Part 1.

Part 1.


لباس های اشرافی، دونه به دونه توسط دست های بی رحم خدمتکار ها ، از تنش جدا میشد و به جاش لباس سفید رنگی که دور آستین و یقه اش ، با رنگ قرمز، کلمه ی تبعیدی نوشته شده بود و پارچه ی ساده و نخی ای داشت، جایگزین شد. 

تاجش از روی سرش جدا شد. جواهراتش داخل جعبه ی کوچکی انداخته شد . و دور بازو هاش طناب زخیم قرمز رنگی بسته شد. و بعد ، دستبند فلزی مچ دست هاش رو اسیر کرد. 


توان مخالفت کردن نداشت. از زمانی که پادشاه و ولیعهد ، جلوی چشم هاش اعدام شدن ، مادرش به کشور خودش تبعید شد و خواهرش به زور با جفتش ازدواج کرد، اون هم ذره ذره نابود شد. 

اشک نریخت. فریاد نزد . و حتی یه کلمه هم از بین لب هاش خارج نشد. 


شاهزاده ی سئول، امگای سلطنتی محبوب. کسی که همه به زیبایش قسم میخوردن. شخصی که صدای خنده هاش همیشه موسیقی زنده ی قصر بود، حالا شباهت زیادی با یه جنازه داشت. 


دو سرباز وارد اتاق شدن و دو طرفش ایستادن. بدون هیچ رحمی ، پسر رو همراه خودشون کشیدن. بی توجه به اینکه کفش نپوشیده و فقط یه جفت جوراب سفید رنگ پا کرده . 


باید از راه روی اصلی رد میشد . و بالاخره بعد از یه هفته تونست نگاه خیره ی افراد قصر رو ببینه. خدمتکار ها، سرباز ها، وزرا، فرزندانشون. بعضی ها با اشک و بغض، و باقی با لذت. پس فقط برای چند ثانیه سعی کرد جلوی شخص مورد نظرش بایسته.


به سمت وزیر اعظم برگشت، لبخند شیطانیش رو تماشا کرد . و بعد به چشم هاش خیره شد. نگاهش روی دختر آلفاش نشست. در آخر پسر حرومزادش رو طولانی تر نگاه کرد ، شخصی که جفت خواهرش بود و به زور نونای عزیزش رو همسر خودش معرفی کرد . شخصی که ولیعهد با تمام وجود بهش اعتماد داشت.

"وزیر پارک، امیدوارم برای شما درس عبرت بشه و به بی صفت هایی مثل خودتون و خاندان نحستون اعتماد نکنین. "

آلفای جوون بخاطر حرف امگای سلطنتی اخم غلیظی کرد و با عصبانیت فریاد زد:

"سریع تر این خیانتکار رو از قصر بیرون بندازین."

تهیونگ نیشخندی تحویلش داد و آخرین نگاهش رو به وزیر اعظم داد. مردی که حالا دیگه لبخند نمی‌زد. اون مرد به خوبی نگاه داخل چشم های امگا رو درک می‌کرد. 


همه می‌دونستن که شاهزاده برعکس ولیعهد که مرد دلسوز و فداکاری بود . داخل سیاست ،بشدت بی رحم عمل می‌کرد. امگای سلطنتی یه شکارچی حرفه ای بود. هم زمانی که داخل قصر بود. و هم زمانی که برای شکار به جنگل های اطراف می‌رفت. 


اون همیشه بهتر از ولیعهد راجب سیاست می‌دونست . تیراندازیش از برادر آلفاش بهتر بود. و داخل هیچ مبارزه ای نباخت. ولی بخاطر امگا بودن، برای ولیعهدی اننخاب نشد. 

پس فقط گاهی به پدر و برادرش اخطار می داد. اون دو دلش رو سیاه میدونستن. پدرش همیشه می‌گفت که وزیر پارک از برادرش هم بهش نزدیک تره پس نباید اینجور راجبش فکر کنه. و نتیجش مشخص شد.


همراه دو سرباز به سمت لیموزین مشکی رنگ حرکت کرد. آخرین نگاهش رو به قصر انداخت و سوار شد . به همراهش دو بادیگارد جدا از گارد سلطنتی سوار ماشین شدن . و بعد از به صدا در اومدن شیپور بلندی، دروازه ی اصلی قصر باز شد .


•••••

سه روز گذشته بود. دو بادیگاردی که همراهش فرستاده بودن خسته و کلافه به نظر می اومدن. برعکس تهیونگ چند ساعتی رو خوابیده بودن. ولی تهیونگ یه ثانیه هم چشم روی هم نزاشت. هر لحظه که چشم هاش رو می‌بست ، چهره ی غمگین پدر و برادرش رو میدید. 

فقط چونکه یه امگا بود، کنار برادر و پدرش اعدام نشد. و حالا اونقدر خشمگین بود که به خودش اجازه ی گریه کردن نمی‌داد.


همراه با یکی از بادیگاردها از قایق پیاده شد. دست بسته و بدون کفش روی خاکی که بخاطر بارون خیس شده بود پا گذاشت و بدون هیچ اجباری به همراه مرد به داخل جنگل قدم گذاشت.


حس عجیبی به اون جنگل دور افتاده داشت. 

هر چی تعداد قدم هاش بیشتر می‌شد ، اون حس عجیب هم چند برابر روی قفسه ی سینه و شونه هاش سنگینی می‌کرد.

درخت ها به طرز مسخره ای زیاد بودن. به سختی یه راه صاف میشد پیدا کرد و به راحتی صدای بال زدن برنده ها به گوش می‌خورد. 


زمانی که داشت اطرافش رو چک می‌کرد ، متوجه ی حرکت سریعی از سمت راستش شد. ولی هر چی همون قسمت رو نگاه کرد ،چیزی ندید.

"سریع تر بیا."

دوباره اون موجود سیاه رنگ که با سرعت باورنکردی رد شد و دید. ولی نتونست تشخیص بده چیه. باز هم اهمیتی بهش نداد.

"نمی‌تونم تند تر از این بیام."

بادیگارد سر جاش متوقف شد و بعد از مکثی به طرفش حرکت کرد . دستش رو به سمت اسلحه ی آویزون به کمربندش برد و نیشخند مسخره ای زد.

"چه عالی. پس همینجا توقف می‌کنیم! واقعا خسته شدم از نقش یه بادیگارد ساده رو بازی کردن. حس می‌کنم اینجا جای مناسبی برای گرفتن جون بی ارزشت باشه."


تهیونگ دستش رو به سمت جایی که همیشه اسلحش رو می‌ذاشت برد و با حس نکردنش به خودش لعنت فرستاد. فراموش کرده بود که دیگه چیزی برای دفاع همراهش نداره. 

"انگار وزیر اعظم از ترسش قرار نیست منو به حال خودم رها کنه. چه حقیرانه که قراره یه ترسو امگای سلطنتی و بکشه. اونم دست بسته. بدون هیچ دفاعی. "


صدای دندون قروچه کردن بتا رو شنید. از طناب های قرمز ،امگا رو آروم گرفت و به سمت خودش کشید. 

"این آخرین حرفت بود؟ حرف دیگه ای نداری امگا؟"

تهیونگ دو دست بستش رو بالا برد و با ضربه ی محکمی، بتا رو به عقب هل داد و به سمت مخالف شروع به دویدن کرد . 

مطمئن بود که گیر می افته ، ولی نیاز داشت که چیزی برای دفاع از خودش پیدا کنه. و درست زمانی که چشمش به چوب نسبتا بلندی خورد ، قدم هاش رو تند تر کرد. حضور بتا رو در دو قدمیش حس می‌کرد . ولی اهمیتی نداد و تمرکزش رو به اون چوب که یه طرفش تیز و خطرناک بود، داد. 


دست هاش رو برای برداشتن چوب دراز کرد و زمانی که یه سانت با لمس کردنش فاصله داشت، موهاش محکم از پشت کشیده شد و کمتر از دو ثانیه روی زمین پرت شد. درد زیادی رو ، پشت کمر و زانوش احساس کرد . با این حال آخ هم نگفت. بجاش اخم غلیظی روی پیشونین نشست و سعی کرد نیم خیز شه.

"نزدیک بود حرفایی که راجبت میزنن و باور کنم سرورم."


تهیونگ نتونست نیم خیز شه. چرا که بتا، بدنش رو روی زمین گلی چفت کرد و کامل رو زمین خوابوندش. 

"پدر خیانتکارت هیچوقت تصور نمی‌کرد که چه سرنوشتی برای خودش و فرزندانش رقم خورده. "

دست های تهیونگ زیر بدن بتا گیر کرده بودن. و گردنش کم کم توسط انگشت های زمخت مرد فشرده شد. هر ثانیه فشار انگشت هاش بیشتر می‌شد و توانش رو برای نفس کشیدن می‌گرفت. سعی کرد زیر بدنش تکون بخوره. ولی اونقدر فشار هر دو دستش زیاد شد که فقط پلک هاش رو روی هم فشرد و دهنش رو باز کرد . 


نمی‌خواست بمیره. اون باید انتقام می‌گرفت. انتقام خون پدر و برادر بی‌گناهش رو. انتقام مادر داغ دیدش که به روسیه فرستاده شد. و در آخر انتقام خواهر عزیزش، دختری که ناعادلانه زیر دست های جفتش نابود میشد . باید تک تک اون حرومزاده هارو زنده زنده میسوزوند . تا شاید آتش خشمش آروم بگیره.


ولی حالا، ثانیه ای با در آغوش گرفتن مرگ فاصله نداشت. 

چشم های اشکیش رو باز کرد به چشم های بی رحم بتا خیره شد. درست همون لحظه ، از گوشه‌ی چشم متوجه ی نزدیک شدن سایه ی سیاهی به خودش و بتا شد. حتی یک ثانیه هم نگذشت که جلوی چشم هاش، کله ی بتا توسط پوزه ی بزرگ حیوونی کنده شد و هیکل سنگین و بدون سرش، همزمان با پاچیده شدن خون زیادی، صورت امگا رو کثیف کرد و روی بدنش رها شد. 


سرفه های شدیدی کرد و بعد از ثانیه های طولانی، بدن بی سر بتا رو از روی بدن خودش به کنارش هل داد و سر جاش نشست.

به سختی نفسش بالا می‌اومد. انگار کیلومتر ها مثل یه حیوون وحشی دویده. میتونست ساعت ها همونجا بشینه و هیچ کاری نکنه . بدنش شل و بی حال بود و لباس سفید و صورتش با خون بتای مرده رنگ آمیزی شده بود. نه تنها احساس می‌کرد که گلوش زخم شده، بلکه بغض بزرگی در حال دریدنش بود. و عجیب تر اینکه اون گرگ، بدون اینکه از جاش تکون بخوره فقط نگاش میکردم. 

"حالا که فکرش رو می‌کنم ، کاش می مردم. این بدن بی ارزش، این امگای ضعیف بدرد نخور به من اجازه نمی‌ده که قوی باشم."

و بدون اینکه خودش بفهمه ، اشک هاش برای خیس کردن صورتش مسابقه ی طولانی ای رو شروع کردن.


کم کم صدای هق هقش بلند شد. چهره ی برادرش که بهش لبخند های مهربونی میزد. چهره ی پدرش که بخاطر بالا رفتن سن گوشه چشم هاش چروک میشد. لبخند های زیبای مادرش و صدای خنده های خواهرش. همه مثل فیلم از جلوی چشم هاش رد شدن . 


صداش قطع شد ، سریع شروع به پاک کردن اشک هاش کرد و بی توجه به سکسکه های ریزی که از ته گلوش خارج میشد ، از جاش بلند شد و به سمت جنازه ی بادیگارد رفت. نباید ضعفش رو نشون میداد. اشک ریختن خشمش رو آروم می‌کرد. 


قبل از اینکه از قایق پیاده شن ، دید که بتا کلید دستبند رو برداشته و داخل جیب چپش گذاشته ، بعد از اینکه بدنش رو برگردوند . داخل جیبش دست کرد و کلید رو در آورد . 

دستبند رو باز کرد و گوشه ای انداخت . حالا نوبت طناب دور بازوهاش بود .اونقدر محکم بسته بودنش که دست تنها نمی‌تونست بازش کنه. 


داخل جیب های بتا رو گشت که شاید چاقویی پیدا کنه، و موفق هم شد. 

به هر جون کندنی بود، طناب زخیم رو پاره کرد و بازو هاش رو آزاد کرد.

دوباره به سمت جایی که گرگ بود نگاه انداخت. و تازه تونست متوجه ی چیزی بشه . یه قدم بهش نزدیک شد و با دقت بیشتر نگاهش کرد.

جثه ی گرگ بزرگ تر از هر گرگ دیگه ای بود . و اون بزرگی ، غیر قابل باور بود . چون اگه تهیونگ کنارش می ایستاد، سر گرگ فقط چند سانت ازش کوچیکتر بود. اون هم توی حالت نشسته. کمی بیشتر دقت کرد و توجهش به چشم های کاملا مشکیش جلب شد.


قبلا یه جایی خونده بود که فقط گرگ هایی که درگیر جنون میشدن ، چشم های کاملا مشکی ای داشتن . و حالا یه گرگ غول پیکر با چشم های کاملا مشکی رو به روش بود. و مشخصا یه آلفای ساده نبود. 


گرگ از جاش بلند شد و به سمتش حرکت کرد . تهیونگ یه قدم هم از جاش تکون نخورد تا مبادا گرگ احساس خطر کنه . 

تماشا کرد چجور ، دورش به شکل دایره ماننده می‌چرخه. و بعد رو به روش با فاصله ی کم متوقف شد. 

شروع به بوییدن تنش کرد و در آخر ازش فاصله گرفت و به سمت مخالف امگا حرکت کرد.

"تو یه گرگِ درگیر جنونی؟"

گرگ سر جاش ایستاد و نگاه کوتاهی بهش انداخت و خرخر مسخره ای از پوزش خارج شد. انگار داشت مسخرش می‌کرد.

و تهیونگ بعد از مکث کوتاهی، تصمیم گرفت به دنبالش بره. چون کم‌کم هوا رو به تاریکی می‌رفت. و تنها موجود بی خطر اون جنگل ، احتمالا همون گرگ بود. قطعا اگه قرار بود بهش آسیبی بزنه، الانه کله‌ش کنار کله ی بتا بود. 

Report Page