Part 2
صدای ترمزِ آروم اما مقتدرِ مک لارن مشکی مقابل برجِ شیشهایِ جی.کی هولدینگ مثل یه فرمانِ آمادهباش برای تمام کارکنان بود. بارون ریزی می بارید ، اما قبل از اینکه حتی یه قطره روی کتِ دستدوزِ سرمهای رنگِ جونگکوک فرود بیاد ، چترِ مشکیِ بادیگارد بالای سرش باز شد.
جونگکوک از ماشین پیاده شد. قامتِ بلند و شونههای پهنش در کتوشلوار، تصویری از قدرتِ مطلق بود. اون بدون اینکه به کسی نگاه کنه، به سمت ورودیِ عظیم شرکت قدم برداشت. صدای برخورد پاشنهی کفشهای ورنیاش روی سنگهای مرمرِ لابی، سکوتی مرگبار ایجاد میکرد.
به محض ورود، تمام کارمندانی که تو لابی بودن، مثل سرباز هایی که مقابل فرمانده شون ایستادن، سر خم کردن. هیچکس جرئت نمیکرد مستقیم به چشما های سرد و نافذش نگاه کنه.
_ «صبح بخیر جناب جئون.»
صدای منشیِ لابی تو فضا پیچید، اما جونگکوک حتی سرعتِ قدمهاش رو کم نکرد. فقط با حرکتی نمایشی، دستکشهای چرمیاش را از دست درآورد و به سمت دستیارش که نیمقدم عقبتر از او میدوید، پرت کرد.
_ «لیستِ سهامدارهای معترض روی میزم باشه. تا ده دقیقهی دیگه، همهشون رو توی اتاق کنفرانس میخوام.»
لحنش بُرنده بود؛ تیز و هیچ کس جرعت مخالفت نداشت . وارد آسانسورِ شیشهای اختصاصی شد. در حالی که آسانسور به سمت بالاترین طبقه، یعنی طبقه چهلم، بالا میرفت، جونگکوک به شهر زیر پایش خیره شد. شهر برای اون شبیه به یک صفحه شطرنج بود که تمام مهرههاش رو خودش چیده بود.
با توقف اسانسور واردِ دفترِ کارش شد؛ فضایی وسیع با دیوارهای شیشهای که کلِ سئول رو در آغوش میکشید. پشتِ میزِ آبنوسِ عظیمش نشست و تبلتِ مقابلش رو روشن کرد. اولین چیزی که روی صفحه ظاهر شد، گزارشِ شکستِ پروژهی مدلینگِ ماهِ قبل بود.
اخمی کمرنگ ابرو هاش رو به هم نزدیک کرد .
گوشیِ داخلی رو برداشت و با صدایی که هیچ جای بحثی باقی نمیگذاشت، دستور داد:
_ منشی سو به مدیر کانگ اطلاع بده بیاد داخل .
بعد از گذشت دقیقه ای در باز شد و قامت اقای کانگ توی چهار چوب در ظاهر.
_ من رو صدا کردین قربان .
جونگ کوک بدون اینکه نگاهش رو از اون گزازش مفتضح بگیره مخاطب قرارش داد .
_ کانگ
با شنیدن صدای پر صلابت جئون با ترس عینکش رو بالا داد .
_ بله قربان ؟
و و قتی عنبیه مشکی جونگ کوک مستقیما بهش زل احساس کرد عرق سردی روی تیره ستون فقراتش نشست .
_ امروز شروع هفتس و من میخوام بدونم چرا اولین چیزی ک میبینم باید گزارش شکست پروژه ای باشه که تایید اکید کرده بودم میخوام موفقیت آمیز باشه؟..
مدیر کانگ نفس عمیقی کشید و سعی کرد به لکنت نیفته .
در حالی که لرزش دستهاشش رو پشت کمرش مخفی میکرد، آب دهانش رو به سختی قورت داد. نگاه جونگکوک مثل یک خنجرِ یخی روی صورتش سنگینی میکرد.
ـ «قربان... واقعاً متأسفم. حقیقت اینه که مدلِ اصلی پروژه، درست چند ساعت قبل از شروعِ عکاسی، با رقیب ما یعنی شرکتِ جانگ قرارداد بسته و غیبش زده. ما تمام سعیمون رو کردیم که جایگزین پیدا کنیم، اما هیچکدومشون اون استانداردهایی که شما میخواستید رو نداشتن... اونا فقط... اونا روح نداشتن.»
جونگکوک پوزخندی زد که بیشتر شبیه به یک هشدارِ مرگبار بود. تبلت رو با ضربهای روی میزِ آبنوس پرت کرد و دست به سینه به صندلیش تکیه داد.
ـ «روح نداشتن؟»
صدای جونگکوک به طرز ترسناکی آروم شد.
ـ «من بهت بودجهی نامحدود دادم که روح بخری، کانگ. بهت زمان دادم که بهترین رو پیدا کنی. حالا داری بهم میگی که یه شرکتِ ردهدوم مثل جانگ تونسته مهرهی من رو بدزده؟»
جونگکوک بلند شد و به سمت پنجرهی تمامقدِ دفترش رفت. پشت به کانگ ایستاد و به آسمونِ ابری سئول خیره شد.
_ فقط وقتم رو تلف کردی.
کانگ به لکنت افتاد
_ ج..جناب جئون لطفا بهم فرصت دیگه ای بدین فقط یه شانس ..
کلماتش روی زبونش ماسید وقتی نگاه تیز جونگ کوک رو روی خودش دید .
حتی نیازی نبود جونگ کوک کلمه ای بگه .همون نگاه گویای همه چیز بود .
_ کاری ک بهت سپرده بودم دقیقا یه فرصت بود . ولی نتونستی از پسش بربیای و توی این مدت باید خوب فهمیده باشی که آدمایی مثل تو به درد من نمیخورن .
و واقعا هم همینطور بود .جونگ کوک آدمایی رو میخواست که کارایی داشته باشن ، نه کسایی مثل کانگ که فقط به پشتوانه مادرش پاش رو توی شرکت جونگ کوک گذاشته بود .
آقای کانگ سرس رو پایین انداخت و دست هاش رو مشت کرد.نمیتونست اعتراضی بکنه.
_بیرون
تک کلمه یخ زده ای که از جونگ کوک شنید پایان همه چیز بود .اخراج شده بود.. پس فقط تعظیمی کرد و با احترام بیرون رفت.
جونگ کوک سیگار برگش رو از جیب شلوارش بیرون اورد و با زیپوی طلایی رنگش اون رو ب آتیش کشید . پک عمیقی زد و از بین هاله دودی که توی هوا شکل گرفته بود چشمای وحشی پسری رو دید که به زنجیر کشیده بودش . با یاد اوری پسرک تلفن همراهش رو برداشت و به سر خدمتکار عمارتش زنگ زد
_ جیمین..
صدای پشت خط جواب داد
_بله قربان؟.
_ وضعیت تهیونگ چطوره؟
_همونطور ک دستور دادین دست هاش رو باز کردم و اجازه دادم بره حمام .لباسی رو هم ک براش گذاشته بودین پوشیده اما فقط اب خورده و لب ب غذا نزده .
جونگ کوک نیشخندی زد. پس اعتصاب غذا کرده بود ؟ هه.. از اون پسر سرکش چیزی بیشتر از این انتظار نمیرفت..
_مراقبش باش کار خطایی نکنه .
_ بله قربان مراقبم.
بدون خداحافظی تماس رو قطع کرد و پشت میزش برگشت .کام عمیق دیگه ای از سیگار برگش گرفت و
لپتاپش رو باز کرد و خواست جواب ایمل های کاریش رو بده اما با دیدن ایمیلی که از طرف پدرش بود چشم هاش تیره شد .
پدرش ترتیب یه جلسه سری رو داده بود و میخواست که جونگ کوک هم حضور داشته باشه .
اما جونگکوک وقتی نداشت که بره . پروژه ای که پیش رو داشت براش مهم تر بود. به علاوه منتظر فردی بود که میخواست ملاقاتش کنه .
انتظارش زیاد طول نکشید . تلفن اتاق زنگ خورد و جونگ کوک همونطور ک با اخمی از سر دقت ایمیل هاش رو نگاه میکرد تماس رو برقرار کرد و بالافاصله صدای منشی سو رو شنید .
_ آقای جئون. جناب کیم تشریف آوردن .
_ راهنماییشون کن .
لحظه ای بعد درِ سنگینِ اتاق کار با صدایی ناچیز باز شد، اما برخلافِ مدیر کانگ که با ترس وارد شده بود، این بار صدای قدمهایی با اعتمادبهنفس و ریتمیک به گوش رسید.
سوکجین بدون اینکه منتظر اشارهای از طرف جونگکوک باشه، به سمت کاناپه چرمی اتاق رفت و پالتوی کرمیرنگش رو روی دستهی صندلی انداخت. عینکِ فرممشکیاش رو از روی چشمهاش برداشت و با لبخندی که ترکیبی از شیطنت و جدیت بود، به جونگکوک نگاه کرد.
«دودِ سیگار برگ و بویِ خونِ مدیرهای اخراجی... میبینم که دکوراسیونِ اتاقت هیچوقت عوض نمیشه، جونگکوک.»
جونگکوک بدون اینکه سرش رو از روی مانیتور بلند کنه، آخرین ایمیل رو ارسال کرد و لپتاپ رو بست. سیگارش رو توی جاسیگاریِ کریستال فشرد و تکیه داد.
«و تو هنوز هم مثل قبلی . هیچوقت یاد نمیگیری که قبل از ورود، منتظرِ اجازه بمونی، جین. فکر نمیکردم درخواستم رو قبول کنی و از پاریس دل بکنی »
سوکجین در حالی که تبلت رو برداشته بود و با کنجکاوی به گزارشِ شکست نگاه میکرد جواب داد
«وقتی شنیدم "نابغه سئول" توی پروژهی جدیدش به بنبست خورده، نتونستم مقاومت کنم. شنیدم شرکتِ جانگ اون مدلِ فرانسوی رو از چنگت درآورده. واقعاً اجازه دادی اون پیرمردِ احمق، جانگ، بهت پاتک بزنه؟
جونگکوک نیشخندی زد و از جا بلند شد. رو ب روی سوکجین نشست و..و با خونسردیِ خاص خودش، یک گیلاس کریستال رو از روی میز برداشت.
_جانگ فقط یه فرصتطلبه که از خلاءِ خلاقیتِ تیمِ من استفاده کرد. اون مدلِ فرانسوی هم... فقط یه ویترین بود، جین. مشکلِ من دزدیده شدنِ اون پسر نیست؛ مشکل اینه که بازارِ مدِ این روزها، بویِ کهنگی میده. همهچیز بیش از حد تمیز، بیش از حد اتوکشیده و تکراری شده.
سوکجین تبلت رو روی میز برگردوند و با دقت به چشمهای جونگکوک زل زد.
_خب، از من چی میخوای؟ من پاریس رو رها نکردم که بیام اینجا و دوباره همون عکسهایِ "پسرِ همسایه" رو برایِ بیلبوردهایِ برندِ تو بگیرم. اگه میخوای جانگ رو زمین بزنی، باید چیزی رو رو کنی که مردم رو شوکه کنه. چیزی که ازش بترسن اما نتونن چشم ازش بردارن.
جونگکوک جرعهای از شرابش نوشید.
_دقیقاً به خاطر همین نگاهته که اینجایی. کانگ که ادم این کار نبود و از طرفی تیمِ بازاریابیِ من میگه باید بریم سراغِ یه چهرهی معصوم و پاک، اما من حس میکنم این راهش نیست. جانگ الان داره روی "کمال" مانور میده؛ من میخوام یه چیزی خلافِ اون رو نشون بدم. یه کانسپت که مرز بین زیبایی و زشتی رو از بین ببره.
سوکجین با کنجکاوی پا روی پا انداخت
_مثلاً چی؟ نقص؟ درد؟ یا شاید یه جور "شکنندگیِ" وحشی؟ ببین جونگکوک، برای این کار، تو به یه مدل احتیاج نداری؛ تو به یه "قربانی" احتیاج داری که بدنش بتونه داستان بگه. کسی رو داری؟
جونگکوک مکثی کرد و تصویرِ تهیونگِ زنجیر شده برای یک لحظه از ذهنش رد شد، اما سریع اونو پس زد
_فعلاً گزینهای که به دلم بشینه ندارم. رزومههایی که فرستادن همه شبیه هم هستن؛ لبخندهای مصنوعی و بدنهای بیروح. فعلاً بیا بریم عمارت. جیمین یه شامِ مفصل تدارک دیده. اونجا، دور از این دیوارهای شیشهای، شاید لنزِ ذهنِ تو بهتر بتونه شکار کنه.»
سوکجین بلند شد و پالتوش رو برداشت.
امیدوارم شرابهای عمارتت بهتر از وضعیتِ گزارشهای مالیت باشه، جئون. چون اگه قرار باشه وقتم رو اینجا تلف کنم، فاکتورِ خیلی سنگینی برات میفرستم.
جونگکوک پوزخندی زد،بلند شد و به سمتِ خروجیِ اتاق راهنماییش کرد.
_نگران نباش جین... من همیشه برای چیزهایِ باارزش، هزینهاش رو میپردازم. بریم.
........
لبه تخت نشسته بود و سعی میکرد قلاده دور گردنش رو نادیده بگیره . با سر انگشت هاش تتوی روی ترقوه اش رو لمس میکرد .بعد از گذشت14 سال هنوز هم درد داشت ...هنوز هم تک به تک لحظه های زجر اورِ اون روز مثل یه کابوس جلوی چشم هاش رژه میرفت. چطور میتونست فراموش کنه؟ چطور میتونست...با یاد آوری همه اون خاطرات که مثل سوحانی روی روحش بودن بغض توی گلوش خونه کرد لب هاش لرزید و وزنه سنگینی قفسه سینه اش رو فشرد .یکی از دست هاش ملحفه رو چنگ زد و با دست دیگه مشت های کوچیکی رو قلبش می کوبید بلکه اروم بگیره..
چیزی تا فرو ریختن سد اشک هاش نمونده بود که با صدای در به سختی خودش رو کنترل کرد .
در باز شد و تهیونگ پسر جوونی رو دید که چند ساعت قبل دست هاش رو باز کرده بود.
_ عام.سلام؟
تهیونگ نگاهش رو گرفت و آستینش رو زیر چشم های نمدارش کشید و خیلی اروم جواب پسر رو داد
_ سلام
جیمین جلو تر اومد. لبخندی زد و به تخت اشاره کرد
_ میتونم بشینم ؟.
صدای زیبای پسر تهیونگ رو از خاطرات آزار دهنده اش بیرون کشید و باعث شد بهش نگاه کنه . هر چند توی صداش ته مایه ای از تمسخر وجود داشت .
_ تو هم مثل صاحب این عمارت هر کاری میخوان بکن. چرا اجازه میگیری. ؟
جیمین آهی کشید . میدونست پسر رو به روش چقدر درد کشیدس .
لب هاش رو تر کرد و با لحن مهربونی جوابش رو داد
_ میدونم چی میگی و بهت حق میدم که چقدر از جونگ کوک متنفری اما..
تهیونگ نذاشت حرف جیمین کامل بشه . لبخند کجی زد که درد ازش میچکید
_ جونگ کوک ؟ پس اسمش اینه . اسم صاحب قفس جدیدم.
جیمین لب پایینش رو گزید و نگاه دلسوزانه ای به تهیونگ انداخت
_ اره ... اون پسر وزیر اقتصاده . جئون جونگ کوک شاید اسمش رو شنیده باشی .
صدای بی روح تهیونگ و در جواب حرف هاش شنید.
_ نه. نشنیدم
توی اون سلولهای فاکی، زیر اون شکنجه ها ، وقتی مدام تو نشئگی بود مگه چیزی هم از دنیای اطرافش میتونست متوجه بشه ؟.
جیمین سعی کرد نا امید نشه ... دلش برای این پسر میسوخت. میخواست شده حتی اندازه ذره ای مرحم درد هاش باشه .
_ من از گذشته تو خیلی چیزی نمیدونم..ولی مشخصه که زندگی سختی داشتی..نیودم اینجا که بیخود دلداریت بدم و حرف های امید وارانه بزنم.
نفس عمیقی کشید و خیره به چهره نفس گیر پسر ادامه داد
_ اومدم بهت بگم که هیچی قرار نیست اینجا آسون باشه. نمیدونم هدف جونگ کوک از خریدن تو و نگه داشتنت اینجا چیه اما... به عنوان کسی که سالها اینجاست میدونم که لجبازی های بیخودی و فکر به فرار های احمقانه قرار نیست برات کارساز باشه ... در این صورت فقط روی تاریک تَرش و میبینی..
دست های تهیونگ رو توی دست های کوچیکش گرفت و فشرد و باعث شد مردمک های قهوه رنگ تهیونگ توی چشم های خودش قفل بشه.
_ من تا جایی ک بتونم کمک حالت میشم . ولی سعی کن جونگ کوک رو عصبی نکنی ...باور کن من دیدم جنازه هایی رو که حاصل عصبانیتش ان. ولی اگه یکم باهاش راه بیای ...مطمئنم اینجا لاقل از از اون زیر زمین و آزمایش هاش برات بهتره... پس به جای لجبازی و گرسنگی دادن ب خودت تا شب بشه یکم غذا بخور ..
چون جونگ کوک شب مهمون داره و نمیتونی بری طبقه پایین ..
جیمین توقع هر چییزی و داشت جز پوزخندی که روی لب های تهیونگ نشست . اون اصلا به حرفاش توجهی نکرده بود
_ بابت نگرانیت ممنون .ولی من از اون جهنم فرار نکردم که اینجا گیر بیفتم...و از هر موقعیتی هم که پیش بیاد برای فرار استفاده میکنم .
جیمین آهی کشید . به پسر حق میداد ک ب این زودی بهش اعتماد نکنه . آهسته دست هاش رو بیرون کشید و بلند شد
_ هر طور که تصمیم خودته ولی اینطوری فقط وحشی ترش میکنی ..
با نگاه اخری ک به تهیونگ انداخت از اتاق بیرون رفت . تهیونگ لبش رو گزید ...ته دلش ی احساسی داشت که بهش میگفت اون پسر قصد بدی نداره اما فعلا یه هیچ کسی نمیتونست اعتماد کنه .نمیتونست گول ظاهر مهربونش رو بخوره ...باید اول کمی باهاش اشنا میشد . برای الان باید خودش رو برای دیدار بعدیش با جئون جونگ کوک آماده میکرد.
__________________________________________
صدای تایرهای ماشین روی شنهای خیس محوطهی عمارت، سکوت شب رو شکست. بادیگاردها با سرعت در رو برای جونگکوک و سوکجین باز کردن. بارون قطع شده بود، اما بوی خاک نمخورده و هوای سردِ سئول، فضای عمارت رو سنگینتر از همیشه کرده بود.
هر دو پیاده شدن وجونگکوک در حالی که کتش رو روی دوشش جابهجا میکرد، همراه سوکجین از پلههای سنگی ورودی بالا رفت. خدمتکارها با احترام درهای عظیم چوبی رو باز کردن. داخل عمارت، گرمای ملایم و نورِ زردِ لوسترهای بزرگ، تضاد عجیبی با سیاهیِ بیرون داشت.
سوکجین در حالی که با نگاهی تحسینآمیز به معماری کلاسیک سالن نگاه میکرد گفت
«همیشه سلیقهات توی انتخابِ دکوراسیونِ سرد و خشن رو تحسین کردم، کوک. این خونه بیشتر شبیه به یه موزهی ممنوعهست تا یه محل زندگی.»
جونگکوک پوزخندی زد کرواتش رو شل کرد و روی کاناپه اطلسی رنگ نشستد
_آرامشِ این دیوارهای سنگی رو به شلوغیِ احمقانهی شهر ترجیح میدم. بشین جین، جیمین الان شراب رو میاره.
همون لحظه جیمین با لبخند وارد شد و ادای احترام کرد
_ خوش اومدین قربان و جناب کیم .
سوکجین سری تکون داد و با فاصله کمی کنار جونگ کوک نشست .
جیمین به سمت بار مجلل گوشه سالن رفت تا دو گیلاس رو از مرغوب ترین شراب پر کنه ..
با ظرافت گیلاسها رو روی میز چوبیِ صیقلخورده قرار داد، اما درست زمانی که خواست عقب بره صدای برخوردِ خفیفِ چیزی از طبقهی بالا، سکوتِ سنگینِ سالن رو شکافت.
سوکجین که در حال برداشتن گیلاسش بود، مکث کرد. نگاهِ تیزبینش به سمتِ پلههای مارپیچِ انتهای سالن چرخید. اونجا، تو سایهروشنِ پاگردِ طبقه دوم، پسری ایستاده بود که با تمامِ تعاریفِ دنیایِ مد فرق داشت.
دست های تهیونگ زیر فشاری که به نرده وارد می کرد به سفدی میزد، شکمش از گرسنگیِ طولانیمدتی که کشید بود، منقبض میشد و ضعف تا مغز استخوانش نفوذ کرده بود، اما وقتی نگاهش به غریبه افتاد، به جای پناه بردن به سایهها، ایستاد. با همان پیراهنِ حریرِ سفیدی که حالا به خاطر لاغریِ بیش از حدش روی تنش زار میزد و با چرم مشکی که قلاده اش رو پوشونده بود تضاد داشت . پاک حرف های جیمین رو راجب به مهمون جئون فراموش کرده بود اما قرار نبود ترسی از خودش بروز بده .
سوکجین گیلاس رو نیمهراه رها کرد. به چشمای تهیونگ نگاه کرد؛ چشمایی که برخلافِ جسمِ نحیفش، ذرهای ضعف نشون نمیدادن. نگاهِ تهیونگ سرد، نافذ و به طرزِ عجیبی "طلبکار" بود؛ انگار داشت تمامِ شکوهِ اون عمارت رو به تمسخر میگرفت.
سوکجین با صدایی که از هیجانِ خالص میلرزید اروم و بدون اینکه نگاهش رو از جواهر رو ب روش بگیره گفت
_جونگکوک... تو به من گفتی گزینهای نداری؟ داری شوخی میکنی؟
جونگکوک که از نافرمانیِ تهیونگ و بیرون اومدنش در این موقعیت، خونش به جوش اومده بود، با چشم هایی که از خشم تیره شده بودن به جیمین اشاره کرد .
«ببرش تو اتاقش جیمین.
جیمین که تا اون لحظه خشکش زده بود با دو به سمتش رفت و از بازوی نحیفش گرفت و دم گوشش پچ پچ کرد
_ چرا اومدی بیرون. ؟ مگه نگفتم نیای؟ بیا بریم تهیونگ .
تهیونگ، علیرغمِ سیاهی ای که جلوی چشمهاش رو گرفته بود، سرش رو بالا گرفت. بدونِ اینکه کوچکترین نشانهای از التماس یا ترسِ یک بردهی گرسنه رو داشته باشه، نگاهی گذرا و تحقیرآمیز به هر دو مرد انداخت. با وقاری که انگار در خونش جریان داشت، چرخید و با قدمهایی شمرده اما استوار، به همراه جیمین در تاریکیِ راهرو ناپدید شد.
صدای سوکجین از ناباروری لبریز شده بود
«اون... اون کی بود؟ کوک، اون پسر داره از گرسنگی میلرزه ولی جوری نگام کرد که انگار من برندهی جایزهی حقارتم! اون شکنندگیِ وحشی که میگفتی، اون نقصِ زیبا... همهاش توی اون پسر بود! اگه اون رو جلوی دوربینِ من بذاری، کلِ صنعتِ مد رو به زانو درمیاری.»
جونگکوک گیلاسش رو با یک جرعه سر کشید و با صدایی که از شدتِ فشارِ دندانهایش روی هم، بُرنده شده بود، گفت:
جونگکوک: «بحثش رو تموم کن جین. اون یه موشِ آزمایشگاهیِ شخصیه. اون قرار نیست روی هیچ بیلبوردی بره. اون "مالِ منه" و قرار نیست کسی بهش نگاه کنه.»
«داری احمقانه رفتار میکنی! این یه فرصتِ طلاییه...»
جونگکوک با لحنی که اجازه بحث نمیداد گفت :
«شامت رو بخور و فردا کارت رو توی شرکت شروع کن. من برایِ مدل، یه نفرِ دیگه رو پیدا میکنم. این موضوع تموم شدهست.»
سوکجین از خوردن شام صرف نظر کرد . پالتوش رو به تن کرد و در حالی که دستش روی دستگیرهی درِ عظیمِ عمارت بود، ایستاد. سرش را به سمت جونگکوک که با لیوان شرابش همچنان روی کاناپه نشسته بود چرخوند و پوزخندی زد که بویِ تجربه و حقیقت میداد.
«میتونی اون رو توی تاریکترین اتاقِ این عمارت حبس کنی و بهش گرسنگی بدی، کوک... میتونی دور گردنش زنجیر ببندی تا به خودت ثابت کنی که صاحبشی. اما یه چیزی رو فراموش نکن... تو نمیتونی نوری که از چشمهای اون پسر میتابه رو خاموش کنی. اون مدل نیست؛ اون یه شعلهست. و تو؟ تو فقط داری مثل یه بچهی لجباز، دستت رو دورِ شعله مشت میکنی تا مالِ خودت باشه... غافل از اینکه اینطوری فقط دستهای خودت میسوزه.»
سوکجین نگاهی به پلههای خالیِ بالا انداخت و ادامه داد:
«دیر یا زود، تو مجبور میشی اون رو به دنیا نشون بدی. نه به خاطر پول، نه به خاطرِ جانگ... بلکه به خاطر اینکه خودت هم طاقتِ این رو نداری که تنها تماشاچیِ این همه زیباییِ ویرانگر باشی. شب خوش، رفیق.»
سوکجین در رو بست و جونگکوک رو با سکوتِ سنگینِ عمارت و طنینِ حرفهاش تنها گذاشت
._________________________________________________________________
بعد از بسته شدن درِ سنگین عمارت توسط سوکجین، سکوت عجیبی سالن رو فرا گرفت. جونگکوک دقایقی همون جا نشست . در حالی که نورِ ماه از پنجرههای قدی روی نیمرخی از صورتش میتابید. با خونسردیِ ترسناکی دستکشهای چرمیاش را درآورد و آنها را روی میز رها کرد.
صدای قدمهای شمردهاش روی پلههای مرمرین، تنها صدایی بود که شنیده میشد. وارد اتاق شد. تهیونگ هنوز همانجا بود، ایستاده کنار پنجره. با بدنی که از گرسنگی به لرزش افتاده بود اما نگاهش با گستاخی تمام به صاحبش زل زده بود .
جونگکوک بدونِ اینکه حرفی بزنه؟ به سمتش رفت. فاصله رو کم کرد تا جایی که تهیونگ مجبور شد سرش رو عقب ببره و به دیوار تکیه بده. جونگ کوک دستش رو بالا آورد و با انگشتِ اشاره، خیلی آروم از زیرِ چونه تهیونگ تا گودیِ گلوش رو لمس کرد.
جونگکوک سرش رو کج کرد و صدای آروم و زمزمه وارش رو به گوش رسوند
_تو از کی اجازه گرفتی که از اتاق بری بیرون؟
قلب تهیونگ از وحشت فرو ریخت. سرمای صدای جونگ کوک باعث شده بود یخ بزنه. اون چشم ها جوری نگاهش میکردن که انگار نه به یک انسان، که به جنازهای خیره شدن که هنوز نفس میکشه. نفس عمیقی کشید و سعی کرد حواسش رو از عطری که ریه هاش رو پر کرد پرت کنه
_ بین قوانینی که که برام لیست کردی . نگفتی که باید برای بیرون رفتن از اتاق اجازه بگیرم. فکر کردم میتونم برم .
قیافه جونگ کوک رنگِ تحقیر به خودش گرفت. خیلی آروم و با لحنی که ازش انزجار میبارید، گفت
_ فکر کردی ؟ تو فکر کردی ؟ ..
جونگکوک پوزخندی زد که بیشتر شبیه به نمایشِ دندون های یه شکارچی بود. دستش رو از روی گلوی تهیونگ بالا آورد و با کف دست، صورتِ استخونیِ اون رو قاب گرفت؛ اما نه با مهربانی، بلکه با فشاری که تهیونگ رو مجبور میکرد تمامِ وزنِ سرش رو به دیوارِ سرد پشتسرش بده.
جونگکوک با صدایی که حالا به یه پچپچِ بم تبدیل شده بود ادامه داد
«اشتباهت همینجاست... تو "فکر" کردی چون بهت لباسِ حریر پوشوندم و اجازه دادم توی این اتاق بخوابی، حقِ انتخاب داری؟ تو حتی برای پلک زدن هم باید از من اجازه بگیری، تهیونگ. چون هر ذره از این اکسیژنی که توی ریههات میره، متعلق به منه.»
کمی بیشتر به جلو متمایل شد. تنشِ بینِ بدنهاشون به قدری بالا رفت که تهیونگ میتونست گرمایِ بدنِ جونگکوک رو از میونِ لایههایِ نازکِ لباسش حس کنه
بویِ تلخِ شراب و تنباکویِ گرونقیمتِ کوک، هوش رو از سرِ تهیونگِ گرسنه میبرد.
تهیونگ، علیرغمِ لرزشِ پاهاش، پلک نزد. چونهاش رو در دستِ سنگینِ کوک کمی بالاتر گرفت و با صدایی که سعی میکرد خشدار نباشه، گفت:
«اگه انقدر از "فکر کردنِ" من میترسید، شاید بهتر بود به جای قلاده، مغزم رو از کار میانداختید ارباب. چون تا وقتی نفس میکشم، یادم نمیره که کی هستم... ..
چشمای جونگکوک تیره شد. گستاخیِ این پسر مثلِ جرقهای بود که انبارِ باروتِ اون رو به آتیش میکشید. دستش رو از روی صورت تهیونگ پایین کشید و با حرکتی ناگهانی، قلادهی چرمی او را چنگ زد و تهیونگ رو به سمتِ خودش کشید. فاصلهی لبهاشون به باریکی یک مو بود.
«نترس... به اونجا هم میرسیم. فعلاً دلم میخواد ببینم این غرورت تا کجا همراهیت میکنه. سوکجین فکر میکنه تو یه "هنری"... اما من فقط یه موجودِ سرکش رو میبینم که نیاز داره یاد بگیره چطور برای صاحبش دم تکون بده.»
با دستِ آزادش، کمرِ باریکِ تهیونگ رو محکم گرفت و اون رو به خودش چسبوند. تهیونگ از شدتِ نزدیکی و ضعف، ناخودآگاه دستش رو روی شونههای پهنِ جونگکوک گذاشت تا تعادلش رو حفظ کنه.
جونگک کوک زمزمهوار و جوری ک با هر کلمه لب هاش لب های تهیونگ رو لمس میکرد گفت
«میشنوی؟ صدایِ قلبت رو میگم. داره مثل یه گنجشک گیر افتاده خودش رو به قفس سینه ات میکوبه. این بدن دروغ نمیگه تهیونگ... تو از من متنفر باش، به من گستاخی کن، اما یادت نره... تو الان داری از گرسنگی و ترس میلرزی و تنها کسی که میتونه بهت زندگی بده یا اون رو ازت بگیره، منم.»
جونگکوک لبخندِ کوتاهی زد و با خشونتِ خاصِ خودش، سرِ تهیونگ رو کمی به عقب خم کرد تا گردنش کاملاً در معرضِ دید باشه. با انگشتِ شستش روی رگِ گردنِ تهیونگ فشارِ ملایمی آورد و با ضرب ولش کرد .
تهیونگ که تعادلش رو از دست داده بود، به دیوار برخورد کرد و نفسنفسزنان به جونگکوک خیره شد.
_ بی صبرانه منتظر روزی ام که ببینم چطور گستاخی توی نگاهت میشکنه .
جیمین برات غذا نمیآره. تا زمانی که یاد نگیری چطور وقتی وارد میشم سرت رو پایین بندازی.«
صدایِ تیکِ قفل شدنِ در، مثلِ تیرِ خلاص بود. تهیونگ روی زمین سُر خورد، اما چشماش هنوز پر از برقی بود که نشون میداد روحش هنوز زنجیر نشده.