PART 8

PART 8

nva

جونگ‌یو کمی شک شده بود، دستش رو از روی کمر بی‌اوه ول کرد و بی‌اوه بدون تکیه‌گاه روی تخت افتاد؛ صدای خفیفی از برخورد بدنش با تشک بلند شد، چشماش هنوز نیمه‌باز بودن، هنوز خمار بود، انگار حتی نفهمید چه اتفاقی بینشون افتاده، جونگ‌یو دستش رو روی لبش گذاشت و یه قدم عقب رفت، جایی که هنوز طعم لب‌های بی‌اوه روی لباش مونده بود؛ قلبش داشت محکم‌تر از هر باری که یادش می‌اومد می‌کوبید، نفسش بند اومده بود. چند بار بی‌هدف، دور خودش چرخید، دستش هنوز روی دهنش بود انگار می‌خواست جلوی یه حرف یا یه نفس رو بگیره، نمی‌دونست داره چیکار می‌کنه، نمی‌دونست چرا داره این‌جوری دور خودش می‌چرخه، چرا پاهاش آروم نمی‌گیرن. دستش رو از روی دهنش برداشت و و بالاتر برد، انگشتاش لای موهاش رفتن و مشت شدن؛ نگاهی به بی‌اوه انداخت که بی‌هوش، آروم روی تخت افتاده بود، بی‌خبر از کاری که چند ثانیه پیش انجام داده بود. جونگ‌یو دوباره چرخید، این بار سمت پنجره، دستش هنوز روی سرش بود، نفسش تند و بریده؛ قلبش هنوز محکم می‌کوبید، یه چیزی توی سینه‌ش سنگین شده بود، چیزی که اسمش رو بلد نبود. چند دقیقه‌ای همون‌جا ایستاد، و بعد برگشت و دوباره به بی‌اوه که انگار خوابش برده بود نگاه کرد؛ ذهنش هنوز درگیر همون چند ثانیه‌ای بود که همه‌چیز رو بهم ریخته بود.


صبح روز بعد | اتاق خواب

صبح، نور آفتاب از لای پرده‌های نیمه‌باز پنت‌هاوس روی صورت بی‌اوه افتاده بود؛ چشماش آروم باز شدن، سردرد سردرد شدیدی داشت، چند ثانیه طول کشید تا بفهمه کجاست. خواست دستش رو بالا بیاره تا پیشونیش رو بماله که چیزی توجهش رو جلب کرد؛ دستاش پانسمان شده بودن، مرتب و تمیز. نگاهی به خودش انداخت، لباساش هم عوض شده بود، دیگه اون کت و شلوار مشکی تنش نبود، حتی یادش نمیومد دیشب چطور اومده اینجا؛ همه چیز محو بود، چیزی به ذهنش نمیرسید؛ نور لوستر، طعم شراب، و بعد یه حس آشنایی که نمیدونست چیه، سریع سرش رو بالا آورد و روی تخت نشست، سرش از حرکت ناگهانی گیج رفت، نگاهی دور اتاق انداخت ؛ اما هیچکس نبود.

بی‌اوه چند ثانیه همون‌جا موند، آرنجاش رو روی زانوهاش تکیه داد و سرش رو بین دست‌هاش گرفت. سردردی که از خماری شرابی که شب قبل خورده بود مغزش رو مثل خوره میخورد، اما بیشتر از درد، اون حس مبهم و آشنا بود که اذیتش می‌کرد؛ اون دست‌ها، اون بغل و اون شونه‌ای که سرش رو روش گذاشته بود، انگار یه چیزی اونجا مونده بود. سعی کرد دقیق‌تر به یاد بیاره، اما فقط تکه‌های پراکنده می‌اومد: صدای پیانو، خنده‌ی جونگ‌یو از دور، طعم تلخ شراب، و بعد تاریکی. هیچ چیز دیگه‌ای نبود. نفس عمیقی کشید و بلند شد. پاهاش هنوز کمی سست بودن.

از اتاق بیرون اومد. پنت‌هاوس ساکت بود. بوی قهوه از سمت آشپزخونه می‌اومد. وقتی رسید اونجا، جونگ‌یو رو دید که پشت جزیره ایستاده بود، یه فنجان قهوه توی دستش، موهاش هنوز کمی به‌هم‌ریخته، لباس راحتی پوشیده بود اما انگار از دیشب نخوابیده بود.

جونگ‌یو سرش رو بلند کرد. برای یه لحظه نگاشون به هم گره خورد. جونگ‌یو اون کیس لعنتی رو برای لحظه ای به یاد آورد؛ همون سنگینی که از دیشب تو سینه‌ش مونده بود دوباره برگشت. لبخند کوچیک و خشکی زد، همون لبخندی که معمولاً جلوی بقیه می‌زد، و گفت: “بیدار شدی؟ فکر کردم تا ظهر میخوابی.”

بی‌اوه آروم سرش رو تکون داد و رفت سمت کابینت. لیوان برداشت و آب ریخت. صدای آب که قطع شد، گفت:”دستام… تو پانسمان کردی؟”

جونگ‌یو شونه‌هاش رو بالا انداخت، سعی کرد بی‌تفاوت به نظر برسه: “آره. دیشب خونشون بند نمیومد. لباساتم عوض کردم. پیراهنت… دیگه قابل پوشیدن نبود.”

بی‌اوه لیوان رو روی کانتر گذاشت. انگشتاش رو آروم روی پانسمان کشید. چند ثانیه ساکت موند، بعد بدون اینکه نگاهش کنه پرسید: “دیشب… چیزی شد؟”

جونگ‌یو قلبش یه لحظه تندتر زد. فنجان قهوه رو محکم‌تر گرفت. جواب رو آماده کرده بود، از وقتی که تا صبح پشت پنجره ایستاده بود و به همون چند ثانیه فکر کرده بود: “نه. فقط زیادی خوردی. کمکت کردم و آوردمت بالا”

بی‌اوه ابروهاش رو کمی گره کرد. انگار می‌خواست چیز دیگه‌ای بپرسه، اما جونگ‌یو چطور جواب بی‌اوه رو بده؛ خودش میدونست هر بار که بی‌اوه مست میگه هیچی یادش نمیمونه، فنجان رو روی کانتر گذاشت، سریع‌تر از چیزی که لازم بود و گفت: “من… باید برم بیرون. کاری داشتم.”

بی‌اوه هنوز چیزی نگفته بود که جونگ‌یو از کنار جزیره رد شد و رفت سمت در ورودی، قدم‌هاش کمی تندتر از حد عادی بود. دستگیره رو گرفت و در رو باز کرد.

همین که در باز شد، هی‌نا رو دید که دستش رو بالا آورده بود تا در بزنه. یه ظرف درب‌دار توی دست دیگه‌ش بود، هی‌نا از باز شدن ناگهانی در کمی جا خورد و رفت عقب اما با دیدن جونگ‌یو جلو اومد، لبخندی زد و گفت: “آخ… تو خودتی. می‌خواستم در بزنم؛ دیشب بهم گفتی بی‌اوه مست کرده، برای همین براش سوپ خماری آوردم. بیداره؟”

جونگ‌یو برای یه لحظه مکث کرد. نگاش بین هی‌نا و داخل پنت‌هاوس رفت، بعد سرش رو تکون داد و راه رو باز کرد:“آره… بیداره. تو آشپزخونه‌ست.”

هی‌نا کمی سرش رو کج کرد و با لحن نگرانی پرسید:“خوبه؟ دیشب خیلی بد حال بود؟ تو که پشت تلفن خیلی نگران به نظر می‌رسیدی.”

جونگ‌یو شونه‌هاش رو کمی بالا انداخت و سعی کرد لبخند بزنه، هرچند لبخندش کامل نبود: “حالا بهتره. فقط سردرد داره. سوپ‌تو ببر براش، احتمالاً بدش نمیاد.”

هی‌نا ظرف رو محکم‌تر گرفت و با مهربونی گفت:“تو خودتم خوب به نظر نمی‌رسیا؛ نخوابیدی؟”

جونگ‌یو سرش رو تکون داد و یه قدم عقب رفت، انگار می‌خواست هرچه زودتر از اونجا فاصله بگیره: “خوابیدم. نگران نباش. من باید برم، کار فوری پیش اومد.”

و با کمی مکث گفت” تو… مواظبش باش.”

هی‌نا ابروهاش رو کمی بالا برد، اما چیزی بیشتر نپرسید. فقط سرش رو تکون داد و گفت: “باشه. مواظب خودتم باش.”

جونگ‌یو دیگه چیزی نگفت. از کنار هی‌نا رد شد و بدون اینکه پشت سرش رو نگاه کنه، راهروی پنت‌هاوس رو به سمت آسانسور طی کرد. در که پشت سرش بسته شد، تازه تونست یه نفس عمیق بکشه؛انگار تا وقتی اون در بسته نشده بود، هنوز داشت از چیزی فرار می‌کرد.

هی‌نا ظرف سوپ رو محکم‌تر گرفت و آروم وارد پنت‌هاوس شد. بوی قهوه هنوز تو هوا بود. وقتی به آشپزخونه رسید، بی‌اوه رو دید که هنوز کنار کانتر ایستاده، لیوان آب توی دستش، نگاش به جایی خیره مونده بود.

هی‌نا با لبخند آرومی گفت: “صبح بخیر.”

و ظرف رو روی جزیره گذاشت: “فکر کردم شاید حالت خوب نباشه، سوپ خماری برات آوردم، خودم درستش کردم.”

بی‌اوه سرش رو کمی به سمتش چرخوند. چند ثانیه ساکت موند، بعد آروم گفت:“بشین.”

هی‌نا از لحن جدی‌ش کمی جا خورد، اما چیزی نگفت. ظرف رو گذاشت و روی یکی از صندلی‌های جزیره نشست. بی‌اوه هنوز ایستاده بود. لیوان آب رو بین دو دستش چرخوند، انگار نمی‌دونست چطور شروع کنه: “هی‌نا…”

صداش آروم بود، کمی خسته: “یه چیزی هست که نمی‌دونم باید باهاش چیکار کنم.”

هی‌نا صاف‌تر نشست و با لحن جدی تری گفت:”بگو”

بی‌اوه چند ثانیه به پانسمان دست‌هاش نگاه کرد، بعد بدون اینکه مستقیم به هی‌نا نگاه کنه ادامه داد: “هر بار که می‌بینمش… قلبم تندتر می‌زنه. نمی‌دونم چرا. حتی وقتی فقط از دور پیداش می‌کنم.”

مکث کوتاهی کرد. انگشتاش رو محکم‌تر دور لیوان فشار داد.

“هر بار که دستم رو می‌گیره… انگار آروم‌تر می‌شم. اون سنگینی که معمولاً تو سینه‌مه، کمتر می‌شه، احساس می‌کنم کسی جز اون این‌قدر باهام خوب نبوده، به این اندازه… دوستم نداشته؛ هیچ‌کس.”

هی‌نا رنگش کمی پرید، اما چیزی نگفت. فقط گوش داد،بی‌اوه بالاخره سرش رو بالا آورد و به هی‌نا نگاه کرد. تو چشم‌هاش یه جور سردرگمی واقعی بود:” هی‌نا… نمی‌دونم چطور باید بهش بگم؛ اصلاً نمی‌دونم باید بگم یا نه، می‌ترسم همه چیز خراب بشه؛ می‌ترسم اون… این‌جوری به من نگاه نکنه.”

نفسش رو آهسته بیرون داد و اضافه کرد:“تو بهتر از هرکسی می‌دونی من چقدر تو این چیزا عقبم. فقط… نمی‌دونم باید چیکار کنم.”


Report Page