Parenting Gone Wrong - pt.03

Parenting Gone Wrong - pt.03

@KIMTAE_FAMILY

________________

_ نمی‌تونی تصور کنی تهیونگ… من توی اون رینگ داشتم از شدت هیجان می‌سوختم. صدام هنوز توی گوش خودم می‌پیچه… فریاد تماشاچی‌ها، فلاش دوربین‌ها، بوی عرق و راهنمایی‌های مربی‌ام…


نفسش برید، دستش رو، روی شونه‌اش گذاشت و با چشم‌هایی بسته، ادامه داد: «من برای مقام، برای افتخار، برای اینکه با رضایت بهم نگاه کنی، تا پای جون جنگیدم. حریفم ازم متنفر بود؛ از اون لبخندم، از کری‌خوندن‌هام و من مثل یه احمق مدام تحریکش می‌کردم.»


جونگ‌کوک محکم‌تر دستش رو، روی شونه‌اش فشرد و لب زد: «یه ضربه‌ی خطا، مستقیم به شونه‌ام زد… صدای شکستن استخوانم هنوز توی گوشمه… صداش خشک بود، انگار تکه‌ای چوب رو کنارم شکستن…»


نفسش تند شد و تهیونگ با وجودی متلاطم و درونی دگرگون، به لرزش شونه‌هاش نگاه کرد.


_ بعدش فقط درد بود… یه درد سیاه و عمیق که نمی‌ذاشت نفس بکشم. افتادم زمین و صدای فریاد داور رو شنیدم؛ اما نمی‌تونستم حرکت کنم. فقط به سقف سالن و اون نور سفید و کورکننده نگاه می‌کردم.


جونگ‌کوک لبخندی محزون روی لب‌هاش نشوند و خیره به نگاه متعجب اون مرد، ادامه داد: «حریفم رو محروم کردن؛ اما اون دیگه مهم نبود… من تموم شده بودم. همه‌چیز با اون ضربه رفت! شونه‌‌ام، آرزوهام، همه‌چیز…»


چشم‌هاش از اشک می‌درخشیدن و صداش شکسته و پر از خشمی فروخورده بود.


_ بردی نبود… افتخاری نبود؛ فقط درد بود و یه تخت بیمارستان که توش به خودم لعنت می‌فرستادم. نمی‌تونستم حتی دکمه‌های لباسم رو ببندم… نمی‌تونستم دست راستم رو مشت‌ کنم…


تهیونگ همچنان چیزی نمی‌گفت و فقط با اون نگاه خسته، نگاهش می‌کرد.

جونگ‌کوک سرش رو پایین انداخت، پلک‌هاش رو بست و نفس بریده‌ای کشید.


_ بعداز اون ضربه، همه‌چیز تموم شد. دکترها گفتن تاندون پاره و مفصل خرد شده… گفتن شاید هیچ‌وقت مثل قبل نشی؛ ولی من نمی‌خواستم باور کنم… فکر می‌کردم یه روز دوباره برمی‌گردم داخل رینگ.


لحظه‌ای سکوت کرد، لب پایینش رو گاز گرفت و بعد ادامه داد: «اما وقتی نامه‌ی رسمی اومد که از مسابقه‌دادن منع شدم، اونجا بود که حس کردم آبرو، زندگی و همه‌چیز ازم گرفته شد! مربی‌‌ام نگاهم نمی‌کرد و تمام اون‌هایی که تا قبلش برام هورا می‌کشیدن، ازم رو برگردوندن.»


دست‌هاش می‌لرزیدن و تهیونگ می‌تونست ببینه که بند انگشت‌هاش از شدت فشاری که به زمین وارد می‌کرد، سفید شدن.


_ فقط کینه و خشم توی جونم مونده بود که از بیمارستان فرار کردم…


_ چی داری می‌گی… چی داری می‌گی جونگ‌کوک؟!


_ گوش کن… لطفاً… فقط گوش کن… بعدش می‌رم، باشه؟ 


جونگ‌کوک سرش رو پایین انداخت، انگشت‌هاش رو توی موهاش فرو برد، نفس عمیقی کشید و صدای گرفته‌اش مثل زمزمه‌ای شکست‌خورده از بین لب‌هاش بیرون اومد: «روز دوم… از بیمارستان فرار کردم.»


تهیونگ بی‌اختیار کمی روی صندلی‌اش جلو رفت؛ اما همون‌جا موند و تنها دندون‌هاش رو، روی هم فشرد.


_ دستم توی آویزی به گردنم آویزون بود و درد مثل یه هیولا توی تنم می‌لولید… با هر بار تکون‌خوردن، حس می‌کردم استخون‌هام دارن دوباره می‌شکنن؛ ولی مهم نبود. خشمم به‌اندازه‌ای قوی بود که بتونه من رو از اون تخت بیمارستان بیرون بکشه. خشم پابه‌پای درد همراهم قدم برمی‌داشت و من نمی‌دونستم که چه چیزی می‌خوام…»


چشم‌هاش دوباره خیس شدن، دندون‌هاش رو، روی هم فشرد و ادامه داد: «فقط انتقام می‌خواستم… می‌خواستم ببینم وقتی من هم دنیای اون رو له می‌کنم، چطور نگاهم می‌کنه!»


نفس‌نفس می‌زد و شونه‌ی مصدومش زیر فشار دستش از شدت درد می‌سوخت؛ اما نمی‌تونست خودش رو کنترل کنه…


_ بارون می‌اومد، خیابون‌ها شلوغ بودن و من یه پسر آشفته با لباس بیمارستان، فقط اسم اون عوضی رو زمزمه می‌کردم…


جونگ‌کوک مکثی کرد و بعداز پایین‌انداختن نگاهش، لب زد: «توی یه مغازه رفتم، به‌سختی تونستم بهت زنگ بزنم تا قبل‌از اینکه روحم رو نابود کنم، صدات رو بشنوم؛ اما جواب ندادی.»


تهیونگ خشکش زده بود که جونگ‌کوک لبخند محوی زد؛ اما توی اون لبخند چیزی از شادی پیدا نمی‌شد.

یه پسر آشفته، خشمگین و گریون بود که توی خیابون‌ها با لباس خیس و نازک بیمارستانش می‌چرخید و ضجه می‌زد.

دربه‌در دنبال آرامش می‌گشت و زمانی که محبوبش رو کنارش نداشت، می‌خواست پناه ببره به انتقام تا شاید با اون راه بتونه خودش رو آروم نگه داره!

دلش می‌خواست تهیونگش جوابش رو می‌داد، باهاش حرف می‌زد، دعوا می‌کرد، می‌پرستیدش و از اون کار منصرفش می‌کرد؛ اما بوق‌های بی‌انتها، تنها چیزی بودن که قسمتش شدن.


_ وقتی به در ورودی باشگاه رسیدم، با یه جنازه فرقی نداشتم… همون موقع فهمیدم که من دیگه اون جونگ‌کوک قبلی نیستم تهیونگ… من یه تکه از خودم رو توی اون رینگ جا گذاشتم و انتقام، تنها وسیله‌ای بود که می‌تونست خشمم رو کمی هم که شده، آروم کنه.


جونگ‌کوک وحشیانه می‌لرزید، رنگ سرخ جلوی چشم‌هاش رو گرفته بود و حتی دیگه به مردش نگاه هم نمی‌کرد.

نمی‌دید که داره گریه می‌کنه.

نمی‌دید که چطور داره رون‌هاش رو زیر فشار انگشت‌هاش له می‌کنه.

معلومه که حال تهیونگ هم بد می‌شد… 

اون می‌تونست همه‌چیز رو تصور کنه و وای به حالش که نمی‌دونست جونگ‌کوک توی اون زمان، درگیر چه لجن‌زاری شده بود…

شاید تهیونگ نمی‌دونست؛ اما جونگ‌کوک تحت تأثیر حرف دیگران که می‌گفتن شریک زندگی‌ات اگر به جایی نرسی رهات می‌کنه، یواشکی به اون مسابقه رفت.

با افکاری خام تصمیم گرفته بود و بازی سرنوشت، کامشون رو چنان تلخ کرده بود که حالا توی این نقطه ایستاده بودن.


_ سمتش حمله کردم، با چند ضربه‌ی چاقو، زخمی‌اش کردم و وقتی که خونش روی صورتم ریخت… دیگه اون جونگ‌کوک نبودم قلبم… نبودم… نبودم… نبودم!


جونگ‌کوک چند بار محکن روی شونه‌اش کوبید که تهیونگ فریادی زد و بعداز نشستن روی زانوهاش، خودش رو به‌سمت اون مرد کشید و بلند گفت: «نکن!»


دستش رو گرفت و بعداز گذاشتن دست خودش روی شونه‌ی مرد، با چشم‌هایی گشادشده و خیس بهش نگاه کرد.

این همون شونه‌ای بود که زندگی‌اش رو تلخ کرده بود؟

کاش می‌تونست شونه‌ی خودش رو بکنه و دردهاشون رو جابه‌جا کنه…


_ نزن…


_ من زدمش… چند بار… زدمش… زدمش… گرفتنم… بردنم… بردنم تهیونگ…


پلیس چند ساعت بعد، وقتی خون هنوز از روی لباس‌های پاره‌پاره‌ی جونگ‌کوک پاک نشده بود و نفس‌هاش همچنان از وحشت و درد می‌لرزیدن، رسید. 

مأمور‌ها بی‌توجه به آسیبش، دست‌هاش رو بستن و گفتن که باید تا مشخص‌شدن همه‌چیز همراهشون بره. 

حکم بازداشت صادر شد و پس از روند دادرسی، قاضی حکم حبس در زندان رو براش نوشت؛ مجازاتی برای عملی که در اون لحظه‌ی نفسانی مرتکب شده بود…

جونگ‌کوک موند با زندگی‌ای که از این رو به اون رو شده بود…

زندگی‌ای که بوی تازه‌ای به خودش گرفته بود…

زندگی‌ای که حالا رنگ تازه‌ای داشت… رنگ پشیمونی، سایه‌های سنگین حسرت و درهای بسته.

ضربه‌ی بعدی رو اما زمانی بهش زدن که فهمید اون پسری که باهاش درگیر شده بود، سراغ وسایلش رفته و دوربینش رو برداشته…

فیلم سکس اون دو پسر، از حافظه‌ی دوربین بیرون اومد و در دنیای کوچکی که همه همدیگه رو می‌شناختن، دست‌به‌دست شد. 

اون حروم‌زاده اول فایل‌ها رو برای هم‌باشگاهی‌ها فرستاد و اون‌ها هم به دوست‌ها و آشاناهاشون منتقلش کردن و دیگه کسی نبود که این خبر به گوشش نرسیده باشه.

خانواده‌ها وسط طوفانی از شرم و خفت افتادن. 

خانواده‌ی تهیونگ که سال‌ها در سکوت و غرور زندگی کرده بودن، با نگاه‌های سرزنش‌آمیز و کنجکاو همسایه‌ها و دوستانشون روبه‌رو شدن و خانواده‌ی جونگ‌کوک هم کم از اون‌ها نداشتن…

پدر تهیونگ اما تمام خشمش رو سر پسرش خالی کرده بود؛ درحالی‌که پدر جونگ‌کوک، دستش به پسرش نمی‌رسید…

درست وقتی تهیونگ با بدنی داغون و چشم‌هایی که از درد حتی باز هم نمی‌شدن، روی تخت بیمارستان خوابیده بود و هر لحظه چشم‌به‌راه جونگ‌کوک بود تا فقط یک نگاه ازش ببینه، اون پسر پشت میله‌های زندان، داخل کشوری غریب که نه زبونشون رو درست می‌فهمید و نه کسی رو داشت که بهش کمک کنه، گیر افتاده بود.

هر لحظه نفسش می‌لرزید و دلش آشوب بود؛ مدام فکر می‌کرد که کی آزاد می‌شه، کی از این جهنم خلاص می‌شه و هیچ‌کس نبود که بهش آرامش بده یا حتی یک نگاه دوستانه بهش بندازه.

تهیونگ در اون روزها هر دقیقه دلش می‌خواست جونگ‌کوک کنار باشه، دستش رو بگیره، نوازشش کنه و فقط بودنش کافی بود تا کمی از دردش کم بشه؛ اما خبری از معشوقش نبود… هیچ خبری!

در بدترین دوران زندگی‌اش، تنها مونده و فکر به رهاشدنش، مثل بختکی تمام جونش رو گرفته بود.

تهدیدهای پدرش، گریه‌های مادرش، مقدمات ازدواجش با یک دختر… همه‌وهمه حالش رو بدتر می‌کردن و تهیونگ فقط محبوبش رو می‌خواست تا کنارش آروم بگیره.

در اون سمت از داستان تلخ زندگی‌شون، اون پسر توی سلولش سعی می‌کرد خودش رو آروم نگه داره؛ اما بدون محبوبش، بلد نبود که به آرامش برسه.

رفتار خشن نگهبان‌ها، گروه‌های وحشی زندانی‌ها و دست آسیب‌دیده‌اش، همه‌وهمه حالش رو بدتر می‌کردن.

هر روزی که می‌گذشت، آزادی دورتر به نظر می‌رسید.

جونگ‌کوک توی زندان، هر روزش به تکرار درد، خشم و پشیمونی سپری می‌شد. 

دیوارهای سرد و خاکستری، صدای بسته‌شدن میله‌ها، داد و فریاد زندانی‌های دیگه، همه‌ی وجودش رو خفه می‌کردن. درد شونه‌ی شکسته‌اش هنوز مثل آتشی خاموش و سوزان زیر پوستش می‌سوخت و هیچ پزشکی هم نمی‌تونست داخل زندان، اون رو به‌طور کامل درمان کنه. 

هر نفس و هر قدمش. یادآور اشتباهی بود که زندگی‌اش رو از مسیر خودش خارج کرده و حالا نه فقط بدنش، بلکه روحش هم اسیر اون زندان شده بود.

صبح‌ها با صدای ناله و هق‌هق زندانی‌های دیگه از خواب بیدار می‌شد و شب‌ها با کابوس‌هایی که خاطره‌ی تهیونگ و لحظه‌های تلخ گذشته رو مرور می‌کرد، روی تخت می‌افتاد. دلش می‌خواست فریاد بکشه و یا با کسی حرف بزنه؛ اما هیچ کس نبود. 

هیچ نگاه آروم، هیچ لمس مهربانانه‌ و هیچ خبری از تهیونگش نبود و تنهایی و حسرت، خوراک روحش شده بود.


_ جونگ‌کوک…


تهیونگ با تصور هر جمله‌ای که جونگ‌کوک درباره‌ی تجربیاتش می‌گفت، بی‌طاقت می‌شد و هر حرفش مثل پتکی درست روی قلبش فرود می‌اومد و اون رو از درون می‌سوزوند.

تهیونگ با هر جمله، کنترل خودش رو از دست می‌داد…

گریه می‌کرد، دست‌هاش می‌لرزیدن و از خودش متنفر شده بود که چطور نتونست جلوی چنین نکبتی رو بگیره.

چرا اجازه داده بود جونگ‌کوک در اون مسیر سقوط کنه…

چرا این‌قدر دیر فهمیده بود که عشقشون چه آسیب‌های وحشتناکی دیده.

هر بار که جمله‌ای از جونگ‌کوک در ذهنش می‌چرخید، قلبش فشرده می‌شد و اشک‌هاش روی گونه‌هاش می‌ریختن…

اشکی برای اشتباهات گذشته، اشکی برای جون‌ و قلب‌هایی که زخمی شده بودن و اشکی برای مردی که حالا در زندان قضاوت و تهمت‌هاش اسیر شده بود و هیچ راه برگشتی نداشت…


_ من… من برای دردت بمیرم!


تهیونگ بدون اینکه کنترلی روی خودش داشته باشه، صورت مرد رو بین دست‌های خودش گرفت و بعداز خیره‌شدن به چشم‌های سرخش، نفس بریده‌ای کشید.

انگار تازه بعداز فهمیدن جریان زندگی‌اش، تونسته بود دقیق به چهره‌اش نگاه کنه و ببینه که چقدر شکسته…

انگار تازه داشت می‌دید که چقدر نابود شده و چقدر دلش می‌خواست بمیره براش!

تهیونگ بدون لحظه‌ای مکث، خودش رو جلو کشید و جونگ‌کوک رو توی آغوشش گرفت.

دست‌هاش دور کمر مرد حلقه شدن و مدام با نوازش‌های آروم و پر از دردش، می‌گفت که حرفش رو شنیده و با لحن خسته و پر از بغضش، مدام زمزمه می‌کرد: «چی کشیدی… چی کشیدی… جونگ‌کوک… چی کشیدی…»


هر کلمه مثل بغضی بود که از انتهای دلش بیرون می‌ریخت و تلاش می‌کرد تا درد و خشم و پشیمونی جونگ‌کوک رو با خودش تقسیم کنه.

جونگ‌کوک، با دست چپش که همچنان لرزون بود، محکم به کمر تهیونگ چنگ زد؛ انگار می‌خواست بخشی از خودش رو به اون بسپاره و حتی برای لحظه‌ای حس کنه که هنوز کسی هست که درکش می‌کنه.

سرش رو به شونه‌ی تهیونگ فشرد و با تمام وجودش، نفس عمیقی کشید و عطر تنش رو بویید؛ بوی واقعیِ زندگی، بوی کسی که هنوز دوستش داشت، بویی که حتی در این ویرانی و درد، براش آرامش بود.

تهیونگ هم سرش رو، روی شونه‌ی مرد گذاشت و با گریه‌های بی‌وقفه، نفس‌هاش رو در همون هق‌هق‌های خفه‌ی جونگ‌کوک گم کرد.

________________

دیدید چی شد؟😔

برید بخش بعد😔


Report Page