PART 9

PART 9

nva

بی‌اوه بعد از آخرین کلمه‌اش ساکت شد. لیوان آب هنوز توی دستش بود، انگشتاش دورش سفت شده بود، انگار اگه ولش کنه، چیز دیگه‌ای هم ازش جدا می‌شه. نور صبح از پنجره قدی آشپزخونه می‌تابید، می‌خورد به سطح کانتر و روی صورتش منعکس می‌شد.

هی‌نا سکوت کرده بود. فقط نشسته بود و نگاهش روی صورت بی‌اوه ثابت مونده بود؛ بدون قضاوت، بدون عجله. تنها صدایی که توی اتاق شنیده می‌شد، صدای تیک‌تاک ساعت بزرگ توی دیوار بود.

بی‌اوه نفس عمیقی کشید، انگار می‌خواست چیزی رو همراه نفسش از سینه‌ش بیرون بندازه:”هیچ‌وقت بلد نبودم با این حس‌ها کنار بیام”

صدای بی‌اوه گرفته و آروم بود، انگار هر کلمه براش با ارزش بود:”حتی وقتی بچه بودم هم بلد نبودم. فکر می‌کردم این چیزا مال بقیه‌ست، مال آدمایی که بلدن حرف بزنن، بلدن بگن چی می‌خوان. من فقط بلدم تحمل کنم “

انگشت شستش بی‌اراده روی لبه لیوان کشیده شد:”یه نفر هست “

برای اولین بار ، صداش لرزید:” یه نفر که وقتی کنارمه، یه چیزی تو من خاموش می‌شه. اون صدای همیشگی که می‌گه کافی نیستی، باید بهتر باشی... برای چند دقیقه ساکت می‌شه”

هی‌نا سرش رو آروم تکون داد، هنوز حرفی نزد.

بی‌اوه ادامه داد:”دیشب” 

 نگاهش رو از لیوان برداشت و دوخت به نقطه‌ای نامعلوم روی دیوار:”چیزایی یادمه. تکه‌تکه. یه حس گرم و نرم، بوی شراب. سنگینی یه چیزی نزدیکم. بعدش هیچی. تاریکی”

مکث کرد. دستش ناخودآگاه رفت سمت لب پایینش، انگار هنوز می‌تونست حسش کنه:”صبح که بیدار شدم، دستام پانسمان بود. اون حس هنوز روی پوستم بود، انگار یه چیزی داغ جا مونده باشه. ولی هیچی یادم نمیاد چیشده..هیچی، فقط سیاهی مطلقه”

لبخند تلخی روی لبش نشست:” شاید اصلاً هیچ‌وقت نفهمم چی شد و این، این از خودِ ماجرا بدتره”

هی‌نا کمی جابه‌جا شد، دست‌هاش رو روی زانوهاش گذاشت:”ممکنه واقعاً چیزی نبوده باشه “

بی‌اوه سرش رو تکون داد:”می‌دونم”

اما چشماش چیز دیگه‌ای می‌گفتن:” ولی این حس از کجا اومده؟ این‌که قلبم یه جور دیگه می‌زنه وقتی نزدیکمه. این‌که دنبالش می‌گردم تو اتاق بدون این‌که خودم بفهمم. این‌که وقتی یکی دیگه دستم رو می‌گیره هیچی حس نمی‌کنم، ولی وقتی اون می‌گیره “

جمله‌ش ناتمام موند، لیوان رو گذاشت روی کانتر، هر دو دستش رو فشار داد روی سنگ سرد مرمر، انگار می‌خواست وزنش رو یه‌جایی خالی کنه:” نمی‌خوام خرابش کنم. تنها چیزی که دارم همینه؛ یه نفر که وقتی حالم بده میاد. وقتی دستام خونیه، . وقتی زمین می‌خورم، اگه بهش بگم و نگاهش عوض بشه”

صدایش شکست:”چی برای من می‌مونه؟”

هی‌نا چند لحظه سکوت کرد. بعد، با صدایی آروم پرسید:”یعنی ترجیح می‌دی هیچ‌وقت نگی؟”

بی‌اوه شونه‌هاش رو بالا انداخت، یه حرکت کوچیک :” نمی‌دونم. گاهی فکر می‌کنم اگه هیچی نگم، حداقل همین‌قدرش رو دارم. همین که می‌بینمش و یه چیزی توی سینه‌م تکون می‌خوره. شاید بیشتر از این لایق نیستم”

سکوت طولانی شد، این‌بار سبک‌تر از قبل، انگار چیزی بینشون رد و بدل شده بود که نیازی به کلمه نداشت.

بی‌اوه نفس عمیقی کشید، برای اولین بار از وقتی نشسته بودن، سینه‌اش کمتر سنگین بود؛ تقریبا زیرلب زمزمه کرد:”ممنون که به حرفام گوش دادی”

هی‌نا لبخند زد، دستش رو دراز کرد و برای یه لحظه، روی دست پانسمان‌شده‌ی بی‌اوه گذاشت؛ نه با عشق، نه با چیزی که انتظارش رو داشته باشی، بلکه با همون نوع آرامشی که فقط بین دو نفر رد و بدل می‌شه که یه زخم مشترک دارن.

دفتر خصوصی جی‌سونگ، هتل هرا

دفتر بوی قهوه‌ی تلخ و کاغذ عود بابونه می‌داد، سوبین کنار میز ایستاده بود، بازوی چپش توی یه بریس سفت فرو رفته بود که نتیجه‌ی همون برخورد با بی‌اوه، روی پله‌های مدرسه بود. بعد از اینکه عکس‌ گرفته بود،دکتر پارک بهش گفته بود ترک کوچیکی روی استخوون ترقوه‌ش افتاده، نباید دستش رو زیاد تکون بده، حتی برنامه‌هاش رو هم عقب انداخته بود تا نذاره چیزی بهش فشار بیاره، و دو هفته‌ی دیگه برای عکس‌برداری دوباره برگرده؛ تکیه داده بود به لبه‌ی میز، با دست سالمش خود نویس فلزی که اسم جیسونگ روش حک شده بود رو توی دست گرفته بود و سعی میکرد اسمش رو که به روسی نوشته شده بود بخونه.

جی‌سونگ، پشت میزش نشسته بود، سرش پایین بود، مشغول امضا کردن یه سری برگه که از شرکت فرستاده بودن:”هنوز درد میکنه؟ اون احمق باعث شده دستت این‌جوری بشه؟”

بدون این‌که سرش رو بالا بیاره پرسید، صداش یه تحقیر ظریف داشت؛ سوبین ابرو بالا انداخت:”بی‌اوه رو می‌گی؟”

جی‌سونگ پوزخندی زد:”کی دیگه”

کمی مکث کرد و ادامه داد:” اون فقط بلده دردسر درست کنه. از بچگی همین‌طور بوده؛ همه باید دور و برش بچرخن، مراقبش باشن، انگار دنیا موظفه دورش بچرخه”

سوبین آروم لب زد:”بی‌انصافی نکن”

بعد با دست سالمش خودنویس رو گذاشت روی میز “اون خودش نمی‌خواد این‌جوری باشه”

جی‌سونگ بالاخره سرش رو بلند کرد:”مهم نیست می‌خواد یا نه” 

نگاهش سرد بود:”نتیجه‌ش همینه؛ هر کی اطرافشه، یه جوری آسیب می‌بینه. تو که الان نمونه‌شی”

سوبین چیزی نگفت، فقط یه نفس کوتاه کشید.

جی‌سونگ، بعد از چند ثانیه سکوت، لحنش عوض شد:”راستی”

دوباره نگاهش رو به کاغذها انداخت:”آخر هفته وقت خالی داری؟”

سوبین یه لبخند کوچیک زد:”شاید. چطور؟”

گوشی جی‌سونگ، روی میز، درست همون لحظه لرزید. نگاهی به صفحه انداخت، ابروهاش جمع شد:”باید برم”

بلند شد، صندلی‌ش رو عقب هل داد:”یه مشکلی توی انبار هتل پیش اومده، باید خودم باشم”

سوبین نگاهی بهش انداخت:”الان؟ داریم حرف میزنما”

کتش رو از پشت صندلی برداشت:”ده دقیقه طول می‌کشه”

یه نگاه عجول بهش انداخت:”برمی‌گردم ”

و رفت، در رو پشت سرش بست؛ سوبین، تنها چند لحظه فقط همون‌جا ایستاد و بعد، با یه حرکت کسل‌کننده، نشست روی صندلی جی‌سونگ؛ صندلی‌ای که هنوز گرمای بدن جی‌سونگ روش بود. نگاهش، بی‌هدف، روی میز چرخید؛ کاغذها، یه لیوان قهوه‌ی نیمه‌خورده، یه خودکار و بعد نگاهش رفت سمت گوشه‌ی کشوی نیمه‌باز، یه جعبه‌ی کوچیک فلزی که از داخل اون کشو معلوم بود.

کنجکاو، با دست سالمش کشیدش بیرون. سنگین‌تر از چیزی بود که به نظر می‌رسید. یه قفل کوچیک روش بود؛ تکونش داد. یه چیزی، شاید فلزی، از این طرف به اون طرف جابه‌جا شد؛ روی سطح جعبه، یه چیزی حک شده بود اما انگار با نوک یه چاقو، عجولانه خراش داده شده. سعی کرد بخونتش، چرخوندش زیر نور، اما خط‌ها درهم و ناخوانا بودن. فقط یه حرف، شاید یه H یا یه S تا حدی قابل تشخیص بود؛ قفل بود، نمی‌شد بازش کرد.

با یه آه کوتاه، دوباره گذاشتش سر جاش، توی کشو، اما همون لحظه، گوشه‌ی کشو، چشمش افتاد به یه پوشه‌ی قهوه‌ای که تا حالا ندیده بودش، دستش بی‌اختیار، رفت سمتش. برش داشت؛ بازش کرد، چند تا عکس بود.

اولیش، یه زن، غرق خون، افتاده روی زمین کنار یه پیانو ؛ صورتش رو نمی‌شناخت؛ یه زن غریبه، که از نظرش آشنا بود؛ احساس میکرد اون رو جایی دیده، شاید میانسال، موهای بلند که روی زمین پخش شده بود.

اما چیزی توی اون عکس آشنا بود، یه تندیس کوچیک، شکل یه بال، افتاده نزدیک دست زن؛ تندیس خونی بود.

سوبین اخم کرد. این تندیس رو یه جایی دیده بودم، نگاهش رو از تندیس برداشت، دور تا دور اتاق توی عکس چرخوند دیوارها، پنجره، کفِ چوبی تیره؛ این اتاق .. این اتاق براش آشنا بود؛ انگار قبلاً توش بوده، یا جایی شبیهش رو دیده بود.

دستش، لرزون، گوشیش رو از جیبش بیرون کشید. سریع، بدون فکر کردن به این‌که چرا این‌کارو می‌کنه، یه عکس از اون عکس گرفت و ناگهان صدای در؛ جی‌سونگ بود 

صدای قدم‌هاش که اومد قلبش تندتر میزد با سرعتی که خودش هم باورش نمی‌شد، عکس رو برگردوند توی پوشه، پوشه رو بست، انداختش توی کشو، و کشو رو هل داد که بسته بشه، درست چند ثانیه قبل از این‌که در کامل باز بشه.

جی‌سونگ، با یه لبخند:”حل شد”

وارد شد:”یه مشکل احمقانه‌ی انبارداری بود”

سوبین، گوشیش رو سریع توی جیبش قایم کرد، لبخند زد لبخندی که امیدوار بود به اندازه‌ی کافی طبیعی به نظر برسه:”خوبه. خب، داشتی می‌گفتی آخر هفته..”


Report Page