¤ Part 14²¤
" انحراف یا deviation "
جیمین گردنبند مادرش رو که این روز ها همیشه همراه خودش داشت توی دستش فشرد و قدم های آرومی برداشت. محله ای که بهش سر زده بود نسبت به منطقه ای که خودش زندگی میکرد سطح پایین تری داشت اما برای جیمین وایب خوبی داشت.
ذهنش درگیر بود ؛ هنوز نتونسته بود خودش رو با هیچ دلیلی قانع کنه. واقعا نمیفهمید چرا گردنبند مادرش رو اونجا پیدا کرده بودن.
دوست نداشت باور کنه این گردنبند ربطی به جئون داره چون اگر میخواست نظرش رو بگه قطعا کسی که توی حادثه ی مرگ مادر و هیونگش دست داشته اونشب هم اینجا بوده. اگر میخواست خوشبین باشه یکی از مهمون های اون جشن ممکن بود این گردنبند رو از یه واسطه خریده باشه که اینطوری کار جیمین سخت تر میشد اما دقیقا جایی که قتل خواهر جونگکوک اتفاق افتاده بود.
اما کی؟
جونگکوک؟
این امکان وجود نداشت..
دوستای جونگکوک میتونستن فورا رد بشن چون بنظر نمیومد همچین ادمایی باشن .
بکهیون؟
یا افرادش؟
ممکن بود ؟
قدم های آرومش رو به سمت خونه ی پسر کوچیکتر حرکت داد شاید اون میتونست براش بگه اونشب دقیقا چه کسایی اونجا حضور داشتن!
با رسیدن به خونه اش و با دیدن کسی که جلوی در نشسته بود لب زد:
_ته تویی؟
با بالا اومد سر پسر بزرگ تر جونگکوک نتونست جلوی گرد شدن چشمهاشو بگیره ؛ اون اینجا چی میخواست؟ دقیقا جلوی در خونش ..
جیمین به ارومی بلند شد و کمی پشت شلوارش رو تکوند ، بینی قرمزش نشون میداد مدت زیادی در معرض سرما بوده..
_دیگه داشتم فکر میکردم نمیای!
جونگکوک قدمی نزدیک تر شد ؛ حالا میتونست خیلی دقیق تر صورت پسر رو ببینه ؛ گونه های گوشتیش قرمز شده بود و برجستگی لبهاش بیشتر.. این قطعت بخاطر سرما بود نه؟
وگرنه جونگکوک هیچوقت بهشون دقت نکرده بود..
_چرا اومدی اینجا؟
جیمیم دستاشو توی جیب پالتوش فرستاد و نفسش رو بیرون رها کرد ؛ بخاطر بخار لحظه ای جونگکوک از دیدن صورت زیباش به نصیب بود ..
_ازت یه سوال داشتم.
جونگکوک این پا و اون پا کرد و نهایت جواب داد:
_ببین اگر اومدی دوباره نصیحتم کنی و ...
_در این مورد نیست.
پسر سر تکون داد و درو باز کرد و اشاره ای به جیمین کرد:
_بیا تو ؛ هوا سرده!
جیمین بدون حرف وارد شد و با دیدن روفرشی های دم در فهمید باید کفشهاشو در بیاره پس این کارو انجام داد و پسر کوچیکتر از اینکه نیاز نبود بهش در این مورد تذکر بده لبخند زد..
_من یکم مرغ سوخاری و سوجو خریدم ؛ میخوری؟
جیمین دستهاشو بالا اورد و به معنی نه تکون داد:
_ممنون ؛ زیاد وقتت رو نمیگیرم فقط یه سواله که باید بپرسم
_راحت باش بشین .
جیمین روی کاناپه ی سه نفر قرمز وسط حال نشست ؛ جونگکوک بسته ی غذارو روی میز گذاشت و همونطور که کتش رو از تنش خارج میکرد از توی آشپزخونه دو تا لیوان اورد ؛ درسته پسر گفته بود نمیخوره اما سوجو خوردن تنهایی به جونگکوک حس بدی میداد..
_منتظرم . میتونی بپرسی
گفت و پایین میز نشست و بسته ی غذا رو باز کرد ؛ حقیقتا نمیدونست برای خوردن شامش صبر کنه چون به شدت گرسنه بود..
جیمین با دیدن پسر که از نگاهش به غذا میشد فهمید خیلی گرسنه ست لبخند تلخی زد و پرسید:
_اونشب.. که من نذاشتم ساندویچت رو بخوری بعدش شام خوردی؟
جونگکوک گازی به رون مرغ زد و هومی گفت . جیمین نفس راحتی کشید و جونگکوک سرشو بالا اورد:
_لطفا باهام غذا بخور ؛ تنهایی رو دوست ندارم.
جیمین به چشمهای گرد و پر از خواهش پسر نگاه کرد که چطور برای همراهیش خواهش میکرد ؛ این اصلا به اون پسرک عصبانی که روز قبل دیده بود شباهت نداشت.. جیمین الان میتونست این روی کیوت و البته معصوم پسرک رو ببینه و البته که به اون روی پسر ترجیحش میداد.
_لطفا
جیمین نفس عمیقی کشید و خودشو به پایین کاناپه کشید و روی زمین چهارزانو نشست . جونگکوک لبخندی زد و اشاره کرد که از مرغ های سوخاری بخوره و سپس لیوان هارو از سوجو پر کرد.
_سوالت چی بود؟
جیمین تکه ای مرغ رو برداشت و گفت:
_میخوام بدونم اونشب..وقتی اون اتفاق ناگوار افتاد ؛ بجز بکهیون و افرادش کیا اونجا بودن؟
جونگکوک با اخم محتویات دهانش رو قورت داد و نگاهش و به مخلفات روی میز داد.
_واسه چی میپرسی؟
جیمین رد نگاه پسر رو تعقیب کرد تا وقتی به چشمهای خودش برسه..
_لازمه بدونم.
جونگکوک پوزخند تلخی زد و با یه حرکت تمام محلول داخل لیوان رو توی دهانش ریخت..
_مگه تو وکیل نیستی؟ خیلی راحت میتونی از توی پرونده اینو بفهمی..
_پرونده بسته شده و برای بررسی مجددش نیاز به مجوز داره..
جونگکوک هومی زمزمه کرد و با پشت دستش رطوبت دور دهانش رو گرفت و گفت:
_تا جایی که میدونم اول از همه تهیونگ متوجهشون شده بود .. دوستم ! بعد من..
وقتی گفت چند تا آدم عجیب و غریب اومدن تعجب کردم اما تصورشم نمیکردم ممکنه اون مرتیکه باشه . وقتی بهشون رسیدم با بادیگارد هاش جمعا ۴ نفر بودن .. موقع درگیری هم هه ری و هوسوک هیونگ رسیدن.
جیمین لرزش صدای پسرک رو توی جمله ی آخر احساس کرد و از اینکه مجبور بود همچین سوالی رو بپرسه معذب شد.
_هیچکس دیگه ای نبود؟
جونگکوک فقط سری به طرفین تکون داد و جیمین مجددا پرسید:
_کسی از شما اونشب چیزی رو گم نکرده؟
با سوال عجیب جیمین ، جونگکوک عجیب نگاهش کرد:
_چه چیزی؟
_خب هرچیزی!
_نه .. یعنی فکر نکنم ! ذاتا اگرم گم کردیم برامون دیگه مهم نبود
جیمین به ارومی اوهومی زمزمه کرد که جونگکوک گفت:
_حالا مگه چی پیدا کردی؟
جیمین از هوش پسرک مقابل کمی متعجب شد اما خونسردیشو حفظ کرد:
_یه گردنبند .. که متعلق به مادرمه!
این بار نوبت جونگکوک بود که تعجب کنه:
_گردنبند مادرت؟ کجا پیداش کردی؟
_من پیداش نکردم . وقتی برای پیدا کردن تو رفتم ایستگاه تاکسی اونجا دیدمش . اون آجوشی مسئول آژانس گفتن که توی مکان حادثه پیدا شده و کسی نمیدونه مال کیه..
جونگکوک زیر لب زمزمه کرد:
_خیلی عجیبه.. مطمئنی برای مادرته؟ اخه ...
_آره مطمئنم ؛ از اون گردنبند فقط یدونه وجود داره.
جونگکوک اهانی آرومی زمزمه کرد و جیمین لیوان سوجو رو برداشت و کمی ازش خورد و از تلخیش صورتش جمع شد. جونگ کوک با دیدنش به خنده افتاد:
_اولین بارته سوجو میخوری؟
جیمین لب گزید و پسر کوچیکتر ادامه داد:
_البته که اولین بارته ؛ شما ثروتمند ها بیشتر واین میخورین اینطور نیست؟
جیمین جوابی نداد و جونگ کوک بهش نگاه کرد و از ارامشی که از چهره ی پسر میگرفت نفس راحتی کشید:
_منم یه سوال میتونم بپرسم؟
جیمین لبهاشو بهم فشرد و به معنی تایید سر تکون داد.
_اون مرتیکه قاتله ؛ واقعا نامزدته ؟
جیمین خندید و سری به تاسف تکون داد:
_فقط چرت و پرت میگفت .
_پس دوستت داره؟
جیمین لبخند تلخی زد:
_من نمیدونم این چطور دوست داشتنیه جونگکوک شی! اهمییتی هم نمیدم اون چه احساسی داره اما چیزی که من میدونم اینه که نامزدم نیست..
جونگکوک خندید و تکه ای مرغ برداشت و گاز زد ؛ به طرز عجیبی از اون حرف خوشحال شده بود..
_متاسفم
جیمین سوالی نگاهش کرد و جونگکوک ادامه داد:
_متاسفم که بهت گفتم همه ی اینا تقصیر تو بوده..
_مگه نبوده؟
_نه نبوده ؛ حرفام از روی عصبانیت بود.. من احمق بودم...تو .. تو بهم هشدار داده بودی و حتی سعی کردی جلومو بگیری!
جیمین چیزی نگفت و سرشو پایین انداخت. جونگکوک به آرومی نگاهش رو بالا آورد و روی صورت زیبای پسر نگه داشت . قطعا اون زیباترین آدمی بود که توی زندگیش میدید..
_قراره ادامه بدی؟
جونگکوک اونقدر محو پسر بزرگتر بود که اصلا نفهمید کی با جیمین چشم تو چشم شده و مخاطبش قرار گرفته ؛ فورا نگاهش رو دزدید و به میز داد:
_چیو؟
_انتقام گرفتن رو ..
جونگکوک قلپ دیگری از نوشیدنیش خورد و لبخند تلخی زد:
_جیمین شی ؛ اگر کسی که خواهرم رو کشته بود یه آدم عادی بود اگر به کاری که کرده بود اعتراف میکرد اگر برای من اینقدر قلدری نمیکرد من چیکارش داشتم مگه هوم؟
جیمین حرفی نزد و گذاشت پسر حرفش رو کامل کنه.
_مشکل اینه که... اون آدم نه تنها کارشو انکار کرد بلکه یکی دیگه بجای خودش فرستاد تو زندان.. هیچ پشیمونی نداره و حتی خوشحال تر از همیشه داره زندگیشو میکنه..
جیمین خواست چیزی بگه که متوجه پر شدن چشمهای پسر شد و لب گزید ؛ صورت گلگون پسر نشون از مستیش میداد و جیمین باید عزم رفتن میکرد ..
_ممنون بابت شام . دیروقته باید برم..
جیمین بلند شد و سر جونگکوک به عقب هول داده شد و از پایین به بالا خیره شد..
_میخوای بری؟
_هووم ، فکر میکنم کافی باشه فردا جلسه مهمی داری همین حالا هم مشخصه که بیشتر از حد خوردی....
جیمین همزمان با گفتنش حرفش به سوجو اشاره کرد و باعث تکخند جونگکوک شد..
_تو ناراحتی که میخوام به اون جلسه برم؟
جیمین به صورتی خیلی غیرارادی و صادقانه لب زد:
_ناراحتم
جونگکوک این بار با چشمهایی که اشک ازش سرازیر بود بهش خیره شد:
_منم ناراحتم.
#part13
#jikook
#soheila
#𝓜𝓾𝓭𝓲𝓽𝓪
╭──────────────
╰─► ๛ @kookminmagic ๛