Ecstasy¹⁵

Ecstasy¹⁵

Hotel Jeon⁷


تهیونگ فکر نمی‌کرد که کار کردن، تبدیل به یک مشکل جدی توی رابطشون بشه اما شده بود.

با زنگ خوردن موبایل تهیونگ، اون‌هم درست قبل از شروع شدن جشن، همه چیز متوقف شد و پسر مجبور شده بود که به بیمارستان برگرده.

به دلیل سانحه بزرگی که اتفاق افتاده بود، تمام نیروها اعزام شده بودند و مرخصی ساعتی پسر بزرگ‌تر به همین دلیل کنسل شده بود.

تهیونگ احساس بدی داشت.

با اینکه جونگ‌کوک بارها تکرار کرده بود که درک میکنه، اما تهیونگ زبان نگاه پسر رو حفظ کرده بود و به خوبی می‌دونست که معنای اون نگاه، با جملاتی که لب‌هاش به زبون می‌آوردند متفاوته.

تهیونگ نمی‌خواست که اون نگاه ناراضی رو داخل چشم‌های پسر مورد علاقه‌ش ببینه و اون روز زیادی ناراحت بود.

هیچوقت به آسیب‌های شغلش فکر نکرده بود و حالا به محض ورود به بیمارستان با افکاری رو به رو شده بود که تمام هوش و حواس رو ازش گرفته بودند.

و اون روز برای اولین بار تهیونگ توی کار، خطا کرد.

داروی اشتباه به یک بیمار داد، وقت نهار رو فراموش کرد، وسایل پزشکی از دستش افتاد، آدرس اشتباه به همراه بیمار داد و در آخر چند خطای جزئی توی گزارش کارش رد کرده بود که تقریبا همکاراش رو شوکه کرد.

چه بلایی سر پرستار پرانرژی و سخت کوش اومده بود؟

تهیونگ با تمام وجود اون روز ناراحت بود.

توسط بالا دستی‌ها بخاطر خطاهاش سرزنش شده بود، خواهرش جواب پیامش رو نداده بود و خودش رو بخاطر بهم خوردن روز خوبی که می‌تونست با جونگ‌کوک داشته باشه سرزنش میکرد.

روپوش رنگی بیمارستان رو با لباس‌های ساده‌ش عوض کرد و درست لحظه‌ آخری که قصد بیرون رفتن داشت، یکی از همکارانش وارد اتاق شد و تهیونگ متعجب رو به روی در توقف کرد.

"تهیونگ! شیفتت تموم شده؟"

-"آره، دیگه دارم میرم."

با صدای آرومی که از خستگی نشأت می‌گرفت به زبون آورد و از کنار مرد رد شد اما لحظه آخر بازوش توسط همکارش گرفته شد و پسر با تعجب ایستاد.

"میشه، امشب رو جای من شیفت باشی؟"

برای امروز بیش از حد تحمل کرده بود و می‌دونست که باید جواب منفی بده، پس لبخند مودبانه‌ای زد و سرش رو به نشونه مخالفت حرکت داد.

-"آم.. متاسفم. من امروز یکم خستم، برای همین نمیتونم بمونم."

رنگ نگاه مرد عوض شد، طوری که انگار به چیز کثیفی دست زده باشه بازوی تهیونگ رو رها کرد و با دیدن نگاه متعجبش با تمسخر پوزخند زد.

"چیه؟ چی باعث شده خودتو بالاتر از من ببینی؟"

کف دست مرد روی سینه تهیونگ شوکه شده فرود اومد و پسر یک قدم به عقب هول داده شد.

"تو فقط یه کره‌ای کثیفی! فکر نمیکردم انقدر مغرور و حال بهم زن باشی اما الان فهمیدم که اشتباه میکردم."

در سکوت به جمله‌های توهین آمیز و نژاد پرستانه‌ای که از خیلی وقت پیش بهشون عادت کرده بود گوش داد و در جواب اون‌ها، فقط برای حفظ موقعیت شغلیش، سکوت کرد.

چرا امروز انقدر عجیب بود؟

با تنه‌ای که مرد در آخر و با اتمام توهین‌هاش بهش زد با خودش فکر کرد و نفس عمیقی کشید. در اتاق رو بست و با قدم‌های آرومی، دست‌هاش رو توی جیب لباسش فرو برد و مسیر خروج بیمارستان رو در پیش گرفت.

قفسه سینه‌ش نسبت به حالت عادی سنگین‌تر بود و توده بغض داخل گلوش خودنمایی میکرد.

با برخورد هوای سرد به صورت گر گرفته‌ش، نفس عمیقی کشید و نگاهش رو به آسمونی داد که قبل از وارد شدن به بیمارستان روشن بود و حالا تاریک‌تر از هر زمانی بنظر میرسید.

موبایلش رو از داخل جیبش بیرون آورد و با دیدن پیام‌های خوانده نشده‌ای که از جونگ‌کوک داشت، توده بغض بزرگ‌تر شد و بعد از خوندن اولین پیام‌، سد اشک‌هاش خیلی زود شکست.

[دلم برات تنگ شده.] 3:45 PM

[اگر خودم رو مصدوم کنم، میتونم بیام اونجا تا مراقبم باشی؟] 5:00 PM

[لطفا من رو از دست گریه‌های جیمین نجات بده، هربار که میبینه دارم راه میرم از اول گریه میکنه] 5:30 PM

[یه بازی جدید برات نصب کردم] 6:00 PM

[هیونگ] 6:26 PM

[می‌دونستی یه سیاره وجود داره که از الماس ساخته شده؟] 6:56 PM

[دلم برات تنگ شده] 7:00 PM

[حوصلم سر رفته] 7:14 PM

[اگر دوباره بخوام درس بخونم، چقدر طول میکشه پرستار بشم؟] 7:35 PM

[هیونگ!] 7:40 PM

[تهیونگ!] 7:41 PM

[تهیونگ‌هیونگ!] 7:42 PM

[ته‌هیونگ!] 7:43 PM

[تاتا!] 7:44 PM

[می‌دونستی اگنس بهت میگه مامان؟] 7:45 PM

[هیونگ، میشه مامان منم باشی؟] 7:46 PM

[دلم برات تنگ شده.] 8:25 PM

[از وقتی که ندیدمت همه چیز مسخرس، حتی جیمین] 9:00 PM

[ببین چی پیدا کردم!] 9:17 PM

[این 🍌🍑 من و توییم] 9:17 PM

از بین اشک‌هایی که تقریبا تمام صورتش رو خیس کرده بودند به آرومی خندید و پشت دستش رو برای از بین بردن تاری دیدش، روی چشم‌هاش کشید.

[دلم برات تنگ شده] 9:45 PM

با تمام شدن پیام‌ها، بینیش رو بالا کشید و با انگشت‌هایی که لرزش کمی داشتند، مشغول تایپ کردن متنی برای پسر شد.

[میتونی بیای دنبالم؟] 10:00 PM

سرفه‌های خش‌داری از گلوش خارج شدند و با یادآوری قرصی که امروز نخورده بود، خودش رو سرزنش کرد.

[دستور صادر شد! خیلی زود اونجام رئیس.] 10:00 PM

با دیدن پیام، لبخند محوی روی لب‌های پسر شکل گرفت و شروع به منظم کردن نفس‌هاش کرد.

بعد از یک دقیقه و تلاش برای آروم شدن، رد اشک‌هاش روی گونه‌های سرخ شده‌ش خشک شدند و فقط هر از چند گاهی بینیش رو بالا می‌کشید‌.

کلاه هودی سفید رنگش رو روی سرش انداخته بود و رو به روی در نسبتا شلوغ پارکینگ بیمارستان انتظار می‌کشید.

نگاهش میخ زمین شده بود و ذهنش مایل‌ها دورتر به خانواده‌ش فکر میکرد.

خانواده‌ای که یک سال از آخرین باری که کنارهم جمع شده بودند می‌گذشت و تهیونگ با تمام وجود دلتنگ بود.

نفس عمیقی از سینه‌ش خارج شد و بلافاصله با سرفه خشدار دیگه‌ای، درد کمی رو داخل ریه‌هاش احساس کرد و به ذهن سپرد که امشب به اضافه قرص باید آمپول‌هم تزریق کنه.

با صدای وحشتناک اگزوز موتور، سر پسر ناخودآگاه بالا اومد و به فرد تمام سیاه پوشی نگاه کرد که درست رو به روی اون موتور رو متوقف کرده بود.

تهیونگ ناخودآگاه با اضطراب قدمی به عقب برداشت و موبایلش رو توی جیبش فشرد.

جلوی بیمارستان که زورگیری نمی‌کردند، نه؟

با خودش فکر کرد و با نگاه جدی و اخمی واضح، به اون فرد خیره شد.

بوت، شلوار، کت چرم، کلاه کاسکت و دستکش ‌های چرمی که دستش بودند با پس زمینه اون موتور بزرگ و مشکی رنگ، زیادی ترسناک بنظر می‌رسید.

پس تهیونگ تک تک حرکات اون فرد مشکی پوش رو برای امنیت خودش زیر نظر گرفت و با جدیت بهش خیره شد.

فرد سیاه پوش با کمی مکث از موتور پایین اومد و سه قدم به تهیونگ نزدیک شد، اما با دیدن گارد دفاعی‌ای که پسر بزرگ‌تر با دست‌هاش گرفت، از حرکت ایستاد و آروم خندید.

و اون خنده آشنا بود.

تهیونگ با نگاه مشکوکی سر تا پای فرد مقابل رو از زیر نظر گذروند و با کمی مکث دست‌هاش رو پایین آورد.

-"جونگ‌کوک؟..."

فرد مقابل بعد از چند لحظه، دست‌هاش رو بالا برد و با برداشتن کلاه مخصوص، نفس راحتی از سینه تهیونگ خارج شد و مشت نسبتا محکمی به شونه پسر کوبید.

-"داشتم می‌ترسیدم!"

نگاه تهیونگ با کمی مکث توی صورت جونگ‌کوک چرخید و با دیدن برق آشنای پرسینگ لب و ابروی پسر، بین لب‌هاش از حیرت فاصله افتاد و تازه وجود اون‌ها رو به یاد آورد.

-"واو.. فکر کنم فقط اولین باری که دیدمت اونا رو داشتی.."

دست راستش رو برای لمس کردن حلقه براق گوشه لب جونگ‌کوک بالا آورد اما نیمه راه، مچ دستش اسیر شد و با تعجب به چشم‌های جدی پسر نگاه کرد.

+"گریه کردی؟"

آب دهان پسر بزرگ‌تر به سختی از گلوش پایین رفت و خودش رو بخاطر حساس بودن روی شنیدن این جمله لعنت کرد.

برخلاف چشم‌هایی که از اشک تازه براق شده بودند، لبخندی زد و سرش رو به نشونه منفی حرکت داد.

-"چیز مهمی نبود، فقط یکم نیاز داشتم بهش."

+"کسی اذیتت کرده؟"

جونگ‌کوک بی توجه به حرف پسر با صدای جدی‌ای گفت و تهیونگ ناخودآگاه یاد همکارش افتاد.

+"بگو."

نگاه تهیونگ از یقه کت چرم پسر بالا اومد و متعجب به چشم‌هاش خیره شد.

+"اسم اونی که الان بهش فکر کردی رو‌ بگو، هیونگ."

صدای هشدار آمیز پسر، آژیر خطری رو درون مغز تهیونگ روشن کرد و خیلی زود متوجه شد که اگر جلوی ادامه دار شدن این بحث رو نگیره، آخرش قرار نیست خوب باشه.

-"جونگ‌کوکآ.."

این‌بار، لبخند واقعی ای لب‌های پسر بزرگ‌تر رو طرح دادند و با بالا آوردن دست دیگه‌ش، به آرومی نیمی از صورت گرم پسر رو با کف دست لمس کرد و نوک انگشت اشاره‌ش رو زیر چشمش کشید.

-"هیونگ فقط خسته‌س، باشه؟ فقط میخواد بره خونه و دوست پسر خوشگلش رو بغل کنه تا بخوابه‌."

برای چند ثانیه نگاه جونگ‌کوک بین چشم‌های صادق تهیونگ چرخید و با کمی مکث، نفس عمیقی کشید.

+"اگر فقط دروغ گفته باشی.."

-"داری بزرگترت رو به دروغ گفتن متهم میکنی؟ آیگو، چه پسر بی‌ادبی من دارم!"

جونگ‌کوک، به حرف تهیونگ اعتماد کرد و به آرومی خندید.

دست‌هاش رو بالا آورد و با دقت و آهسته، کلاه کاسکت رو روی سر تهیونگ قرار داد و با بالا زدن نقاب صورت جلوی کلاه، ناخودآگاه با دیدن چشم‌های کشیده و ستاره بارون پسر بزرگ‌تر، لبخند زد.

+"من پسرِ هیونگم؟"

چشم‌های تهیونگ از حجم شیرین بودن سوال پسر گرد شدند؛ دست‌هاش رو بالا آورد و با قاب گرفتن صورت جونگ‌کوک، نسبتا محکم لپ‌هاش رو فشرد و با صدای کیوتی که از داخل کلاه آروم‌تر شنیده میشد تکرار کرد:

-"معلومه که تو پسر کوچولوی خوشگل هیونگی!"

پسر راضی شده از جوابی که گرفته، یکی از دست‌هاش رو بلافاصله دور کمر تهیونگ حلقه کرد اما قبل از اینکه فاصله بین بدن‌هاشون رو از بین ببره، صدای رهگذری به گوش هردونفر رسید و نوع نگاه پسر در لحظه تغییر کرد.

"فگوت‌های چینی"

تهیونگ، با شنیدن اون صدا و عوض شدن جهت نگاه جونگ‌کوک، نفس منقطعی از بین لب‌هاش خارج شد و بلافاصله با تکون خوردن پسر، محکم بازوش رو چنگ زد و از حرکت نگهش‌داشت.

-"نه جونگ‌کوک!"

آروم اما هشدار دهنده به زبون آورد و جونگ‌کوک بی‌توجه به پسر، بازوش رو آزاد کرد و قدمی به سمت اون مرد که مشغول ادامه دادن مسیرش بود برداشت.

-"جونگ‌کوک، خواهش کردم!"

تهیونگ با بیچارگی به زبون آورد و این بار با برداشتن چند قدم رو به روی پسر ایستاد و سد راهش شد.

-"بیا فقط بریم خونه، باشه؟"

نگاه جونگ‌کوک با کمی مکث از اون رهگذر جدا شد و به چشم‌هایی نگاه کرد که حالا جای ستاره، نگرانی درونشون پیدا میشد.

برخلاف انتظار تهیونگ، پسر بدون گفتن حتی یک کلمه دستش رو در سکوت به سمت موتور کشید و با رسیدن به کنار اون وسیله نقلیه مشکی رنگ و نسبتا بزرگ، دست‌هایی روی پهلوهاش نشستند.

تهیونگ شوکه شده، بدنش رو با جدا شدن پاهاش از روی زمین منقبض کرد و چند لحظه بعد توسط دست‌های جونگ‌کوک روی موتور قرار گرفته بود.

با چشم‌های گرد شده‌ای به جونگ‌کوک که مشغول درآوردن کتش بود چشم دوخت و چند ثانیه بعد با حس سنگینی اون کت چرم روی شونه‌هاش، مایع گرمی داخل قلبش سر ریز شد.

-"پس خودت چی؟"

با نگرانی، اول به تنها لباس آستین بلند پسر و بعد به چشم‌هاش نگاه کرد و جونگ‌کوک با لبخند، ضربه آرومی رو با پشت انگشت اشاره‌ش به کلاه تهیونگ کوبید.

+"نگران نباش، عادت دارم."

تهیونگ با تردید حرکات پسر رو زیر نظر گرفت و سعی کرد به سرمای هوا فکر نکنه اما سخت بود.

اگر سرما میخورد چی؟

جونگ‌کوک با پوشیدن کلاه ساده ‌تری، جلوی تهیونگ نشست و همزمان با روشن کردن موتور، پیچیدن دست‌هایی رو دور کمرش احساس کرد.

+"اگر میخوای سرما نخورم، پس محکم‌تر بغلم کن."

تهیونگ ناخودآگاه و بدون فکر کردن به این موضوع که تا چه حد اون حرف منطقیه، گره دست‌هاش رو محکم‌تر کرد و انگشت‌هاش رو روی شکم پسر داخل هم فرو برد.

بدنش ناخودآگاه با حرکت کردن موتور منقبض شد و ضربان قلبش هیجان زده بالا رفت.

لبخند جونگ‌کوک با حس منقبض شدن بدن تهیونگ پررنگ‌ شد.

از قصد ترمز رو فشرد و با تکون ناگهانی موتور، گره دست‌های تهیونگ به طور دردناکی محکم شد و پسر سنگینی کلاه کاسکت رو روی کمرش احساس کرد.

تهیونگ با شنیدن صدای خنده جونگ‌کوک، سرش رو با تردید از روی کمر پسر بلند کرد و نفس راحتی با دیدن سالم بودنشون کشید.

-"اولین باره که سوار میشم، حق نداری بخندی!"

پسر بزرگ‌تر با صدای بلند، طوری که به گوش جونگ‌کوک برسه داد زد و در مقابل صدای پسر رو با همون لحن شنید.

+"بهت یاد میدم تا بهش عادت کنی!"

-"واقعا بهم یاد میدی؟!"

هیجان زده فریاد زد و پسر کوچیک‌تر یکی از دست‌هاش رو روی شکمش، درست جایی که انگشت‌های تهیونگ بهم قلاب شده بودند گذاشت و به آرومی فشرد.

+"هروقت که بخوای هیونگ!"

لبخند پررنگی روی لب‌های تهیونگ شکل گرفت و با حس علاقه ناگهانی‌ای که تشدید شده بود، احساساتی شده خیس شدن پلک‌هاش رو احساس کرد و نفس لرزونی کشید.

جونگ‌کوک نه تنها اعتراض نکرده بود بلکه رفتارش مثل قبل بود و تهیونگ رو شرمنده میکرد.

چطوری می‌تونست همچنان خوب باشه وقتی تایم کافی برای وقت گذروندن نداشتند؟

با بالا رفتن شتاب موتور، تهیونگ کنجکاو شده به ماشین‌هایی که به سرعت از کنارشون رد می‌شدند نگاهی انداخت و مهارت پسر رو تحسین کرد.

جونگ‌کوک طوری که انگار وسط یکی از بازی‌های کامپیوتری قرار داشتند رانندگی میکرد و این بینهایت برای پسر جذاب بود.

به سختی آب دهانش رو با یادآوری استایل تمام مشکی جونگ‌کوک از گلوش پایین داد و سعی کرد به جذابیت بیش از اندازه اون موقع رانندگی فکر نکنه اما این سخت‌ترین کار ممکن بود وقتی هربار موتور با مهارت تمام از کنار ماشین‌ها رد میشد و طوری بنظر می‌رسید که انگار مثل خمیر بازی داخل دست‌های پسر ورز داده میشه.

تهیونگ به آرومی و در حد چند سانت پایین تنه‌ش رو از فشرده شدن به پشت جونگ‌کوک نجات داد و ناخودآگاه گره دست‌هاش رو آزاد کرد و این بار روی شونه‌های پسر گذاشت.

زیر لب بدن حساس و افکار عجیبش رو لعنت کرد و شونه‌های پسر رو با حس کم شدن سرعت موتور و سپس متوقف شدنش، فشرد.

با کنجکاوی به ثانیه‌های چراغ قرمز که سی ثانیه بود نگاهی انداخت و صدای جونگ‌کوک حواسش رو پرت کرد.

+"چیزی اذیتت کرده؟"

پسر کوچیک‌تر که متوجه تکون‌های کلافه طور تهیونگ شده بود با نگرانی پرسید و گونه‌های تهیونگ زیر کلاه سرخ شدند.

-"نـ...نه! فقط از یک‌جا نشستن خسته شدم."

درواقع زیر پسر طوری نرم بود که اگر ساعت‌ها اونجا می‌نشست بازهم خسته نمی‌شد اما تنها بهونه‌ای که اون لحظه به ذهنش رسید، همین بود.

+پیچ بعدی میرسیم خونه، یکم دیگه صبر کن."

تهیونگ زیر لب تایید کرد و خودش رو بخاطر فریب دادن جونگ‌کوک فحش داد.

قطعا نمی‌تونست بگه بخاطر استایل جذابت و طوری که تحت تاثیر قرارم دادی دارم هورنی میشم اما می‌تونست جلوی رخ دادن این اتفاق خجالت دهنده رو بگیره.

+"البته داروخانه باید مسکن بخرم، آقای پارک دستور دادن بدون اون نمیتونم خونه (خودم) برگردم."

چراغ سبز شد و انگشت‌های تهیونگ با شتاب ناگهانی موتور، شونه‌های پسر رو فشردند.

-"مسکن برای چی؟"

با نگرانی و البته کمی کنجکاوی پرسید و همون لحظه رو به روی اولین داروخانه‌ای که پیدا شد، توقف کردند.

+"فهمیده که مسکن تموم شده و.."

پسر از روی موتور پایین اومد و با برداشتن کلاه از روی سرش، تهیونگ پیچش لذت بخشی رو با دیدن برق پرسینگ‌ها داخل شکمش احساس کرد و نفس عمیقی کشید.

+"معتقده چون نیاز میشه باید توی خونه داشته باشیم."

جونگ‌کوک همزمان با قرار دادن اون کلاه روی موتور به زبون آورد و ضربه آرومی رو با پشت انگشتش به کلاه تهیونگ کوبید.

+"خیلی زود برمیگردم."

جمله آخری که پسر کوچیک‌تر به زبون آورد و تهیونگ حتی کلمات رو برای پاسخ دادن پیدا نکرد.

جونگ‌کوک رو تا آخرین لحظه‌ای که وارد داروخانه‌ بشه با نگاه دنبال کرد و با خارج شدن از محدوده دیده‌ش نفس عمیقی کشید و خودش رو سرزنش کرد.

-"بسه تهیونگ به خودت بیا! چرا هربار میبینیش طوری رفتار میکنی که انگار وارد هیت شدی؟ بیشتر از این خودت رو نشون بده تا بفهمه چقدر سست-"

با حس ویبره موبایلش، دست از غر زدن برداشت و موبایلش رو از داخل جیب هودیش بیرون کشید.

با دیدن اسم"پسر بچه خوشگل هیونگ"متعجب شده سرش رو بالا آورد و با دیدن جونگ‌کوک که پشت شیشه داروخانه ایستاده بود و اشاره میکرد جواب بده، با کنجکاوی تماس رو وصل کرد.

-"چیشده؟"

همزمان که به جونگ‌کوک نگاه میکرد پرسید و متوجه بالا اومدن دست‌های پسر شد.

+"انتخاب کن هیونگ، چپ یا راست؟"

تهیونگ چشم‌هاش رو با دقت ریز کرد و تقریبا متوجه بسته بندی مستطیل شکل اون دو شئ شد اما راجع به ماهیت اون‌ها چیزی نفهمید.

-"جونگ‌کوکآ، من نمیتونم ببینم چیه که انتخاب کنم."

پسر کوچیک‌تر با خنده آرومی اون دو جعبه رو تکون داد و با جمله‌ای که به زبون آورد، تهیونگ تقریبا آب شد و داخل زمین فرو رفت.

+"کاندوم، هیونگ؛ یکیش ساده‌س و اون یکی.. غیر ساده!"

با منظور سر معرفی دومی مکث کرد و گردن و گوش های تهیونگ به وضوح با متوجه شدن نوع خاردار بودن کاندوم دوم، سرخ شدند.

چطوری می‌تونست انقدر راحت پشت شیشه داروخانه‌ نسبتا شلوغ بایسته و ازش راجع به نوع کاندوم بپرسه؟

+"چرا رضایت مشتری نداره.. میخوای از بقیه بپرسم کدوم بهتره؟"

-"محض رضای خدا جونگ‌کوک..."

تهیونگ با بیچارگی نالید و در مقابل صدای خنده پسر داخل موبایل پخش شد.

+"باشه باشه! هردوش رو میخرم."

تهیونگ تماس رو بلافاصله قطع کرد و با گذاشتن موبایل داخل جیبش، به شیشه داروخانه که حالا خالی بود نگاهی انداخت و ناخودآگاه خندید.

از دید بقیه افرادی که توی داروخانه بودند، دیدن پسری که شبیه به خلافکار‌ها لباس پوشیده بود و مثل بچه‌های گمشده پشت شیشه ایستاده بود و راجع به طعم کاندوم نظر می‌پرسید، زیادی بامزه بود.

جونگ‌کوک واقعا دوست داشتنی بود.

تهیونگ از صمیم قلب به این موضوع فکر کرد و با شنیدن صدای قدم‌هایی، به پسری که با دوتا پلاستیک به سمتش می‌اومد چشم دوخت.

چرا دوتا پلاستیک؟

+"واو.. چه موتور سوار خوشگلی..."

تهیونگ کنجکاو شده نگاهش رو بالا آورد و با دیدن رد نگاه پسر که به خودش می‌رسید، خجالت زده‌ نگاهش رو جدا کرد و ضربان قلبش بالا رفت.

-"بس کن.."

با صدای تقریبا آرومی به زبون آورد و جونگ‌کوک با لبخند کنترل نشده‌ای، کنار موتور ایستاد و همزمان با نشستن جلوی پسر، پلاستیک رو مقابل خودش گذاشت.

+"لعنتی.. فراموش کرده بودم تورنومنت دارم."

-"فکر نکنم برسی بهش‌."

+"دو دقیقه دیگه خونه‌ایم!"

جونگ‌کوک به صورت خبری اعلام کرد و تعجب و کنجکاوی تهیونگ با روشن شدن و شتاب ناگهانی موتور، از بین رفت.

سوپرایز شده و کمی ترسیده محکم به شونه‌‌های پسر چنگ زد و ناخودآگاه نفس داخل سینه‌ش از سرعت زیادی که داشتند حبس شد.

داروخانه فقط یک خیابون با آپارتمان فاصله داشت و جونگ‌کوک طوری مسیر رو از حفظ تند رفته بود که تا لحظه‌ وارد شدن به پارکینگ، تپش قلب پسر بالا بود.

برای چندمین بار، تهیونگ با نادیده گرفتن علاقه خودش، بازی‌های کامپیوتری رو فحش داد و تا لحظه وارد شدن به خونه، با نگاه متاسفی به عجله جونگ‌کوک برای رسیدن به اتاقش خیره بود.

پسر بزرگ‌تر با ساکت دیدن فضای خونه، به سمت آشپزخونه قدم برداشت و متوجه کاغذ کوچیکی روی در یخچال شد.

[اگنس یکم مریض شده، امشب پیشش میمونم.]

تهیونگ نگران به خط اول نگاه کرد و با دیدن جمله دیگه‌ای پایین اون کاغذ، به آرومی خندید.

[اگر جونگ‌کوک مسکن نگرفته از خونه بندازش بیرون (میدونم که اینکار رو نمیکنی) ولی سعی کن برای یک بارم که شده به حرفم گوش بدی.]

کاغذ رو از روی یخچال جدا کرد و داخل جیبش گذاشت.

تهیونگ عاشق نگهداشتن خاطرات بود و اون کاغذ فقط خیلی بامزه بنظر می‌رسید. جیمین نقطه امنش بود و تهیونگ، زندگی و شرایط حالاش رو مدیون اون پسر می‌دید.

اگر جیمین رو ندیده بود، این خونه، کارش و مهم‌تر از همه جونگ‌کوکی وجود نداشت.

همراه با قرص، لیوان آبی رو سر کشید و برای سر زدن به پسری که صدای بازی کردنش تا پایین‌هم می‌رسید از پله‌ها بالا رفت.

در نیمه باز اتاق رو باز کرد و با وارد شدن به اتاق، در رو نسبتا محکم بست اما واکنشی از سمت پسر دریافت نکرد.

دست‌هاش رو مقابل سینه‌ش بهم گره زد و با ابروهای بهم نزدیک شده‌ای به سمت پسری که هنوز با لباس‌های بیرون پشت سیستم نشسته بود قدم برداشت.

-"حداقل دستکشاتو در میاوردی!"

تهیونگ با ایستادن کنار پسر و دیدن دستکش‌های چرم، با تعجب به زبون آورد و بازهم واکنشی دریافت نکرد.

به هدفونی که روی گوش‌های پسر قرار داشت نگاه تیزی انداخت و لب‌هاش رو بهم فشرد.

چرا حالا که اون پسر نمی‌تونست بشنوه، اذیتش نمیکرد؟

جونگ‌کوک بی‌توجه به تهیونگی که کنارش ایستاده و به نیم رخش خیره شده بود با مهارت بازی میکرد و هر از گاهی داخل میکروفن تیم رو هدایت میکرد.

تهیونگ بعد از حدود یک دقیقه و خیره شدن به بازی، نیم نگاهی به پسر انداخت و لب‌هاش رو با تردید خیس کرد.

-"جونگ‌کوکآ، دوستت دارم!"

لحظه‌ای حرکت انگشت‌های پسر روی کیبورد متوقف شد و تهیونگ که متوجه اون واکنش نشده بود، ادامه داد.

-"و از اونجایی که تصمیم گرفتی من رو با بازی نادیده بگیری، از شنیدنش محروم شدی."

تهیونگ با دریافت نکردن هیچ واکنشی، چشم‌هاش رو چرخوند و با ضربه نسبتا محکمی که روی شونه پسر کوبید تقریبا باعث باخت کاراکتر بازی شد و صدای معترض پسر رو بلند کرد.

+"هیونگ! باعث شدی ببازم!"

-"حقته!"

جونگ‌کوک با نیشخند محوی به پسر بزرگ‌تر که به سمت تخت قدم برمی‌داشت خیره شد و هدفونی که فقط یک طرفش رو روی گوشش قرار داده بود، از سرش جدا کرد.

-"می‌تونستی بشنویش ولی بازی رو ترجیح دادی!"

-"شبیه خلافکارا لباس میپوشه ولی هنوز یه پسر بچه‌س."

جونگ‌کوک با بلند شدن از پشت میز، بی‌توجه به بازی‌ای که تقریبا به قهرمانی رسیده بود، سیستم رو خاموش کرد و به آرومی به سمت پسری که همزمان با عوض کردن لباس‌هاش زیر لب غر میزد قدم برداشت.

-"حقشه بهش بگم اون هدفون باعث شد چی رو نشنوه؟"

جونگ‌کوک هیچوقت دو طرف هدفون رو برای شنیدن صدای اطراف روی سرش نمی‌گذاشت و تهیونگ از این حرکت بی‌اطلاع بود.

پسر بزرگ‌تر، بدن کرخت شده‌ش رو روی تخت انداخت اما قبل از اینکه بتونه نفس راحتی بکشه، بلافاصله دست‌هایی دو طرف سرش ستون شدند و بدن آشنایی روی تنش خیمه زد.

چطور انقدر بدون صدا و سریع اینجا بود؟

تهیونگ که هنوز به راه رفتن پسر عادت نداشت، با خودش فکر کرد و نگاه سوپرایز شده‌ش رو به پسری که روی بدنش قرار داشت دوخت.

-"این دومین بار توی امروزه که میترسونیم!"

لبخندی با شنیدن لحن سرزنش‌گر تهیونگ روی لب‌های جونگ‌کوک شکل گرفت و با پایین بردن صورتش، بوسه آرومی رو روی پیشونی پسر نشوند.

+"عذرخواهی میکنم رئیس."

تهیونگ از لحن شیرینش به خنده افتاد و با بلند کردن دست‌هاش، انگشت‌هاش رو داخل تار موهای نسبتا بلند پسر فرو برد و به آرومی اون‌ها رو بهم ریخت.

-"داشتی بازی میکردی بیبی، چیزی شده؟"

جونگ‌کوک با شنیدن کلمه "بیبی" که ناخودآگاه از بین لب‌های تهیونگ بیرون اومده بود، لبخندی زد و نگاه براقش رو به پسر کنجکاوی دوخت که هیچ ایده‌ای نداشت باقی شب قراره چطور پیش بره!

+"هیونگ؟.."

ابروهای تهیونگ بالا رفتند و با صدای"هوم" مانندی نگاهش بین چشم‌های عجیب شده جونگ‌کوک چرخید.

+"نمیخوای بهم جایزه بدی؟"

لحظه‌ای تهیونگ به چیزی که شنیده بود شک کرد.

بین لب‌هاش شوکه شده کمی فاصله افتاد و ناخودآگاه بالا رفتن ضربان قلبش رو احساس کرد.

-"جـ..جایزه؟"

خنده آرومی از بین لب‌های جونگ‌کوک بیرون اومد و با نشوندن بوسه‌ دیگه‌ای این بار روی خال بینی پسر، سرش رو بالا آورد و به چشم‌های گیج شده‌ش نگاه کرد.

+"تو امروز جشنم رو بهم ریختی اما من اعتراض نکردم، پس باید بهم جایزه بدی، نه؟"

جونگ‌کوک با حوصله توضیح داد و تهیونگ بیشتر راجع به ماهیت اون جایزه گیج شد.

با کمی مکث، لب‌هاش رو نم‌دار کرد و نفس کوتاهی از فاصله کم بین صورت‌هاشون کشید.

-"باشه اما..."

نگاهش با تردید بین چشم‌های براق پسر چرخیدند و با تردید ادامه داد.

-"نمیدونم چی رو برای جایزه میخوای؟.."

زبون پسر با نیشخند داخل لپش فشرده شد و ضربان قلب تهیونگ با دیدن اون حرکت به اوج خودش رسید.

این نشونه خوبی نبود؛ تهیونگ می‌دونست که پشت اون چشم‌های براق، افکار خوبی پنهان نشده.

+"فقط میخوام ببوسمت."

نفس راحتی از سینه تهیونگ خارج شد و قبل از اینکه لب‌هاش رو برای موافقت باز کنه، جونگ‌کوک تکیه‌ش رو روی یکی از دست‌هاش انداخت و تهیونگ کنجکاو شده به حرکت دست پسر چشم دوخت و ساکت شد.

+"اما نه فقط لب‌هات."

دست جونگ‌کوک نوازش وار روی شکم پسر بزرگ‌تر به سمت پایین حرکت کرد و تهیونگ با حس سنگینی و گرمای دست پسر، شکمش رو داخل فرو برد و نفس منقطعی کشید.

-"جـ.. جونگ‌کوک‌.."

دست پسر روی فاق نسبتا برجسته شلوار تهیونگ متوقف شد و به آرومی کف دستش رو از روی پارچه به عضو خوابیده پسر فشار داد و لب‌هاش رو خیس کرد.

+"هیونگ..."

نگاهش رو با برقی از شهوت بین چشم‌های پسر بزرگ‌تر چرخوند و با حرکت دادن دورانی کف دستش، لب‌های تهیونگ به آرومی از هم فاصله گرفتند و نفس کوتاهی از بینشون خارج شد.

+"میخوام کاری کنم که این بار از لذت گریه کنی."

دست پوشیده شده با چرمش رو بین پاهای پسر فشرد و با حس برجستگی‌ای که حالا بزرگ‌تر شده بود، سرش رو کنار گوش سرخ شده و حساس تهیونگ پایین برد و زمزمه آرومش، نفس پسر بزرگ‌تر رو داخل سینه‌ش قطع کرد.

+"بهم اجازه بده که مغزت رو خاموش کنم، هیونگ.."



Report Page