Paparazzi : p1
𝖣𝗂𝗏𝗂𝗇𝖾در حالی که از استرس لبش رو میجوید، اهرم گاز موتور رو بیشتر چرخوند تا سریعتر به محل مورد نظرش برسه.
گوشیش توی جیبش با صفحهای روشن قرار گرفته بود؛ با پیامی از جیک و لوکیشنی که زیر اون پیام به چشم میخورد.
"جی، باید سریع به لوکیشنی که برات فرستادم بیای، من و نیکی کمک لازم داریم."
پیامی بود که همراه با لوکیشن، یک ربع پیش از سمت جیک براش فرستاده شده بود. جی وقتی اون پیام رو دید، اول قصد داشت بیاهمیت از کنارش رد بشه؛ اون دو نفر احتمالا در حال دوباره امتحان کردن کینکهای خاصشون تو مکانهای عجیب غریب بودن و کسی احتمالا مچشون رو گرفته بود، شاید هم دوباره تصمیم گرفته بودن یکی از شوخیهای مسخره و گاهی خطریشون رو روی یک شخص بیگناه تست کنن و از اونجایی که جی همیشه کسی بود که دو پسر رو از مخمصه نجات میداد، دست به دامنش شده بودن. البته که اون دو پسر از لمس کردن همديگه جلوی بقیه و نشون دادن مالکیتشون روی هم، ترسی نداشتن و حتی روی استیج کشش و میل شدیدشون نسبت به لمس کردن همديگه رو به خوبی به طرفدارها ثابت میکردن، اما خب قرار هم نبود همهی افرادی که اون دو نفر رو موقع بوسیدن یا میک اوت کردن میدیدن، یا شوخیهای خارج از کنترلشون رو تجربه میکردن، به خوبی باهاش کنار بیان.
جی نچی کرده بود و زمزمه کرده بود:"دلقکای هورنی، این بار حتی اگه از دیکهاتون آویزونتون کنن هم قرار نیست کمکی بهتون بکنم." و به سمت گیتارش حرکت کرده بود تا با کوک کردنش، ملودی جدیدی رو امتحان کنه.
اما استرس خفیفی که ته دلش با اون پیام پیچیده بود، اجازه نداد جی بیشتر از دو دقیقه آروم بمونه؛ در نهایت گوشیش رو برداشته بود و سعی کرده بود تا با تماس گرفتن با جیک و ریکی، از حالشون با خبر بشه و ببینه اوضاع چقدر جدی یا خطریئه.
اما هیچ کدوم از اون دو پسر تماسش رو جواب نداده بودن و این باعث نگرانی بیشتر جی شده بود. بنابراین کت و کلید موتورش رو برداشته بود و به سمت لوکیشن به راه افتاده بود.
نمیتونست با پلیس تماس بگیره چون درسته که جیک و ریکی بارها توسط اشخاص مختلف تو دردسر افتاده بودن، اما همیشه قضیه رو جمع کرده بودن. خبر کردن پلیس باعث خدشهدار شدن وجههی گروهشون میشد و اونها تلاش میکردن تا حد ممکن از درگیر شدن با پلیس، جلوگیری کنن.
جی پیچی رو دور زد و بیشتر و بیشتر تو جادهی جنگلی پیش رفت. قلبش توی سینه میتپید چون در طول مسیر چند بار دیگه سعی کرده بود باهاشون ارتباط بگیره اما تلاشهاش بینتیجه مونده بود. امیدوار بود بتونه اون دو نفر رو سالم پیدا بکنه. حتی اگر بهش میگفتن که تصمیم گرفتن این بار روی جی اون شوخیهای فاکی رو امتحان کنن هم حاضر میشد به کتک زدنشون با ترکهی چوب معروفش بسنده کنه و از غرق کردنشون توی استخر خونهی مشترکشون بگذره.
ساعت هشت شب بود و تنها چیزی که جاده رو روشن کرده بود، چراغهای موتور جی بود. گوشیش رو بیرون کشید و با چک کردن لوکیشن، متوجه شد که به مقصد نزدیکه. جاده رو پایین رفت و با دیدن کلبهای که با نور خیلی ضعیفی انتهای اون مسیر قرار گرفته بود و با درختهای بلند و چسبیده بهم پوشیده شده بود، لرز خفیفی تو تنش نشست. لبش رو گاز گرفت و با نزدیک شدن به کلبه نفس عمیقی کشید. چند متر مونده به کلبه ایستاد، نمیتونست بیشتر از این رو با موتورش جلو بره پس گوشهای پارک کردو پایین پرید. چراغ قوهی گوشیش رو روشن کرد و نگاهی به اطراف انداخت.
تنها چیزی که تو اون منطقه به چشم میخورد، درختهای عظیم، سنگهای بلند و سخت و همون کلبهای بود که بیرونش فانوسهایی با نور خیلی کم قرار گرفته بودن. مسیری که با سنگفرش به در کلبه میرسید با چمن و کمی خزه پوشیده شده بود و راه رفتن روشون رو یه مقدار سخت کرده بود.
جی با دودلی لبش رو گاز گرفت. جیک و ریکی احمق دقیقا اینجا چیکار میکردن؟ اگه سالم پیداشون میکرد تا یه ماه مثل بختک توی اتاقشون بست مینشست و اجازه نمیداد حتی برای یه بوسهی کوچیک بهم نزدیک بشن.
با قدمهایی آروم جلو رفت، نکنه اون دو نفر کینک مکانهای تاریک و ترسناک یا همچین چیزی داشتن؟ از ریکی و جیکی که میشناخت بعید بود چون با وجود کینکی بودنشون معمولا علاقهای به اینجور مکانها نداشتن.
چند قدم مونده به کلبه، سایهای رو دید. نور چراغ رو اون سمت گرفت اما چیزی ندید. توهم زده بود؟ کمکم داشت فکر میکرد شاید تماس گرفتن با پلیس چندان هم ایدهی بدی به نظر نمیرسید. نفسش رو بیرون داد و با وجود اینکه میدونست چقدر الان احمقانه است که بیشتر پیش بره، دوباره به سمت کلبه جلو رفت. نمیخواست یهویی وارد بشه چون شاید واقعا شخصی داخل بود، پس با خم کردن بند انگشتهاش چند تقه به در کوبید. جوابی نگرفت. چند قدم عقب برداشت و با بلند کردن سرش نگاهی کلی به کلبه انداخت. هیچ چراغی داخل کلبه رو روشن نکرده بود.
به پنجرهها نگاهی انداخت، چیزی قابل دیدن نبود، درست همون لحظه حرکتی از گوشهی چشم توجهش رو جلب کرد. یه سایهی دیگه که از پشت کلبه روی زمین افتاده بود. لرزی به بدنش نشست، سعی کرد خونسردیش رو حفظ کنه اما این بار صدای قدمهایی رو از سمت سایه، شنید. آب دهنش رو قورت داد. ممکن بود جیک یا ریکی واقعا تصمیم گرفته باشن یه شوخی مسخره باهاش انجام بدن، ممکن هم بود خلافکاری یا قاتلی اون داخل باشه پس جی چند قدم دیگه به عقب برداشت و با سرعت از کلبه دور شد. قدمهاش دست کمی از دویدن نداشتن. گوشیش رو بالا آورد و دوباره با جیک تماس گرفت. بینتیجه بود.
فحشی زیر لب داد، تا همینجا هم با موندنش، حماقت کرده بود. میتونست بعد از برگشتن به خونه تا آخر شب صبر کنه و اگه خبری از اون دو نشد با پلیس تماس بگیره. این ایده منطقیتر به نظر میرسید تا اینکه اینجا بمونه و با یه انسان عجیب غریب رو به رو بشه.
هنوز زیاد به موتورش نزدیک نشده بود که صفحهی گوشیش با پیامی روشن شد. از طرف جیک بود، همزمان صدای قدمهایی رو از پشت سرش شنید.
"هی جی، گوشیم هک شده بود و در دسترسم نبود، حالمون خوبه، نگران نباش."
صدای قدمها نزدیکتر شدن و جی آب دهنش رو قورت داد. آدرنالینی که تو رگهاش حس کرد باعث شد حتی ثانیهای مکث نکنه و با تمام قدرت شروع به دویدن کنه.
متوجه شد شخص پشت سرش هم شروع به دویدن کرده و همین استرسش رو بیشتر کرد.
فاک فاک فاک. باید هرچه سریعتر به موتورش میرسید و از اون مکان کوفتی دور میشد.
صدای قدمها هر لحظه نزدیکتر میشدن اما چیزی نمونده بود جی به موتورش برسه. درست در فاصلهی چند قدمیش، زمانی که فکر کرد قراره از اون کلبهی وهم آلود خلاص بشه، جسمی از پشت محکم بهش برخورد کرد و جی با صورت روی زمین افتاد. گوشیش از دستش پرت شد و چند متر اون طرفتر متوقف شد.
قبل از اینکه فرصت حرکت کردن داشته باشه، مچ دستهاش بین دستهای مهاجم اسیر و پشت کمرش قفل شدن.
سعی کرد با حرکت دادن پاهاش خودش رو خلاص کنه، اما نتیجهش چیزی نبود جز بیشتر شدن فشار دستهای اون سایه و وزنی که نصفه و نیمه روی جسمش حس کرد.
"معلوم هست داری چه غلطی میکنی عوضی؟ همین الان آزادم کن، آسیب رسوندن به من عاقبت خوشی برات نداره."
صدای خندهی بم شخص رو شنید. حس کرد که روی جسمش خم شد و بعد حضورش رو کنار گوشش حس کرد:" من تنها کسی ام که هیچوقت بهت آسیب نمیرسونه، جی."
صداش کمی خفه به گوش میرسید، انگار داشت از پشت ماسک صحبت میکرد. جی دوباره تکونی به بدنش داد و با صدایی که گرفته بود جواب داد:" پس چی از جونم میخوای؟ روانی!"
حس کرد که یکی از دستهای مهاجم مچش رو رها کرد. انگشتهاش به نرمی از پایین کمر جی شروع به حرکت کردن و در امتداد ستون فقراتش، نوازشوار بالا اومدن. صدای نفسهای خفهش قابل شنیدن بود.
"به اندازهی کافی از دور و از پشت لنز دوربین و گوشی، تماشات کردم، نیاز داشتم از نزدیک حست کنم، لمست کنم و حضورت رو حس کنم، جونگسونگ."
بدن جی برای یک ثانیه یخ بست. جونگسونگ. افراد زیادی نبودن که اسم واقعی جی رو بدونن، و اشخاصی هم که میدونستن اون رو جی خطاب قرار میدادن. فقط یک نفر ... یک نفر بود که پسر رو با اسم اصلیش صدا میزد و اون شخص کسی نبود جز-
"تو...."
"خودمم، جونگسونگ، استاکر عجیب غریبت که قصد رها کردنت رو نداره."
عجیب به نظر میرسید، ولی بدن جی با فهمیدن اینکه اون مهاجم، استاکریِ که هر لحظه دنبالش میکنه، کمی از حالت انقباض خارج شد. نفسهاش حالت منظمتری گرفتن و عضلاتش کمی شل شدن.
دست استاکر بالاتر اومد و پشت گردن جی نشست و انگشتهاش داخل موهاش فرو رفتن.
"از این فاصله، حتی زیباتر به نظر میرسی. میتونم کل شب نگاهت کنم و لبهای کوچیک و بوسیدنیت، کمر لاغرت که انگار برای دستهای من ساخته شده و چشمهای مشکی و تیلهایت رو ستایش کنم."
نبض جی سریعتر شد. هنوز هم استرس کل بدنش رو سست کرده بود، ولی این بار، ترکیب شده بود با هیجانی که نمیتونست جلوش رو بگیره. لبش رو گاز گرفت، لمسها و حرفهای استاکرش، داشت باعث صورتی شدن گونههاش میشد و جی نمیتونست جلوش رو بگیره.
دوست نداشت این حقیقت رو قبول کنه، اما از زمانی که فهمیده بود اون مهاجم، در اصل استاکریه که هر روز و هر شب جی رو مثل بتی، با جملاتش تحسین میکنه، تقلاهاش کمتر شده بود و حسی که نمیخواست اسمی روش بذاره، کل وجودش رو پر کرده بود.
با این وجود یک بار دیگه به منظور رهایی حرکتی به بدنش داد، قرار نبود شخص پشت سرش بفهمه جی کمی، فقط و فقط کمی تسلیمش شده اما شخص پشت سرش خوب میتونست حرکاتش رو مهار کنه.
"هششش. میتونم آرومتر شدن نفسهات و ریلکستر شدن عضلاتت رو حس کنم، لازم نیست برای انکار کردنش، تلاش کنی."
جی این بار سعی کرد سرش رو به سمت استاکر برگردونه، ولی با فشار دستش روی گردنش مواجه شد.
"دوباره داری توهماتت رو به زبون میاری. من رو تو این موقعیت گیر انداختی و از ریلکس شدنم حرف میزنی؟"
"هممم. پس این کار رو میکنیم؛ من آزادت میکنم و تو بدون اینکه سعی کنی مقاومت کنی یا فرار کنی، برمیگردی سمتم تا رو در رو حرف بزنیم تا خودم رو بهت معرفی کنم، نظرت چیه؟"
جی مکثی کرد، میتونست با کمی زرنگی بعد از اینکه فشار استاکر از روش برداشته شد، با تمام سرعتش از اونجا دور بشه اما کنجکاوی و حسی که قرار نبود در موردش فکر کنه وجودش رو قلقلک میدادن، در نهایت باعث شد با اکراه سرش رو تکون بده و بیحرکت روی زمین بمونه.
استاکر بعد از رها کردن گردنش، جسمش رو از روی جی بلند کرد و چند قدم عقب برداشت در نتیجه جی تونست با تکیه دادن دستهاش روی زمین، به آرومی بلند بشه. عضلاتش به خاطر برخورد با زمین دردناک شده بودن.
نفسش رو عمیق بیرون داد، لبش رو گاز گرفت، میلش به دویدن و دور شدن رو کنترل کرد و با تردید به عقب برگشت.
خب... حس کرده بود که استاکر ماسکی رو صورتش داره، اما نتونست ناامیدی که ته دلش از ندیدن صورت پسر پیچید رو انکار کنه. و لعنت بهش، چطور حتی بدون نشون دادن صورتش هم انقدر جذاب به نظر میرسید؟
قد بلندی داشت، رکابی مشکیای پوشیده بود که با کت چرم مشکی روش و شلوار جینی که پاهاش رو کشیده نشون میداد، ترکیب ساده اما به شدت چشمگیری ساخته بود.
آب دهنش رو قورت داد و گفت:"خب؟ قراره همینطور اینجا بایستیم؟ و اون ماسک مسخره چی میگه؟"
استاکر یک قدم به سمتش برداشت که جی با سرعت واکنش نشون داد و یک قدم دور شد.
پسر مقابلش دستهاش رو بالا آورد و خندهای کوتاهی کرد.
"آروم باش پسر، قصد اذیت کردنت رو ندارم. فقط میخواستم خودم رو بهت معرفی کنم."
اشارهای به ماسکش کرد و ادامه داد:"اوه این؟ تو یه آرتیست مشهوری و خب فقط کردم بهتره به این زودی بهونهای دستت ندم. میدونی، پلیس و شکایت و این حرفا."
"برای معرفی کردن خودت لازم نیست بهم بچسبی و چی؟؟ مطمئن باش علاقهای ندارم خودمو درگیر داستانهای حوصله سر بر بکنم."
خندهی دیگهای از گلوی پسر خارج شد و جی نتونست جلوی افکارش رو بگیره. چون محض رضای خدا چرا همه چیز در موردش انقدر جذاب بود؟ قرار نبود استاکری که جی هرروز رو با لعنت کردنش میگذروند، انقدر تو چشمهاش بولد به نظر بیاد.
"هرچیزی که تو بخوای، جونگسونگ." بدون اینکه تلاشی برای برداشتن ماسکش بکنه از دور دستش رو به سمت جی دراز کرد و ادامه داد:" هی، اسم من هیسونگه، ۲۵ سالمه"
هیسونگ. اسم زیبایی داشت.
" پنج سال از زمانی که برای اولین بار دیدمت و تبدیل به مرکز زندگیم شدی، میگذره، و اوه لازم نیست چیزی بگی چون من همین الان هم همه چیز رو در موردت میدونم."
جی دستهاش که حالا از عرق خیس بودن رو مشت کرد. نگاهی به دست پسر که جلوش دراز شده بود انداخت. جملههای آخر پسر و اینکه نمیدونست کی پشت اون ماسکه باعث شده بود جوشش خشم رو دوباره حس کنه، پس طی یک حرکت با سرعتی که خودش هم انتظارش رو نداشت و کاملا بیفکر، به سمت هیسونگ حمله کرد. قصد داشت مشتش رو با تمام قدرت توی صورتش بکوبه ولی انگار هیسونگ فرزتر از این حرفها بود، چون قبل از اینکه دست جی حتی ماسکش رو لمس کنه مچش رو گرفت اما جی این بار کوتاه نیومد، با قدرت شروع به مقاومت کردن کرد و سعی میکرد از هر راهی که شده، مشتهاش رو به جسم پسر برسونه و اون ماسک مسخره رو از صورتش برداره که البته هربار توسط هیسونگ، مهار میشد. حدس میزد پسر رزمی کار باشه چون با مهارت و به سادگی جلوی حرکات جی رو میگرفت.
در نهایت بازوهای جی رو گرفت و با قدرت، پسر رو به نزدیکترین درخت کوبوند، مقابلش قرار گرفت و جسمش رو به جسم جی قفل کرد تا جلوی تقلاهاش رو بگیره. دستش بالا اومد و دو طرف صورت جی رو بین انگشتهاش اسیر کرد، سرش رو به عقب خم کرد و با جا دادن پاهاش بین پاهای پسر غرید:"آروم بگیر."
جی که حالا نفس نفس میزد سعی کرد صورتش رو از اسارت انگشتهای هیسونگ رها کنه اما معلوم بود که نمیتونه در برابر قدرت بیشتر هیسونگ، کاری از پیش ببره.
"ولم کن لعنتی."
دست هیسونگ روی دهن جی قرار گرفت و دست آزادش هردو دست پسر رو بالای سرش قرار گرفتن، جی متوجه شد دیگه جایی برای تقلا کردن نداره پس همینطور که قفسهی سینهش با شدت بالا پایین میرفت، با چشمهایی که خشم داخلشون به خوبی دیده میشد به چشمهای هیسونگ که از بالای ماسک تیره به نظر میرسیدن خیره شد، از نگاهش آتش میبارید.
نگاه هیسونگ... عجیب بود. چیزی داخلش بود که تشخیصش برای جی سخت بود و راستش مثل صدای خندهش و استایلش، چشمهاش هم زیبا به نظر میرسیدن.
صدای بم هیسونگ به گوشش رسید:"تقلا کردن رو تموم کن، جی. خیلی خوب میتونم بدون اینکه حتی ذرهای خسته بشم تو رو سمت کلبه بکشونم و به راحتی اونجا حبست کنم اما قصدش رو ندارم، پس مجبورم نکن."
چیزی زیر شکم جی با شنیدن حرفهای هیسونگ بهم پیچید. نه، درست نبود، نباید این احساسات رو تجربه میکرد، باید مقاومت میکرد پس به حرف هیسونگ گوش کرد و بیحرکت به درخت تکیه داد.
هیسونگ که متوجه شد جی آروم شده، زمزمه کرد:"الان میخوام دستم رو بردارم و عقب برم، باید قول بدی آروم بمونی."
جی سرش رو به نشونهی موافقت نشون داد، پس هیسونگ دستش رو با آرامش از روی صورت جی برداشت و قدمی عقب رفت. فاصلهای که بینشون افتاد ناگهان احساس خلای رو به جی منتقل کرد، احساسی که جی دلیلش رو خوب میدونست. آب دهنش رو قورت داد و دوباره به صورت هیسونگ خیره شد.
با صدایی که لرزش خفیفی داشت زمزمه کرد:"هک کردن گوشی جیک مسخرهترین کاری بود که میتونستی بکنی. هیچ ایدهای داری چقدر نگرانشون شدم؟ چه استرسی رو تحمل کردم؟ میگی قصد آسیب رسوندن بهم رو نداری اما با کاری که کردی بیش از اندازه آزارم دادی."
چشمهای هیسونگ تیرهتر شدن و صدای کمی خشدارش توی اون محیط آرومتر از چیزی که باید شنیده شد:"قصدم ترسوندن یا اذیت کردنت نبود و نیست. تمام این مدت از دور تماشات میکردم، نتونستم بیشتر از این تحمل کنم. تو مدام در حال بلاک کردن شماره هام و نادیده گرفتن منی، اگر خیلی عادی و مستقیم ازت میخواستم هم رو ببینیم، قبول میکردی؟ جواب رو جفتمون میدونیم."
جی مکث کوتاهی کرد، پسر درست میگفت اما این نمیتونست کارش رو توجیه کنه.
"احیانا فکر نمیکنی دلیل مخالفت کردنم اینه که نمیخوام با شخصی که نمیشناسم هم صحبت بشم؟ شخصی که از لحظه به لحظهی زندگی من خبر داره و ثانیهای دست از سرم برنمیداره. با این اوصاف، اینکه بخوام ازت فاصله بگیرم منطقیترین کاریه که میتونم بکنم."
هیسونگ نفس عمیقی کشید. دستهاش رو تو جیبهای کت چرمش فرو برد و با یک قدم کوتاه فاصلهش با جی رو دوباره کم کرد. به خاطر اختلاف قدیشون، جی مجبور بود کمی سرش رو بالا بگیره تا بتونه به صورت ماسکدار پسر نگاه کنه. هیسونگ از بالا با اون چشمهای براقش به جی خیره شد و جواب داد:"زبونت از پس زدنم ميگه، اما بدنت همین الان هم از شدت هیجان و خواستن، میلرزه."
اخمی روی صورت جی نشست و دستهاش مشت شدن.
"باید دست از این حرفهای مزخرفت برداری."
"مزخرف؟" دستش بالا اومد و سر انگشتهاش با لطافت زیر چونهی پسر قرار گرفتن، بعد به نرمی روی گردنش کشیده شدن و درست روی نبض تپندهی گردنش متوقف شدن.
"قلبت انقدر تند میزنه که میتونم از همینجا صداش رو بشنوم و جرأت نکن بگی دلیلش، ترسه. بودن تو این موقعیت، با من، تو رو به هیجان آورده، جی. بهت گفته بودم که میدونم از اینکه دنبالت میکنم، لذت میبری."
سرش رو کج کرد و با نگاه خیرهش سر تا پای جی رو از نظر گذروند. روی پایین تنهش متوقف شد و با لحنی که میشد سرگرمی رو کاملا داخلش حس کرد ادامه داد:"حتی میتونم شرط ببندم عضوت هم یه فعالیتهایی انجام داده."
عرق روی شقیقهی جی از درست بودن حرف استاکرش نشست. با شدت دست هیسونگ رو پس زد، یقهش رو مشت کرد و فریاد زد:"تو هیچ حق کوفتیای نداری که اینطور باهام حرف بزنی. امشب اولین و آخرین شبی بود که تونستی من رو ببینی، از این به بعد کاری میکنم که حتی از دور هم نتونی تماشام کنی."
تونست نفس گرم هیسونگ رو از پشت ماسک که با شدت بیرون داده شد، حس کنه. پسر مچ دستش رو محکم بین انگشتهاش گرفت و با قدرت جی رو به سمت خودش کشید، دست دیگهش موهاش رو چنگ زدن و تو صورتش غرید:"جرأت نکن من رو با خودت تهدید کنی، جی. نمیتونی حدس بزنی برای داشتنت چه کارهایی ازم برمیاد، امتحانم نکن."
حس خوشایندی تو وجودش پیچید و لرزی از تن صدای هیسونگ، توی تنش نشست. حرفهای هیسونگ باعث میشد رضایت و لذتی رو حس کنه که چندین سال، خودش رو از حس کردنشون محروم کرده بود. نفسهاش سریعتر شدن و ذهنش شروع به جنگیدن با افکارش کرد. نباید اجازه میداد این احساسات بیشتر از این پیشروی کنن، باید هرچه زودتر خودش رو از اینجا و شخص مقابلش خلاص میکرد و برای مدتی طولانی تو تنهایی خودش رو بابت اتفاقات امشب، سرزنش میکرد.
افکاری که داشت مثل پیچکی سمی راه تنفسش رو میبست باعث شد تا احساساتش آروم آروم کمرنگتر بشن.
جسمش به خاطر فعالیتهای امشب و درگیریای که با خودش داشت، بیانرژی و خسته شده بود و ذهنش داشت قابلیت فکر کردن رو از دست میداد.
همین دلایل باعث شدن تا جی کمکم بیخیال مقاومت کردن و بحث کردن با پسر مقابلش بشه. به محض اینکه رهاش میکرد، به آپارتمانش برمیگشت و تا یک ماه خودش رو تو تنهایی غرق میکرد.
هیسونگ که انگار متوجه خوددرگیری جی شده بود، موهای پسر رو رها و انگشتهاش رو به نرمی روی چتری هاش کشید و از جلوی چشمهاش کنار زد. جسم سست پسر رو به سمت خودش کشید و با قرار دادن صورتش کنار شقیقهی جی لب زد:"میدونم چقدر خستهای، جی. میدونم چی لازم داری و میدونم چیکار باید کنم تا چیزی که چندین سال از خودت دریغ کردی رو بهت بدم. من میدونم باید چطور باهات رفتار کنم، چطور ازت مراقبت کنم و چطور روح خستهات رو ترمیم کنم. فقط باید بهم اجازه بدی، جی."
چشمهای جی با خستگی روی هم قرار گرفتن. بدنش رو تسلیم شده به بدن استاکرش تکیه داد و نفس سنگینش رو بیرون داد.
"این... این درست نیست. نمیخوام اتفاق بیفته، نمیخوام تسلیمش بشم."
انگشتهای هیسونگ به نرمی موهاش رو نوازش کردن.
"تو خاصی جونگسونگ، و نباید ازش بترسی. خاص بودنت قرار نیست تو رو تبدیل به یه هیولا بکنه. اجازه بده از روح شکنندهات مراقبت کنم، جسمت رو بپرستم و تویی رو که تمام مدت مخفی کردی، کشف کنم."
دست جی بالا اومد و کت استاکر رو چنگ زد. پیشونیش رو به شونهش تکیه داد و بغضی که داخل گلوش شکل گرفت رو حس کرد. زمانی که متوجه تمایلاتش شده بود، فکر میکرد که مریضئه و باید درمان بشه. احساساتش رو داخل قفسی زندانی کرده بود و روز به روز بیشتر خودش رو مجبور به تظاهر به چیزی میکرد که نبود و این، داشت کمکم روحش رو از پا درمیآورد. حرفهای هیسونگ برای لحظهای باعث شده بود بخواد از قفسی که برای خودش ساخته، بیرون بیاد و به روح خستهش اجازه ی نفس کشیدن بده، اما فکر کردن به پذیرفتن چیزی که این همه سال خودش رو مجبور به نفرت ورزیدن بهش کرده بود، براش سختتر از این حرفها بود.
"برای چی داری این کارو میکنی؟"
"چون دوستت دارم، جونگسونگ. چون میخوام خوشحال باشی، میخوام به چیزی که هستی، افتخار کنی."
"شدنی نیست. نمیتونی ۲۲ سال رو با یک شب، از بین ببری. نمیخوام، نمیتونم."
زمزمههای هیسونگ نرمتر و با احساستر به گوش میرسیدن. به تک تک سلول های جی نفوذ میکردن و به طرز عجیبی آرامش رو به وجودش منتقل میکردن. عجیب بود؛ اینکه غریبهای که جی مدتها فکر میکرد ازش متنفره، تونسته بود فقط و فقط کمی جی رو از پوستهی سفت و سخت خودش، بیرون بکشه.
"میتونی، میتونی و قراره با هم انجامش بدیم. قرار نیستت یک شبه اتفاق بیفته. نشون میدم چیزی که انکار و مخفیش میکنی، چقدر میتونه زیبا و دوستداشتنی باشه، جی. قرار نیست بیخیالت بشم، نه تا زمانی که قبول کنی جای تو، بین بازوهای منه."
جی مکث کرد. میلی که باعث میشد بخواد به هیسونگ اجازه بده که بهش نزدیک بشه و لایههای پنهان شخصیتش رو کشف کنه و ببینه هر لحظه شدیدتر میشد. نمیدونست به خاطر خستگی و موقعیتی بود که داخلش قرار گرفته بودن، یا روحی بود که برای اولین بار میخواست آزاد بشه و امنیت و آرامش رو حس کنه. هرچی که بود، باعث شد به آرومی زمزمه کنه:"میتونی تلاش کنی، اما حواست باشه، برای من هنوزم همون استاکر رو اعصابی هستی که میل زیادی به پایین آوردن فکش دارم. پس بهتره حد و حدودت رو بدونی."
سرش رو بلند کرد و خیره به چشمهای استاکر ادامه داد:"و فکر میکنم بهتر باشه با برداشتن این ماسک نفرت انگیز شروع کنی."
خندهی نرمی از پشت ماسک هیسونگ بیرون اومد.
"دفعهی بعدی که همدیگه رو دیدیم، مطمئن میشم جوری مجذوب چهرهی من بشی که چشم برداشتن و دور شدن ازم، برات سخته باشه بیبی."
لحن جی با پوزخندی که روی لبش نشست، کنایه آمیز هیسونگ رو مخاطب قرار داد:"به خوابت ببینی."
انگشت شست هیسونگ روی لب پایینیش کشیده شد و نوازشی ملایم روش به جا گذاشت.
"میبینیم چطور تو واقعیت، تصاحبت میکنم، جی."
مکثی کردن و نگاه خیرهش رو به لبهای پسر داد.
"الان هم بهتره که برگردی، فردا اجرا داری و دوست ندارم به خاطر من، بیانرژی روی صحنه حاضر بشی."
دست جی رو گرفت و با فاصله گرفتن ازش، به سمت جایی که موتورش پارک شده بود، حرکت کرد و جی رو به نرمی دنبال خودش کشید. سر راه گوشی جی رو هم از روی زمین برداشت و با رسیدن به موتور، اون رو داخل جیب لباسش سر داد.
"از همین الان برای دیدار بعدیمون مشتاقم. مراقب خودت باش و بدون فردا موقع اجرا، من اونجام تا با تمام وجود، ستایشت کنم، جی."
جی سری تکون داد. آخرین نگاه رو به هیسونگ انداخت و بعد از به خاطر سپردن چشمها و اندامش، سوار موتورش شد. در طول مسیر، نتونست جلوی افکارش رو بگیره و تک تک لحظاتی که با استاکر عحیبش گذرونده بود رو مرور کرد. با به یادآوردن عضوش که با شنیدن حرفهای هیسونگ و موقعیتشون کمی سفت شده بود، لبهاش رو گاز گرفت و با شدت بیشتری گاز رو فشرد.
شاید قسمتی از وجودش میخواست اون شب رو تسلیم استاکرش بشه و بیتوجه به هرچیزی، تا صبح سنگینی تنش رو روی خودش، حس کنه، اما تمام اون افکار منفیای که به سمتش هجوم آورده بودن، مانع از این شده بودن که جی بتونه به چیزی جز نفرتش نسبت به خودش فکر بکنه.