Pain on the k?itc¿hen floor.
david Copperfieldبیسر و ته بودن سخت است، مگر نه؟! اما سختتر از آن، آگاهیست. میدانم که تیره و تارم، ویران و آوارم، ضد و نقیض و غرق در سکوتم. من میان مرز خواب و بیداری زندانیام، نمیتوانم تنها کنج اتاق بنشینم و با تکرارِ منزجرکنندهی افکار سرگرم شوم. افکار، اخبار، اخبار، عقیده نه. اخبار. اما زمانی که از عمق بیرون میآیم و رنگهایی را میبینم که نباید، احساس میکنم باید قلمم را بشکنم و خرد کنم، بروم و پوچ شوم. نمیخواهم ناتمام خاکستر شوم اما برای دیدگان فرقی نمیکند، من در آخر مانند دانههای شن و ماسه با نسیمِ ملایم خاطرات دور میشوم و از بین میروم. غریبهی من. مغزم را بشکاف و درون آن را ببین، نمیتوانم این را از معشوقی بخواهم، نمیتوانم انکارِ او را برای این حقیقت که من درد و زخم او هستم را بپذیرم. درون آن چه میبینی؟ مردی که ساعتهای طولانی روی سرامیکهای سرد دراز کشیده، خیره به سقف و به آرامی درون ترسهایش حل میشود. از دور او را تماشا کن، با درد و غمهایش میرقصد اما این تنها یک زاویهی تار و بلوری است، بهخاطر جناغ سینهی پارهپاره و خونیناش نمیخندد. کریستوفر فقط تمام دلایلش را برای فرار از سایهها از دست داده است و میتواند به آرامی حل شود. اما اگر میتوانست، تا آخرین ذرههای اکسیژن آلودهاش در آن نقطه از توهمِ باشکوهاش میماند. نقطهای که در عمق آن، بیدرد میگریست و لبخند میزد.