Parenting Gone Wrong - pt.03

Parenting Gone Wrong - pt.03

@KIMTAE_FAMILY

________________

چند نفس عمیق کشید و بعد انگشتش رو بالا آورد و زنگ در رو فشرد.

صدای زنگ کوتاه و شفاف، در سکوتِ راهروی طولانی پیچید و جونگ‌کوک حس می‌کرد که قلبش درست داره توی گلوش می‌کوبه.

در با صدای آرومی باز شد و تهیونگ تکیه‌داده به چهارچوب، با همون چهره‌ی سرد و نگاه سنگینش، جونگ‌کوک رو برای چند ثانیه توی جای خودش میخکوب کرد. 

حتی لبخند هم نزده بود و فقط به‌محض اینکه جونگ‌کوک زیر لب گفت «سلام»، سرش رو خیلی جزئی تکون داد و با حرکت کوتاه دستش، اشاره کرد که بیاد داخل.

جونگ‌کوک آروم از آستانه گذشت، در پشت سرش بسته شد و بوی عود، اولین چیزی بود که توی مشامش پیچید.

نگاهش بی‌اختیار دور خونه چرخید؛ همه‌چیز مرتب و بی‌نقص بود… درست مثل خود تهیونگ. 

کف‌پوش‌ها برق می‌زدن، دیوارها روشن بودن و یک تابلوی بزرگ سیاه و سفید بالای کاناپه‌ی طوسی‌رنگش نصب شده بود.

جونگ‌کوک آروم ژاکتش رو، روی دوشش جابه‌جا کرد و روی همون کاناپه نشست. 

کف دستش خیس از عرق بود و درحالی‌که احساس سرما می‌کرد، داشت ذوب می‌شد.

خونه‌ی تهیونگ شبیه یک گالری بی‌روح بود و همه‌چیز بیشتر از حد نیاز منظم و حساب‌شده به‌ نظر می‌رسید. 

رنگ‌ها در طیف خنثی حرکت می‌کردن؛ سفید، خاکستری، سیاه… انگار تهیونگ عمداً از هر رنگی که نشونه‌ای از احساس داشته باشه، فرار کرده بود؛ اما درست وسط اون هماهنگی سرد، یک رنگ تند ناگهان چشم رو می‌زد.

مثلاً کوسنی سرخابی روی مبل طوسی یا گلدونی زرد فسفری روی میز شیشه‌ای گذاشته بود و از نظر جونگ‌کوک اون تضاد، هم بی‌احساس بود و هم بی‌قرار!

دیوارها با تابلوهایی پوشیده شده بودن که معنای روشنی نداشتن؛ تابلوهایی با خطوط شکسته، چهره‌های نصفه‌نیمه و لکه‌های رنگی‌ای که شبیه زخم به‌ نظر می‌رسیدن. 

روی قفسه‌های کوتاه کنار دیوار، مجسمه‌هایی از چوب و فلز چیده شده بود… بعضی انتزاعی و بعضی‌هاشون بی‌نهایت عجیب بودن…

جونگ‌کوک، همون‌طور که روی مبل نشسته بود، نگاهش رو می‌چرخوند و گوشه‌به‌گوشه‌ی خونه رو با روحش می‌دید.

چند جاعودی مختلف در مکان‌های مختلفی گذاشته شده بودن و از هر کدوم از اون‌ها، دود نازکی بالا می‌رفت و بوی سنگین عود، هوا رو پر کرده بود.

تهیونگ چند قدم به‌سمت جلو برداشت، نگاه کوتاهی بهش انداخت و لحظه‌ای روی دکمه‌های تابه‌تا‌ی پیراهنش مکث کرد. نفس عمیقی کشید و بعد بدون ‌هیچ حرفی، روی مبل روبه‌روش نشست.

پاهاش رو، روی هم انداخت، دست‌هاش رو، روی دسته‌ها‌ی مبل گذاشت و بدون اینکه بخواد چیزی برای خوردن یا نوشیدن بیاره، با لحنی خشک و سرد گفت: «زودتر حرفت رو بزن و برو جونگ‌کوک.»


جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید و با دیدن اینکه تهیونگ زیرسیگاری کریستالش رو از روی میز شیشه‌ای مقابلشون برداشت و روی پای خودش گذاشت، لبخندی زد.

اون مرد از دوران نوجوانی‌شون سیگاری بود و مثل اینکه همچنان هم عادتش رو ترک نکرده بود.

تهیونگ سیگاری بین لب‌هاش گذاشت، روشنش کرد و بعداز گرفتن کام سنگینی ازش، دودش رو با صدایی هیس‌مانند از بین دندون‌هاش بیرون داد و چشم‌هاش رو بست.

دیدن این چهره‌ی مظلوم مردی که ازش کینه به دل گرفته بود، دشوار به نظر می‌رسید.

جونگ‌کوک جوری با اون لباس‌ها و هیکل لاغرشده‌اش مقابلش مظلوم به نظر می‌رسید که انگار از جنگ برگشته بود.

تهیونگ نگاهش رو به مرد مقابلش دوخت و روی تارهای خاکستری‌رنگش توقف کرد.

خودش برای فرار از سن، همیشه موهاش رو رنگ می‌کرد؛ اما انگار که مرد مقابلش گذر عمر رو پذیرفته بود.


_ خب؟ می‌خوای برات تور گشتن خونه‌ام رو بذارم؟


تهیونگ با لحنی آغشته‌شده به زهر طعنه، گفت و بعداز تکوندن خاکستر سیگارش، دوباره کامی ازش گرفت و ادامه داد: «نمی‌دونی از کجا شروع کنی، هوم؟ اون‌قدر گند بالا آوردی که موندی کدومش رو توضیح بدی… چه اشتباهی کردم گفتم بیای اینجا.»


جونگ‌کوک اخمی میون ابروهاش نشوند و بعداز درست‌کردن عینک ظریفش روی تیغه‌ی بینی‌اش، گفت: «داشتم به این فکر می‌کردم که چقدر از پیشرفت‌کردنت خرسندم تهیونگ… این چیزیه که تو لایقشی و من واقعاً بهت افتخار می‌کنم.»


_ من نیازی ندارم که کسی، مخصوصاً تو بخواد بهم افتخار کنه.


_ ما با هم دعوا نداریم… لطفاً آروم بمون.


_ ما؟ خودت رو جمع نبند جئون! من شاکی‌ام و تو مقصر و من تا آخر دنیا با تو یکی دعوا دارم که گوه زدی به زندگی‌ام!


 جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید، شونه‌اش رو مالید و خیره به نگاه پر از حرف اون مرد، گفت: «حق با توئه… از کجا شروع کنم؟»


_ از اون روزی که هیچ مشکل کوفتی‌ای نداشتیم، من صبح بیدار شدم و دیدم که با چهار خط نامه، ولم کردی و رفتی!


سالن برای چند ثانیه ساکت شد و فقط صدای سوختن سیگار تهیونگ بود که بین اون سکوت می‌سوخت و روی روحشون می‌چکید.

جونگ‌کوک پلکی زد و آهی عمیق از ته سینه‌اش بیرون اومد؛ انگار که داشت طنابی قدیمی رو از دور گلوش باز می‌کرد. 


_ تهیونگ… من اون موقع فکر می‌کردم دارم درست‌ترین کار دنیا رو انجام می‌دم.


تهیونگ بدون اینکه نگاهش کنه، سیگار رو بین انگشت‌هاش چرخوند و گفت: «آره جئون، همه همیشه فکر می‌کنن دارن درست‌ترین کار دنیا رو می‌کنن… تا وقتی که یکی دیگه باید تاوانش رو بده!»


جونگ‌کوک با مکث، دستش رو مشت کرد و سرش رو پایین انداخت.


_ تو نمی‌دونی که اون روزها چقدر درگیر بودم، همه‌چیز از هم پاشیده بود و من فـ-…


تهیونگ پوزخندی زد و همون‌طور که سیگار رو خاموش می‌کرد، میون حرفش پرید و گفت: «و فکر کردی رفتن، درستش می‌کنه؟ رفتی و گذاشتی من یه‌تنه همه‌چیز رو جمع کنم… خدای من… خیلی بی‌انصافی حرومی.»


جونگ‌کوک سرش رو بالا گرفت و صداش شکست، ولی سعی کرد محکم بمونه: «من اون‌قدر شرمنده‌ام که حتی نمی‌دونم چطور باید جبران کنم.»


_ جبران؟


تهیونگ بلند خندید و بعداز تکون‌دادن سرش، ادامه داد: «تو فکر می‌کنی یه «ببخشید» با یه چهره‌ی مظلوم خسته، می‌تونه اون سال‌ها رو از ذهنم پاک کنه؟ جونگ‌کوک من الان چند سالمه؟! چهل‌وسه سالمه جونگ‌کوک… چهل‌وسه! وقتی رفتی من فقط بیست‌وشش سالم بود!»


تهیونگ دستش رو محکم روی دسته‌ی مبل کوبید و بعداز دوختن مستقیم نگاهش به چهره‌ی درمانده‌ی اون مرد، گفت: «بعداز هفده‌ سال چه جبرانی؟! اصلاً مگه آسیبی که روح و جسمم دید، جبران هم می‌شه؟!»


_ من دنبال پاک‌کردن گذشته نیستم؛ فقط نمی‌خوام تو از من متنفر باشی… تحمل تنفر تو یکی خیلی سخته… خیلی…


تهیونگ سرش رو به پشتی مبل تکیه داد، چند لحظه به سقف نگاه کرد، لب‌هاش رو آروم از هم باز کرد و گفت: «من ازت متنفر نیستم جونگ‌کوک… اگر متنفر بودم که اجازه نمی‌دادم پا توی خونه‌ام بذاری!»


نگاهی پر از دردهایی که سال‌ها زیر خاک مونده بودن، بهش انداخت و ادامه داد: «بد کردی بهم… ولم کردی!»



_ این‌جوری که تو فکر می‌کنی نیست… قسم می‌خورم!


جونگ‌کوک با اضطراب گفت و خیره به نگاه سرد مرد مقابل، تا خواست حرفش رو ادامه بده، صدای خنده‌ای توی گوشش پیچید.


_ پس دقیقاً موضوع چیه جئون؟ اون نامه رو حفظم… حفظ! 


تهیونگ گلوش رو صاف کرد و بعداز کمی صاف‌ترنشستن، ادای لحن مرد مقابلش رو درآورد و گفت: «تهیونگ من نمی‌تونستم بیشتر از این بمونم و لطفاً سراغ من رو نگیر، خیلی کار دارم و در فرصت مناسب، بهت خبر می‌دم.»


جونگ‌کوک سرش رو پایین انداخت که مرد بزرگ‌تر، خندید و با لحن زهرداری ادامه داد: «انگار یه هرزه‌ی یه شبه رو به فاک دادی و بعد تصمیم گرفتی که ولش کنی! خجالت نکشیدی وقتی اون رو بالای سرم گذاشتی؟ از خودت بدت نیومد؟ خب درست باهام تموم می‌کردی و می‌گفتی من رو نمی‌خوای! اون چه کاری بود جئون… چه‌کار کردی باهامون؟»


_ من هیچ‌وقت نمی‌خواستم باهات به‌هم بزنم! 


جونگ‌کوک نفس عمیقی کشید و از روی مبل بلند شد، دست چپش رو، روی شونه‌اش فشار داد و بعد با حرکتی محتاطانه، جلو رفت و روی زانوهاش، مقابل پاهای تهیونگ نشست.

قلبش با گذشت هر ثانیه، تندتر می‌زد، دستش روی شونه‌اش می‌لرزید و نگاهش از شدت ترس و درد، پر از حس شکنندگی بود.

تهیونگ لحظه‌ای به اون مرد نگاه کرد، چشم‌هاش گشاد شدن و پاکت سیگاری که داشت باهاش بازی می‌کرد، از دستش افتاد.

نفسش حبس شد و با همون لحن خشن و عمیق، اما پر از تعجب و عصبانیت، داد زد: «چه‌کار می‌کنی جئون؟! فاصله‌ات رو حفظ کن!»


با حرکتی که برای خودش هم باورکردنی نبود، دستش رو جلو برد و جونگ‌کوک رو عقب هل داد؛ طوری که اون مرد روی زمین افتاد و چهره‌اش از شدت درد شونه‌اش، جمع شد. 

تهیونگ نمی‌خواست صدمه بزنه؛ ولی نمی‌تونست خودش رو کنترل کنه… حرص و درد رهاشدنش،  مثل بختکی به تمام جونش چسبیده بود و رهاش نمی‌کرد.


جونگ‌کوک با تکیه به دست چپش بلند شد، کمی عقب رفت و چند نفس تند و عمیق کشید.

چهره‌اش پر از زخم‌ها و ترس‌های قدیمی بود، چشم‌هاش خیس و لب‌هاش درحال لرزیدن بودن؛ اما با لحنی محکم، گفت: «تهیونگ… من… همه‌اش به‌خاطر اون مسابقه‌ی احمقانه بود… اصلاً… اصلاً قصد بدی پشت اون نامه نبود… اتفاقات زیادی افتاد و تو از هیچ‌کدوم خبر نداری.»


تهیونگ نفسی عمیق کشید، تمام بدنش همچنان از شدت خشم منقبض بود و نمی‌تونست خودش رو رها کنه.


_ مسابقه؟ تو واقعاً فکر کردی می‌تونی با این بهانه‌های مسخره برای خودت بخشش بخری؟! من سال‌ها انتظار کشیدم، جئون… تو حتی فکر نکردی که چه بلایی سر من و زندگی‌مون آوردی؟!


جونگ‌کوک با چشم‌هایی که به‌زور باز نگهشون داشته بود، دستش رو محکم‌تر روی شونه‌اش فشرد و ادامه داد: «من فکرش رو نمی‌کردم که این‌قدر قراره آسیب ببینیم…»


تهیونگ سرش رو عقب کشید و با صدایی که ترکیبی از شوک و عصبانیت بود، گفت: «آسیب ببینم؟! جئون… فکر کردی می‌تونی با یه توضیح سطحی، همه‌چیز رو پاک کنی؟!»


جونگ‌کوک لب پایینش رو گاز گرفت، پلکی زد و صدای لرزونش با فریادی خاموش ترکیب شد: «من… من نمی‌خواستم تنهات بذارم…»


جونگ‌کوک سرش رو کمی بالا آورد، به چشم‌های تهیونگ خیره شد و با لحنی لرزون، اما پر از صداقت گفت: «باور کن… همه‌اش به‌خاطر اون مسابقه بود… یه نگاه به من بنداز… حالم رو ببین… خب من اگر می‌خواستم تو توی زندگی‌ام نباشی که الان توی چنین وضعی نبودم!»


تهیونگ نفس عمیقی کشید، دستش رو روی دسته‌ی مبل کوبید و با صدای لرزونی گفت: «شاید همون‌موقع باورت می‌کردم! اما الان؟ الان که سال‌ها گذشته و همچنان زخم‌هام تازه‌ان… چطور می‌خوای ثابت کنی که فقط مسابقه بوده، نه قصور و خیانت؟»


جونگ‌کوک خودش رو جمع کرد و با مکث کوتاهی، محکم گفت: «یه بار دیگه اسم خیانت رو به‌زبون بیار تا دیوونه بشم.»


تهیونگ برای چند ثانیه نگاهش رو به سقف دوخت، تک‌خندی کرد و بعد با لحنی ترسناک و بعید، زمزمه کرد: «خب دیوونه شو تا ببینم چه غلطی می‌تونی بکنی… دیوونه شو عوضی! من رو تهدید می‌کنی؟!»


_ نه تهیونگ… منظورم این نبود… داد نزن!


_ داد می‌زنم، چون حقته که داد بشنوی، دشنام بشنوی، فریاد بشنوی! مگه نمی‌خواستی حرف بزنی؟ خب بنال ببینم مرگت چی بود که رفتی!


جونگ‌کوک سری تکون داد و خیره به نگاه خشمگین مرد مقابلش، آهی کشید و گفت: «اون مسابقه می‌تونست راه من رو به تیم ملی تکواندو باز کنه و تو می‌دونستی که من چقدر تمرین می‌کردم… هیچ‌چیزی راجع‌به اون مسابقه‌ی داخل فرانسه بهت نگفته بودم و تو حتی روحت هم خبر نداشت.»


_ خب؟


_ می‌خواستم برم و با مقام برگردم… اون فقط یه تصمیم احمقانه بود… بچگی کردم و فکر می‌کردم که غافل‌گیر می‌شی.


تهیونگ متعجب پلکی زد و بعداز انداختن نگاهی به اون اتاق دربسته‌ی داخل نیم‌طبقه‌ی دوم خونه‌اش، لب زد: «بچه گول می‌زنی عوضی؟»


تهیونگ نفسی عمیق کشید و همچنان پر از خشم و درد بود؛ ولی چیزی توی چشم‌هاش لرزید… چیزی که فقط سال‌ها رنج و خیانت جمع‌شده توی دلش می‌تونست ایجادش کنه. 

باورش نمی‌شد… نمی‌تونست باور کنه که همه‌ی اون سال‌ها، اون روزها و لحظه‌ها، فقط به‌خاطر یک مسابقه‌ی ساده و تصمیم احمقانه خراب شده.

بی‌صدا بلند شد، بدنش هنوز از عصبانیت و درد منقبض بود، بازوی مرد رو محکم گرفت و جونگ‌کوک تلاش کرد مقاومت کنه؛ ولی در مقابل خشم و اراده‌ی مردی که کل زندگی‌اش زخمی شده بود، کم آورد. 

تهیونگ دست جونگ‌کوک رو گرفت و بدون هیچ هشداری، از روی زمین بلندش کرد.

جونگ‌کوک از درد شونه‌ش ناله‌ی کوتاهی از بین لب‌هاش خارج شد؛ ولی تهیونگ حتی متوجهش هم نشد. 

هیچ توجهی به ناله‌هاش نکرد؛ فقط نگاهش پر از خشم، تحقیر و سال‌ها درد بود!

بدون مکث، جونگ‌کوک رو سمت اون اتاق دربسته‌ی نیم‌طبقه‌ی دوم کشید و قدم‌های محکم و سریعش با ضربان قلبی که خودش هم نمی‌دونست چقدر تند می‌زد، همراه بودن.

وقتی جلوی در ایستاد، با لحنی خشن و سرد گفت: «فقط دهنت رو ببند و نگاه کن…»


دستش رو محکم روی بازوی جونگ‌کوک فشار داد تا نزدیک بمونه و بعداز بیرون‌کشیدن کلید از داخل جیبش، در رو باز کرد. 

صدای چرخش آروم لولاها توی سکوت خونه پیچید و بوی عودهای سوخته‌ای که توی اتاق پخش شده بود، فضا رو سنگین‌تر کرد. 

جونگ‌کوک نمی‌تونست چیزی بگه، ناله‌ی دردش توی گلوش گیر کرده بود و فقط ‌تونست با چشم‌های پر از ترس و تردیدش، به چیزی که تهیونگ می‌خواست نشونش بده نگاه کنه.

تهیونگ بدون هیچ مقدمه‌ای وارد اتاق شد، نگاهش رو، روی همه‌ی جزئیات چرخوند و بعد به جونگ‌کوک گفت: «فقط نگاه کن، جئون… ببین چه بلایی سر من آوردی… ببین چی کشیدم وقتی تو رفتی… فقط نگاه کن.»


جونگ‌کوک با شونه‌ای که هنوز از درد می‌سوخت، سرش رو پایین انداخت و هیچ صدایی جز نفس‌های پر تنشش از بین لب‌هاش بیرون نمی‌اومد. 

تهیونگ محکم و بی‌رحم، جونگ‌کوک رو به گوشه‌ای از اتاق هدایت کرد و با همون نگاه پر از درد و خشم گفت: «دهنت رو ببند و فقط نگاه کن… هیچ حرفی نزن.»


تهیونگ می‌خواست جونگ‌کوک بفهمه… بفهمه که چه سال‌هایی رو تنها تحمل کرده، چه زخم‌هایی خورده و چه رنجی رو در سکوت کشیده. 

این سکوت تلخ و دردناک بود و هیچ کلمه‌ای نمی‌تونست اون رو پر کنه؛ فقط نگاه‌هاشون حرف می‌زدن… نگاه‌هایی که پر از خشم، دل‌تنگی و سال‌ها عشق زخمی و نافرجام بودن.


_ ببین… اینجا رو ببین!


تهیونگ دستش رو بالا برد، به میز بزرگ وسط اتاق اشاره کرد و با همون لحن خشمگین و پر از درد گفت: «ببین عوضی… اینجا رو ببین!»

________________

دیدید چی شد؟😔

برید بخش بعد😔



Report Page