PART 7
nvaفلشبک | چند لحظه قبل
جونگیو از ماشین پیاده شد و وارد لابی هتل شد. در حالی که داشت دکمهی کتش را میبست، سرش را بالا آورد و چشم در چشم هینا شد. انگار کفشش اذیتش میکرد. به سمتش رفت و گفت: “به نظر میاد داری اذیت میشی، بذار کمکت کنم”
هینا نگاهی به جونگیو کرد و گفت: “نه، مشکلی نیست. فقط کفشم کمی اذیتم میکنه”
جونگیو جلوتر رفت، دستش را به سمتش دراز کرد و گفت: “بیا دستمو بگیر، کمکت میکنم. بالاخره پدرم و مادرم زودتر وارد سالن شدن، خودم تنهایی خجالت میکشم وارد بشم”
هینا نمیدونست چیکار کنه، آروم نوک انگشتهای جونگیو را گرفت و گفت: “ممنونم”
جونگیو قدمهاش را کمی کندتر کرد تا هینا بتونه باهاش قدم برداره.
زمان حال | سالن کاخ هرا
صدای پچپچ و حرفهای مهمونها کل سالن را پر کرده بود. بیاوه از جاش بلند شد و به سمت پیانو وسط سالن رفت. همه نگاهها به سمتش جلب شده بود و حالا او مرکز توجه بود. آروم سرش را پایین آورد و تعظیم کوتاهی کرد، سپس پشت پیانو نشست.
کف دستش برای یک لحظه روی سطح سرد و صاف کلاویهها ثابت ماند. سردی چوب براق زیر پوستش، درست جایی که چند ساعت پیش کبودیهاش هنوز درد میکردند، نفسی کشید.
انگشتانش روی کلاویهها اول آروم، با ضربآهنگی منظم و بینقص، همانطور که همیشه جلوی جمع میزد، نمیخواست سرش را بالا بیاورد. نمیخواست ببینه.
اما صدای خندهی آروم و آشنایی، از میان همهمهی سالن، مثل سوزن رفت زیر پوستش. صدای جونگیو بود؛ خندهای کوتاه که فقط جلوی بیاوه اون لبخندش رو نشون میداد.
ریتم دستهای بیاوه، بدون اینکه خودش بخواهد، کمی تندتر شد، نتها زیر انگشتانش تند و تندتر میشدند، هرچند صدای پیانو هنوز کامل و بینقص بود؛ کسی متوجه نمیشد، کسی جز خودش نمیدانست که این اجرا دیگر از سر عشق به موسیقی نیست.
سنگینی سینهاش برگشت، همان سنگینی همیشگی، اما این بار شدیدتر. قلبش زیر قفسه سینهاش میکوبید، هماهنگ با هر ضربهای که روی کلیدها میزد، انگار داشت با موسیقی مسابقه میداد.
هینا، درحالی که به بیاوه خیره شده بود، سرش را به سمت جونگیو برد و کلماتی را زیر لب زمزمه کرد. بیاوه نشنید چی میگن اما لبخند بعدش که روی لبهای جونگیو نشسته بود کاملاً همه چیز رو واضحتر میکرد؛ چشماش رو بست و فقط داشت صدای بلند پیانو رو میشنید.
انگشتانش، بدون هیچ فرمانی از مغزش، محکمتر روی کلیدها کوبیدند؛ یه نت اشتباه. برای اولین بار جلوی اینهمه آدم.
هیچکس متوجه نشد؛ حتی جونگیو. صدای پیانو آنقدر بلند و پرشور بود که یه اشتباه کوچک زیرش گم شده بود و بیاوه تنها کسی بود که متوجه اون نت شد.
نوک انگشتانش، جایی که هنوز از شب قبل کبود بود، حالا زیر فشار مکرر خیس شده بودن با کمی سوزش عمیق.
بیتوجه به دردش، محکمتر زد؛ آخرین آکورد، بلندترین و شدیدترین ضربهی کل اجرا بود، طوری که چند نفر از مهمانها یک لحظه از جاشون تکان خوردند.
لحظهای سکوت توی سالن حاکم شد؛ سکوتی که برای بیاوه انگار ساعتها طول کشید و بعد، صدای دستزدن، مثل موجی، از یک گوشهی سالن شروع شد و تمام فضا را گرفت.
بیاوه آرام از جاش بلند شد و کمی جلو آمد، تعظیمی کرد. صدای تشویق مهمانان اوج گرفته بود، تحسین در چشمهایشان موج میزد؛ کسی نمیدانست پشت این اجرای بینقص، چه چیزی داشت از هم میپاشید.
نگاهش، فقط برای یک ثانیه، افتاد روی دستهایش.
انگشتانش خونی شده بودند؛ قطرههای کوچکی از جایی که پوست نازک نوک انگشتش بالاخره تسلیم فشار شده بود، روی کلاویههای سفید چکیده بود و رنگ سفیدش رو به رنگ خون درآورده بود.
دستش را مشت کرد، سریع، قبل از اینکه کسی چیزی ببیند. لبخند خشک و کوچکی زد، تعظیم آخرش را انجام داد، و بیمعطلی از سالن بیرون رفت؛ قدمهایش تند بود، تقریباً میدوید. صدای تشویق پشت سرش هنوز ادامه داشت، اما دیگر برایش هیچ معنایی نداشت.
به سرویس بهداشتی رسید، در را پشت سرش بست، و دستهایش را زیر شیر آب گرفت؛ آب سرد، رنگ قرمز خون را با خودش شست اما خون بند نمیآمد. قطرهقطره، از نوک انگشتانش، توی سینک سفید میچکید و رنگ آب را، برای چند ثانیه، صورتی میکرد.
بیاوه به آینه خیره شد. به چشمهای خودش که دیگر نمیشناختشان…
با شنیدن صدایی سرش رو بالا آورد؛ صدای جونگیو بود: “اونجایی؟”
بیاوه چیزی نگفت فقط شیر آب رو بست و سریع دستاش رو مشت کرد تا انگشتهای زخمیش رو پنهان کنه، در باز شد و جونگیو وارد شد.
چند قدم نزدیکتر شد، اول نگاهی به صورت بیاوه انداخت و بعد پایینتر، جایی که دستهاش رو پنهان کرده بود، لبخند نیمهکارهی جونگیو کمی محو شد و فقط اسمش رو به زبون آورد: “بیاوه”
توی همین یه کلمه چیزی بیشتر از چیزی بود که جونگیو رو میترسوند، جلو اومد و بدون اینکه اجازهای بگیره دست بیاوه رو از پشتش کشید بیرون.
انگشتهای خونی که هنوز ازش خون میچکید؛ حتی بدتر از چیزی بودن که به نظر میرسید، جونگیو چیزی نگفت فقط فکش کمی محکمتر از قبل شد.
دستش رو به سمت جیبش برد؛ همون عادت قدیمی یا حس ترحمی که نسبت به بیاوه داشت، چیزی که هیچوقت بیاوه ازش نپرسیده بود که چرا!
با احتیاط، بدون اینکه چیزی بگه، شروع به پیچیدن دستمال سفید دور انگشتهای بیاوه کرد، حرکاتش آروم بود. هربار که محکم فشار میآورد چشماش رو از روی دستهای بیاوه برمیداشت و به صورت بیاوه نگاه میکرد، انگار میخواست ببینه درد داره یا نه.
بیاوه فقط نگاه میکرد به حرکت دستهای جونگیو درحالی که دستمال رو دور دستش گره پاپیونی زد و آروم دستش رو توی هوا رها کرد و لب زد: “فقط میخواستم بگم پیانو زدنت خیلی عالی بود تا حالا ندیده بودم اینطور بزنی”
بیاوه خواست چیزی بگه که جونگیو ادامه داد و گفت: “میدونستی که…”
کمی مکث کرد و به چشمای بیاوه خیره شد و بعد ادامه داد: “امشب دل یه نفر رو بردی؟”
بیاوه به چشمای جونگیو خیره شده بود تا حرفش رو ادامه بده زیر لب آروم زمزمه کرد: “کی؟”
جونگیو لبخندی زد و ادامه داد: “هینا هم گفت ازت خوشش میاد، ولی هیچ وقت نتونسته توجهت رو به دست بیاره”
بدون اینکه نگاهش رو از نگاه جونگیو بگیره، دستش رو به سمت دستمالی برد که چند دقیقه قبل با احتیاط بسته شده بود و با یه حرکت بازش کرد.
جونگیو که از این حرکت بیاوه شوکه شده بود: “بیاوه، چیکار-”
دستمال خونآلود توی سطل زباله پرت شد و بیاوه بدون گفتن کلمهای از کنارش رد شد و از سرویس بهداشتی بیرون رفت.
بار کاخ هرا
سالن پر از سروصدا بود، صدای موسیقی آروم، صدای خندههایی که انگار از روی اجبار بود و برخورد جامها به همدیگه، بیاوه بدون اینکه به کسی نگاه کنه به سمت بار رفت و با اشارهای بارمن یک جام شراب رو جلوش گذاشت، رومانه کُنتی همیشه شراب موردعلاقهاش بود؛ اولین جام رو یکنفس سر کشید، و دومی رو هم پشت سرش بالا گرفت و جام خالی رو روی میز گذاشت، بارمن که اون رو میشناخت چیزی نگفت و فقط جام بعدی رو پر کرد.
بعد از پنجمین جام دیگه، گیج شده بود به میز تکیه داد و سعی کرد خودش رو جمع کنه، نور لوستر کش میومد و دنیا تو نگاهش تار شده بود؛ جونگیو به سمتش اومد دستش رو روی شونش گذاشت، انگار تازه پیداش کرده بود با نگرانی لبش رو گاز گرفت و گفت: “چندتا خوردی؟”
بیاوه سرش رو چرخوند کاملاً مست بود لبخند کجی زد و گفت: “به تو ربطی نداره”
خواست از جاش بلند شه که کمی تلوتلو خورد و جونگیو خواست دستش رو بگیره: “بیاوه”
اولین بار بود که اینطور میدیدش؛ خواست دستش رو بگیره که بیاوه دستش رو کشید و گفت: “ولم کن”
از پشت میز بلند شد و تلوتلوخوران به سمت آسانسور رفت و دکمه پنتهاوس رو فشار داد؛ جونگیو که کمی نگرانش بود پشت سرش راه افتاد و سوار آسانسور شد، هر بار که بیاوه میخواست بیوفته نزدیکش میشد و میخواست دستش رو بگیره؛ کنارش ایستاده بود مطمئن بود که هر لحظه ممکنه بیوفته، کمی نزدیکتر شد و سرش رو روی شونش گذاشت و دستش رو توی دستاش گرفت.
در آسانسور که باز شد؛ جونگیو، بیاوه رو که دیگه به سختی روی پاهاش ایستاده بود تا کنار تخت رسوند و آروم اون رو روی تخت رها کرد، بیاوه روی تشک تخت افتاد؛ چشماش نیمهباز بود و چشماش تار میدید و به سقف خیره شده بود.
جونگیو کنارش روی تخت نشست: “آب میخوای؟”
بیاوه جوابی نداد. فقط دستش رو بیهدف، بالا آورد و انگشت زخمیش رو روی لب پایین جونگیو گذاشت.
جونگیو: “بیاوه؟؟”
صداش کشیده بود: “چرا؟”
به سختی لبهاش رو تکون میداد: “چرا همیشه انقدر… باهام مهربونی؟”
جونگیو نفس عمیقی کشید و گفت: “چون دوستتم، احمق”
بیاوه خندید؛ یه خندهی کوتاه و کمی تلخ: “دوست”
تکرار کرد، انگار داشت کلمه رو زیر زبونش مزه میکرد: “آره، دوست”
خواست بلند شه، اما دوباره تعادلش به هم ریخت. جونگیو غریزی و سریع خم شد و دستاش رو دور کمر بیاوه حلقه زد و اون رو محکم توی هوا نگه داشت. بدنهاشون بدون اینکه هیچکدوم بخواد، به هم چسبید. سینهٔ بیاوه به سینهٔ جونگیو فشرده شد و دست جونگیو پایینتر رفت، انگشتهاش محکم روی گودی کمر بیاوه فشار آورد و اون رو بیشتر به خودش کشید.
نفس گرم و سنگین بیاوه که بوی تند الکل میداد، مستقیم روی لب و صورت جونگیو نشست. دهانش نیمهباز بود، لبهاش فاصلهٔ کمی با لبهای جونگیو داشت. چشمهاش خمار و تیره شده بود، انگار الکل هوشش رو برده بودن. یه لحظه نگاش لبهای جونگیو قفل شد روی، بعد بدون هیچ فکری سرش رو جلو آورد و با حرص لبهاش رو روی لبهای جونگیو گذاشت. زبانش بلافاصله بین لبهای جونگیو لغزید و با ولع داخل دهانش فرو رفت، نفسنفسزنان انگار میخواست همهش رو قورت بده.