل فکر میکردن که براش اتفاقی افتاده.
سونگهون که سکوتِ هیسونگ رو شنید، لبخندی از سر پیروزی زد و ادامه داد
- دیدی؟ هیچ کس انتظارِ نبودن از کسی که همیشه هست رو نداره. در ضمن. مسئله فقط این نیست. وقت هایی که میومد اینجا، همیشه دفترچهی طوسی رنگی رو همراهش داشت و معمولاً علاوه بر اون، کتاب هم با خودش میاورد. انگار هیچ وقت حواستش به اتفاق ها و آدم های اطرافش نیست. تا حالا توی این مدت خودم باهاش حرف نزدم. خیلی دوست دارم یک بار مکالمه ای باهاش داشته باشم
سونگهون بعد از گفتن این حرف ها، نفسِ عمیقی کشید و با یادآوری چیزی، دوباره پرسید
- اوه راستی، سر کلاسی؟
هیسونگ نگاهی به ساعتش انداخت. ۵ دقیقه به زمان شروع کلاس مونده بود. اون میخواست امروز یکم زودتر کلاس رو تشکیل بده، اما به علت غیبتِ دو نفر از دانشجو ها، مجبور به صبر کردن شده بود
+ آره، منتظر دو تا از دانشجو هام. بهشون گفته بودم مبحثِ امروز قراره مهم باشه، اما نمیدونم چرا نمیرس-
حرفش، با شنیدن صدای دویدن های بلندی قطع شد
در کلاس با شدت نسبتاً زیادی باز شد و دو نفر خودشون رو به داخل پرت کردن
سونگهون اما، تمامِ مدتی که هیسونگ داشت جملهی آخرش رو میگفت، حواسش جای دیگهای بود. چون حواسش سمتِ مشتریای پرت شده بود که پا به داخلِ کافه گذاشته بود
هیسونگ و سونگهون، همزمان پشت تلفن به هم دیگه گفتن
- اون اومد
+ اونا اومدن
وقتی هر دو طرف متوجه حرفِ طرفِ مقابلشون شدن، خندهی آرومی کردن
- بعداً همه چیز رو برات تعریف میکنم. توی کلاس امروزت موفق باشی هیونگ
هیسونگ بعد از قطع کردنِ گوشی، از روی صندلی بلند شد و کراواتش رو مرتب کرد. به سمت دو نفری که جلوی در کلاس وایساده بودن رفت
جفتشون به شدت نفس نفس میزدن و مشخص بود مسافت زیادی رو، توی هوای سرد و بارونی دویده بودن. یکیشون خم شده بود و دست هاش رو روی زانو هاش گذاشته بود. وقتی بلند شد، هیسونگ از صحنهای که دید، لپش رو از داخل گاز گرفت تا به خنده نیفته.
لباس های پسرک - بیشتر پاچه های شلوارش - گِلی بودن. و مشخص بود که مدت زمانی رو منتظر موندن تا اون ها خشک بشه. کیفش رو به صورت برعکس روی دوشش انداخته بود و سر و وضعش کاملاً شلخته بود. اما بدترین و بامزه ترین قسمت ماجرا صورتش بود. گونهی سمت چپش خاکی بود و مشخص بود بدجوری زمین خورده
در عین حال، پسرِ دیگه، نمونهی کاملِ یک مدل بود. به همون اندازه نظر ها رو به خودش جلب میکرد. دو تا پسر کنار هم دیگه، مثلِ ترکیب چای و بستنی با هم بودن
هیسونگ بعد از مدتی که مطمئن شد پسر های رو به روش میتونن صحبت کنن ازشون پرسید
- ویلیام کیم و جانی یانگ. میشه ازتون بپرسم چه چیزی باعثِ ورودِ پر سر و صدای شما به کلاس بشه؟
+ استاد، هوا خیلی سرد بود من هم داشتم دنبال دوستم میدویدم تا بهش چتر بدم ولی زمین خور-
اون پسر خیلی سریع صحبت میکرد و کلمات رو تند تند میگفت که باعث شده بود هیسونگ بیشتر از قبل خندهش بگیره.
سونو عمداً پای جونگوون رو لگد کرد تا ساکت بشه
* استاد لی، ما رو ببخشید، دیگه تکرار نمیشه، ما فقط یکم توی رفت و آمدمون به دانشگاه مشکل داشتیم
و بعد از گفتنش، دست جونگوون رو گرفت و با هم روی صندلی هاشون نشستن
هیسونگ ثانیه ای بعد سمت کیفش رفت، کاغذ هاش رو در آورد و نگاهی به دست خط خودش انداخت و با صدای رسایی شروع به صحبت کرد
- درس امروزمون، در مورد برهان نظم هستش. کسی چیزی ازش میدونه؟
و طبق معمول، این دستِ سونو بود که برای جواب دادن به سوال بلند شده بود
- بفرمایید آقای کیم
هیسونگ به دیوارِ پشتش تکیه داد و مشتاقانه منتظر جوابِ سونو بود
سونو بعد از گرفتنِ اجازه، شروع به صحبت کرد
* برهانِ نظم، ساده ترین و عمومی ترین برهانی هستیش که برای اثبات وجودِ خداوند ارائه شده. توی این برهان، به طورِ خلاصه، نظم و نظامِ اشیا رو دلیل و نشانهای بر وجود نیروی نظم دهنده - یعنی خدا - میدونن
اما من خودم به شخصه فکر میکنم، که نظم از بی نظمی به وجود اومده. نظم ساختهی ذهن انسان هستش، نه یک واقعیتِ ثابت. مثلاً برخی ها میگن که اگر یکم همهچیز متفاوتتر بود و مثلاً به خورشید دورتر / نزدیکتر بودیم، اصلاً انسان قابلیت حیات نداشت، پس این نظم باعث زیست ما شده و به همین دلیل، ما ناظم داریم.
من هم عقدهام اینه که، در این صورت موجودات دیگهای رو زمین زندگی میکردن و به تکامل میرسیدن و نظم رو جور دیگهای معنا میدادن.
هیسونگ پس از شنیدن جواب سونو، لبخندی زد. اون پسر هیچ وقت توی شگفت زده کردنش شکست نمیخورد
تکیهش رو از تخته گرفت و یکی از دکمه های کتش رو باز کرد و ادامه داد
- همینطوره، و این قضیه ما رو به سمت قانونِ دوم ترمودینامیک هدایت میکنه. طبقِ این قانون و آنتروپی، نظم اصلا بوجود نیومده. نظمی وجود نداره. نظم انتزاعی هست و اگر تجربه گری در جهان نباشه نظم به کلی بی معناست و جهان بی هدف داره تغییر میکنه. البته بحثِ بین یک عقلگرا و تجربهگرا در این مورد کاملاً متفاوته
هیسونگ با دیدنِ دستِ بلند شدهی جونگوون، سرش رو به نشانهی اجازه برای صحبت تکون داد
+ این حرف تقریبا 90 درصد گزارش غلط هستش. نظم اگر ساختهی ذهن باشه که جهان هستی به کل از هم میپاشید، اگر بخوایم بگیم الان هم در حال نابودی هستش، پس یقینا با نگاه درستی جهان رو نمیبینیم.
اتفاقا لزوم داره که نظم کاملاً دارای اعتبار و صحت باشه، نه ساختهی ذهن بشر و فرضی. نظم وجود داره و وجودش اهرمی بر وجود های دیگهاس تا همه چیز سرجاش کار کنه. نه زودتر و نه دیرتر. مثل یه جور مترونومه.
هیسونگ به سمت صندلیِ جونگوون رفت، دست هاش رو روی اون گذاشت و به سمتش خم شد، به طوری که فقط چند سانتی متر صورتش با صورتِ جونگوون با هم فاصله داشت.
چشم های پسرِ کوچکتر درشت شد، دست و پاش رو گم کرد و تا خواست حرفی بزنه، مرد رو به روش حرف زد
- آقای یانگ، چطوره که شما در مورد این، برای تکلیف پایان ترمتون، ارائهای برامون بنویسید؟
با صدای خندهی بقیه دانشجو ها، به سمت تخته رفت و همه رو از نظر گذروند. وقتی یک لحظه چشمش به سونو افتاد، حاضر بود قسم بخوره که برقِ افتخار رو توی چشم هاش وقتی که به دوستش خیره شده بود، دید.
هیسونگ کیفش رو جمع کرد و موقع خروج از کلاس، گفت
- برای تکلیف پایان ترمتون، دو تا راه دارید. یا میتونید در موردِ بحثِ امروزمون، مقالهی کاملی رو بنویسید که توش نظر خودتون، این نظریهی در طولِ زمان، و دیدگاه های فیلسوف های مختلف رو بررسی کنید
با صداش همهمهی دانشجوها، دستش رو بالا برد و ادامه داد
- یا میتونید با یکی از دانشجو های دانشکدهی فیزیک، مقالهی مشترکی رو با موضوع دلخواهتون ادامه بدید.
بدون این که فرصتی به افرادِ توی کلاس برای اعتراض بده، با گفتنِ روز خوش، از کلاس خارج شد.