Parasite
aram-بسه سونگهون. باز کن چشماتو، داری میلرزی!
-سونگهون..
صدای جی آروم و لطیف بود، اینکه مرد موقهوه ای هنوز چشمهاش رو باز نکرده بود مقدار کمی نگرانش میکرد، اما همین سکوتش نشون میداد هیپنوتیزمش متوقف شده.
سونگهون حتی جواب جی رو هم نداد، شونههاش هنوز لرزش خفیفی داشتن، انگشتهای هردو دستش دور دستههای صندلی جمع شده و از شدت فشار رو به سفیدی بودن، و نفسهاش ریتم منظمی نداشت.
جی میدونست که سونگهون حتی با تموم شدن هیپنوتیزمش، هنوز نمیتونه موقعیت الانش رو درک کنه. اون خاطره براش زیادی سنگین بود. با بلند شدن از روی صندلیش و رفتن به سمت جایی که سونگهون نشسته بود، با تن صدای آرومی لب باز کرد.
-هون، صدای من رو میشنوی؟
با دیدن لرزش پلک های سونگهون، دوباره لبهاش رو از هم فاصله داد.
- نفس عمیق بکش، ذهنتو برگردون به این اتاق، نیازی نیست دیگه اونجا بمونی سونگهون.
چندثانیه اتفاقی نیوفتاد، زمانی که مرد مو قهوهای چشمهاش رو با لرزش و تردید باز کرد، مردمک چشمهاش با سرعت زیادی حرکت میکرد. میخواست بفهمه اطراف چه خبره.
-خوبه، پاهات روی زمینن، روی صندلی نشستی و دیگه اون بچهی هشت ساله نیستی.
با وجود باز بودن چشمهای سونگهون و حرکت مردمک هاش، هنوز گنگ و گیج بود.
مرد روانپزشک تصمیم گرفت چندثانیه صبر کنه.
-میخوام بهم بگی الان کجایی.
سونگهون آروم تر شده بود، دیگه نوک انگشتهاش سفید نبود و دستهاش رو به دسته صندلی فشار نمیداد. همونطور که اروم بجای کاوش کردن موقعیت اطرافش، شروع به پلک زدن کرده بود، با زبون زدن به لبهای خشکش که بخاطری شوک کوچیکی که تجربه کرده بود درحال لرزش بودن، با تن صدای آرومی جواب مرد روبروش رو داد.
-دفتر تو.
جی فقط سر کوتاهی تکون داد، همین که الان سونگهون آروم شده بود، خیالش رو راحت کرده بود. البته برای بهتر شدن حالش، مرد روانپزشک با قدم های آروم به سمت یخچال کوچیکی که گوشهی دفترش قرار داشت رفت تا برای پسر بطری آبی بیاره. زمانی که بطری آبسرد رو از یخچال بیرون اورد، سوالی که بیمارش پرسید باعث شد قدم زدنش رو متوقف کنه.
-نیکی کجاست؟
حقیقتا، جی انتظار این سوال رو نداشت. غیر منتظره بودن این جملهی سونگهون، باعث شد فقط صدای قدم زدن جی به سمت سونگهون و دادن بطری آب به دستهایی که هنوز لرزش داشتن، به گوششون بخوره.
همونطور که جی مردمک چشمهاش رو روی سونگهونی که با وجود لرزش دستهاش، سعی داشت بطری آب باز شده رو به سمت دهنش ببره، لب باز کرد.
- چرا پرسیدی؟ یادت نیست که گفتی رفته سفر؟
و به سمت میز خودش قدم برداشت تا موضوع جدیدی که فهمیده بود رو بنویسه، ذهن بیمارش وقتی از منفور ترین آدم زندگیش یاد کرده بود و ترس در وجودش بود، به سمت نیکی رفته بود.
سونگهون بعد از آبی که با دستهای لرزون نوشید، با انگشت شصتش مقدار کمی از آب که بخاطر تکون خورد بطری تا روی چونهش سر خورده بود رو پاک کرد. سعی کرد با نفسهای عمیقی که میکشه پرش پلک چپش رو متوقف کنه. دلیلی که سونگهون هیچوقت راجب پدرش صحبت نمیکرد همین بود، ذهنش هیچوقت آمادگی مرور اون خاطرات رو نداشت. البته که سوالی که روانپزشکش ازش پرسیده بود رو از یاد نبرده بود، بعد از سومین نفسی که کشید، همونطور که چشم هاش رو به زمین سفید دفتر دوخته بود، صدای بمش داخل فضای دفتر جریان پیدا کرد.
-نمیدونم، اما اون آدم منه.
و با بالا آوردن سرش و عقب دادن موهای خیس از عرقی که روی صورتش ریخته بودن، ادامه ی حرفش رو با تن صدای آرومتری زد.
-ولی داریم از هم میپاشیم..
جونگسونگ جوابی به این حرف بیمارش نداد، تا جایی که میدونست جیک سونگهون رو میشناخت، به همین دلیل لازم میدونست یک جلسهی جدا با دوست بیمارش داشته باشه.
-نمیخواد دیگه چیزی بگی هون. برو خونه، قرصهات رو بخور و بخواب. بهش نیاز داری.
و با لبخند کوچیکی که زد، جلسه تموم شد.
با بلند شدن سونگهون از روی صندلی، درست کردن کتش و سر کوتاهی که به نشونهی خداحافظی تکون داد، و در آخر خروجش از اتاق، جی موبایلش رو به دست گرفت تا تماس کوچیکی بگیره.
بعد از چند ثانیهی کوتاه از حرکات انگشتهای به روی صفحهی موبایل و پیدا کردن اسم " آقای شیم " از داخل کانتکت هاش، آیکون تماس رو فشار داد.
با گذشت چند ثانیه و قطع شدن صدای بوق و بجاش شنیدن صدای جیک که مثل دوستش بم بود، سری تکون داد.
- آقای پارک؟
و با فاصله دادن لبهاش، حرفی که میخواست رو زد.
- کی وقت داری؟ باید باهم صحبت کوتاهی بکنیم شیم.