Part 1

Part 1

𝖵𝖺𝗋𝖺𝗇

«همیشه فکر می‌کردم اینکه یه آدم، آدم دیگه ای رو برای اولین بار ببینه و همونجا حس کنه قلب یا حتی عقلش رو از دست داده؛ صرفا یه صحنه کلیشه ای برای فیلم های دراماتیکه، تاز وقتیکه اون رو دیدم...و دیدگاهم کاملاً عوض شد.»




8:35 صبح — همون شرکت همیشگی.


به طور مرتب کار کردن توی شرکت؛ تقریباً کلافه‌اش کرده بود و وادارش می‌کرد شب هایی که بخاطر کار بی خوابی می‌کشید، یک صفحه پی دی اف خالی باز کنه و روش استعفا نامه بنویسه امّا نظرش به طرز معجزه‌آسایی سریع عوض می‌شد... قبلاً از دوست هاش شنیده بود اومدن به این شرکت، بیشتر از پولش آدم رو عذاب میده اما این موضوع زیادی مغزش رو نمی‌خاروند. نه تا وقتیکه هرروز میتونست کارمند طبقه بالا؛ چوی یونجون رو ببینه. علاوه بر سوبین، یونجون برای خیلی از کارمند های دیگه جذابیت داشت، با این تفاوت که این جذابیت به جز زن ها به چشم یک مرد مثل خودش اومده بود. سوبین هیچوقت نمیتونست تعداد دفعاتی که یواشکی به یونجون توی کنفرانس های شرکت و یا تایم ناهار خیره می‌شد رو بشماره. هیچوقت فکرش رو نمی‌کرد بعد این همه سال درس خوندن و شروع زندگیش به عنوان یک جوون مستقل، بخواد انقدر مسخره و احمقانه دلش رو به یه مرد که حتی نگاهش هم نمیکنه بده.

کلافه بود، خیلی کلافه بود امّا در عین حال؛ امیدوار بود. این چیزی بود که به زندگیش معنای بیشتری می‌داد. امیدوار بود که شاید، فقط شاید یک روز این نگاه یه چیزی فراتر از یک نگاه ساده ی دزدکی شه.


به ساعت مشکی روی دیوار نگاهی انداخت و پرونده کنار لب تاپش رو بست. نفس عمیقی کشید و از جاش بلند شد. این نفس های عمیق مال زمانی بودن که حدس می‌زد قراره یه اتفاق بیوفته، اما نمی‌دونست چه اتفاقی. با قدم های شمرده به کافه تریای طبقه پایین شرکت رفت.

مکث کرد و به یکی از میز ها؛ جایی که یونجون کنار بقیه همکار هاش نشسته بود خیره شد.

تا چشم های یونجون تکون خوردن، سریع روش رو برگردوند و به سمت سلف رفت. نفسش باز هم داشت از کنترل خارج می‌شد. انگشت هاش روبه هم گره زد و سعی کرد حواسش رو با خوندن منوی امروز کافه پرت کنه. واقعاً نگاهش کرد؟ یا فقط حس کرد یه نگاه خیره از طرف یه آدم رندومه؟

افکارات جدیدش بازم داشت مغزش رو برای یه درد جانانه قلقلک می‌داد.

توی همین حال و هوا یهو دستی از پشت با شدت محکمی روی شونه‌اش فرود اومد و باعث شد سوبین تقریباً زهره ترک شه. بعد از دیدن چهره نرم کای که داره لبخند میزنه، جلوی دهنش رو برای فحشی که می‌خواست بیرون بده گرفت و دستش رو روی همونجایی که کای زده بود گذاشت.

-مجبور نیستی برای اعلام حضور نابودم کنی.

+به من ربطی نداره هیونگ! زدنت خیلی کیف میده.

سوبین چشم هاشو چرخوند و بعد گفتن سفارشش دوباره برگشت اما به یونجون نگاه نکرد. خوشبختانه کای الان اینجا بود.

-امروز پروژه نداری؟

+نه هیونگ. برنامه امروز خیلی سبکه، تازه شب قراره بریم بیرون.

-"بریم بیرون؟"

+نمیدونی؟! شرکت امشب همشونو به صرف شام می‌بره رستوران. رئیس گفت این ماه خیلی ازمون راضیه!

سوبین مکث کرد و نیم نگاهی به یونجون انداخت امّا... اون هم داشت نگاش می‌کرد؟ چشم های یونجون توی این جمعیت انبوه الان روی سوبین، کارمند متوسط طبقه چهارم قفل شده بود؟ با نفس سنگینی روش رو برگردوند و به کت کای خیره شد. یونجون هم با حرف همکارش، ناراضی نگاهش رو از سوبین گرفت و با لبخندی به مرد کنارش خیره شد.

اون تماس چشمی از بین رفت اما ذهن سوبین، حالا ثبتش کرده بود و مدام تصویرش رو تکرار می‌کرد. اولین تماس چشمی دو طرفه.

+چه حسی داری؟

-چ...چی؟

+دیگه زیادی تابلو شدی سوبینی، میگم چه حسی داری که یونجون انقدر جلوت ظاهر میشه؟!

-هیچی! سرت تو کار خودت باشه.

بدون اینکه اجازه بده کای حرف دیگه ای بزنه؛ قهوه‌اش رو گرفت و برای آخرین بار از گوشه چشم هاش به یونجون نگاه کرد. باز هم همون نگاه دقیق، امّا اینبار خیلی کوتاه تر. سرش رو پایین انداخت و با قدم های محکمی به سمت آسانسور رفت. بعد از بسته شدن در، نفسی که نمی‌دونست کِی حبس کرده بود رو با شدت رها کرد و روی پاهاش نشست. «آه... لعنت بهش. چرا اینجوری نگام می‌کرد؟ نکنه خیلی جلب توجه کردم؟»

با حس ویبره موبایلش، بلند شد و به اسکرین نگاه کرد.

"پیام از طرف کای: ساعت شیش جلوی شرکت میبینمت هیونگِ عاشق!!"

سوبین بعد از خوندن پیام کای، هوفی کشید و به در آهنی رو به روش خیره شد.

«اون همیشه قبل از ساعت ۶ میره، پس چیزی نیست. وقتیکه شام خوردم سریع برمیگردم خونه.» با اعلام رسیدن به طبقه مورد نظر آسانسور، بدون هیچ تأملی به سمت دفترش رفت تا قبل از ساعت شیش گزارشش رو تموم کنه.


ساعت 6:25 غروب.

از جاش بلند شد و بدنش رو تا حد ممکن کشید. حالا واقعاً به یه غذای آماده رستورانی نیاز پیدا کرده بود. بعد از رسیدن آسانسور، آروم بیرون اومد و به سمت لابی رفت.

از اون سمت، یونجون اومد. دوباره. جلوی چشم سوبین.

یونجون قدم هاشو کمی سریع تر کرد و قبل از سوبین از شرکت خارج شد. سوبین هم پشت سرش از شرکت بیرون اومد. حالا شک اینکه یونجون دوباره به خونه میله به یقین تبدیل شده بود. نفس عمیقی از راحتی کشید و به سمت جایی که کای وایساده بود رفت.

-بالاخره اومدی...

+انقدر دراماتیک نباش، خیلی هم دیر نکردم.

کای چشم هاشو چرخوند و دستش رو دراز کرد تا یکی ای تاکسی ها توقف کنن. بعد از توقف اولین ماشین سوار شدن.

سوبین که کنار در نشسته بود، شیشه رو پایین آورد و با تمام وجودش هوای خنک رو به ریه هاش فرستاد. کای در سکوت یا لبخند به سوبین نگاه می‌کرد، شرط می‌بست سوبین از اومدن یونجون کاملاً بی خبره...


مسیری که تا رستوران بود؛ با گذر از چند خیابون دیگه بالاخره به پایان رسید. کای همراه با سوبین پیاده شد و به سمت رستوران راه افتادن. در نگاه اول رستوران خیلی خلوت به نظر می‌رسید اما به محض اینکه بقیه کارمند ها رسیدن، صدای همهمه ها بلند شد و تقریبا نصف میز های رستوران پُر شدن. سوبین روی صندلی کنار کای نشست و باز هم نفس عمیق کشید. همون نفس عمیق قبل از یه اتفاق خاص اما مبهم.

نگاهی به اطراف انداخت. تمام کارمند های که تا حدودی می‌شناخت نشسته بودن، هیچ چیز مشکوکی ندید. چند دقیقه بعد؛ میز بلند وسط رستوران با غذای متنوعی پر شد و کارمند ها همگی شروع کردن. سوبین هم قاشق رو با برنج پر کرد اما به محض اینکه قاشق رو به دهنش فرستاد با شنیدن جمله «خدای من یونجون هم اومد!» از طرف یکی از کارمند ها، لقمه توی گلوش گیر کرد و به سرفه کردن افتاد. کای که بیشتر از نگرانی، خنده‌اش گرفته بود، لیوان کوچیک پر شده با سوجو رو فوراً به سوبین داد و بعد آروم به پشتش ضربه زد.

یونجون به سمت صندلی خالی گوشه میز رفت. نیم نگاهی به سوبین انداخت اما همیشه یه بهونه برای برداشتن این نگاه از سوبین وجود داشت...

یکی از کارمند های زن، دست هاش رو دور بازوی یونجون انداخت و خیلی راحت بحث رو با جمله «فکر می‌کردم نمیای.» با یونجون باز کرد.

نگاهش بین دست های زن و چهره خندون یونجون می‌چرخید. با تعصب بطری سوجوی روی میز رو برداشت و یه لیوان دیگه برای خودش پر کرد و نوشید. نمی‌خواست به روش بیاره امّا تقریبا داشت به پوچی می‌رسید. پوچی ای که حالا با ترس هم مخلوط شده بود. اگه هیچوقت نتونه یونجون رو بدست بیاره چی؟ اصلا یونجون گیه؟!

هرچقدر که تایم بیشتری می‌گذشت؛ سوبین بطری های بیشتری رو خالی و لیوان های بیشتری می‌نوشید. سر بطری چهارم، کای مچ دست سوبین رو به قدری محکم گرفت که رنگ ناخن هاش سفید شدن.

-بسه سوبین! فکر کردی خیلی جنبه داری که انقدر مینوشی؟

+اههه توهم همش بهم گیر میدی!

سوبین بعد از اینکه این جمله رو با غر گفت، مثل بچه ها مچ دستش رو از دست کای بیرون کشید و به سمت دستشویی رفت. در رو باز کرد و بدون اینکه در رو ببنده جلو رفت.

آروم به دیوار سرد تکیه داد، قلبش همزمان با بدنش داشت آروم آروم سقوط می‌کرد. زیرلب اسم یونجون رو زمزمه کرد و اجازه داد اشک هاش از چشمش جاری بشن.


تقریباً نیم ساعت گذشته بود و صندلی سوبین همچنان خالی بود. کای گرم صحبت با همکارش شده بود انگار که سوبین کلا نیومده. بهرحال طبیعی بود توی این جمعیت هرکی به فکر خوشی خودش باشه. یونجون با حس سرگیجه خفیفی، به آرومی بلند شد و به سمت دستشویی رفت.

به محض دیدن سوبینی که بی جون نشسته بود. چشم هاش گرد شدن و لب هاش، اسمش رو بلند صدا زد. «سوبین!!»

با قدم های محکم خودش رو به تن بی حال سوبین رسوند. قبل از اینکه دستش رو دراز کنه، سوبین صورتش رو به سمت یونجون برگردوند و همونجوری خیره نگاهش کرد.

-تو اسمم رو میدونی؟

+آره، اسم خیلی از کارمند هارو حفظ کردم. حالت خوبه؟ خیلی نوشیدی؟

سوبین نفس آمیخته با هق هق کشید. حرکتی که قلب یه غریبه رو هم حالی می‌کرد.

-آخه تو چی میدونی یونجون؟ تاحالا شده به وجود یه نفر معتاد شی؟ برای دیدنش بی قرار شی اما در عین حال ندونی دقیقا چه حسی داری؟ هیچ میدونی دوست داشتن کسی که دوستت نداره چقدر درد داره آخه؟! انقدر دوستت دارم که الان به سردرگمی رسیدم!

+من...سوبین؟!

اشک های سوبین بی صدا از چشم هاش تا پایین فکر فرود می‌اومدن؛ یکی از دست هاش رو به زحمت بالا آورد و پشت سرهم روی سینه یونجون پایین می‌آورد.

-بزرگترین کمکت اینه که حسم رو بفهمی، اما تو حتی تا امروز به وجود داشتن من در این حد اهمیت نمی‌دادی! نمیدونم اون نگاه های لعنتی برای چی بود ولی تمومش کن... آخه مگه نمیدونی قلب من چقدر احمقه؟ مگه نمیدونی منتظر دیدن خودت و چشم هاته؟

حرکت دستش رو متوقف کرد و روی صورتش گذاشت. هق هق های بلندش حالا آروم تر شدن، اما قلبش درست مثل گلوش می‌سوخت. یونجون با چهره ای ناخوانا به سوبین نگاه می‌کرد، تاحالا این ساید سوبین رو ندیده بود و الان هم دلیلش خودش بود. بغض توی گلوش که نمی‌دونست کِی به وجود اومده رو قورت داد و به آرومی دستش رو دراز کرد تا دست سوبین رو از روی صورتش برداره.

+بین...

×سوبین!

کای دم در مکث کرد و لحظه ای به یونجون نگاه کرد.

×بدموقع اومدم؟

+نه...حالش خوب نیست.

کای حالا با استرس دو برابر وارد شد. توی دل خودش دعا می‌کرد که دیر نرسیده باشه.

×سوبین، سوبین!!

بازو های سوبین رو محکم گرفت و با یک دستش سر سوبین رو نگه داشت.

×میتونی نفس عمیق بکشی؟ خیلی سرگیجه داری؟ چشمات سیاهی میرن؟ لعنتی صدامو می‌شنوی؟

-آروم باش کای...

کای بی اعتنا دستش رو روی پیشونی سوبین گذاشت. تب داشت ولی نه به شدتی که فکر می‌کرد. چهره سوبین هم به نسبت آروم بود. نفس عمیقی کشید، به سمت یونجونی که با چشمای گرد به پسر بزرگتر نگاه می‌کرد برگشت.

×خودم میبرمش خونه، ممنونم که مراقبش بودی...

+باشه. مراقبش باش.

یونجون بدون هیچ حرف دیگه ای، سرش رو پایین انداخت و کنار رفت تا کای بتونه سوبین رو با خودش بیرون ببره. شوبین که حالا فرق بین آسمون و زمین رو از شدت سرگیجه نمی‌شناخت، با چشم هایی که به زحمت نیمه باز بودن نصف بدنش رو روی کای انداخته بود و سعی می‌کرد همراه با کای بره...


مهمونی شب تموم شده بود، اما کلنجار های ذهن یونجون تازه شروع شده بودن. گوشه اتاقش؛ روی تخت دراز کشیده بود و تمام اتفاق های امشب رو مرور می‌کرد.

سوبین، همدن سوبین دوران دبیرستانی که با چشم های تیره‌اش گوشه ای از حیاط می‌نشست و به بقیه نگاه می‌کرد. همون سوبینی که جز یونجون با کسی حرف نمی‌زد. چشم هاش رو بست تا دوباره سوبینِ امشب رو به یاد بیاره، نمی‌دونست چرا..

«-انقدر دوستت دارم که دیگه به سردرگمی رسیدم. نمیدونم اون نگاه های لعنتیت برای چیه ولی میشه تمومش کنی؟ مگه نمیدونی قلب من چقدر احمقه؟ تاحالا شده به وجود یه نفر معتاد شی؟ برای دیدنش بی قرار شی اما در عین حال دقیقا ندونی چه حسی داری؟»

چشم هاش رو باز کرد و لبخند کم رنگی زد. با صدایی که فقط خودش می‌تونست بشنوه لب زد. «دقیقاً، تمام این حس هارو داشتم. همینجوری فراموش کردی احمق؟»

Flash Back

-خوبی سوبین؟

+خوبم یونجون، اون عوضیا باز بهت فحش دادن آره؟

صداش نرم اما به وضوح محکم بود. دست گرم یونجون رو با دستای سردش گرفته بود و به چشم هاش نگاه می‌کرد.

-آره... مهم نیست بهش عادت کردم.

+نباید بهش عادت کنی.

یونجون لبخندی زد و سرش رو پایین انداخت. با دیدن مشت زخم شده سوبین، چشم هاش گرد شدن و لبخندش توی صدم ثانیه از بین رفت.

-سوبین دستت خونیه...

+مشکلی نیست. حداقل مطمئنم دیگه کسی بهت تهمت نمیزنه.

یونجون سرش رو با ناباوری بالا آورد. چشم های سوبین حقیقی بودن حرفش رو نشون می‌داد. قاطع در عین عال آروم. دستش رو از دست سوبین بیرون کشید و خودش رو توی بغل پسر بزرگتر انداخت.

طوری پیرهن سوبین رو توی مشت هاش فشار می‌داد انگار که فردایی وجود نداره... فکر می‌کرد توی اون زندگی نکبت بارش، تنها سوبین رو داشت. تنها سوبین بود که همیشه دست هاش رو برای یه آغوش پر از آرامش نگه می‌داشت.

کمی صورتش رو جلوتر برد و بوسه نرمی روی شونه سوبین گذاشت. این کاری بود که همیشه موقع بغل کردنش انجام می‌داد. بااینکه یه حرکت ساده بود، اما به وضوح احترام و تمام احساساتش رو به عمق قلب سوبین می‌فرستاد. هر مدت زمانیکه بیشتر می‌گذشت؛ یونجون بیشتر وابسته می‌شد. شبیه یه مواد بود. هرروز که سوبین به مدرسه نمیومد برای یونجون جهنم بود. هر نفسی که کنار سوبین نمی‌کشید براش اوج بی قراری بود.

Back To Now

قطره اشک گرمی از گونه‌اش سرازیر شد و چشم هاش رو دوباره بست. اون حس تنهایی سوبین یهو اوج گرفته بود و عمیقاً قلبش رو به درد می‌آورد، اما کاری از دستش برنمیومد. حداقل فعلا...


روز بعد، ساعت 1:20 ظهر

تعداد دفعاتی زیادی رو از جلوی دفتر سوبین رد شده بود امّا سوبین یک بار هم از دفترش بیرون نیومده بود. کای برخلاف یونجون، بارها به دفتر سوبین رفته بود و گه گاهی خوراکی ها و نوشیدنی های شیرین با خودش می‌برد. چند دقیقه بعد؛ کای دوباره با یه کیسه سفید به سمت دفتر سوبین رفت.

در به آرومی باز شد و چهره ی بی روح سوبین رو نمایان کرد. این چهره رو آخرین بار دوران دبیرستان دیده بود. زمانیکه به حرف سوبین گوش نمی‌کرد یا بدون دلیل از سوبین فاصله می‌گرفت.

صدای بسته شدن در یونجون رو از افکاراتش بیرون کشید. اما باعث نشد سانتی متری از جاش تکون بخوره.

کای روی مبل تکی رو به روی میز نشست و کیسه هارو باز کرد. نگاهی به سوبینی که بی توجه انگشت هاش رو روی موبایلش حرکت می‌داد کرد. کاملاً مشخص بود که فقط می‌خواست حواسش رو پرت کنه. کای بالاخره گلویی صاف کرد و به سمت مبلی که سوبین روش نشسته بود خم شد.

-از صبح همش میاد جلوی دفترت پرسه میزنه..

+ها

-یونجون رو میگم احمق.

با شنیدن اسم یونجون سریع سرش رو از موبایل بیرون آورد و مستقیما به چشم های کای خیره شد.

+یونجون از صبح داره جلوی دفتر من راه میره؟

-آره، هرسری که اومدم بهت خوراکی بدم دیدمش.

سوبین نفس سنگینی کشید و نگاهش رو از کای برداشت اما این باعث نشد کای مکالمه رو بی پایان بذاره.

-شاید بهتره دوباره باهم حرف بزنین هوم؟ من نمیدونم دیشب چه اتفاقی بینتون افتاده ولی...

+اگه دیشب خیلی مست کردم به این معنیه که وقتی پیشم بوده تمام حقیقت رو لو دادم. من بارهای زیادی سعی کردم اما هربار رو محکم تر زمین خوردم. شاید الان فقط رد میشه تا یه عذرخواهی برای رفع عذاب وجدانش کنه ولی بعدش چی میشه؟ هیچی. همون آش و همون کاسه.

-سوبین یکم...

+برای یونجون مهم نیست پس نباید برای منم مهم باشه نه؟... ممنون بابت غذا.

لحن سوبین کاملا کای رو ساکت کرد. تصمیم گرفت دیگه ادامه نده و اوضاع رو به دست خودشون بسپاره.

خواهش میکنم آرومی به سوبین گفت و بلند شد. «لطفاً تمام غذاتو بخور. نمی‌خوام دوباره حالت بد شه.» و بعد خارج شد.

یونجون هنوز همونجا بود. طوری وایساده بد که انگار از فاصله چند متری تونسته بود مکالمه اون دو نفر رو بشنوه. کای با یه نگاه پر التماس برای لحظه ای به یونجون خیره شد و بعد رفت... همون لحظه دعا کرد که همه چیز درست شه. حتی اگه غیر ممکن بود.

یونجون نگاهش رو به مسیری که کای رفت دوخته بود. افکاراتش داشتن مغزش رو قلقلک می‌دادن. کمی چشم هاشو ریز کرد و دوباره به دفتر سوبین خیره شد. دستش رو داخل جیب شلوارش برد و با یه نفش عمیق، بالاخره به سمت اون دفتر رفت.

دستش رو با سنگینی ای که در واقعیت حتی وجود هم نداشت، بالا آورد و در زد.

سوبین با شنیدن صدای برخورد استخون هایی به در چوبی، با عجله پسماند غذاش رو جمع کرد و همونطور که بلند شد تا اونارو داخل سطل بندازه با صدای رسا "بفرمایید" گفت. البته که این کلمه با احترام برای احتمال ورود یه کارمند یا منشی به کار رفت. اگه میدونست یونجون پشت دره احتمالا از پس گفتن این کلمه هم برنمیومد.

وقتی در باز شد؛ سوبین مکث کرد. صاف ایستاد و به محض دیدن یونجون، انگار زمان متوقف شد. اون حالت چهره چند دقیقه پیش حالا به چهره زمانی تبدیل شده بود که دزدکی یونجون رو دید می‌زد. چشم هایی که از شدت باز شدن به وضوح برق می‌زدن. چیزی که از این نگاه مهم تر بود، یونجون بود. چون این نگاه فقط با اون به وجود میومد.

در رو پشت سرش بست و با قدم های شمرده به سوبین نزدیک شد.

-آفتاب از کدوم سمت بیرون اومده...؟

+از اون سمتی که تو توش بودی سوبین.

به قدری جلو رفت که باعث شد سوین با پشت روی مبل بیوفته. می‌خواست آرامشش رو حفظ کنه اما اون چشم ها همین الانش هم کار یونجون رو سخت کرده بودن. یه قدم دیگه جلو رفت و لب هاش رو فاصله داد تا چیزی بگه ولی شانس باهاش یار نبود. صدای تق تق دیگه ای از پشت در بهوش هردوشون رسید.

سوبین بدون لحظه ای تردید، همون کلمه بفرمایید رو تکرار کرد و اینبار یکی از منشی ها وارد شد. زن نگاهی گذرا به یونجون انداخت و بعد خیره به سوبین حرف زد:

×یه مقاله هست که باید تایپش کنید اما اگه مشغولید..

-نه مشکلی نیست.

سوبین فوراً بلند شد و بدون توجه به اینکه شونه‌اش به شونه یونجون برخورد کرد، مقاله هارو از منشی گرفت و بعد در رو بست.

حین برگشتن به سمت میز، نگاهش رو به زمین دوخت. یا حرکت کاملا تابلو برای دوری از نگاه به یونجون.

یونجون پوزخند بی صدایی زد و روی نزدیک ترین مبل به میز کار سوبین نشست.

-درد داشت.

+چی؟!

-شونه‌ام رو میگم.

+آها، ببخشید حواسم نبود.

نگاهش رو بدون اینکه از صفحه لب تاپ و برگه های کنار دستش برداره، به حرف های یونجون جواب می‌داد. یونجون با حس تنهایی ترسناکی، کمی روی مبل جا به جا شد و دستی به پارچه کراواتش کشید.

-واقعاً برات مهم نیست اومدم دفترت؟

+مهم حرفیه که قراره بزنی ولی نمیگیش.

-خیلی با رفتاری که دیشب داشتی فرق داری...

+آره چون تا خرخره مست بودم.

یونجون از این جواب های محکم سوبین بیشتر احساس حماقت کرد، احساس می‌کرد کنار یه بخاری خاموش نشسته.

بعد از یکم دندون قروچه نفس عمیقی کشید و اینبار به جای نگاه کردن به سوبین، به دست هاش خیر شد.

-هنوز از قبلاً شاکی ای؟...

سوبین مکث کرد. صدای کلید های کیبورد با متوقف کردن حرکت انگشت هاش توی هوا محو شدن. نگاهش رو از صفحه لب تاپ برداشت و مستقیما به یونجون خیره شد.

+نه. خوشبختانه یا شایدم متاسفانه من مثل تو خاطرات مسخره گذشته‌‌ام رو به ذهن نمی‌سپارم.

یونجون به سختی گلوش رو قورت داد و سرش رو بالا آورد تا دوباره به حالت چهره سوبین خیره شه. چهره‌اش محکم بود اما چشم هاش تو مرز شکستن بودن. الان که جو انقدر منفی شده بود باید حواسش رو جمع می‌کرد تا گند نزنه. حداقل این‌بار.

-میدونم سوبین. میدونم گند زدم. میدونم خیلی غرور داشتم. فکر می‌کردم اونجوری همه چیز درست میشه. فکر می‌کردم میتونم مثل خودت فراموشش کنم. اما نتونستم میدونی... هیچوقت هم جرعت نمی‌کردم دوباره بخوام شروع کنم ولی هر لحظه که چشمات رو می‌دیدم... لعنتی خودت میدونی که واقعا خیلی عمیقن. وقتی می‌دیدم جز من به کس دیگه ای اینجوری خیره نمیشی، خودم رو نفرین می‌کردم، بابت تمام اتفاق هایی که باعثشون بودم نفرین می‌کردم. شاید هیچوقت نتونم بفهمم چقدر برات سخت بوده ولی دردش رو تجربه کردم. متاسفم سوبینی...

سوبین با یه حرکت از صندلیش بلند شد. دست هاش رو مشت کرد و بالاخره اجازه داد اشک از چشم هاش جاری بشه.

+عه؟ آفرین یونجون. آفرین که بالاخره فهمیدی. آفرین که همیشه با فاصله های چرت و بی دلیلت قلبم رو پودر میکنی. آفرین!

-سوبین...من..

-برو بیرون!

دیدن اشک هایی که مثل بارون از چشم سوبین فرو می‌ریختن، آخرین تیر خلاص برای یونجون بود. با بغضی سنگین تر از هر وزنه توی دنیا، از مبل بلند شد و به سمت در رفت. لحظه ای اونجا مکث کرد و فقط یه جمله به زبون آورد. «من قانون هیچ چیز ابدی نیست رو برات زیر پا می‌ذارم.»

اشک های سوبین حالا با شدت بیشتری از گونه هاش سرازیر می‌شدن. بعد از رفتن یونجون، خودش رو روی صندلی پرت کرد و به خودش اجازه داد یکم دیگه خالی شه.

نمی‌دونست این اشک ها مال شوقه یا ترس...



ساعت ها گذشت، سوبین هودی‌اش رو پوشید و با شنیدن صدای ویبره موبایلش. اون رو روشن کرد.

"پیام از طرف کای: یه کاری برام پیش اومده باید سریع برم خونه، ببخشید و مراقب خودت باش."

"باشه، توهم همینطور."

موبایلش رو به جیب شلوارش برگردوند و بعد از خاموش کردن لامپ ها بلند شد. به سمت در رفت و به محض گرفتن دستگیره در، با حس سرگیجه خفیفی توی سرش کمی مکث کرد. در رو به آرومی باز کرد و محض دیدن شیء روی زمین چشم هاش گرد شد. یه آیس کافی دقیقاً جلوی دفترش بود بدون اینکه حتی قطره ای ازش ریخته باشه. خم شد و بعد از برداشتن لیوان به تیکه یخ های سالم خیره شد. «تازه‌اس. انگار یکی از قصد گذاشتنش اینجا.» با فکر اینکه کای قبل رفتن این رو گذاشته، شونه ای بالا انداخت و به راهش ادامه داد. به محض اینکه پاش رو از شرکت بیرون گذاشت، نسیم خنک شب با شدت ملایمی به صورتش وزید. بدون اینکه متوجه بشه از این حس خوب لبخند زد و جرعه دیگه ای نوشید.

با طی کردن چند قدم دیگه؛ به ایستگاه اتوبوس رسید. نفس عمیقی که می‌خواست از ته ته سینه‌اش بیرون بده رو با دیدن یونجون که به ستون شیشه ای ایستگاه تکیه داده بود، حبس کرد و اینبار با سنگینی بیرون فرستاد.

چقدر احمق بود که فکر می‌کرد نوشیدنی توی دستش از طرف کایه.

یونجون بلافاصله بعد از دیدن سوبین، با قدم های شمرده جلو اومد و رو به روی سوبین ایستاد. نه خیلی نزدیک، نه خیلی دور.

-بهتری؟

سوبین برای چند ثانیه فقط به یونجون نگاه کرد. نگاهی خسته اما پر از سوال. تصمیم گرفت سوال هاش رو توی یک سوال خلاصه کنه. حتی اگه اون سوال بی معنی بود. فقط برای اینکه زودتر بره.

+تو این...آیس کافی رو گرفته بودی؟

-آره.

پسر بزرگتر بدون معطلی جلو اومد و با یکی از دست هاش، دست یونجون رو بالا گرفت. یه لمس بی معنی.

لیوان رو بهش داد، نمی‌دونست چرا... مسلماً یه نوع بی احترامی بود. اما از نظر خودش همین هم از سرش زیادی بود.

+ممنونم اما نیازی نبود، لطفا دیگه اینکارو نکن.

یونجون با ناباوری لیوان رو نگه داشت. به محض گرفتن لیوان سوبین سریع دستش رو کشید و همونطور که نگاهش رو به زمین دوخته بود، با فاصله آزار دهنده ای از کنار یونجون رد شد.

-این تظاهر ها بهت نمیان سوبین. برو دعا کن دفعه بعدی نبینمت!

سوبین با شنیدن جمله آخر یونجون، طوری جا خورد که از حرکت کردن دست کشید. دست هاش رو توی جیب هودی‌اش مشت کرد و انگار که چیزی نشنیده، با شونه های افتاده به مسیرش ادامه داد. حالا واقعاً داشت تمام امیدش رو نسبت به بهتر شدن اوضاع بین خودش و یونجون رو از دست می‌داد.

خیلی راحت با اشک پر شد اما اجازه ریختنشون رو نداد، نه وسط خیابون.

یونجون هنوز همونجا ایستاده بود. به حجم باقی مونده آیس کافی توی لیوان نگاه کرد و پوزخند محوی روی لب هاش نقش بست. «نیازی نبود ولی دو سوم لیوان رو خوردی؟ زیادی برای اهمیت ندادن تابلویی سوبینی. مشتاقم فردا بازم ببینمت. اونموقع واقعا راه فراری نداری.» دستش رو بالا برد و باقی محتوای لیوان رو نوشید.


روزِ بعد؛ 11:00 ظهر.

بعد از چندمین ویبره موبایلش، با صدای بچگونه ای هوم کشید و بالاخره قبول کرد دکه سبز رنگ رو بکشه.

-بلهه...

+سوبین چرا جواب نمیدی؟

-چون خوابم کای

+هوف... فقط خواستم بهت بگم یکی از منشی ها بهم زنگ زد. گفت یکی از نزدیکان رئیس فوت کرده. شرکت تا پنج روز آینده تعطیله...

-خب به کیرم.

سرش رو توی بالشتش فرو برد اما بعد چند ثانیه با چشم های گرد شده سرش رو بالا آورد.

-صبر کن چی؟ پنج روزِ آینده؟؟

+آره

+چی شد سوبین چرا یهو ساکت شدی؟ مگه همیشه نمی‌خواستی برای چند روز تعطیل باشیم؟

-آم خب آره. چرا. دقیقا... عالیه! ممنون که بهم گفتی. خداحافظ.

بدون اینکه منتظر جواب کای بمونه تماس رو قطع کرد. می‌دونست قراره بعد از تعطیلی با سوال های پی دی پی کای رو به رو شه اما کاری از دستش برنمیومد.

طبق گفته کای؛ الان باید خوشحال می‌شد که به مدت پنج روز تعطیله. اما ته دلش به طرز عجیبی پوچ شده بود.

Report Page