Parenting Gone Wrong - pt.03

Parenting Gone Wrong - pt.03

@KIMTAE_FAMILY

________________

دو جسم و دو قلب، در میون خاکسترِ گذشته و خشمی آشکار، برای اولین بار بعداز مدت‌ها، تلاش می‌کردن دوباره کمی آروم بگیرن.

جونگ‌کوک با صدایی خفه و بریده، بین گریه و نفس‌های سنگینش گفت: «وقتی آزاد شدم… ب-برگشتم سئول و فاک… حال روحی همه‌مون بی‌نهایت بد بود و من داشتم زیر وزن سنگین تظاهر به خوب‌بودن، می‌مردم…»


تهیونگ کمی ازش فاصله گرفت تا نگاهش کنه؛ اما جونگ‌کوک سرش رو پایین انداخت، لبش رو گزید و ادامه داد: «برگشتم… پیدات کردم… اما…»


صداش شکست و نفس بریده‌ای کشید؛ انگار کلمات داشتن از اعماق احساساتش زبانه می‌کشیدن.


_ تهیونگ… تو یه خانواده داشتی… زن داشتی… تو… بچه داشتی…


لب‌هاش رو به‌سختی تکون داد، اشک از روی گونه‌هاش پایین می‌غلتید و لحنش مدام بین خشم، اندوه و ناباوری درحال تغییر بود.


_ من دنبال تکیه‌گاه خودم می‌گشتم… دنبال تنها چیزی که از گذشته برام مونده بود… ولی وقتی دیدمت… وقتی با اون زن… با اون پسربچه‌ی کوچولو دیدمت… حس کردم هیچ‌ امیدی برام نمونده…


_ من نقشی توی اون انتخاب نداشتم…


_ من نمی‌دونستم…


جونگ‌کوک مشت لرزونش رو، روی زمین فشرد و ادامه داد: «نمی‌فهمی تهیونگ… نمی‌فهمی من توی اون سلول هر شب با اسم تو بیدار می‌شدم، با فکر به صدای نفس‌هات… با توهم بوی تنت ادامه می‌دادم و وقتی آزاد شدم، فقط یه هدف داشتم… پیدا کردنت! اما اون چیزی که پیدا کردم، دیگه جایی برای من نداشت…»


_ جونگ‌کوک…


_ هر روز… هر روز می‌اومدم و چند ساعت از دور نگاهتون می‌کردم… می‌مردم… داشتم می‌مردم…


_ چرا… چرا پیشم نیومدی؟


جونگ‌کوک زهرخندی کرد و بعداز پنهان‌کردن سرش داخل گردن مرد، ادامه داد: «تو یه خانواده داشتی… یه بچه… م-من… من با یه چهره‌ی زخمی، موهایی از ته تراشیده و دستی ازکارافتاده، چطور باید خودم رو نشون می‌دادم… تو بودی جلو می‌اومدی؟»


_ نه…


جونگ‌کوک سری تکون داد و بعد با صدایی گرفته و لحنی آروم، گفت: «برام یه روتین شده بود… هر روز، بدون ‌هیچ تغییری، از دور نگاهتون می‌کردم و فقط همون چند ساعت، نفس‌کشیدن برام ممکن می‌شد. با خانواده‌ات می‌دیدمت و سعی می‌کردم باور کنم که هنوز زنده‌ام…»


نگاهش روی زمین خیره موند، چونه‌اش دوباره لرزید و ادامه داد: «اما بعد، وقتی برادرم از دنیا رفت… وقتی خانواده‌‌ام از هم پاشید، یه مدت کوتاه نتونستم بیام و وقتی برگشتم، اون خونه خالی بود. پرده‌ها جمع شده بودن، پنجره‌ها بسته بودن… هیچ‌کس اونجا نبود.»


جونگ‌کوک هقی زد و بعداز محکم‌ترفشردن تنش به بدن اون مردی که پابه‌پاش اشک می‌ریخت، گفت: «همون‌جا فهمیدم… برای همیشه از دستت دادم.»


تهیونگ نفس‌زنان و بی‌اختیار، دست‌هاش رو، روی گردن و کمر جونگ‌کوک می‌کشید و مدام نوازشش می‌کرد؛ انگار که می‌خواست برای زخمی مرهم باشه… 

زخم خودش یا زخم جونگ‌کوک؟ قطعاً برای زخم جونگ‌کوک…

هر بار که صدای هق‌هق جونگ‌کوک بالا می‌رفت و توی جونش می‌پیچید، تهیونگ کمی بیشتر بهش نزدیک می‌شد و سعی می‌کرد با لمسش، با اون حرکت‌های بی‌رمق، یه ‌جوری بگه که پشیمونه و از خودش حالش به‌هم می‌خوره.


_ بس کن… بس کن جونگ‌کوک…


اما جونگ‌کوک انگار نمی‌شنید، به گریه‌کردن ادامه داد و گفت: «بعداز اینکه همه‌چیز از هم پاشید… بعداز مرگ برادرم، فقط یه دختر کوچک ازش برام موند… به سرپرستی گرفتمش… نمی‌دونستم دارم چه‌کار می‌کنم؛ فقط نمی‌خواستم اون هم مثل من بی‌کس بمونه… اون تنها دلیلی بود که باعث شد از غار مرگم بیرون بیام، نفس بکشم، کار کنم و برای زندگی‌ام بجنگم.»


لب‌هاش می‌لرزیدن و تهیونگ همچنان پشت گردنش رو آروم و با ضرب‌آهنگ نفس‌هاش، نوازش می‌کرد.


_ اما تهیونگ… هیچ‌وقت، حتی یه بار هم سعی نکردم جات رو با کسی پر کنم… هیچ‌کس… هیچ‌وقت.


جونگ‌کوک باز هم چنگی به پارچه‌ی پیراهن مرد زد و ادامع داد: «جایی برای کسی جز تو، توی قلبم ندارم…»


تهیونگ نفس عمیقی کشید، انگشت‌هاش رو بین موهای کوتاه جونگ‌کوک فرو برد، پیشونی‌اش رو به شونه‌ی خیسش چسبوند و بی‌صدا زمزمه کرد: «غلط کردم اون‌جوری باهات حرف زدم…»


_ من هیچ‌وقت بهت خیانت نکردم…


_ ولی من کردم.


تهیونگ آروم گفت و بعداز مکث کوتاهی، ادامه داد: «من خیانت کردم.»


_ تو خودت نخواستی.


_ تا به امروز چند بار تلاش کردم که جات رو با کسی پر کنم؛ اما نشد… نشد جونگ‌کوک…


جونگ‌کوک سرش رو عقب کشید و با نگاهی که به‌هیچ‌عنوان شفاف نمی‌دید، به چهره‌ی غمگین و آشفته‌ی مرد مقابلش خیره شد.


_ تو حق داشتی. 


_ از خودم بدم میاد… از این آدم خائن، نفرت دارم.


_ این حرف رو نزن… تو نـ-…


_ تو نمی‌فهمی!


تهیونگ دوباره داد زد و بعداز فشردن پیشونی‌اش به شونه‌ی مرد، ادامه داد: «اون زن… خیلی بهش بدی کردم…»


تهیونگ خنده‌ی کوتاه و بی‌صدایی کرد؛ خنده‌ای که بیشتر از هر گریه‌ای درد داشت. 

لب‌هاش لرزیدن و با صدایی گرفته که انگار از اعماق وجودش بیرون می‌اومد، گفت: «تو از من یه آدم خائن ساختی.»


جونگ‌کوک ناباور سرش رو بلند کرد؛ اما تهیونگ نگاهش نکرد… فقط به جایی روی زمین خیره شده بود؛ انگار اون نقطه، مجموع تمام گناهانش بود.


_ هر بار که به اون زن نگاه می‌کردم… هر بار که لبخند می‌زد، هر بار که دستم رو می‌گرفت… فقط تو می‌اومدی توی ذهنم.


نفسش گرفت، بغض صداش رو لرزوند و ادامه داد: «نگاهم می‌کرد و یاد چشم‌هات می‌افتادم… صدام می‌کرد و یاد صدات می‌افتادم… لمسم می‌کرد و تماماً یاد تو می‌افتادم… حتی وقتی پسرم به‌دنیا اومد… اول به این فکر کردم که کاش می‌تونستم به تو نشونش بدم!»


لبخند تلخی زد، اشک از گوشه‌ی چشمش لغزید و روی پوست گرم صورتش چکید.


_ خیانت فقط این نیست که جسم درگیرش بشه… نه… بدترین نوع خیانت اونیه که ذهنت، قلبت، تمام فکر و وجودت جای دیگه باشه و وانمود کنی که نیست.


تهیونگ انگشت‌هاش رو محکم مشت کرد و به بندهای سفید انگشت‌هاش چشم دوخت.


_ من حتی یه شب هم نتونستم بدون فکر به تو، کنارش بخوابم... هر بار که دستش رو می‌گرفتم، توی دلم آرزو می‌کردم که کاش تو جاش بودی.


_ تهیونگ…


_ از خودم متنفرم… از این ذهنِ آلوده، از این آدم دروغگو… از این خائن که حتی وقتی بهش محبت می‌کردن هم فقط دنبال بوی تن تو می‌گشت، متنفرم!


نفسش رو با صدا بیرون داد، چونه‌اش لرزید و با لحنی که بیشتر شبیه ناله بود، زمزمه کرد: «وقتی که از دنیا رفت… ناراحت بودم… واقعاً ناراحت بودم؛ اما ته دلم یه حس رضایت می‌چرخید و مدام توی گوشم زمزمه می‌کرد که حداقل از شر تظاهرکردن‌های آدم خائنی مثل من، راحت شده… برای وجدان خودم خوش‌حال بودم!»


_ تو تقصیری نداشتی… آسیب دیده بودی و هی… مگه چند سالت بوده؟


_ همچین کم‌سن هم نبودم… سعی نکن اشتباهاتم رو پاک کنی.


_ ولی تقصیر تو نیست تهیونگ.


_ تقصیر تو هم نیست.


_ پس تقصیر کیه؟


تهیونگ نفس عمیقی کشید و بعداز تکون‌دادن سرش، دوباره دستش رو پشت گردن اون مرد حرکت داد و سرش رو، روی شونه‌ی خودش گذاشت.


_ نمی‌دونم.


چند دقیقه‌ی طولانی، هیچ‌کدوم چیزی نگفتن؛ فقط نفس‌هاشون بود که در هم می‌پیچید و صدای هق‌هق خفه‌شده‌ای که گه‌گاهی از گلوی یکی‌شون بیرون می‌زد.

تهیونگ دست‌هاش رو محکم دور بدن جونگ‌کوک حلقه کرده بود؛ انگار اگر ولش می‌کرد، دوباره برای همیشه از دستش می‌داد. 

کف دستش رو آروم روی کمر و گردن مرد می‌کشید… نوازش‌هایی آهسته و بی‌رمق که بیشتر شبیه التماس بودن تا دل‌داری.

جونگ‌کوک هم سرش رو، روی شونه‌ی تهیونگ گذاشته، چشم‌هاش رو بسته بود و خودش رو در اون آغوش گم کرده بود؛ در آغوشی که بوی اشک، خاکستر و اندوه می‌داد، ولی امن‌ترین نقطه‌ی جهان بود.

هیچ صدایی نبود جز نفس‌هاشون… 

زمان کند و بی‌رحم کش می‌اومد و انگار هر ثانیه‌ای که می‌گذشت، یک لایه از زخم‌های قدیمی رو از زیر پوستشون بیرون می‌کشید.

تهیونگ همچنان بی‌وقفه نوازشش می‌کرد و نوک انگشت‌هاش بین موهای کوتاه جونگ‌کوک، گاهی پشت گردنش و گاهی روی کمرش با لمس‌هایی پر از عشق و گناه، می لغزیدن.

اون‌قدر آروم و اون‌قدر بی‌صدا بودن که هر دو می‌ترسیدن این لحظات تموم بشن و دوباره به زندگی بی‌روح خودشون برگردن.

جونگ‌کوک لب‌هاش رو به پوست گردن تهیونگ نزدیک کرد، بوسید، نفس عمیقی کشید و بعد بی‌اختیار صدای ناله‌ی خفیفی از گلوش بیرون پرید.

چهره‌اش از درد جمع، دستش روی شونه‌اش فشرده شد و زیر لب زمزمه کرد: «شونه‌ام…»


تهیونگ سریع عقب رفت و با نگرانی، درسید: «دردت گرفت؟»


جونگ‌کوک لبخند محوی زد، نگاهی به ساعت روی دیوار انداخت و با دیدن عقربه‌ها، تمام وجودش یخ بست.


_ بچه‌ها…


_ راننده‌ام رو می‌فرستم دنبالشون جونگ‌کوک… نگران نباش.


تهیونگ آروم گفت و بعداز کمی عقب‌کشیدن، دستش رو، روی شونه‌ی راست مرد گذاشت و به‌نرمی نوازشش کرد.


_ حرف دارم…


_ منم…


_ گله دارم…


_ منم…


_ غم دارم…


_ منم… منم عمرم…


تهیونگ لبخند خسته‌ای زد و بعداز بلندشدن از روی زمین، بازوی چپ مرد رو گرفت و کمکش کرد تا روی پاهاش بایسته.

نگاهی به چهره‌ی سرخ و پف‌کرده‌اش انداخت و بعداز کمی پایین‌بردن نگاهش، به دکمه‌های تابه‌تاش رسید.


_ باید برم…


_ برت می‌گردونم…


تهیونگ با حرکتی آهسته، دکمه‌های تابه‌تای پیراهن جونگ‌کوک رو یکی‌یکی باز کرد. 

نگاهش از روی خطوط بدنش با دل‌تنگی گذر کرد روی اون اشتباهات ریز و لرزش انگشت‌هایی مکث ‌کرد که باعث شده بودن دکمه‌ها اشتباه بسته بشن.

لب‌هاش رو، روی هم فشار داد و زیر لب به‌سختی زمزمه کرد: «درد تا ابد همراهته؟»


_ یارمه…


نگاهش کوتاه روی رد زخم‌های کم‌رنگی که روی بالاته‌اش مشخص بود چرخید و بعد دوباره سرش رو پایین انداخت تا از نو دکمه‌ها رو درست ببنده؛ اما هنوز دکمه‌ی اول رو نبسته بود که جونگ‌کوک کمی عقب رفت، شونه‌اش رو بالا آورد و با صدای گرفته‌ای گفت: «صبر کن…»


تهیونگ جا خورد، دستش روی هوا موند، نگاهش بالا رفت و نگاهش رو به چشم‌های سرخ مردی دوخت که حالا با نفس‌های بریده، سعی داشت خودش رو جمع‌وجور کنه.

جونگ‌کوک با دست چپش، یقه‌ی پیراهنش رو عقب زد و با پایین افتادن اون پارچه روی سرشونه‌هاش، پشتش رو به مرد کرد و گفت: «اسمت رو از روی تنم پاک نکردم…»


تهیونگ با درد چشم‌هاش رو، روی هم فشرد و بعداز ثانیه‌ای مکث، به «تهیونگ» بزرگی خیره شد که روی دو کتف مرد تتو شده بود.

به‌خوبی یادش بود که در زمان مستی‌شون، دو تایی اسم هم دیگه رو، روی بدن‌هاشون تتو کرده بودن و اینکه مردک عاشقش همچنان نگهش داشته بود، براش شیرین بود.

اسمش با جوهری سیاه و خطوطی عمیق روی پوست جونگ‌کوک جا خوش کرده بود.

آهسته سمتش قدم برداشت، فاصله رو کم کرد و نفس عمیقی کشید.

انگشت‌هاش رو، روی‌ شونه‌‌اش گذاشت، سرش رو خم کرد و درست بین دو کتف، لب‌هاش رو به پوستش رسوند و بوسه‌ا‌ی سنگین، طولانی و پر از حسرت روی اون نقطه نشوند.


جونگ‌کوک پلک‌هاش رو بست و نفسش تند و بی‌قرار شد؛ اما چیزی نگفت.

تهیونگ پیراهنش رو به‌آرومی بالا کشید، پارچه رو، روی شونه‌هاش مرتب کرد و با دقت مشغول بستن دکمه‌ها شد.


_ اما من…


صداش دوباره شکست… لحظه‌ای سکوت کرد و بعد با بغضی که از ته گلوش بیرون می‌اومد، ادامه داد: «من اسمت رو از روی تنم پاک نکردم؛ اما… اما پوشوندمش…»


دکمه‌ی بعدی رو بست، لبخند بی‌رمقی زد و زمزمه کرد: «هنوز روی تنمه… روش رو با شکل‌های دیگه کاور کردم…»


جوری که انگار می‌خواست خودش رو تنبیه کنه، لب پایینش رو گاز گرفت و اضافه کرد: «فقط نمی‌خواستم کسی ببینه… نمی‌خواستم بدونن هنوز توی روحم می‌پرستمت.»


 وقتی دکمه‌ی آخر بسته شد، سرش رو به سینه‌ی مرد تکیه داد و بی‌صدا، نفس کشید؛ انگار که می‌خواست اون اعتراف تلخ رو با بوی تنش جبران کنه.


_ کم داشتمت… زیاد می‌خواستمت…


_ من اینجام… اگر بخوای، تا ابد هستم…


تهیونگ آهی کشید، ژاکت نازک مرد رو از روی زمین برداشت و زمزمه کرد: «قبل‌از اینکه بچه‌ها برسن، برو.»


_ می‌خوای؟


_ هوا سرده… بیا ژاکتت رو تنت کنم.


_ می خوای؟


_ دستت رو بیار جلو.


_ می‌خوای؟


_ چی رو؟


_ من رو!


تهیونگ بدون این‌که جوابش رو بده، فقط نگاهش کرد؛ نگاهی طولانی، خسته و پر از چیزی که خودش هم نمی‌فهمیدش. 

مکثی کرد و بعد با صدای آرومی گفت: «بذار کمکت کنم.»


با انگشت‌هاش خیلی آروم، پارچه‌ی آستین سمت راست رو باز کرد و دست جونگ‌کوک رو گرفت؛ حرکاتش اون‌قدر نرم بودن که انگار می‌ترسید از لمسش درد بکشه و اذیت بشه.

خیلی آهسته، دست دردناک و آسیب‌دیده‌اش رو از داخل آستین رد کرد و هر ثانیه نگاهش روی صورت مرد می‌چرخید تا اگر اخم یا نفس سنگینی دید، حرکتش رو متوقف کنه.

بعداز تعللی کوتاه، آستین دست راستش رو بالا کشید و با دقت پارچه رو، روی شونه‌‌اش مرتب کرد. 

جونگ‌کوک سعی کرد کمکش کنه؛ اما تهیونگ لبخند کم‌رنگی زد و گفت: «نکن، دردت می‌گیره…»

وقتی ژاکت بالأخره روی تنش نشست، تهیونگ نفس راحتی کشید و یقه‌اش رو مرتب کرد. 

لبخندی زد و بعد با دو دستش، گردنش رو گرفت، پیشونی‌اش رو به پیشونی جونگ‌کوک چسبوند و با صدای خسته‌ای گفت: «همیشه مراقبت بودم… هنوز هم هستم.»


قبل‌از این‌که مرد جوابی بده، تهیونگ سرش رو بالا آورد، بوسه‌ی کوتاه و لرزونی روی پیشونی‌اش نشوند و زیر لب زمزمه کرد: «می‌خوام…»


جونگ‌کوک پلکی زد، صداش گرفته‌تر از قبل به گوش رسید و گفت: «چی رو؟»


تهیونگ چشم‌هاش رو بست، لب‌هاش رو نزدیک گوش مرد برد و آهسته گفت: «می‌خوام برای آخرین بار، بهت برگردم…»

________________

دیدید چی شد؟

به نظرتون توی پارت آخر چه اتفاقاتی می‌افته؟😔✨🎀


Report Page