Part 13
Silver-دقایقی قبل-مهمانی-
_هی لئو؟اونجایی؟
_بله هیونگ؟
پسر نیمچه لبخندی بخاطر "هیونگ" گفتنای پسر که خودش یادش داده بود و با لحجه خاص خودش گفته میشد زد و پرسید.
_بادیگارداری اون بدردنخور کجان؟
_چند لحظه... نگهبان ها اکثر گوشه های سالن ایستادن و فاصلشونو باهاش حفظ کردن... خیلیم زیاد حفظ کردن هیونگ.
جیمین با شنیدن حرف پسر اخمهاش درهم رفت و نگاهی به اطراف انداخت و در کمال تعجب، نه دختر رو دید، نه لاسکف رو.
شت.
_شت،شت!! لئو میلی رو پیدا کن، اون نیست!! سوژه رو هم گم کردم، گندش بزنن!!
پسر بلافاصله جمعیت رو کنار زد و سرش رو به هر طرفی میچرخوند که با صدای لئو سرعتش رو چند برابر کرد.
_اون رفته طبقه بالا هیونگ، طبقه بالا!
جیمین نگاهی به ساعتش انداخت و برق از سرش پرید.
_فاک،فاک!!با سرعتی باور نکردنی از پله ها بالا میرفت که با دیدن باز بودن در یکی از اتاق ها سریع به سمتش رفت و با چیزی که دید، توی چارچوب در خشک شد.
_ه-هیونگ... هیونگ توی طبقه دوم یک بمب وجود داره... هیونگ فورا از اونجا بیا بیرون!!!!
پسر بی توجه به هیچ چیز تنها گوشی توی گوشش رو خاموش کرد و به سمت مردی رفت که دست و پاش توسط چسب به هم بسته شده و روی دهنش هم لایه ای از چسب وجود داشت.
_از جات تکون نخور!!
_بمب کجاست؟
جیمین بی توجه به حرف پسر نوجوون تنها یک سوال پرسید. که با کنار رفتن کت پسر، دست هاش مشت شد و ناخن هاش کف دستش فرو رفت.
پسر چاقو رو بیشتر روی گلوی میلی فشار داد وقتی جیمین قدمی به سمتش برداشت و گفت.
_بزار حدس بزنم، این مرد اموالتون رو بالا کشیده و بدبختتون کرده، حالاهم احتمالا تو اومدی تا هم خودتو منفجر کنی هم این مردو، نه؟
_خفه شو وگرنه میکشمش!
پسر بادیدن باریکه خونی از گردن دختر که با دهن بسته تقلا میکرد نفس عمیقی کشید. وقت زیادی نبود.
_ببین، اون جلیقه رو در بیار، باشه؟ این کارت به هیچکس کمک نمیکنه.
تمام تلاشش رو میکرد تا خونسرد باشه و خب،موفق هم بود.
_چرا، کل مردم از شر عوضی مثل این خلاص میشن.
جیمین لگد محکمی به پهلوی مرد که داشت میخزید تا فرار کنه زد و با گرفتن یقه کتش،بلندش کرد.
_ببین، من میتونم تضمین کنم که این دیگه کاری با هیچکس نداشته باشه، و حتی اموالتون هم بهتون برگردونه پس-...!
_دهنت کوفتیتو ببند!!! تو هم ی احمق مثل همونایی!! چرا باید حرفتو باور کنم؟
_هی ما وقت زیادی نداریم، الان اینجا منفجر میشه ،بیا بریم بیرون، من کمکت میکنم!
جیمین با لحن فریبنده ای با هر کلمه نزدیک تر میشد که با فاصله کمی از پسری که با چاقو باریکه خونی رو از گردن دختر به راه انداخته بود متوقف شد.
_هی، میخوام ببینم چقدر زمان برامون مونده، باشه؟
_2 دقیقه!
جیمین سر جاش خشک شد و دختر برای لحظه ای نفس نکشید.
_هی ببین، بیا ازینجا بریم بیرون وگرنه هممون میمیریم! اون دخترو ول کن، ما بهت اسیبی نمیزنیم!
جیمین شل شدن دستهای پسر رو دید. انگار فشار و تنشی که تحمل میکرد بیشاز حد بود.
_افرین! همینه! من قول میدم اون عوضی تقاس پس بده حالا اون رو ول کن وگرنه همه میمیریم بدون اینکه نتیجه مثبتی داشته باشه!!دست پسر شل شد و میلی بلافاصله به سمت جیمین رفت.
_برو اون لاشخور و از اینجا ببر بیرون منم این پسرو میارم،عجله کن!!
دختر چسب روی دهنش رو برداشت و وحشتزده با پاهای برهنه به سمت مردی رفت که شلوارش کمی خیس به نظر میرسید تا دست و پاهاش رو باز کنه.
جیمین کت پسر رو کنار زد با دیدن ثانیه 50،فحشی زیر لب داد.
با این حساب، فقط میتونست جلیقه رو دربیاره و فرار کنه، چون کردن هر کار دیگه ای احمقانه بهنظر میرسید.
_دستاتو ببر بالا!!
با دیدن چهره پسر، فریاد زد.
_لعنتی زود باش!!!
جلیقه رو با حداکثر احتیاط و سرعتی که از خودش سراغ داشت در اورد و با دیدن ثانیه 25 فقط تونست جلیقه رو روی تخت بزاره.
_میلی،بدو!!
مردی که دست و پاهاش باز شده بود خیلی وقت پیش اونجارو ترک کرده بود و دختر فقط منتظر جیمین مونده بود.
همه باید باهم میرفتن. تنهایی معنایی نداشت.
از قبل به تمامی مکان دسترسی داشتن پس خروج از در پشتی بهترین کار بود.
باید از پله های اضطراری استفاده میکردن و خب این برای هیچکدومشون دشوار نبود.
جیمین جثه لاغر پسر رو مثل یک پر روی دوشش انداخت و به سرعت از اتاق بیرون زد و همون لحظه مسخره ترین اتفاق ممکن رخ داد.
پایین لباس دختر، به یکی از تزئینات دیوار گیر کرده بود و دختر با تمام وجود تلاش میکرد به چیزی فکر نکنه و لباسش رو پاره کنه و بدوه.
_خدای من، میلی عجله کن!!!
تا اینکه لباس دختر بالاخره ازاد شد و جیمین مطمئن بود اگر کمتر از هفت ثانیه دیگه، پایین نباشن احتمالا تا اخر عمرشون پشیمون میشن.
دختر فقط پشت سر جیمین روی پله ها پرواز میکرد و و درست وقتی پنج پله مونده بود، موج انفجار هرسه اونهارو به پایین پرتاب کرد و هرسه اونها فقط تونستن سرشون رو بپوشونن تا خورده شیشه و ذرات ریز انفجار، کمترین اسیب رو بهشون برسونه.
و هیچ کس متوجه خورده شیشه ای که توی گونه دختر که به
عنوان اخرین و نزدیک ترین شخص به موج انفجار فرو رفته بود، نشد.
***لحظاتی قبل،ون.
ایان با شیندن هیاهو و سر و صدای بسیار زیادی از جاش بلند شد و به سمت پنجره ون رفت.
با چیزی که دید اخمهاش بشدت توی هم رفت و زیر لب فحشی داد.
ولادان که نیم خیز شده بود وپسر رو میپایید. وقتی دید از پنجره کنار رفت و با اخم وحشتناکی به سمت هدفون روی میز رفت...خودش هم بلند شد تا دلیل این اخم پسر رو بفهمه که زمان یادش اومد و صدای انفجاری بود که توش گوش هاش، در کنار صدای فریاد ایان توی گوشش زنگ زد.
****
مسکو-برج میوا-
سنگینی فضای اون اطراف قابل قیاس نبود...
کسی نمیدونست دلیل سکوت ولادانی که خیره به خواهر به خواب رفته اش روی تخت بود چیه...
یا کسی نمیدونست یا نمیخواست بدونه دودی که مال فضای اطراف جیمینِ متعلق به چندمین نخ سیگاریه که روی تراس دود میکنه....
کسی نمیدوست ایانی که بعد از دوش گرفتن و حوله ای دور گردنش با موهای خیس درحالی که دستش توی موهای برادر به خواب رفتشه و خیره به سقف اونهارو نوازش میکنه... داره به چی فکر میکنه...
یا کسی نمیدونه والنسیایی که از شروع ماموریت تا بحال کسی ازش خبر نداشت ... کجاست...
تا اینکه ولادان، با صدایی که از سنگینی بار ذهنش خشدار شده بود... نتیجه افکارش رو به زبون اورد.
_زندگی ی کارمای کثیفه... سنیور رومانو!
_کثیف تر از اون خودِ انسانه... گاسپادین ولکوو!
این ایان بود که بدون هیچ مکثی پاسخ ولادان رو با صدای اروم و بم شده ای داد و این بار... اون دو مسئول سکوتی بودند که ذهن هاشون قربانی اون محسوب میشد...