Part 1
𝘋𝘪𝘷𝘪𝘯𝘪𝘵𝘺;
از آیینه به موهای آبیش نگاه کرد و خنده ریزی کرد ، وقتی اومده بود روستا پیش مامان و بابا بزرگش ، بابابزرگش با دیدن موهاش تا نزدیک سکته رفت ولی بعد اخم کرد و تا چند ساعت باهاش حرف نزد در آخر هم بهش گفت مثل دخترا شدی .
البته که تهیونگ منتظر حرفا و رفتارای بدتری بود ولی خودش اهمیت داشت ، حرفای بقیه اصلا براش مهم نبود . بعد از مرتب کردن لباسش به سمت آشپزخونه رفت ، با دیدن مامان بزرگش که آشفته این طرف و اون طرف آشپزخونه میرفت و با خودش حرف میزد نگران شد .
تهیونگ : مامان بزرگ چیزی شده ؟
مامان بزرگ تهیونگ با دیدنش سریع سمتش اومد.
مامان بزرگ : امروز تولد یکی از نوه های همسایمونه قرار شده من کیکش رو درست کنم ولی هر چقدر میگردم خامه رو پیدا نمیکنم ، بابابزرگت هم میدونی حالش خوب نبود و خوابیده میتونی بری از شهر برام خامه بگیری چون مغازه اینجا خامه قنادی ندارن .
تهیونگ با لبخند سری تکون داد .
تهیونگ : الان حرکت میکنم سریع میخرم براتون میارم .
مامان بزرگ سری تکون داد و با گفتن مواظب خودت باش کلید ماشینت بابابزرگ رو بهم داد.
سریع سمت ماشین رفت ، روشنش کرد و حرکت کرد ، حدود بیست دقیقه مونده بود که به شهر برسم که ماشین صدای بدی داد سریع کنار جاده نگه داشتم که خاموش شد ، هر چقدر استارت زد روشن نشد .
از ماشین پیاده شد و کاپوت ماشین رو بالا داد اصلا از ماشین سردرنمیاورد چند دقیقه ای بهش زل زد و سری از کلافگی تکون داد اصلا نمیدونست باید چیکار کنه و هیچ ماشینی از اونجا رد نمیشد که ازش کمک بخواد ، یکدفعه ماشین مشکی رنگی با سرعت زیادی از کنارش رد و جلو تر جوری زد رو ترمز که رد چرخ هاش روی آسفالت موندن ، ماشین دنده عقب گرفت و نزدیک بهش که رسید وایساد ، از ماشین پسری قد بلند پیاده شده و به سمتش اومد .
پسر : چه مشکلی پیش اومده ؟
تهیونگ مکثی از جذابیت پسر روبه روش کرد سریع نگاهش رو ازش گرفت، با لرزش و صدای ارومی گفت .
تهیونگ : نمیدونم یکدفعه صدای بدی داد و بعد خاموش شد .
دوباره نگاهش رو به پسر مقابلش دوخت تا حالا پسر به این جذابی ندیده بود .
پسر سمت ماشین رفت و نگاهی بهش انداخت و بعد چند دقیقه ور رفتن باهاش رو به تهیونگ کرد .
پسر : موتور ماشین سوخته نمیشه کاریش کرد .
تهیونگ با ترس و چشمای گرد نگاش کرد.
تهیونگ : وای بابابزرگ میکشتم،این ماشین موردعلاقش بود.(بعد با حالت ناامیدانه ای پاشو زمین زد ) حالا چجوری برم شهر
پسر که تا اون موقع داشت به حرکات تهیونگ نگاه میکرد خنده ای کرد .
پسر : من زنگ میزنم این ماشین رو ببرن مکانیکی و تو هم اگه عجله داری بیا باهم بریم شهر چون منم کار دارم .
تهیونگ : نه نه مزاحمتون نمیشم .
پسر نوچی کرد .
پسر : از تعارف اینجور چیزا بدم میاد پس بشین تو ماشین بریم .
تهیونگ که از خداش بود باهاش بره بدون هیچ حرفی وسایلش رو از ماشین بابابزرگش برداشت و تو ماشین پسر نشست .
در طول مسیر هیچکدوم حرف نمیزدن ، آخر هم تهیونگ سر صحبت رو باز کرد .
تهیونگ : میگم چیزه اسم شما چیه ببخشیدا دوست ندارین میتونین نگین .
پسر لبخندی زد.
پسر : اسمم کوکه و فکر کنم همسن هستیم نیازی نیست ، رسمی باهام حرف بزنی .
تهیونگ : اسم منم تهیونگه ، وای خداروشکر خیلی معذب بود .
کوک : خب از خودت بگو تو روستا زندگی میکنی ؟
تهیونگ : نه برای تعطیلات اومدم پیش مامان بزرگ و بابابزرگم
کوک سری تکون داد.
با رسیدنشون به شهر تهیونگ به سمت کوک برگشت .
تهیونگ : خیلی ممنون ازت که رسوندیم لطفا اولین شیرینی فروشی که دیدی نگه دار.
کوک باشه ای گفت و اولین مغازه شیرینی فروشی که دید نگه داشت .
کوک : من اینجا وایمیسم که بیای .
تهیونگ : نه نه نمیخواد ممنون خودم برمیگردم .
کوک : اینقدر تعارف نکن بچه برو چیزی که لازم داری بخر و بیا .
تهیونگ که دید چاره ای جز باشه گفتن نداره سری تکون داد و پیاده شد .
بعد از خریدن خامه قنادی سوار ماشین شد .
کوک : منم خرید دارم دو دقیقه هم نمیشه بعد به روستا برمیگردیم .
تهیونگ : باشه
کوک کنار گل فروشی نگه داشت ، فروشنده با دیدن کوک دسته گل رزی که سفارش داده بود رو برداشت و سمت ماشین رفت .کوک شیشه سمت تهیونگ رو پایین داد .
کوک : تهیونگ میشه دسته گل رو نگه داری میترسم بزارم صندلی عقب و با تکونای ماشین خراب بشه .
تهیونگ : باشه حتما
تهیونگ دسته گل رو از فروشنده گرفت ، با ذوق به گل ها نگاه کرد واقعا عاشق گل رز بود .
بعد از چند ساعت به روستا رسیدن ، تهیونگ خونه بابابزرگش رو نشون داد .
تهیونگ : کنار اون خونه هه نگه دار .
کوک با تعجب به تهیونگ نگاه کرد .
کوک : تو نوه ی آقای کیم هستی ؟
تهیونگ سری تکون داد .
کوک چیز دیگه نگفت و کنار خونه ماشین رو نگه داشت ، تهیونگ در ماشین رو باز کرد و پیاده شد و دسته گل رو روی صندلی گذاشت .
تهیونگ : ممنون که رسوندیم اگه وقت داری بیا داخل فکر کنم دیگه نتونیم همو ببینیم .
کوک : نه کار دارم آروم تر ادامه داد ولی شب فکر کنم همو ببینیم ، خب دیکه من رفتم فعلا بدون اینکه منتظر جواب تهیونگ باشه ماشین رو حرکت داد و رفت .
تهیونگ به سمت خونه حرکت کرد و داخل رفت .
مامان بزرگش با دیدنش به سمتش اومد .
مامان بزرگ : خوبی ؟ چرا اینقدر دیر کردی نگرانت شدم .
تهیونگ تمام اتفاقاتی که افتاد رو برای مامان بزرگش تعریف کرد .
مامان بزرگش بهش گفت استراحت کنه ولی تهیونگ ترجیح داد به مامان بزرگش در درست کردن کیک کمک کنه .
مامان بزرگ : تهیونگ قراره امشب بریم خونه ی همسایه ای که تولد نوش هست لباس مناسب داری ؟
تهیونگ اول میخواست مخالفت کنه چون نمیخواست خونه ی کسایی که نمیشناختشون بره ولی از تنهایی اونم تو شب میترسید.
تهیونگ : آره مامان بزرگ دارم
مامان بزرگش خوبه ای گفت و تهیونگ به تولد امشب فکر میکرد....