¤Part 14 ¤
" انحراف یا deviation "
¤■¤■¤■¤■¤■¤■¤■¤■¤■¤■¤■¤■¤■¤■¤■¤■¤■
جونگکوک مادرش رو بغل کرد و پشت زن رو نوازش کرد:
_مواظب خودت باش مامان باشه؟ بهت سر میزنم.
مادرش با صدای گرفته تاکید کرد: بهم سر میزنید! درسته جونگ کووکا تو و هوسوک و تهیونگ با هم...
_هر طور شما دستور بدید قربان بهت سر میزنیم.
مادرش با چشم های اشکی ازش جدا شد و آهی کشید:
_نزار فکرم پیشت بمونه جونگکوکاه.
_ به خدا من بزرگ شدم تازه لیست کار هایی که گفتی رو از حفظ شدم انقدر تکرارشون کردی... دیر نخواب. قسط ها رو یادت نره . حتما یه کلید یدکی به خانم چا بده ..
زن میون حرف پسرش پرید: اگر خواستی تک تک اونها رو هم فراموش کنی این دو تا رو یادت نره. خوب غذا بخور و کار خطرناکی نکن پسرم. باشه؟
اینبار جونگ کوک جوابی نداد اما نیازی هم نبود. اون یه مادر بود . هیچکس به اندازه ی اون متوجه منظور و مفهوم حرف و سکوت های پسرش نمیشد.
_میدونم بعد از مرگ خواهرت قلبت پر از خشم و کینه شده اما کاری نکن که زندگیت به خطر بیفته. اینو یادت نره که من فقط تورو دارم جونگکوکا..
_نگران نباش مامان هیچی نمیشه ؛ من مراقب خومون هستم...
این رو گفت و مادرش رو به داخل قطار هدایت کرد:
_وقتی رسیدی با همون گوشی جدیدی که برات خریدم بهم خبر بده ؛ سلام منو به خاله برسون.
_باشه پسرم .
_خداحافظ مامان
بعد از مطمئن شدن از رفتن قطار از اونجا خارج شد و به سمت ماشین رفت و داخلش نشست . هوسوک به سمتش چرخید:
_رفتن؟
_اره؛ نمیخواست بره.
_ چرا انقدر گرفته ای تو کار درستی کردی. توی این شرایط اینجا موندن مادرت ریسک بزرگی بود..خوشحالم که تونستیم راضیش کنیم.
جونگکوک نفس عمیقی کشید و با سر تایید کرد.
هیچول تا حالا چند باری باهاش تماس گرفته بود و بهش راجع به این موضوع هشدار داده بود.
یونگی هم که متوجه ی شرایطشون شده بود بهش کمک کرد که با استفاده از یه هویت جعلی مادرش رو به شهرستان بفرسته.
این مدت متوجه شده بود که گاهی یه عده دنبالشون میکنن امروز به سختی مادرش رو دور از چشم بقیه به اینجا اورده بود تا با اون اسم به روستایی بره که همسر هیچول و دخترش اونجا بودن.
اینجوری هیچ اسمی از مادرش جایی ثبت نمیشد که بعدها کسی بتونه بهش دسترسی پیدا کنه و در ثانی جونگکوک خیالش بابت خاله اش و امنیت جایی که زندگی میکرد راحت بود .
_هوسوک هیونگ... تو مطمئنی میخوای کنارم باشی؟ میدونم چه احساسی داری اما.. به هرحال میخوام دوباره روش فکر کنی! به من و نقشه ام و خانوادم فکر نکن . با اینکار ممکنه پدر و مادر تو هم توی خطر بی افتن...
_نگاه کن کی داره این رو بهم میگه؟ باید از اول خودت همه چیز رو بهم میگفتی! اگر ته از دهنش در نمیرفت میخواستی خودت رو تنهایی توی همچین دردسری بندازی ؟
جونگکوک لبهاشو روی هم فشار داد و جواب داد:
_ما قراره سر زندگیمون قمار کنیم هیونگ... اصلا مشخص نیست چی سرمون میاد!
_شما یه چیزی دارید که روش قمار کنید. من دیگه اصلی ترین دلیل زندگیمو کنار خودم ندارم. بعد از هه ری.. دیگه برام مهم نیست چی سرم میاد!
******
_اسمش جئون جونگکوکه ؛ ۲۶ سالشه... یه راننده تاکسی ساده است و تا مدتی پیش با خواهر و مادرش زندگی میکرد. خواهرش هم به تازگی از دنیا رفته...
_ از دنیا رفته ؟ فکر نکنم ! دلیل کارش رو بهم بگو جیهو این اطلاعات به کارم نمیاد !
_ در حقیقت خواهرش شب عروسیش تیر میخوره و میمیره ؛ در حال حاضر هیچ اطلاعات دیگه ای ازش نیست.
_ این مدت چیکار کرده؟
_ کار مشکوکی انجام نداده . راجع به اطرافیانش هم چیز خاصی نیست . یکی دو تا دوست صمیمی داره که اونها هم سابقه ی خاصی نداشتن... ادمای عادی ان در کل...
جائه چپ چپ نگاهش کرد:
_اینا تموم چیزیه که پیدا کردی؟ من میخوام بدونم اون پسر راجع به اسلحه ها داره حقیقت رو میگه یا نه..
جیهو دست به جیب برد و فیلمی که جونگکوک براش ارسال کرد بود رو برای رئیسش پلی کرد:
_با توجه به فیلمی که فرستاده احتمال اینکه این ها جنسای ما باشن خیلی زیاده قربان.. فیمش رو برای بخش فنی فرستادم فتوشاپ نیست.
جائه نیم نگاهی به فیلم در حال پخش انداخت و دوباره نگاهشو به جای دیگه دوخت:
_این فیلم خیالمو راحت نمیکنه. باهاش قرار بزار بیاد... بازم زیر نظرش داشته باشید. هرچیز مشکوکی که دیدی بهم اطلاع بده.
برام عجیبه که به همچین باری دست پیدا کرده یکی پشتش هست ! نمیتونیم اجازه بدیم یه پسر بچه رو دستمون بلند بشه.
_چشم قربان اما فکر نمیکنید این خیلی عجیبه؟ اینکه بخواد دست راست شما باشه در واقع کمترین چیزیه که یه نفر در ازای همچین باری میتونه از شما بخواد اینطور نیست؟
_ جیهو چرا دقیقا تعجب کردی جیهو؟ شاید من به روم نیارم اما تو باید خوب بدونی اون دنبال انتقام از بکهیونه ! واسه همین میخواد خودشو بین ما جا کنه.. دست راست من بودن اونو به هدفش نزدیک میکنه..
جیهو شرمنده سرش رو پایین انداخت . این مدت به گذشته و ارتباط جئون با بکهیون اشاره نکرده بود چون هیچ وقت مستقیما راجع به این پسر و ارتباطش با ارباب جوان به رئیسش نگفته بود.
یه جورایی از اون پسر و جنمش خوشش اومده بود و دوست نداشت نظر آقای پارک رو با گفتن گذشته ی مرتبطش با ارباب جوان نسبت به اون پسر عوض کنه.
_جیهو میدونم چرا اینکار رو کردی توی چشم های اون پسر خشم رو دیدم و لا شنیدن داستانش گذشته اش رو حدس زدم ولی چشم هاش همزمان بهم حس صداقت رو منتقل میکرد. میدونم تو هم مثل جیمین راجع به اون اتفاق تا حدی خودت رو مقصر میدونی . سرت رو بیار بالا.
جیهو سرش رو بالا اورد و جائه ادامه داد:
_باهاش برای فردا یه قرار بزار . وقتی نداریم... نباید بزاریم کس دیگه به محموله و این پسر رو قبل از ما دست پیدا کنه.
_چشم قربان
***
یوچان دستی به موهای بلوند زن کشید و چونه رو گرفت و به خودش نزدیک کرد و لبهاشو بوسید . همینکه خواست چیزی بگه همسرش زودتر به حرف اومد..
_فهمیدی ایزول برگشته؟
یوچان که با شنیدن این خبر حس و حالش پریده بود کمی فاصله گرفت و نفس عمیقی کشید. ایزول!
پس برگشته بود..
_نمیدونستم عزیزم .
_خونه شوهر خواهرش میمونه . دوست دارم اون رو برای صرف شام دعوتش کنم نظرت چیه؟ دلتنگش شدم.. یه روزی من ایزول و اونجه بهترین دوستای هم بودیم...
زن با ناراحتی زمزمه کرد و آهی غمگینی کشید.
به شدت برای اون روزها دلتنگ بود. از دست دادن اونجه به عنوان نزدیک ترین دوستش واقعا قلبش رو به درد اورده بود..
_اون زن خطرناکیه ؛ دوست ندارم دور و بر خانوادم ببینمش فهمیدی؟
زن از حرف یوچان جا خورد:
_خطرناک؟ داری شوخی میکنی؟ مگه توی دنیای ما از تو خطرناک تر هم هست. در ضمن اون دوست من و من بهش اهمیت میدم پس لطفا دیگه همچین چیزی راجع بهش نگو...
یوچان پوزخندی زد و از روی تخت بلند شد و ژاکتش رو به تن کشید:
_اگر تو اینطور میخوای باشه. برای صرف شام دعوتش کن... فقط یک شب !
گفت از اتاق خارج شد و از پله ها پایین رفت. از سر پله ها بکهیون رو دید که در حال خوردن مشروب بود. دندون قروچه ای کرد و پایین اومد. این روزها مدام بد میاورد. مدت زیادی بود که منتظر یه خبر خوب بود... منتظر بود هر لحظه بهش خبر بدن محموله ی بزرگ و عزیزش پیدا شده باشه اما هیچ اثری ازش نبود..
_بجای اینکه خوابیدن و مست کردن ؛ خرابکاری هاتو درست کن.
بکهیون با چشمهای ریز شده به سمتش چرخید:
_بابااا من اینجاااممم... ولی افرادم... همه جا دنبالشن...
دونت ووری!!!!!!!!
_ببین خودتو به چه روزی انداختی . هه انگار نه انگار با نفوذ من وارد میز شدی و باید حواست به کار هات باشه! گند پشت گند .. به خودت بیا.
_باباااا عصبی نشووو ؛ همه چی درست میشهههه من اونی که این کارو کرده رو پیدا میکنمممموو...
دستشو بالا اورد و دو تا انگشت رو روی شقیقه اس گذاشت:
_تققق... میکشمش..
*
در ماشین رو بست و وارد عمارت شد ؛ از اینکه اینجا بود راضی بود این یعنی یه قدم به هدفش نزدیک بود... نگاهی به تراس عمارت انداخت بلکه اقای وکیل رو ببینه اما اثری ازش نبود.
نمیدونست چرا اما یه حسی بهش میگفت نگرانی اون پسر براش از ته قلبشه و صادقانه است.
با اینحال خوب میدونست که هر حرفی از سمت اون قراره دوباره روی مخش بره و بترسونتش..
ناخودآگاه از فکر غرغر های پسر بزرگتر خندید و پله هارو پایین رفت.
با راهنمایی یه بادیگارد پیچ های متعددی رو طی کرد تا بالاخره به اتاقی که دفعه قبل اونجا با آقای پارک دیدن کرده بود رسید.
با چشم تو چشم شدنشون به اقای پارک سلامی کرد و پشت میز نشست ؛ حتی منتظر نموند مرد بهش اجازه نشستن بده!
جائه کمی نگاهش کرد و سپس به حرف اومد؛
_جنسا کجان؟
جونگکوک از اینکه مرد خیلی سریع اصل مطلب رو ادا میکرد لبخند ملیحی زد:
_امشب میارمش ؛ هرجا که بگین..
_وای به حالت اگر کلکی تو کارت باشه پسرجون . حتما خوب میدونی کسی که جلوته کیه و ....
جونگکوک برای جلب اعتماد مرد به حرف اومد:
_میدونم. حتما تا الان شما هم گذشته ی من رو در آوردین و متوجه ارتباط پسرتون به داستان زندگی من شدید . حق دارین بهم بی اعتماد باشین اما امشب میفهمین که من باهاتون صادق بودم... خب.. در مورد اینکه من دست راستون باشم هم فکراتون رو کردین درسته؟
جائه برای چند لحظه عمیق تر از هرزمانی به چشم های پسر خیره شد. کمی بعد سر تکون داد:
_کار همونطور که تو میخوای پیش میره اما باید یه مدت زیر نظر جیهو باشی. اون چیزای لازم رو بهت میگه... خیلی چیزا باید یاد بگیری
_یکیش دلیل این گردش و مسیر اضافه ایه که امروز برای رسیدن به این اتاق طی کردم؟
جیهو تکیه زد و از توجه پسر لبخند کوچیکی روی لبش نشست .
_ همینطوره!
_ پس خیلی براش مشتاقم..
_خیلی مشتاق نباش انتهاش به زیبایی ظاهرش نیست!
با صدای جیمین هر دو به سمتش چرخیدن.
جونگ کوک برای لحظه ای به خودش لرزید چشمهای جیمین برزخی و عصبی بود. نگاهش بدون لحظه ای وقفه روی جونگ کوک بود و باعث شد کمی خودش رو جمع و جور کنه..
برعکس جئون جائه این نگاه اشنا رو قبلا توی صورت فرد دیگه ای هم دیده بود. عصبانیت همسرش هم به همین اندازه حس سنگینی رو به مخاطب القا میکرد.
وقتی نگاه یک طرفه و شدیدا سرزنش گر پسرش به جئون و متقابلا واکنش پسر رو دید سعی کرد به اون کمک کنه.
_جیمین... اینجایی؟ خب فکر کنم این اتفاق خوبی باشه. نیازی به معرفی نیست چون جونگکوک رو میشناسی ! درسته؟ از این به بعد دست راست منه و خیلی باهم کار داریم.
جیمین پوزخندی زد:
_پس بالاخره کار خودتو کردی بابا ! باورم نمیشه ؛ داری دستی دستی این پسرو وارد جهنم میکنی... شاید خودش حالیش نیست تو باید بهش بفهمونی این چه کار خطرناکیه!
_من خودم خواستم جیمین شی.
جیمین با غیض به جونگکوک خیره شد و قدمی نزدیک تر شد:
_میخوای بگی برای از دست دادن تک تک آدمای زندگیت داوطلب شدی؟
جونگکوک برای اولین بار تونست غم و زخم عمیقی رو توی نگاه پسر رو ببینه؛ نگاهشو به سختی از پسر گرفت و لب زد:
_نه دقیقا برای همینه که پام رو توی این باتلاق گذاشتم. از دست دادن باعث شده من به این نقطه برسم! گفتید من قدرتش رو ندارم. اومدم تا بدستش بیارم...
جیمین مصمم بودن پسر رو نه با تموم وجود حس کرد. وقتی توی آرامگاه خواهرش به پسر راجع به این قدرت هشدار داده بود هرگز فکر نمیکرد اون جملات که با نیت باز داشتن پسر از خطری به اسم بیون بکهیون گفته شده بود قراره توی سر پسر دیگه همچین چیزی معنی بشه .
طبق اصول مذاکره که بهش یاد داده بودن تا یه وکیل خوب باشه میدونست اون پسر حالا آماده ی شنیدن حرف های منطقی نیست پس فقط تونست سری به تاسف تکون بده و اونجارو ترک کنه.
از جئون جونگ کوک نا امید شده بود ؟ نه واقعا . جیمین هم روزی توی جایگاهی که اون پسر طی این مدت ایستاده. قرار گرفته بود و میدونست اون درد و احساس نقصان و حس پوچی و عصبانیت ا خودت و همه ی دنیا بابت از دست دادن فرد یا افرادی که برات مهمن میتونه آدم رو به دست زدن به هر کاری برای خلاص شدن از حس عدم کفایت و عدم لیاقت تحریک کنه اما جیمین راه درست رو انتخاب کرده بود و امید داشت که اون پسر هم میتونه مثل خودش راه درست رو بره.
از اون پسر عصبانی نبود اما از دست پدرش عصبی بود !
میدونست که یک چیزایی تو سر پدرشه. مطمئنا پدرش یه نقشه داشت چون اون هیچوقت بی دلیل کاری رو انجام نمیداد.
_خیلیه خب... رفتار جیمین رو دیدی درسته؟ قرار نیست هیچوقت روی خوش اون نسبت به کار ما رو ببینی پس به شنیدن غرغر هاش عادت کن. اما راجع به معرفی کردنت به میز...
مرد جوان!
فردا جلسه داریم و توهم همراه من میای ؛ اونجا تورو به عنوان دست راست خودم معرفی میکنم .. جیهو مسئولیت هاتو بهت میگه و البته قوانین میز رو..
جونگکوک سری به معنی تایید تکون داد بلند شد و روبروی میز جائه محکم ایستاد. دستش رو به معنی توافق جلو اورد ؛ بعد از مکث کوتاهی جائه فقط خودش رو جلو کشید دستش رو فشرد...
جونگکوک احساس عجیبی داشت. اون انتظار مسیری خیلی سخت تر این ها رو برای رسیدن به این نقطه مسیر پر چالش تری رو برای خودش در نظر گرفته بود. گرچه طی این چند ماهی که گذشت یونگی بلاهای زیادی سرش آورده بود و کار های زیادی بهش سپرده بود تا اونو برای رسیدن به همچین نقطه ای آماده کنه اما با این وجود وقتی به زندگی قبلیش نگاه میکرد تازه میفهمید که چطور مثل کبک سرش زیر برف بوده و اصلا متوجه ی اونچه اطرافش میگذشت نبوده.
اون جئون جونگ کوک حتی خواب همچین روزی رو نمیدید. اون باور نداشت که جنایت ها و گروه های مافیا و قاچاقچی چقدر واقعی هستن. نمیدونست افرادی که درگیر چنین خلاف هایی هستن تا این حد با جامعه در آمیخته شدن.
درسته اون زندگی سختی داشت. باید شبانه روز تلاش میکرد بارها براش قلدری کرده بود اما هنوزم حس میکرد مافیا و خلافکار ها با دنیای اون خیلی فاصله دارن.
برای جونگ کوک سال قبل نزدیک ترین رابطه اش با همچین ادمایی که عضو باند های مختلف خرابکاری و خلافکاری بودن شنیدن کارهاشون توی اخبار هایی رادیوی ماشینش بود.
سالها قبل اگر بهش میگفتن شرکت هایی هستن که توی پوشش شرکت های غیر دولتی و شخصی دارن برای مافیا نیرو های درسخونده جمع میکنن باور نمیکرد. اگر میگفتن ساقی های مواد مخدر میتونن هر کار جانبی دیگه ای داشته باشن قبول نمیکرد.
هیچوقت فکر نمیکرد با وجود بار ها حتی ساقی ها هم برده های جنسی برای فروش میزارن. هیچوقت یه پدوفیلی رو از نزدیک ندیده بود.
نزدیک ترین تجربه اش به دیدن مواد و شنیدن قاچاق توی اخباری بود که گوگل بهش معرفی میکرد اما توی این مدت همه چیز رو از نزدیک با گوشت و پوستش حس کرده بود.
درسته که هنوز نمیتونست مواد مخدر رو از هم تشخیص بده یا دوست نداشت درگیر جا به جایی انسان هایی که برای اعضای بدن منتقل بشن بشه و شاید خیلی چیزای دیگه رو هم نمیدونست اما بخاطر مصمم بودنش تونسته بود خودش رو به یونگی اثبات کنه و جاش رو توی نقشه ی پسر پیدا کنه.
هیچ وقت فکر نمیکرد علاقه ی احمقانش به انواع اسلحه که طی سربازی به شدت دنبالش کرده بود قراره همچین جایی برای بالا کشیدن خودش بهش کمک کنه.
شاید راه خیلی کثیفی رو طی کرده بود اما این میترسوندش که این مسیر خیلی آسون تر از چیزی بود که فکر میکرد .
کوک میدونست با توافقی که امروز کرده بود دیگه نمیتونست از زیر بار کارهای کثیفی که تا الان ازشون دور مونده بود فرار کنه.
میترسید روزی برسه که درست مثل هشداری که اون پسر وکیل بهش داد دستش به خونی آلوده بشه و به جایی برسه که خودش هم مثل بیون بکهیون شده باشه. میترسید روزی برسه که نتونه خودش رو به ادامه دادن راضی کنه اما آگاهانه تصمیم گرفت ترس هاش رو رها کنه چون وقتی به نتیجه ی تحمل همه ی اونچه با انجام این کار ها به دست میاورد فکر میکرد قلبش که تمام این مدت بی وقفه آزارش میداد آروم میگرفت.
به خودش تشری زد . نباید اینجا و توی چند قدمی رسیدن به شروع نقشه اش پا پس میکشید.
اون الان بدون درگیر شدن و گرفتن جون بیگناهی به این نقطه رسیده بود . حالا حتی در ظاهر دست راست یکی از بزرگترین و خطرناک ترین مافیاهای شهر سئول بود و برای خودش اختیاراتی داشت و میتونست بقیه ی راه رو هم بدون مشکل طی کنه.
سعی کرد خودش رو با تصور اینکه فردا توی جلسه اون قاتل رو غافلگیر میکنه آروم کنه و با فکر عصبانیتی که ممکن بود اون عوضی تجربه کنه پوزخندی زد و توی دلش لعنتی بهش فرستاد...
************
جیمین با عصبانیت قدم میزد و متوجه نبود که در حال چرخیدن به دور خودشه. احتمالا این دهمین باری بود که سالن خونه رو طی کرده بود و همین باعث شده بود تمام خدمه ی حاضر توی سالن بیشتر از همیشه از ارباب جوان فاصله بگیرن . هیچکس دوست نداشت وقتی اون پسر اینطور آشفته است توجهش رو جلب کنه. وقتی که ایزول اماده و آراسته از اتاقش خارج شد متوجه عجیب بودن اوضاع و رفتار متفاوت خدمتکار ها شد و دنبال دلیلش گشت که با دیدن پریشونی پسر نگران جلو رفت:
_عزیزم تو خوبی؟
جیمین با صدای خاله اش از افکارش خارج شد و به چشمهای آرایش شده زن که عجیب جیمین رو یاد مادرش می انداخت خیره شد:
_خوبم خاله ؛ شما..
نگاهی سریع به استایل ایزول کرد و حرفش رو کامل کرد:جایی میرین؟
ایزول وقتی صدای آروم جیمین رو شنید گرچه خیالش راحت نشد اما متوجه شد مشکل خواهر زاده اش هر چی که هست پسر میتونه به تنهایی رفعش کنه . از طرفی طبق شناختی که از جیمین داشت میتونست حدس بزنه اون بیشتر از عصبانیت نگران چیزیه و در این مورد نمیشد به زور از جیمین حرف کشید. پس نفس راحتی کشید و بند کیفش رو روی دستش انداخت:
_آره عزیزم. میرم دیدن یه دوست قدیمی.
_ دوست قدیمی؟
_ خب... جیونگ برای شام دعوتم کرده ..
قبل از اینکه جیمین فرصتی برای اعتراض پیدا کنه توضیح داد: نمیشد رد کنم چون خیلی اصرار کرد و منم مجبورا دارم میرم. گرچه خودمم دلم براش تنگ شده... نگران نباش حواسم به همه چیز هست!
جیمین سری به معنی فهمیدن تکون داد:
_ بسیار خوب، میدونم شما مراقب خودتون هستید. راستی توی این لباس خیلی زیبا شدین. میگم بیونگ برسونتتون ...
_ممنونم عزیزم. این ایده ی خوبیه من جدا حوصله ی رانندگی ندارم.
جیمین با لبخند سر تکون داد و شماره ی بیونگ رو گرفت. بعد از هماهنگی دستش رو حلقه کرد و جلو گرفت تا خاله اش بتونه با گرفتن بازوش همراهیش کنه. همراه خاله اش از خونه خارج شد تا اون رو بدرقه کنه.
_نیازه بگم که لطفا نوشیدنی نخورید و مست نکنید؟
ایزول به نگرانی های خواهر زاده اش لبخند زد و گونه اش رو لمس کرد:
_عزیزم نوشیدنی خوردن و مست کردن جای مناسب خودش رو میخواد نه جایی که الان دارم میرم. پس خیالت راحت! در ضمن وکیل پارک بهتره برای خودت یه پارتنر پیدا کنی و روی اون غیرتی بشی!
جیمین به لحن با نمکی که خالش استفاده کرده بود خندید.
گرچه خنده اش زمان زیادی روی لبهاش نموند. با دیدن جونگکوک که همراه جیهو از پیش پدرش برمیگشت خنده اش کمرنگ شد.
جونگکوک با دیدن جیمین و خانم شیک و برازنده کنارش ناخودآگاه اخم کرد.اون زن حتما از مراجعین جیمین بود. نه؟ نمیتونست پارتنر آقای پارک باشه چون یونگی بهش چیزی راجع به وجود همین کسی نگفته بود. چرا اونقدر نزدیک ایستاده بود؟
چیزی که عجیب بود فاصله خیلی نزدیک و دست زن بود که گونه های جیمین رو لمس میکرد... یه لحظه به خودش اومد. از خودش پرسید " به تو چه ربطی داره جئون جونگ کوک ؟!"
نگاهش رو از اونها گرفت و به مسیر داد اما خوشبختانه یا بدبختانه مسیری که هر سه ی اونها طی میکردند طوری بود که باید از کنار هم رد میشدن تا از حیاط عمارت خارج بشن...
ایزول که متوجه تغییر واضح صورت جیمین شده بود کنجکاو شد. به سرعت به سمتی که جیمین خیره بود چرخید و با دیدن نگاه پسر بانمکی که نزدیکشون میشد لبخند زد. وقتی نگاه پسر روی خودشون دو نفر رو دید متوجه ی وجود آشنایی قبلی بین اون دو نفر شد اما چیزی که بیشتر کنجکاویش رو قلقلک داد پایین افتادن سر پسر و تند شدن سرعت قدم هاش بود. پس اینبار جیمین رو زیر نظر گرفت .
وقتی جیمین هم سرش رو به طرف دیگه گردوند و سرعت قدم هاش رو کم کرد متوجه شد جدا از آشنایی قبلی ماجرایی بین این دو نفر اتفاق افتاده که خودش بیخبره و اون ماجرا هر چی که هست باعث حال دگرگون کمی قبل خواهرزاده اش شده. پس کمی به قدم هاش سرعت داد و رسما جیمین رو دنبال خودش کشید. اینطور که مشخص بود خواهر زاده اش علاقه ای به نزدیک شدن به مرد نداشت اما ایزول اهمیتی نداد. وقتی به فاصله نزدیک تری رسیدن لبخندی زد:
_پس تو همونی هستی که جیمینی ما رو عصبانی کردی؟
جیمین نالید:
_خاله!
ایزول در جواب ناله ی اعتراض آمیز جیمین ضربه ای روی بازوی پسر زد.
_این چه صدایی بود الان در آوردی جناب وکیل؟
جیمین ناچارا ساکت شد.
جونگکوک که با حرف زن سرجاش خشک شده بود و ناچار از روی ادب برای زن تعظیم کرد.
حالا که متوجه شده بود اون زن باید خاله ی پسر بزرگتر باشه ذهنش که طی اون چند دقیقه به شکل عجیبی درگیر شده بود و مجبورش میکرد با بیشترین سرعتی که میتونه قدم برداره و از اون پسر دور بشه آروم شد.
ایزول اخم های جیمین رو نادیده گرفت و چند قدم دیگه به پسر نزدیک شد:
_حق با منه . مگه نه؟
جونگکوک معنی حرف زن رو نمیفهمید پس پرسید:
_ در چه مورد ؟
_اینکه تو اونی هستی که جیمین رو حرص دادی؟
جونگکوک که توی اتاق متوجه فک منقبض شده و چشمهای عصبی جیمین شده بود دوباره به پسر نگاه کرد. حالا اثری از اون عصبانیت توی صورت پسر دیده نمیشد پس مطمئن نبود که زن از کمی قبل حرف میزنه یا نه!
از طرف دیگه نمیدونست با این حرف قراره برای خودش دردسر بتراشه یا درست مثل آقای پارک این زن هم با دونستن ماجرا عصبانیت جیمین رو بی مورد میدونه . با یه تصمیم ناگهانی که از خیرگی و سنگینی نگاه زن هم ناشی میشد سعی کرد درست ترین جواب رو بده و صادق باشه:
_فکر نمیکنم اینطور باشه آج...
سن زن اونقدری بالا به نظر نمیرسید که بتونه بهش بگه اجوما پس حرفش رو عوض کرد.
_ آگاشی!
ایزول که از شنیدن لفظ آگاشی ( خانم) سری تکون داد و لبهاشو بهم مالید.
بعد چشمکی به جیمین که بهش خیره شده بود زد و گفت:
_ جدا ؟ که اینطور ...
بعد با صدای آروم تر جوری که فقط جیمین بشنوه حرفش رو ادامه داد. : ولی من فکر میکنم تو اونی هستی که خواهر زاده ی من پشت عصبانیتش نگرانشه. تو درست مثل مادری جیمین وقتی نگران چیزی هستی نمیتونی سر جات بمونی !
بعد بلند تر عنوان کرد .
_من خواهر زادم رو میشناسم مشخصه که بین شما درگیری ای به وجود اومده... نمیگم حق حتما با جیمینه اما باید اینو بدونی مرد جوان اون همیشه خوبی آدمارو میخواد
با پیدا شدن بیونگ ، ایزول سرسری خداحافظی کرد و یه سمت ماشین مشکی که در عقبش توسط بیونگ باز شده بود ، رفت...
حالا دو پسر روبروی هم ایستاده بودن . جیمین محکم و جدی با چشمهای غضبناک ؛ جونگکوک که حرف های آروم خاله ی جیمین رو شنیده بود متعجب و کمی دستپاچه شد..
منظور زن چی بود؟ جیمین نگرانش بود؟
جونگکوک نمیدونست این نظریه رو رد کنه چون اونشب کذایی واقعا به خوبی متوجه شده بود جیمین نگرانشه..
جیمین نتونست جلوی خودش رو بگیره.
_به چیزی که میخواستی رسیدی؟
جونگکوک با شنیدن این سوال به خودش اومد ؛ دوست داشت صادقانه جواب بده بدون هیچ حرص و کینه ای!
_هنوز نه ؛ چیزی که من میخوام زمان بره جیمین شی! تازه اول راهمه.
_بزار اخرین نصیحتم رو قبل از درگیر شدنت توی این ماجرا بهت بکنم مستر جئون... اسلحه ای که از امروز توی دستت میگیری و باهاش شلیک میکنی ؛ یه روزی به سمت خودت برمیگرده!
جیمین گفت و عقب گرد کرد و خواست به داخل خونه بره که با صدای پسر ایستاد..
_تو جای من بودی چیکار میکردی؟
جونگکوک ناخواسته پرسید و ثانیه ای بعد وقتی به یاد آورد اون پسر هم غم مشابهی رو تجربه کرد بود لب گزید...
جیمین بی خبر از اینکه جونگکوک داستان مرگ مادر و برادرش رو میدونه به سمتش چرخید:
_منم یه روزی جای تو بودم.
جونگکوک با دیدن چشمهای غم زده پسر نگاهش رو ازش گرفت و پایین داد..
حالا به شدت از سوالش پشیمون بود!
_منم مادرم و هیونگم رو توی این راه از دست دادم جونگکوک شی ؛ این احساسی که داری برای من ملموسه... من با دردی که کشیدی و میکشی غریبه نیستم. اگر بیشتر از تو آسیب ندیده باشم غمم کمتر از تو هم نبوده.
نفس عمیقی کشید و ادامه داد:
_پدر من هم مثل همین الان تو بود... اون گفت خون رو فقط با خون میشورن! اون با تمام قدرتش انتقامشون رو گرفت....
جونگکوک نگاهشو بالا اورد و بهش خیره شد . جیمین لبخند تلخی زد و ادامه داد:
_اما باور کن هیچی درست نشد ؛ هنوزم داغش نداشتنشون روی قلبمونه.. قلبمون با هیچ کدوم از زجر هایی که اون قاتل ها کشیدن خنک نشد ! من هیچ کدوم از بلاهایی که پدرم سرشون آورد رو ندیدم اما میدونم پدرم که خودش اونها رو زجرکش کرد هم حتی بعد از انتقامش روحش آروم نگرفت سالها گذشته اما وقتی بهمون نزدیک بشی میفهمی که ما هنوز عزاداریم...
_من...متاسفم
_منم متاسفم جونگکوک شی! بابت همه چیز متاسفم. در مورد حرف خاله ام سو تفاهم پیش نیاد... من بخاطر شغلم محافظه کارم و فقط سعی کردم از تاریکی که توش قدم میزاری مطلعت کنم.
جونگکوک پلکی زد و بعد سرشو پایین انداخت.
بدون هیچ حرف دیگه ای به سمت خروجی عمارت به راه افتاد ؛ جیمین نگاهشو از شونه های افتاده ی پسر گرفت و زیر لب زمزمه کرد:
_اینجا جای تو نیست.
**************************
ایزول با دیدن جیونگ که به استقبالش اومده بود لبخند زد و دستشو برای بغل کردنش باز کرد:
_خدای من ؛ مدت زیادی گذشته نه!
زن بعد از روبوسی عقب کشید و جواب داد:
_همینطوره...از آخرین دیدارمون مدت زیادی گذشته. خوشحالم که اومدی ! بیا بشینیم.. ببینم چیزی میخوری؟
ایزول با لبخند سر تکون داد و تشکر کرد بعد روی نزدیک ترین مبل سه نفره سلطنتی نشست.
_اگر ممکنه برام یه قهوه بیارن .
جیونگ با اشاره به خدمتکاری که منتظر ایستاده بود سفارششون رو گفت و دوباره به سمت ایزول چرخید . کمی با فاصله اما همون مبل نشست:
_چقدر دلتنگ بودم . تموم این سالها من واقعا احساس تنهایی میکردم. وقتی شنیدم اومدی سئول واقعا خوشحال شدم.
_آه . درسته منم خیلی احساس تنهایی داشتم این چند سال اخیر اما.. نیاز داشتم که تنها باشم مرگ خواهرم واقعا برام سخت بود..
جیونگ ناراحت آهی کشید و دستشو روی دست زن گذاشت:
_اون بهترین زنی بود که میشناختم؛ مرگش همه رو آزرده خاطر کرد!
زن گفت و با ناراحتی به نقطه ای خیره شد؛ میتونست به خوبی اون روزهارو به یاد بیاره .روز هایی که هرسه کنار هم شاد بودن. جایی خونده بود صورت رفتگان کم کم از خاط باقی مانده ها میره اما صورت زیبای اونجه درست مقابل پلک هاش بود.
_همینطوره
_خب ؛ در حال حاضر تصمیمت چیه؟ اینجا میمونی؟
_آه.. خب فعلا آره ؛ میخوام پیش جیمین باشم خیلی ازش غافل شده بودم میخوام تا وقتی کره است کنارش باشم.
_کار خوبی میکنی .
با سروصداهای دو مردی که از بیرون به گوش میرسید هر دو جا خوردن و به سمت صدا چرخیدن.
جیونگ کمی دستپاچه شده بود...
حدس میزد دوباره همسرش با بادیگارد هاش یا پسرشون بحثش شده باشه اما این اصلا برای جیونگ قابل قبول نبود اونم جلوی مهمونش..
همین که خواست چیزی بگه در با صدای بدی باز شد و یوچان با عصبانیت وارد شد و پشت سرش بکهیون که دست کمی از پدرش نداشت پا به سالت گذاشت.
ایزول که از دیدن اونها اصلا خوشحال نشده بود به اجبار از جاش بلند شد و سلام داد . یوچان ابتدا با دیدن اون زن یکه خورد اما زود خودش رو جمع و جور کرد..
_اوه ایزول شی! شما اینجایید.. جیونگ گفته بود که قراره بیایین خیلی از دیدن دوبارتون خوشحالیم.
ایزول لبخند مصنوعی زد...
به پسرجیونگ که کنار یوچان ایستاده بود خیره شد که عجیب عصبی بنظر میرسید. کم و بیش میدونست این پسر برای خواهرزاده اش مشکل تراشی کرده . حالا هم انگار قصد ادای احترام هم نداشت.
جیونگ با لبخند خجالتی به سمت همسرش چرخید:
_ما میریم بالا . تا شما راحت باشید!
ایزول هم از همون ابتدا وقتی تنش بین مرد و پسر رو دیده بود و متوجه مشکوک بودن جو شده بود پس با جیونگ همراهی کرد. جواب داد:
_آره اینطوری بهتره .
یوچان که متوجه نگاه ناراحت همسرش شده بود سعی کرد از مهمون عزیز همسرش دلجویی کنه.
_ متاسفم شما که به چم و خم کار ما واردید. موقع شام بیشتر با هم صحبت میکنیم. بابت اتفاق ناخوشایندی که افتاد هم عذر خواهی میکنم.
ایزول اما اصلا اهمیتی به حرف های مرد نمیداد . وقتی که یوچان درگیر مرتب کردن جملات مثلا موادبانه اش بود به سمت مبل چرخید و برعکس همیشه کاملا بر خلاف اصول رفتار جمعیش به جمعیت پشت کرد تا مثلا کیفش رو برداره اما در اصل گوشیش رو برداشت و فورا ریکودر رو فعال کرد. بعد گوشیش اون رو زیر کوسن تزئینی مبل هل داد و با برداشتن کیفش به سمت جیونگ چرخید و پشت سر زن راه افتاد.
حالا که اینجا بود بد نبود سر از کار اون دو نفر در بیاره . شاید نمیتونست بیون ها رو از سر راه خواهر زاده اش کنار بزنه اما شاید چیزی میفهمید که به درد میخورد.
حداقل میتونست بفهمه اون پدر و پسر درگیر چه ماجرایی شدن!
********************
صحبت های جیونگ و ایزول بیش از اونی که ایزول در ابتدا براش برنامه داشت طول کشیده بود. در اصل ایزول از قصد حرف رو به مرور خاطرات گذشتتون میکشوند و اینطوری زمان به سرعت سپری شد.
این بین تمام حواس ایزول پیش صحبت های اون دو نفر و گوشیش بود... فقط امیدوار بود گوشیش زنگ نخوره و اون دو نفر رو متوجه استراق سمعش نکنه!
با رسیدن زمان صرف شام ایزول بالاخره فرصت رو مناسب دید و به سالن رفت و با ندیدن کسی گوشیش رو پیدا کرد و دید خوشبختانه تماسی نداشته و ریکوردی بدون وقفه چندین ساعت سکوت و صدا و البته رمز و راز های بیون ها رو ضبط کرده. درست لحظه ای که گوشیش رو به کیفش برگردوند توسط جیونگ صدا زده شد.
ایزول با اکراه به سمت به سالن غذاخوری رفت .. امیدوار بود اونچه ضبط شده ارزش پشت میزنشستش با بیون یونچان رو داشته باشه. در هر صورت آخرشب هم میتونست به اون صدا گوش بده بفهمه برد کرده یا نه!
**************************
جونگ کوک از تاکسی پیدا شد و خمیازه ای کشید ؛ به شدت گرسنه بود و دلش بدجور هوس مرغ سوخاری کرده بود...
با فکر بالاخره میتونه غذا بخوره به سمت فروشگاه به راه افتاد..
ادامه در لینک بعد....
╭──────────────
╰─► ๛ @kookminmagic ๛