Parenting Gone Wrong - pt.03
@KIMTAE_FAMILY
________________
میز بزرگ وسط اتاق، با چند دستهگل لیلیوم تازه که بوی سنگین و شیرینش فضای اتاق رو پر کرده بود، خودنمایی میکرد.
کنار گلها، یک قاب عکس بزرگ از جونگکوک قرار داشت، لبخند محو و نگاه پر از خاطرهای ازش روی عکس ثبت شده بود؛ اما چیزی که قلب جونگکوک رو منجمد کرد، کوزهی خاکستر کوچکی بود که کنار قاب عکس گذاشته شده بود و روی اون شئ، با خطی واضح و خشک، اسم خودش نوشته شده بود: «جونگکوک».
تمام وجود جونگکوک؛ انگار از ته دل یخ زد… نفسش برید، چشمهاش گشاد شدن و حتی نتونست نگاهش رو از اون کوزه برداره.
هر تپش قلبش مثل پتکی محکم به سینهاش میخورد و تمام خاطرات تلخ و اشتباههای گذشته، یکباره جلو چشمش نقش بستن.
تهیونگ دوباره نفس عمیقی کشید و با لحنی زهرآلود، گفت: «اینهمه سال… من تنهایی تحمل کردم… و این رو نگه داشتم تا هر روز ببینمش و بمیرم! بفهم جئون… ببین چه بلایی سر من آوردی!»
جونگکوک دستش رو مشت کرد و فقط تونست با چشمهای خیس و پر از ترس، اون کوزه و اسم خودش رو نگاه کنه.
حس میکرد همهی وزن گذشته روی شونههاش افتاده و هیچچیزی نمیتونه این درد رو سبک کنه…
جونگکوک چند قدم بهسمت میز برداشت و نفس لرزونی کشید.
صدای قدمهاش روی کف اتاق، توی سکوت سرد و دودهگرفتهاش، واضح شنیده میشد.
به میز رسید، انگشتهای لرزونش رو بالا آورد و سطح قاب عکس رو لمس کرد.
پوستش با شیشهی سرد برخورد کرد و قطرهی اشکی که نگهش داشته بود، از گونهاش پایین چکید و روی گلبرگ یکی از گلها افتاد.
برای چند ثانیه فقط به تصویر خودش خیره موند و روی لبخندش مکث کرد… روی همون لبخند محوی که حالا براش بیمعنیترین چیز دنیا بود.
بعداز ثانیهای مکث، نگاهش رو، روی تمام میز چرخوند و به همهچیز نگاه کرد…
به اون کوزهی خاکستر که اسم خودش روش حک شده بود، به گلهای لیلیومی که عطر شیرین و خفهکنندهشون با هر نفس، ته دلش رو میسوزوند و دوباره به تصویری که با زمان حالش، زمینتاآسمون تفاوت داشت.
دیدن اسم خودش بهعنوان یک آدم مرده، چیزی فراتر از درد بود… انگار که ناگهانی با چشمهای خودش سنگ قبرش رو دیده باشه و البته که تفاوتی هم نداشت!
لبهاش لرزیدن و آوایی گرفته و نامفهوم از گلوی خشکشدهاش بیرون اومد؛ اما کلمهای تشکیل نشد.
سرش رو بلند و به تهیونگ نگاه کرد… به اون چشمهای پر از نفرت و اندوه که حتی یک لحظه هم نلرزیده بودن، چشم دوخت و شاید هم داشت اشتباه میکرد و خیالات خودش رو میدید…
بدون اینکه خودش بخواد، پاهاش خم شدن، بدنش از شدت ضعف و احساس گناه تاب نیاورد و روی زانوهاش نشست.
_ تو برای من مردی.
جونگکوک عینکش رو درآورد، گوشهای گذاشت و بعداز فشردن چشمهاش که درد میکردن، چیزی زیر لب زمزمه کرد؛ اما خودش هم حرفهاش رو نمیفهمید…
_ حسی که بهت دارم رو فهمیدی جئون؟ یه آدم مردهای برام… مرده!
_ نه…
تهیونگ کمی جلو رفت، محکم دستش رو، روی میزی که ظرف خاکستری با نام محبوبش روش قرار داشت، کوبید و خیره به چشمهای خیس اون مرد، فریاد کشید: «تو برای من مردی!»
_ این حرف رو نزن… لطفاً این حرف رو نزن…
_ من شبانهروز برات عزاداری کردم جونگکوک و الان این خاکستر مصنوعی، از تویی که مقابلمی برام عزیزتره.
تهیونگ دوباره نفس عمیقی کشید؛ نفسهایی تند و بریده که بیشتر شبیه فروخوردن خشم بودن تا اکسیژن.
صداش کمی پایینتر اومد، اما لحنش همچنان سرد و سنگین مونده بود.
_ تو برای من مردی، جئون… میفهمی؟ مردی… تو فقط یه سایهای، یه روحی که من بهش باور ندارم.
قدمبهقدم نزدیکتر شد و نگاهش پر از اندوهی که سالها پنهونش کرده بود، روی اون جسم خمیده دودو میزد.
_ برات عزاداری میکردم و همچنان هم میکنم! هر شب میام توی این اتاق، با عکست حرف میزنم، میبوسمش و از اینکه مردی و تنهام گذاشتی… گله میکنم!
تهیونگ لبخند تلخی زد و خیره به مردی که واضحاً داشت میلرزید، زیر لب زمزمه کرد: «تو دیگه هیچ فرقی با یه روح نداری.»
جونگکوک چشمهاش رو محکم بست؛ انگار با هر جمله، تهیونگ داشت چیزی از درونش رو جدا میکرد.
نفسش بهسختی بالا میاومد و سینهاش سنگین شده بود.
بغضی که مدتها سرکوبش کرده بود، بالاوبالاتر میاومد و جونگکوک نمیدونست چقدر دیگه میتونه خودش رو کنترل کنه.
_ تابهحال تجربهی مرگ عزیزم رو نداشتم؛ اما بهلطف تو، درکش کردم جئون… نمیدونی چقدر اون کوزهی خاکستر برام مقدسه!
_ ن-نگو… نگو… من نمردم تهیونگ! من همینجام.
_ تو؟ اوه… نه، نه، نه! اشتباه میکنی جونگکوک! تو مردی و من مرگت رو پذیرفتم.
_ من اینجام… من رو ببین.
_ به ارواح اعتقادی ندارم.
جونگکوک نفس بریدهای کشید و بدون اینکه دلش بخواد، بغضس ترکید.
صدای هقهقش مثل شکستن چیزی در فضا پیچید و جو رو مسموم کرد.
اینهمه سال از درد عشقش نسوخته بود که حالا بعداز سالها جنازهاش رو بهش ترجیح بدن…
یعنی مرد محبوبش دلش میخواست بمیره؟
راضیتر بود؟ خوشحالتر بود؟ مرگش براش شیرینتر بود؟
مگه دوستش نداشت؟ پس چرا دلش مرگش رو میخواست؟
برای اینکه تهیونگ صورتش رو نبینه، خم شد، پیشونیاش رو، روی زمین گذاشت و با سرش ضربهای به کف اتاق زد.
شونههاش میلرزیدن، نفسهاش بریدهبریده بالا میاومدن و اشکهاش زمین رو خیس میکردن.
_ چه شبهایی که اومدم زیر عکست خوابیدم و تا صبح ضجه زدم حرومی…
تهیونگ با لحن ضعیفی گفت و خیره به اون جسم جمعشده روی زمین، اخمی کرد و کمی عقبعقب رفت.
روی تنها صندلی موجود در اون اتاق نشست و احساس کرد که چشمهاش دارن گرم میشن.
سرش رو بالا گرفت، چند بار پلک زد و خیره به سقف، گفت: «هر کسی که سراغت رو از من میگرفت، میگفتم تو مردی… م-میگفتم عزادارم تا راجعبهت حرف نزنن و داغ دلم رو تازه نکنن… میگفتم من داغ عزیزم رو دیدم… میگفتم تا کسی راجعبه تو باهام حرف نزنه…»
_ من… ز-زندهام…
_ نه… تو برای من مردی جونگکوک…
تهیونگ گفت و با احساس خیسشدن چشمهاش، دندونهاش رو، روی هم فشرد و نخ سیگاری بین لبهاش گذاشت.
فندکش رو زیرش حرکت داد، روشنش کرد و سیگارش رو با حالت شلختهای، بین انگشتهای لرزونش گرفت و با دست دیگهاش، چند بار بین موهاش دست کشید.
_ هی با خودم میگفتم مگه میشه جونگکوک من زنده باشه و سراغی ازم نگیره… اونقدر این حرفها رو با خودم تکرار کردم تا بالأخره باورم شد که مردی!
تهیونگ نفسش رو با خندهای خشک و عصبی بیرون داد و همزمان با اون لبخند تلخ، اشکی از گوشهی چشمش پایین لغزید.
با شستش اشک رو پاک کرد و درحالیکه هنوز لبهاش از خندهی عجیبش میلرزیدن، گفت: «میدونی… هیچوقت باورم نمیشد که یه روزی بهخاطر تو، با دستوپایی شکسته و بدنی داغون روی تخت بیمارستان بیفتم… و تو… فاک… هیچی ازت نشنوم.»
تهیونگ دوباره خندید؛ اما اون خنده پر از شکست بود.
شکست در تکبهتک مراحل زندگیاش و چقدر حرفزدن با مردی که داشت مقابلش گریه میکرد، درد داشت…
چقدر هنوز دوستش داشت…
چقدر هنوز براش مهم بود…
چقدر عزیز بود…
چقدر دردونهاش بود…
چقدر… احمق بود!
_ اونقدر درد میکشیدم که هر بار پرستار میاومد، ازش راجعبه پسری با مشخصات تو میپرسیدم شاید خبری ازت باشه… شاید یه تماس… یه یادداشت… یه فاکی از طرفت! ولی هیچی نبود… هیچچیز جئون… فقط درد، فقط نبودنت، فقط یه پوچی مزخرف قسمتم شده بود.
سیگار بین انگشتهاش میلرزید و خاکسترش روی شلوارش میریخت؛ اما خودش حواسش نبود.
_ من همونجا مردم… همون روزی که فهمیدم دیگه برنمیگردی…. همونجا مردم و فقط پوستهام زنده موند که خاکستر تو رو نگه داره و برات عزاداری کنه.
جونگکوک سرش هنوز پایین بود، صدای نفسهاش بین هقهقهاش گم میشد و چقدر شرمنده بود.
اشکهاش از چونهاش روی زمین میچکیدن و اون نقطه رو خیس میکردن.
نمیتونست حرف بزنه؛ فقط صدای گرفته و خفهی ضجههاش از گلوش بیرون میاومد.
تمام تنش میلرزید، دستهاش روی زمین مشت شده بودن و تکونخوردنش قطع نمیشد؛ انگار با هر نفسی که میکشید، داشت باورش میشد که تهیونگ راست میگه و اون واقعاً مرده.
داشت باورش میشد که مرده و فقط یک روح بیارزش ازش باقی مونده… روحی که حتی محبوب دلش هم نمیخواست ببیندش.
تهیونگ به اون جسم جمعشده، به شونههایی که با هر هقی که میزد، میلرزیدن، به مردی که روزی همهچیزش بود نگاه کرد و حالا تنها چیزی که ازش میخواست، نبودنش بود.
لبخندش محو شد، دود سیگارش بالا رفت و با صدایی خسته و شکسته گفت: «کاش هیچوقت زنده برنمیگشتی، جئون… چون… چون حالا دوباره دارم میمیرم…»
جونگکوک سرش رو بلند نکرد و فقط بریدهبریده، با صداهایی که بیشتر شبیه ناله بودن تا تنفس، نفس میکشید.
اشکهاش بیوقفه سرازیر و موهای خیس و آشفتهاش به پیشونیاش چسبیده بودن.
سعی کرد چیزی بگه؛ اما گلوی خشک و دردناکش این اجازه رو نداد و تنها آوای گرفتهای از بین دندونهاش بیرون اومد: «تهیونگ…»
تهیونگ لبهاش رو، روی هم فشرد و حالا که داشتن حرف میزدن، حتی شنیدن اسم خودش از زبون اون مرد، دردناک به نظر میرسید.
_ اسمم رو نگو! اسمی که از دهن کثیف تو درمیاد، بوی گند مرگ میده.
_ من اشتباه کردم…
_ اشتباه؟ اشتباه اینه که بگی اوه شارژ موبایلم تموم شده بود، کمی معطل نگهت داشتم و بعد باهات تمام گرفتم! نه اینکه یکی رو که با تمام وجود دوستش داری، توی سردخونهی ذهنت دفن کنی و بعد با بیخبری و سکوتت زندهزنده پوسیده و جنازهاش کنی. این اسمش اشتباه نیست جئون… این جنایته.
صدای تهیونگ لرز داشت، سیگارش رو خاموش کرد و نفس بریدهای کشید.
_ میدونی چه حالی داشتم؟ میفهمی چقدر دنبالت گشتم؟
جونگکوک لبهاش رو، روی هم فشار داد؛ اما صدای هقهقش قطع نمیشد… چقدر محبوبش حق داشت!
_ نمیدونستم اینطوری تموم میشه… من فقط میخواستم با… با یه مقام برگردم تا بهم افتخار ک-کنی!
تهیونگ بلند شد، سمتش رفت و درست مقابلش ایستاد.
سیگار خاموششدهاش رو سمت تصویرش پرت کرد، خم شد، نگاه پر از اشکش رو بهش دوخت و گفت: «من هیچوقت مقامی از تو نمیخواستم جونگکوک. من فقط خودِ تو رو میخواستم… همون پسر احمقی که میخندید و همهچیز خراب میکرد! تو… تو رو میخواستم! تو رو!»
تهیونگ نفس عمیقی کشید و چشمهاش رو بست؛ انگار قلبش میخواست از قفسهی سینهاش بیرون بپره و مردش رو بغل کنه.
دلش میخواست دورش بگرده، بچرخه و بگه: «گریه نکن…»
سرکوب میل حقیقیاش اما راه امنتری به نظر میرسید!
_ حالا تو برام فقط یه شبحی… یه خاطرهی مزخرف که اومده تا دوباره من رو بکشه.
جونگکوک بهسختی سرش رو بلند کرد و به مردش خیره شد.
چقدر نابود بود… چقدر خودش رو توی چنین حالت ترحمبرانگیزی نمیشناخت…
نگاهش خیس و سرخ بود و صدای لرزونش مثل زمزمهای شکستخورده توی گوش تهیونگ پیچید: «حق داری… راست میگی… کاش حداقل خبر مرگم بهت میرسید.»
تهیونگ چند بار پلک زد؛ انگار برای لحظهای اون جمله رو نفهمید و بعد نفسش برید.
_ حرف مرگ نزن، حرومی… چون من یه بار مردنم با مردنت رو هر چند الکی، تجربه کردم… بار دومش رو زنده نمیمونم!
سکوتی سنگین بینشون افتاد و جونگکوک انگار چیزی که شنیده بود رو، باور نمیکرد.
تهیونگ دوباره عقب رفت، روی صندلی نشست، آرنجهاش رو، روی زانوهاش گذاشت و با لحنی خسته گفت: «چرا؟»
جونگکوک سرش رو بلند کرد؛ اما اشکهاش همچنان روی گونهاش میچکیدن و خشک نشده بودن.
_ چرا هیچ خبری بهم ندادی؟ چرا اونهمه سال، وقتی من داشتم توی حسرت داشتنت میپوسیدم، حتی یه بار نگفتی هنوز نفس میکشی؟ چرا خودت رو برام کشتی؟
_ نتونستم…
_ چرا فیلم سکسمون رو پخش کردی؟ چرا؟ کاری باهام کردی که حتی یه دشمن هم انجامش نمیده… چرا فیلم خصوصیترین لحظهی زندگیمون رو پخش کردی؟!
جونگکوک که انگار با اون جمله تیر خورده بود، نفسش برید.
چشمهاش گشاد شدن، در ثانیه رنگش پرید و مثل کسی که دنیا زیر پاش خالی شده باشه، بهتزده به تهیونگ نگاه کرد.
لبهاش چند بار باز شدن؛ اما صدایی ازش بیرون نیومد که تهیونگ پلکهاش رو، روی هم فشرد و با صدایی که از شدت خشم میلرزید، گفت: «چرا گذاشتی همه ببینن؟ من… من حتی نمیتونستم از خونه بیرون برم! پدرم داشت من رو توی اون سن میکشت، میفهمی؟! میفهمی جونگکوک؟»
نفسش شکست و با نگاهی که مرز بین نفرت و عشق رو گم کرده بود، به جونگکوک نگاه کرد.
_ اون فقط یه فیلم نبود جئون. اون آخرین چیزی بود که از ما مونده بود… خصوصیترین، مقدسترین و لعنتیترین چیزی که بین ما بود و تو پخشش کردی!
جونگکوک دست چپش رو، روی زمین کوبید و با نگاه تارش، به مردش خیره شد و بلند گفت: «من نبودم… تهیونگ من اون حرومزادهای که اون فیلمها رو پخش کرد، نبودم! قسم میخورم که من نبودم! چطور میتونم همچین کاری باهامون بکنم؟»
جونگکوک هقی زد و خیره به پیکر خمیدهی مرد نشسته روی صندلی، ادامه داد: «چطور میتونم خصوصیترین و زیباترین لحظهی زندگیام رو پخش کنم؟ که همه ببینن؟ چی راجعبه من فکر کردی… چی فکر کردی؟!»
تهیونگ پوزخندی زد و بعداز دستکشیدن میون موهاش، ادای مرد مقابلش رو درآورد و گفت: «آره، آره! تو پاکترین و بیگناهترینی… آره، آره!»
_ من اون فیلم رو پخش نکردم تهیونگ! به حرمت هر چیزی که هنوز ازم مونده، من اون کار رو نکردم!
_ داری دروغ میگی.
_ نه! نه تهیونگ… بذار حرف بزنم… گوش کن… ف-فقط گوش کن…
تهیونگ لبهاش رو، روی هم فشرد و دستهاش رو توی موهاش فرو برد؛ انگار سعی داشت اون تصاویر رو از ذهنش پاک کنه… اما نمیشد!
_ هر بار که میخوابیدم، تصویرش میاومد جلوی چشمم. صدای خودم، صدای تو… صدای فریاد پدرم… تو نمیدونی چطور من رو زد و به کام مرگ کشوندم… تو نمیدونی! نبودی و ندیدی که چطور داشتم توی خون خودم جون میدادم و همه میگفتن که اون خون از من تمیزتره… نبودی… ندیدی…
جونگکوک روی زانوهاش بهسمتش خزید، و درحالیکه اشک همچنان روی گونههاش میچکید، گفت: «تهیونگ… باورم کن… خواهش میکنم باورم کن… من اون فیلم رو پخش نکردم… من اشتباه زیاد کردم؛ اما اون کار رو نه… هرگز!»
تهیونگ بهش خیره شد و سکوتی تلخ بینشون پیچید…
بعداز چند ثانیه که انگار سالها طول کشید، تهیونگ آروم و با لحنی تلخ لب زد: «اگر واقعاً تو نبودی… پس کی بود جئون؟»
_ گوش بده… فقط گوش بده.
تهیونگ سری تکون داد و بعداز کشیدن نفس عمیقی، منتظر موند.
_ ادامه بده.
تهیونگ چشمی توی کاسه چرخوند، دوباره دستی توی موهاش کشید و لب زد: «داشتی میگفتی که رفتی، چون میخواستی با مقام برگردی.»
جونگکوک سری تکون داد، اشکهاش رو پاک کرد و درحالیکه تلاش میکرد خودش رو آروم نگه داره، گفت: «پر از هیجان بودم و تمام تمرکزم روی مسابقه بود؛ اما نمیدونستم که حریفهام، واقعاً فرق دارن…»
کمی مکث کرد و با یادآوری اون رینگ مبارزه، دستش رو ناخودآگاه روی شونهاش فشرد و ادامه داد: «احمقانه قبلاز مسابقه کری میخوندم و اعصابشون رو تحریک میکردم…»
جونگکوک چشمهاش رو بست، سرش رو پایین انداخت و لبهاش دوباره لرزیدن.
________________
دیدید چی شد؟😔
برید بخش بعدی😔