PART:14
RILEY🌱ششماهی که گذشت، کاملا عادی بود.
نه دعوایی و نه نزدیکی زیادی.
فقط دو ماهش بدون هیسونگ گذشت.
دوماهی که جیک متوجه شد هیسونگ اونقدرا هم بد نیست.
جیک به لطف دو دوست عزیزش سونو و جونگوون از رفتن صرف نظر کرده بود.
حالش واقعا بهتر بود.
جلسات تراپیستش تموم شده بود و کمتر نسبت به آلفا ها احساس ترس داشت.
با پسرا خوب بود و کلی باهم غیبت میکردن.
جیک الان متمرکز روی درسها و کلاسهاش بود تا بتونه رتبه خوبیرو، داخل کنکور کسب کنه.
جونگوون به جیک گفته بود که حتما عصر میره پیشش تا باهم وقت بگذرونن:
Flash back:
جیک بعد از شنیدن زنگ گوشیش اونم برای بار هزارم، گوشیرو جواب داد.
«جونگوون: خسته نشدی انقدر درس خوندی؟چند باز زنگ زدم اما جواب ندادی»
جیک پوفی از کلافگی کشید.
«جیک:جونگوون واقعا باید برای کنکور بخونم.
دلیل نمیشه تو کنکور راحت پاس شدی منم بشم باشم که»
وون با صدایی بلندتر لب زد:
«جونگوون:با من بحث نکن عصری میام پیشت تا خوشبگذرونیم.
درضمن اگر بخوای غر بزنی مجبورت میکنم شب بیای بار پیش همه»
جیک هوفی کشید و با گفتنه باشهای کالرو، تموم کرد.
end of flash back.
با خوردن تقههای محکم به در اتاقش مطمئن شد جونگوون رسیده.
وون با وارد شدنش داد محکمی کشید و جیکرو، صدا زد.
«جونگوون:کتابها رو، جمع کن احمق.
الان فقط من و تو ایم و کیک خامهای مورد علاقهات.
جیک شستشرو، روی شقیقهاش، گذاشت و با حالت پوکری به جونگوون زل زد.
«جیک:نمیدونم کی و چرا باهات صمیمی شدم وونی جونم»
«وونی جونم» رو با حرص خاصی گفت که موجب شد جونگوون محکم به بازوش بزنه.
«جونگوون:سعی کن لال بمونی تا لالت نکردم»
دوتایی باهم روی،زمین نشستن و کیکرو، بین خودشون گذاشتن.
جونگوون دست به کار شد تا جعبه کیکرو، باز کنه اما با صدای بلند شکستن چیزی و جیغ زنونهای هر دو سمت در رفتن.
جیک در اتاق رو باز و اولین نفر به بیرون قدم گذاشت.
هر قدم که به سمت طبقه پایین بر میداشتن،صداها واضحتر و بوی فرمون های آلفا غلیظتر میشدن.
با رسیدنشون به جایی که منبع صدا بود با هیسونگی مواجه شدن که از قیافه و بدنش معلوم بود حالش خوب نیست.
جیک غریزی به آلفا نزدیک شد و صورتشرو، که به سمت پایین بود با دو دستش قالب کرد و بالا آورد.
«جیک:هیسونگ حالت خوبه؟»
هیسونگ به چشمهای امگا زل زد.
«هیسونگ:جیک...»
و دستشرو، دراز کرد تا روی گونه امگا بزاره.
جیک با دیدن حال خراب هیسونگ و بوییدن فرمون های غلیظ آلفا متوجه نزدیکی رات هیسونگ شد.
نگاهی به جونگوون،که با نگرانی هنوزم سر جای اولش بود کرد.
«جیک:جونگوون میشه لطفاً برگردی خونه؟بعدا قرار میزارم تا همو ببینیم.
هیسونگ نزدیک راتشه و نمیتونم بزارم تو اینجا بمونی»
جونگوون سری به نشونهی موافقت تکون داد.
«جونگوون:نیاز هست به جی بگم بیاد؟تو خودتم امگایی...»
جیک نگاهی هیسونگ و بعد به جونگوون کرد،با جملهی
«نیازی نیست»
لبخندی به دوستش زد و هیسونگ رو همراه خودش تا طبقه بالا کشوند.
جیک نگاهی به فاصله اتاق خودش و آلفا کرد.زیاد نبود اما برای وزن سنگین آلفا که روی یک امگا بود زیاد معلوم میشد.
جیک با کمی زور دیگه هیسونگرو، به اتاق و تخت خودش رسوند.
هیسونگرو، از روی شونهاش به سمت تخت پرت کرد و بعد پاهاشرو، بالا روی تخت داد.
کفش های آلفا رو از پاهاش جدا کرد و گوشه ای نامعلوم پرت کرد.
هیسونگ خندی ای احمقانه کرد.
«هیسونگ:هیچوقت فکر نمیکردم که...»
از روی،ارنجش بلند شد و با همون پوزخند ادامه داد.
«هیسونگ:دلم بخواد یک امگا رو برای خودم کنم تا اینکه...»
ادامه حرفشرو، خورد و دوباره روی تخت افتاد.
جیک که تا به الان شوکه بود «خاک بر سر» ای به آلفا گفت و سمت پتو رفت تا روی آلفا بندازه.
«جیک:بوی فرمون هات خیلی زیاده عوضی»
هیسونگ متوجه کلامِ جیک نشد و فقط سمت بوتش دست برد تا از تنش خارجش کنه.
جیک،با دیدنِ آلفا کوچولوای که سعی داشت خودش رو از گرمای لباس آزاد کنه،پوزخندی زد و به کمکش رفت.
اگرچه بعدش از این کارش پشیمون شد چون آلفا تمام لباس هاشرو، از تنش خارج و تنها با یک باکسر روی تخت دراز کشید.
«جیک:اگر میتونی راه بری پاشو برو توی اتاق خودت لی»
با حرصی که توی صداش بود گفت و با ندیدنِ ریاکشنی از آلفا عصبی شد،خواست چیزی بگه که نگاهش به دست هیسونگ خورد.
دستی که به قصد خودارضایی دراز شده بود سمت باکسر آلفا.
جیک سریع دستِ هیسونگرو، گرفت و با صدایی نه آروم و نه بلند لب زد
«جیک:هی هی هی.
اینجا نمیتونی خودت رو لمس کنی عوضی!.
پاشو برو توی اتاق خودت»
اما هیسونگ بدون توجه به حرف جیک،دست جیکرو،گرفت و روی عضو خودش گذاشت و مالید.
با هومی که از دهنش خارج شد جیک دستشرو، محکم عقب کشید و به پشت قدم برداشت.
«جیک:هیسونگ بس کن چت شده.
به خودت بیا»
هیسونگ که متوجه هیچ چیز اطرافش نبود و فقط به اومدن کمرش فکر میکرد،دستشرو، سمت باکسرش برد و با یک حرکت از پاهاش خارجش کرد.
جیک سمت هیسونگ رفت تا بهش اخطار بده جلوش کاری نکنه که پاش به لبه صندلی چرخدارش گیر کرد و روی شکم برهنه الفا افتاد.
وقتی متوجه جایگاهش شد نگاهی به هیسونگ و قیافه درموندش کرد و بعد سعی کرد سریع بلند بشه که گنده دوبارهای زد.
جیک خواست بلند بشه که کف دستش روی، عضو برهنه و بزرگ آلفا قرار گرفت.
جیک از خجالت کاری که کرده بود از خودش فرمون بخش کرد که باعث بدتر شدن حال هیسونگ شد.
هیسونگ که با بوی فرمونها کمی هوشیاریشرو، بدست آورده بود.
متوجه موقعیت شد.
بدنش داشت سمت امگا میرفت، بهش نیاز داشت.
اما نه... هیسونگ نمیتونست اینکار رو، با جیک بکنه.
جیکی که تازه از فوبیاش کم شده بود،اگر چه هیسونگ خوب میدونست اعتمادی که جیک به هیسونگ داره قرار همه چیز رو خراب کنه.
هیسونگ جیکرو، کنار زد و خواست از روی تخت بلند شه اما موفق نبود چون فاک... راتش دقیقا کامل رسیده بود.
هیسونگ درحال مقابله با بدنش بود تا سمت جیک نره و جیکی که اون گوشه روی زمین داشت به الفای ترسناک نگاه میکرد.
هیسونگ نگاهی به امگای ترسیده کرد و سعی کرد کمی فرمون هاش رو کنترل کنه.
«هیسونگ:جیک...جیک لطفا از اینجا برو بیرون.
دیگه نمیتونم خودمرو، کنترل کنم.»
و بعد نالهی مردونه و بلندی از روی درد کرد.
جیک، با نالهی آلفا، به یاد زمان های هیتش افتاد.
همون قدر درد عظیم که از پا درش میآورد.
همون قدر اذیت کننده.
جیک خوب میدونست اگر حتی اون آلفا باشه و جیک خودش امگا، حتی اگر اون هیت میشه و اون رات، یک چیز مساویه.
درد و نیاز.
هیسونگ دقیقا مقابل درد و نیازش ایستاده بود تا به جیک آسیب نرسه.
جیک همیشه با خودش فکر میکرد اگر روزی هیسونگ رات بشه باید چیکار کنه؟
بره خونه خودشون؟
خونه جی و جونگوون؟
یا توی اتاقش با در قفل قایم بشه؟
اما هیچ وقت جوابی براش پیدا نکرد. همونطور که هیچ وقت راتی هم ندید،اما الان...
الان دقیقا هیسونگ جلوش رات شده بود.
جیک باید فرار میکرد اما چرا بدنش داشت اون رو سمت هیسونگ میکشید؟
جیک داشت سعی میکرد از منطقش و آزادیای، که هیسونگ برای فرار بهش داد بود استفاده کنه اما بدنش؟اصلا همکاری نمیکرد.
جیک به یک دفعه نزدیک هیسونگ شد و دستشرو، روی صورت آشفتهی آلفا گذاشت.
«جیک:من جایی نمیرم.
میتونی ازم استفاده کنی تا دردت از بین بره.
میتونی بهم دست بزنی سونگ»
جیک به خودش لعنت فرستاد که این حرفارو، زده اما اون قسمت از قلبش که داشت آفرین میگفت چی؟
هیسونگ با چشمهای گرگی به جیک زل زد.
دست جیکرو، پایین کشید و کمی عقب رفت.
«هیسونگ:جیک لطفا
مسخره بازیرو، تموم کن الان واقعا حالم خوب نیست.»
جیک دوباره به هیسونگ نزدیک شد.
ایندفعه خیلی نزدیکتر.
با دست راستش فک و گوششرو، قالب گرفت و دست دیگهاش رو،روی بازو هیسونگ گذاشت و کنار گوشش با صدایی اغواگر لب زد.
«جیک:نمیدونم چرا دارم اینجوری طرفت کشیده میشم.نمیدونم چرا ازت نمیترسم
اما خوب میدونم درد و نیاز یعنی چی.
وقتی این دوتا ترکیب شن بدترین حس به وجود میاد.
پس تا پشیمون نشدم ازم استفاده کن و خودترو، خالی کن»
و بعد بوسهای روی گوش آلفا زد.
هیسونگ عقب کشید تا بتونه صورت جیکرو، ببینه.
با نگاهی خمار به جیک غرید.
«هیسونگ:پشیمون میشی شیم»
و جیکرو، محکم روی تخت خوابوند.
جوری تشنهی لبهاش بود که انگار سال ها در انتظار حس کردنشون روی، لبهای خودش بوده.
جیک اولش احساس فشار کرد اما گذشت زمان و یکی شدنش با آلفا،توی بوسه همراهی کرد.
با گذشت هر دقیقه بوسه شدیدتر میشد.
هیسونگ انگشتشرو، بالا آورد و روی لب جیک گذاشت.
با کمی عقب رفتن بوسه رو قطع کرد.
روی لب های جیک صحبت کردـ
«هیسونگ:اذیت شدی فقط بگو»
و بدون وقفه انگشت و زبونش رو وارد دهن جیک کرد و جوری بوسید و مکید که انگار جیک خوشمزه ترین دسر جهانه.
هیسونگ واقعا هیچ رحمی نداشت.
براش مهم نبود لبهای جیک عصب دارن و درد رو، احساس میکنن.
اون لحظه تنها چیزی که براش مهم بود،بوسیدنِ اون لبها بودن.
با جلو رفتن عقربه ساعت و صدای دینگ متوجه شدن که بیست دقیقه داشتن همه رو میبوسیدن.
هیسونگ از لبهای جیک فاصله گرفت و دوتایی باهم نفسنفس زدن.
هیسونگ پیشونیش رو روی پیشونی جیک گذاشت و سرشرو، نوازش کرد.
«هیسونگ:طعم شکلات میدی شیم»
هردو همزمان خندیدن.
هیسونگ همونطور که به جیک نگاه میکرد از روی تخت بلند شد تا از شر لباسهای جیک خلاص بشه.
آرومآروم لباسهای جیکرو، در آورد و با خارج کردن هر تکه از لباس همون جاییرو، که برهنه میشد بوسه میزد.
با پرت کردن شلوار جیک به پشت سرش با صدای جعبه ای مواجه شدن.
جیک یاد کیک خامهای که جونگوون براش خریده بود افتاد.
«جیک: کیک!»
هیسونگ با تعجب به امگا نگاه کرد.
«هیسونگ:چی؟»
جیک از زیر آلفا بیرون آمد و به سمت کیک رفت.
جعبه کیکرو بالا گرفت و نشون هیسونگ داد.
«جیک: اگر کارمون طول بکشه خراب میشه بزار برم بزارمش یخچال بیام»
و تا رو برگردوند به پشت کشیده شد و با کیک روی تخت افتاد.
«هیسونگ:راهی برای فرار نیست پاپی کوچولو.
خودت شروعش کردی خودت هم تا آخرین ذرهاشرو، میگیری.»
و روی جیک خیمه زد و شروع به بوسیدن و گذاشتن مارک های بنفش روی جایجای بدنش کرد.
با رسیدنش به داخلی ترین قسمت بدن امگا، نفسِ داغشرو، اونجا خالی کرد و بوسه ای گذاشت.
دوتا از انگشت هاش رو وارد دهنش کرد تا خیس بشن و بعد بدون گفتن هیچ حرفی، وارد جیک کرد.
جیک آه بلندی کشید و به کمرش قوسی داد.
هیسونگ خوشحال از ریاکشن امگا پوزخندی زد و دستشرو، عمیقتر فشار داد.
انگاری که دنبال چیزی میگشت.
همون جور که انگشتهاشرو، تکون میداد نیم نگاهی به جیک کرد و فاکی زیر لب از هات بودن این سایدِ جیک گفت.
سرشرو، کنار انگشتهاش برد و زبونشرو، هماهنگ با انگشتهاش داخل فرستاد که موجب شد جیک جیغ خیلی بلندی بکشه.
جیک دستاشرو، روی موهای هیسونگ گذاشت و لب پایینش رو گاز گرفت تا دیگه صدایی ازش خارج نشه.
هیسونگ به یک دفعه بالا آمد.
«هیسونگ:واقعا اون پایین خوشمزه اس اما دیگه نمیتونم خودمرو، نگه دارم.
حتی احساس میکنم باید بابت نگه داشتن راتم بهم مدال بدن.»
جیک تا خواست چیزی بگه و ورود چیزی بزرگ به داخلش، از روی درد روی ارنج هاش بلند شد و به صحنه متصل بودنشون نگاهی کرده.
سرشرو، بالا آورد تا به هیسونگ کرد نگاه کنه.
آلفا با دیدن صورت اشکی امگا بغلش کرد و زیر گوشش گفت.
«هیسونگ:دوست دارم بهت بگم برام گریه کن اما مشکل اینجاس که تو امگای واقعیم نیستی جیک»
هیسونگ با این حرفش فکر کرد حرف جالبی زده که نزدیک به واقعیته اما همین حرف موجب شد جیک یاد کلمات قبلی خودش بیوفته.
«ازم استفاده کن»
جیک به یاد آورد که درسته.
هیسونگ فقط داره ازش برای رات استفاده میکنه.
و انجام این رابطه، از سر عشق نیست.
فقط نیاز اون لحظه.