PART 6
nvaبیاوه بدون اینکه به یون میره نگاه کنه از پلهها پایین رفت، قدمهاش محکم و تند بود، انگار میخواست هر چه زودتر از اون خونه لعنتی فرار کنه؛ جای سیلی روی هنوز میسوخت زیر لب زمزمه کرد :” لعنتی “
از خانه که خارج شد هوای سرد زمستانی توی صورتش، سورت سرما زیاد بود و سردی درونش رو بیشتر از قبل میکرد؛ نمیتونست اون صحنه ای که توی بچگی از بالای پلهها دیده بود رو فراموش کنم، هفت سالی از اون شب میگذشت اما کسی ازش حرفی نمیزد.
فلشبک | هفت سال پیش
یون میره و گانک تهجون توی اتاق پذیرایی نشسته بودن و جیسونگ دیر کرده بود همه نگرانش بودن؛ کانگ تهجون سرش رو بالا آورد و به منشیش نگاه کرد و برای چندمین بار گفت:” هنوز پیداش نکردین! کدوم گوری رفته!”
منشیش کمی سرش رو پایین آورد و گفت :” اقا، از بعد از مدرسه گوشیش رو خاموش کرده و راننده رو پیچونده”
صدای زنگ خونه به صدا آورد و کانگ تهجون سرش رو تکون داد تا منشی در رو باز کنه؛ منشی در رو باز کرد و خودش بود جیسونگ!
یون میره سرش رو بالا آورد و با جیسونگی که توی خون غرق شده بود چاقوی خونی توی دستش بود، با دیدن جیسونگ جیغی سر داد، چاقو رو محکم توی دستش گرفته بود و اشک توی چشماش جمع شده بود و با دیدن مادرش بغض ترکید و چاقو از دستش رها شد روی زمین افتاد و دستش رو روی صورتش کشید و با وحشت داد زد:” نه… من کاری نکردم… مامان من کاری نکردم”
یون میره آرام نزدیک شد و کنارش زانو زد و دستای لرزون جیسونگ رو گرفت و محکم اون رو توی آغوش گرفت.
صدای هقهق جیسونگ هنوز یادمه؛ اون روز روی پلهها ایستاده بودم و داشتم نگاهش میکردم؛ خیلی وحشتناک شده بود، چیزی به ذهنم نمیرسید
کانگ تهجون که با دیدن جیسونگ از جاش بلند شده بود به منشیش نگاه کرد و بهش اشاره کرد که به سمتش بره و بعد توی گوشش چیزی گفت و منشی از خونه بیرون رفت.
نگاهم روی جیسونگ قفل شده بود اولین بار بود که اون ور اینقدر دردمونده میدیدم، پدرم به یون میره اشاره کرد که جیسونگ رو به اتاقش ببره و لباساش رو عوض کنه و اونها رو به منشیش تحویل بده.
اون شب نفهمیدم که جیسونگ با اون چاقوی تیز میوه خوری کی رو زخمی کرده بود ولی چند روز بعدش از اداره اگاهی اومدن و اون رو بردن برای بازجویی؛ اما به دو ساعت نکشیده شد که برگشت خونه.
حرفهای پدرم با منشیش رو یادمه که میگفتن اون اخرین کسی بوده که با پدر بیولوژیکیش ملاقات کرده و بعد از چند روز جسد پدرش رو توی رودخونه پیدا کردن طوری که با چاقو چند ضربه به قفسه سینهاش خورده بود و باعث مرگش شده بود! حدس میزدم کار خودش بود و اون نمایشی که توی پذیرایی راه انداخت برای این بود که خودش رو بی گناه نشون بده؛ بارها دیده بودم که اون داخل باغ با تپانچه کبوترهام رو میکشت و مینداخت توی لونشون…
زمان حال
نفس عمیقی کشیدم و چشمام رو بستم، کاش میتونستم اون خاطره رو فراموش کنم، کاش میتونستم بمیرم و دوباره به دنیا بیام و هیچوقت خاطرات این زندگی رو یادم نیاد؛ کنار خیابون ایستاده بودم ساعت تقریبا ده شده بود که حتی نمیدونستم کجا میخوام برم دستم رو تکون دادم و تاکسی ایستاد سوار شدم؛ اما مقصدی نداشتم.
راننده یه نگاهی بهم انداخت و گفت :” کجا میخوای بر پسرجون؟”
ناگهان چیزی به یادم اومد و آروم به راننده پیر نگاه کردم و لب زدم :” هتل هرا”
توی تاکسی نشستم؛ راننده که حرکت کرد برای لحظه ای چشمام رو بستم، فقط صدای ریتمینک تیکتاک ساعت ماشین و صدای نرم موسیقی اپرایی که از ضبط ماشین پخش میشد توی گوشیم بود؛ دلم یه خلوت میخواست که خودم تنها باشم
با دست زخمیم گوشیم رو از جیب کیفم بیرون آوردم انگشتهام داشت میلرزید، چت جونگیو که پین بود رو باز کردم و تایپ کردم :” سرکلاسی؟”
جونگیو بدون معطلی که انگار که بجای اینکه سرکلاس باشه داره با گوشیش بازی میکنه جواب داد:” نه.. خودم تنهام اومدم کتابخونه، رسیدی خونه؟ خوب استراحت کن، کاش امشب ایونت خیریه هتل نبود، با خیال راحت میرفتی بیمارستان چکاپ میکردی و خیال هممون رو راحت میکردی؛ فکر کنم سوبینم دستش رو گج گرفته”
وقتی پیامش رو خوندم نمیتونستم بهش بگم که از خونه زدم بیرون فقط نوشتم :” سعی میکنم”
گوشیم رو خاموش کردم و از پنجره به بیرون خیره شدم و به موسیقی اپرایی که توی ماشین پخش میشد گوش دادم.
تاکسی آروم جلوی در ورودی هتل هرا ایستاد، در رو باز کردم و پیاده شدم ، ساختمان بلندی بود که بیشتر شبیه کاخ بود تا هتل، هتل مرکزی هرا که تمام ثروت خانواده کانگ توش جمع شده بود و همه میدونستن که این هتل متعلق به پدرمه.
وارد که شدم ؛ چشمم به مجسمهی آرتمیس الهه شکار و ماه افتاد، هیچوقت فلسفه این رو نفهمیدم که چرا پدرم این مجسمه رو اینجا گذاشته.
کمی لابی شلوغ بود و بیشتر کارکنان داشتن سالن رو برای ایونت خیریه شب آماده میکردن، به سمت آسانسور که رفتم مردی میانسال با کت و شلوار مرتب و تو شده به سمتم اومد:” اقای کانگ خوش اومدین؛ ببخشید که کمی اینجا شلوغه بزارین کمکتون کنم ، انگار با پدرتون کار دارین بزارین ببرمتون دفترشون”
نگاهی زیر چشمی بهش انداختم و گفتم “ نه اشکالی نداره شب میخوام اجرا کنم، میخوم قبل از اون کمی اینحا تمرین کنم “
مرد میانسال ادامه داد :” پس بزارین ببرمتون پنت هوس هتل تا راحت تر بتونید تمرینتون رو انجام بدین”
سری تکون دادم و حرفش رو تایید کردم و بعد اون من رو به سمت پنتهوش هدایت کرد”
بعد از خروج مرد از پنت هوس ، بیاوه سرش رو به سمت پیانو مشکی و زیبایی که وسط سالن بود چرخوند و به سمتش رفت؛ دستش رو به آرومی روی کلاویهها کشید، رنگ مشکی و سفیدی که هیچوقت فراموشش نمیکرد، همه میخواستن اون رو محبور کنن که پیانو رو رها کنه اما چطور میتونست تنها چیزی که از مادرش بجا مونده بود رو رها کنه؟ هان سویون پیانیست معروفی بود که بعد از آخرین اجراش جون خودش رو گرفت.. دقیقا توی همون اتاقی که الان پسرش از ورود به اون منع شده بود.
پشت پیانو نشست ، نفس عمیقی کشید و انگشتان زخمیش رو روی پیانو به حرکت درآورد و ملودی شوپن رو به اجرا درآورد اما دیگه خسته شده بود از جاش بلند شد و به سمت پنجره رفت .. پرده رو تا ته کشید و به آسمون نگاه کرد..
شب مراسم ایونت خیریه | سالن کاخ هرا
صبح جایی برای تمرین بیشتر نمونده بود شایدم نباید با یون میره اونطوری حرف میزدم و حرفش رو گوش میدادم و کمی استراحت میکردم و میذاشتم دستام بهتر بشن تا بتونم امشب اجرای بهتری داشته باشم، یون میره دقیقا رو به روم ایستاده بود از وقتی که اومده بود فقط کت و شلواری رو دست خدمتکار فرستاده بود در اتاقم و حرفی باهام نزده بود تا حالا اینطوری نبود شایدم باید ازش عذرخواهی میکردم؛ نگاهی زیر چشمی بهم انداخت ولی از شرم سرم رو پایین انداختم و نتونستم توی چشماش خیره بشم.
جمعیت زیادی از خانوادههای پولدار و سرشناس سئول توی سالن جمع شده بودن و پدرم و یون میره درحال گپ زدن باهاشون بودن ؛ آروم پشت میزی که با پارچه سفید پوشیده شده بود با گلهای زیبایی تزئین شده بود نشستم؛ تقریبا همه اومده بودن بجز جونگیو و سوبین؛ پدر بزرگ درحالی که جیسونگ دستش رو گرفته بود به سمتم امد از پشت میز بلند شدم و دستش رو از جیسونگ گرفتم و کمکش کردم که بشینه.
دوباره نگاهی به دورو برم انداختم اما خبری از جونگیو نبود؛ چوی هانسو و خاله سوجین اومده بودن و دقیقا کنار پدرم ایستاده بودن اما جونگیو چی؟ نکنه نیومده ! یعنی چی خودش صبح بهم پیام داده بود.
سرم رو پایین انداختم و به پارچه سفید روی میز خیره شدم با صدای پدر بزرگ سرم رو بالا آوردم و به در ورودی نگاه کردم
پدر بزرگ با لبخندی که روی صورتش بود:” بیاوه به اون دو تا نگاه کن ، خیلی بهم میان”
جونگیو در حالی که دست هینا رو گرفته بود وارد شد و به سمت پدر بزرگ اومد؛ دستش رو جوری پشتش گرفته بود و مراقبش بود که انگار چند سالی باهمدیگه توی رابطن نگاهی معنا دار به جونگیو کردم.. و نگاهم رو روی دستاش چرخوندم به سمت پدر بزرگ اومدن و هر دو سلامی به او کردن
و بعد هینا سرش رو به سمتم چرخوند و گفت : “ اوه سلام بیاوه؛ خیلی وقته ندیدمت ، حالت خوبه؟”
نگاه سردی بهش کردم و آروم سرم رو تکون دادم و درحالی که نگاهم بینشون رد و بدل میشد جونگیو دوباره دست هینا رو گرفت و گفت :” بزار کمکت کنم “
آروم براش صندلی رو عقب کشید که بشینه و خودش هم کنارش نشست
پدر بزرگ که تمام مدت داشت این دو رو برنداز میکرد زبون باز کرد و بلند جوری که پدر جونگیو چوی هانسو و پدرم هم بشنون گفت :” شما دوتا خیلی بهم میاین انگار برای همدیگه ساخته شدین”
ناگهان چویهانسو اومد نزدیکتر و حرف پدر بزرگ رو تایید کرد و گفت :” شاید؛ پسرم، عروسم رو از همین حالا انتخاب کرده”
جونگیو از حرف پدرش کمی شکه شده بود، دستاش رو بالا آورد تکونی داد و گفت : نه نه، پدر بزرگ اشتباه فکر نکنید؛ ما فقط دوستیم، من هینا رو به چشم یه زن نمیبینم.
اما پدر بزرگ ادامه داد:” بلاخره”
و بعد نگاهی به چوی هانسو کرد و گفت :” بهتره از همین الان به فکر نامزدی این دوتا باشین”
چوی هانسو لبخندی زد اما چیزی نگفت
هینا زبون باز کرد و لب زد:” پدربزرگ شما هم میخواین من رو شوهر بدین؛ جونگیو مثل برادر بزرگترمه و من خودم یکی رو توی قلبم دارم نیازی نیست شما برام شخص مناسبی رو پیدا کنید”