PART 3

PART 3

Kim Bora and Danny

سئول از پشت دیوار شیشه‌ای اتاق کاملاً قابل دیدن بود؛ ساختمون‌های بلند، نور خورشید وسط آسمون که روی سطح شهر می‌تابید و صدای ماشین‌هایی که پشت شیشه گیر می‌کرد و نمی‌تونستن به داخل نفوذ کنن. تمامی اونها نشون‌دهنده‌ی مهم بودن اتاق مدیر شرکت بودن. سونگهون روی صندلی لم داده بود، اما شونه‌هاش سفت و نگاهش خیره به چشم‌های نیکی مونده بود. به حرف‌هایی که پسر چند لحظه قبل گفته بود فکر می‌کرد و خطوط فکش ناخودآگاه روی هم فشرده می‌شد.


نیکی روی صندلی اون خم شده بود و با تکیه دادن دست‌هاش روی دسته‌های صندلی، کاملاً بالای سر مرد بزرگ‌تر خیمه زده بود. فاصله‌شون اونقدر کم بود که سونگهون گرمای نفس‌هاش رو حس می‌کرد. سونگهون نیشخند کوتاهی زد و هر دو دستش رو بالا آورد. یه دستش رو روی شونه‌ی نیکی گذاشت و با دست دیگه‌اش، گونه‌اش رو آروم نوازش کرد. حرکت انگشت‌هاش کند و مردد بود، انگار خودش هم نمی‌دونست دنبال چه واکنشی بود.

× یعنی تو رو هم ناراحت کردم، نیکی‌آ؟


نیکی نیشخندی زد و سرش رو کمی کج کرد تا تماس انگشت‌های سونگهون رو بیشتر حس کنه. پلک‌هاش برای لحظه‌ای کوتاه پایین اومدن و با دلخوری ساختگی لب زد.

- خیلی ناراحتم کردی، سونگهون‌آ.


سونگهون همراه با جمله‌ی پسر، دستی که روی شونه‌اش بود رو کمی پایین‌تر برد و روی برآمدگی شلوارش مکث کرد. نفسش آهسته از بینی‌ش بیرون اومد و با نیشخند رو به پسر کوچک تر گفت

× مشخصه که خیلی ناراحتی…


نیکی تک‌خندی زد، شونه‌هاش کمی بالا رفت و سرش رو جلو برد، اما وسط راه ایستاد. چشم‌هاش مستقیم روی چشم‌های سونگهون قفل شد. سونگهون انگشت اشاره‌اش رو جلوی لب‌های نیکی گرفت و مانع نزدیک‌تر شدنش شد و نگاهش جدی‌تر از قبل شده بود.

× اول بهم بگو که دیروز چی شد.

با حرف مرد ،نیکی نفس عمیقی کشید؛ سایه‌ی بدنش از روی سونگهون کنار رفت و یک قدم عقب کشید. سونگهون از روی صندلی تکون نخورد، فقط با نگاهش حرکت اون رو دنبال کرد. نیکی آروم به سمت دیوار شیشه‌ای رفت؛ شهر زیر پاهاش گسترده شده بود، چند ثانیه همونطور ایستاد.


کمی بعد، سرش رو پایین انداخت و دستش رو داخل جیب شلوارش فرو برد و به نرمی لب زد

- دیروز وقتی رفتم دنبالش، اتفاقی یه اکیپ از بچه‌های دانشکده رو دیدم که داشتن یه نفر رو به زور با خودشون می‌بردن و یه لحظه نمی‌دونم چی تو سرم گذشت… اما رفتم دنبالشون و دیدم دارن سعی می‌کنن سونو رو ببرن و…

صداش توی گلوش شکست و دست راستش رو داخل موهای مشکی و مرتبش برد و اونها رو به‌هم ریخت.

- فقط خدا می‌دونه می‌خواستن کجا ببرنش و چیکارش کنن.


پایان جمله‌اش که خلاصه ای از افکارش بود رو به زبون آورد و نگاهش رو از شیشه کند و سمت سونگهون برگشت. توی چشم‌های مرد کوچک تر هنوز رد واضحی از ترس مونده بود و همین، بیشتر از هر جمله‌ای سونگهون رو متوجه‌ی جدی بودن ماجرا می‌کرد. نیکی آروم و با قدم‌های شمرده برگشت و جلوی سونگهون ایستاد و بعد دوباره روی اون خم شد و نگاهش رو مستقیم روی صورتش نگه داشت.

- اما هون… اونا نمی‌دونستن روی چه آدمی دست گذاشتن.


سپس کمی سرش رو کج کرد و با نیشخندی سردتر از همیشه ادامه داد

- تصور اینکه اگه بی توجه از اونجا رد میشدم چی میشد، داره کنه از درون نابودم می‌کنه… اما می‌دونی چیه هون؟ حس خون کثیفشون رو دستایی که همیشه وسواس خاصی رو تمیز بودنشون دارم، باعث شد یکم دلم آروم بگیره.


سونگهون بی‌حرکت مونده بود و به چشم های سرد پسر خیره شده بود؛ کمی نگاهش از چشم‌های نیکی پایین لغزید و دوباره برگشت. برای لحظه‌ای انگار چیزی توی نگاهش مردد شد. بعد، درست وقتی صورت نیکی هنوز نزدیکش بود، از جاش بلند شد و نیکی ناخودآگاه صاف ایستاد. سونگهون صندلی چرخ‌دار رو به عقب هل داد و یک قدم جلو رفت، دستش رو جلو برد و انگشتش رو آروم روی خط فک نیکی کشید.


نیکی نفسش رو توی سینه‌اش نگه داشت و دستش بی‌اختیار دور کمر سونگهون حلقه شد. سونگهون نگاهش رو به لب‌های نیکی داد و بعد آروم جلو رفت و یک بوسه‌ی کوتاه و مکث‌دار روی لباش نشوند.

× پس بقیه‌ش رو بسپار دست من، نیکی‌آ.


بلافاصله بعد از پایان جملش بوسه‌ی خیسی به لبای مرد زد و قبل از اینکه نیکی بخواد اون بوسه رو عمیق تر کنه پایین رفت و با بوسیدن چونه‌اش کامل روی زمین نشست و جلوش زانو زد. نیکی از بالا به پسر خیره شد و دستش رو روی موهای حالت‌داده‌اش گذاشت. نیاز نبود چیزی بگن، یا نیاز نبود توضیحی بدن… انگار از قبل چشماشون با هم حرف زده بودن پس نیکی فقط نرم لب زد.

- میدونم که از پسش بر میای، منتظرم هون…


سونگهون از پایین به مرد نگاه کرد و دستش رو سمت کمر بند شلوارش برد و نگاهش و از چشمای نیکی گرفت ، به سرعت کمربند پسر رو باز کرد و دکمه زیپ شلوارش رو باز کرد و بعد ، شلوارش رو همراه باکسرش پایین کشید. عضو بزرگ و نیمه تحریک شده‌ی نیکی حالا جلوی چشمای سونگهون بود. لیسی به لباش زد و دستش رو سمت عضو مرد برد و روش کشید ... چند بار جلو عقبش کرد و نگاهش رو دوباره به چشمای نیکی داد. نیکی مشتاقانه منتظر ادامه‌ی دلجویی مرد بود و نیشخندی گوشه‌ی لبش خودنمایی میکرد.


سونگهون خیره به چشمای نیکی سرش رو جلو برد و با بیرون آوردن زبونش، لیسی به سر عضو مرد زد؛ نیکی، با حس گرما و خیسی زبون سونگهون سرش رو به پشت انداخت و ناله تو گلویی کرد. دست های سونگهون آروم حرکت میکردن و زبونش رفته رفته طول بیشتری از عضو مرد و خیس میکرد. انگشت های کشیده نیکی توی موهای سونگهون فرو رفت و بهش چنگ زد، سونگهون سرش رو جلوتر برد و حجم بیشتری از عضو تحریک شده و بزرگ مرد و وارد دهانش کرد. به آرومی شروع به عقب جلو کردن سرش کرد با هر حرکت، بیشتر عضو مرد و داخل حلقش فرو میبرد، تا جایی که کامل توی دهنش جا گرفت.


نیکی با حس فرو رفتن کامل عضوش توی دهن مرد بزرگتر بلندتر ناله کرد و اینبار محکم تر به موهاش چنگ زد.

- آههههه هون…

سونگهون دست‌هاش رو به رون های نیکی تکیه داد و حرکت سرش و از سر گرفت. عضو مرد با صدای خیسی از دهنش خارج میشد و دوباره فرو میرفت. گرمای تن هر دو نفر با صدای برخورد عضو نیکی با ته گلوی سونگهون ترکیب شده بود و توی اتاق اکو میشد؛ حرکت سر سونگهون بیشتر شد و زبونش و دور کلاهکش میکشید و مک های پر سر و صدایی میزد.


صدای خفه سونگهون تنها صدایی بود که نیکی روش تمرکز کرده بود. نفس هاش لحظه به لحظه تندتر میشدن و گرمای دهان سونگهون داشت ذوبش میکرد. موهای پسر بزرگتر که توی مشتش گرفته بود و کشید و عضوش و بیرون کشید. بعد با عجله شروع به باز کردن دکمه های پیراهنش کرد و شلوارش رو کامل از پاهاش خارج کرد.


سونگهون به تبعیت از پسر کوچیکتر بلند شد و اون هم لباس هاش رو با عجله دراورد؛ شلوار و باکسر های هردو، همراه با پیراهنشون روی زمین افتادن و نیکی، بعد از کامل برهنه شدن؛ دستش و جلو برد و با چنگ زدن به کمر سونگهون اون و جلو کشید و بلافاصله لباش رو روی لباش کوبید. نیکی لب های سونگهون رو به دندون گرفت و همونطور که شبیه گرگی گرسنه پسر بزرگتر و میبوسید جلوتر رفت. 


با رسیدن به میز کار کرد بزرگتر، دستش رو دور کمر سونگهون حلقه کرد و تن گر گرفتش و بلند کرد تا روی لبه میز بزارتش. سونگهون با نشستن روی میز خودش و بالاتر کشید و اهمیتی به وسیله هاش که روی میز بودن نداد. دست نیکی از کنار بدن سونگهون رد شد و در یک حرکت ورقه ها و اجسام روی میز و کنار زد و به اهمیت به زمین افتاد نشون جای سونگهون رو راحت تر کرد و بوسه رو شکست، بعد با دست دیگه‌ش سینه سونگهون رو به عقب هول داد تا کامل روی میز بخوابه و باز هم روش خیمه زد.


لب هاش این دفعه شروع به بازی با پوست سفید گردن و ترقوه های سونگهون کردن. دست های سونگهون روی تن برهنه و عضلانیش کشیده میشد و ناله های بی قرارش توی گوش نیکی می‌پیچید. ریکی که چند لحظه قبل به ارگاسم نزدیک شده بود، عضو دردناک و متورمش و توی دستش گرفت و از روی مرد بلند شد.  پاهای سونگهون و از هم باز کرد بین پاهاش قرار گرفت، اونقدر درد داشت که ذهنش برای آماده کردن مرد یاری نمی‌کرد.


کمی دستش رو روی عضو خودش کشید و وقتی از خیس بودنش مطمئن شد به آرومی روی حفره‌ی مرد کشید و کمی بعد آروم واردش شد. چشمهای سونگهون به عقب چرخیدن و بعد پلک هاش محکم روی هم فشرده شدن. بی اختیار پشت دستش رو روی لبای خودش فشرد تا از بیرون اومدن صدای ناله‌ی بلندش جلوگیری کنه و دست دیگه اش پایین رفت و به مچ دست نیکی چنگ زد. نیکی با حس فشار دیواره های تنگ سونگهون دور عضوش ناله‌ی خفه ای کرد و بعد عضوش رو بیرون کشید و اینبار تمام عضوش و محکم وارد کرد.


صدای ناله‌ی دردناک سونگهون توی اتاق پیچید و ریکی، کمی وایساد تا عضلات سونگهون شل بشن و بعد حرکاتش و شروع کرد. بدن سونگهون زیرش میلرزید و چشم هاش از لذت به عقب چرخیدن... نیکی آروم اما عمیق ضربه میزد و میز بخاطر حرکاتش تکون میخورد و با صدای ناله هاشون توی فضای اتاق میپیچد.

× ر....ریکی....هوففف....عاحححهه


سونگهون بی اختیار بلند اسم پسر رو می‌نالید و رفته رفته سرعت ضربات پسر کوچکتر درونش بیشتر میشد. نیکی کمر سونگهون و گرفت تا روی میز جلو نره و راحت تر توی حفره‌ی خیس و داغش کوبید تا زود تر هردو به اوج خودشون برسن. عرقی که ناشی از گرمای وجودش و فعالیتشون بود، روی عضلاتش میغلتید و دست هاش محکم به کمر سونگهون چنگ میزدن.


نگاهش قفل چهره غرق در لذت سونگهون بود. سونگهون با باز کردن چشماش دستاش و بالا برد و به پشت گردن نیکی چنگ زد تا جلو بکشتش و ببوستش. نیکی بدون اینکه سونگهون مجبور به زبون آوردنش باشه ،سرش و پایین برد و لبهاش و دوباره روی لبهای سونگهون گذاشت. با حس نزدیک شدن دستش و پایین برد و عضو راست شده سونگهون و بین انگشت هاش اسیر کرد.


تن سونگهون ناگهان بخاطر برخورد عضو نیکی با پروستاتش پرید و اتصال لب هاشون و شکست. نیکی با هدف قرار دادن پروستات پسر ضرباتش و محکم‌تر کرد و با ریتم حرکاتش دستش و روی عضو سونگهون بالا پایین میکرد. سونگهون با چنگ زدن به ورقه های باقیمونه‌ی روی میز زیر دستش و قوس دادن به کمرش بلندتر ناله کرد.

× ف...فااک....حاحححححهههح


بدون اینکه فرصت کنه که نزدیک بودنش و اعلام کنه، کمرش از سطح میز فاصله گرفت و با ناله بین انگشتای مرد اومد. نیکی با حس تنگ شدن دیواره های مقعد سونگهون عضوش و عمیق تر فرو برد و کمی بعد اون هم درون سونگهون کام شد. هر دو پسر خسته از فعالیت لحظه از سپس نفس نفس میزدن و بدن هاشون از ارگاسم لذت بهشون می‌لرزید. کمی که گذشت نیکی اروم عضوش و بیرون کشید و از روی سونگهون بلند شد، سپس خم شد و چند تا دستمال کاغذی برداشت و با ظرافت شروع به تمیز کردن بدن سونگهون کرد. 


سونگهون که حالا نفس هاش منظم شده بود، با بدنی که حسابی خسته بود، سعی کرد از روی میز بلند شه اما نیکی سریع دستش رو گرفت و کمکش کرد بالا بیاد. مرد بزرگ تر به آرومی از روی میز پایین اومد و چهره‌اش از درد کمرش توی هم رفت، اما دردش اونقدری نبود که نتونه به کاراش برسه، اون ها بار ها اونجا و روی همون میز عشق بازی کرده بودن و اون درد براش عادی بود. بعد از چند ثانیه آروم کمرش رو صاف کرد و لباس هایی که نیکی سمتش گرفته بود رو پوشید و سمت آینه قدی اتاق رفت تا کرواتش رو ببنده.


اما ناگهان دستی کرواتش رو کشید و بعد اونو سمت کاناپه‌ی اتاق هول داد. مرد بزرگتر با تعجب به حرکات نیکی خیره شد، پسر بزرگتر شلوارش رو پوشیده و بدون پیراهن و با بالا تنه ی برهنه داشت کوسن ها رو روی کاناپه مرتب میکرد و با تموم شد کارش به بازوی سونگهون فشار آورد و کاری کرد دراز بکشه و بعد زمزمه کرد.

- جات خوبه؟


سونگهون سرش رو به معنی «آره» تکون داد و بعد سعی کرد بلند شه.

× آره… ولی باید بلند شم کارا رو انجام بد-


قبل از اینکه جمله‌ش کامل شه و بلند شه، نیکی جلوش رو گرفت و دوباره روی کاناپه خوابوندش و بعد ادامه داد.

-تو استراحت کن، من کارا رو انجام میدم.


سونگهون خواست باز هم مختلفت کنه و بلند شه، اما دوباره دست نیکی مانعش شد و صداش توی گوشش پیچید.

-دیشب اصلا نخوابیدی و امشب هم باید برای دلجویی از سونو ببریش شهر بازی، پس خوب استراحت کن هون.


سونگهون پلکی زد و کمی فکر کرد، حق با نیکی بوپ؛ به ارومی بدنش شل شد و راحت روی کاناپه دراز کشید و فقط «باشه‌ای» گفت. صادقانه شدیداً احساس خستگی میکرد، پس به محض روی هم رفتن پلک‌هاش، چشماش گرم شد و به خواب رفت. نیکی کمی به مرد بزرگ تر که حالا خواب بود نگاه کرد و بعد قدماشو سمت سرویس بهداشتی گوشه‌ی اتاق کشید.


برای انجام دادن کار ها باید اول ذهن خودش رو از تمیز بودنش آروم میکرد، اول خودش رو تمیز کرد و بعد پیراهنش رو دوباره پوشید و کرواتش رو با ظرافت بست.  بعد رفت سمت کمد کنار اینه، دستکش های لاتکس مشکی رنگ رو برداشت و با دستمال و اسپری مخصوص تمیزکاری از سرویس بهداشتی خارج شد. 


با حواس جمع مدارک و کاغذهای ریخته‌شده رو جمع کرد و حواسش بود اونهایی که با کام پسر کثیف شده بودن رو توی لپ‌تاپ پیدا کنه و پرینت های جدیدی ازشون بگیره، و بعد اون های که کثیف شده بودن رو درون سطل زباله انداخت. وقتی خیالش از بابت کاغذ ها راحت شد ، میز رو ضدعفونی کرد و همه چیز رو مرتب سر جاش چید و وقتی از تمیز شدن میز مطمئن شد، دستکش هاشو توی سطل زباله انداخت و کشوی زیر میز سونگهون رو باز کرد ، جایی که مرد بزرگتر همیشه دستکش‌های پارچه‌ای نیکی رو نگه می‌داشت.


لبخندی زد و نگاهش سمت سونگهون کشیده شد که خودش رو روی کاناپه جمع کرده بود. به نرمی ازجاش بلند شد و کت خودش رو روی بدن مرد انداخت و دوباره سمت میز برگشت، با احتیاط دستکش های پارچه ای رو پوشید و بعد بی صدا و متمرکز کاغذای مربوطه رو جلو کشید و شروع کرد به چک کردن‌شون. فقط کافی بود تمام اون ها رو بخونه و هر کدوم که ایراد داشت کنار بزاره تا سونگهون بدونه کدوم یکی از اون ها رو امضا کنه.


دقایق می‌گذشتن و نیکی هر چند لحظه سرش رو بالا می‌آورد و نگاهی به سونگهون مینداختن تا از راحت بودنش مطمئن بشه. مطمئننا مرد بزرگتر شب سختی رو در مقابل سونو پیش رو داشت.

.

.

.

نور آفتاب از پنجره‌ی اتاق سونو به داخل می‌تابید و روی کف چوبی می‌رقصید، هر ذره‌ی گرد و غبار رو به یک رقص کوچک دعوت می‌کرد. سونو روی تخت نشسته بود، گوشی دستش بود و پیام سونگهون هنوز روی صفحه روشن بود، اونا قرار بود به شهربازی برن. با فکر اینکه اون دو پسر همیشه بهش اهمیت می‌دادن و مراقبش بودن، قلبش نرم شد و لبخندی نیمه‌مخفی روی لبش نشست. گرمای ملایم نور، روی شونه‌هاش نشسته بود و اتاق رو پر از حسِ ظهری آروم و بی‌عجله کرده بود؛ همون حس کوتاهی که آدم دلش نمی‌خواد تموم بشه. برای چند ثانیه فقط به صفحه‌ی گوشی خیره موند و اجازه داد هیجانِ قرار، آهسته توی سینه‌اش پخش بشه.


پاهاش رو روی کف سرد اتاق گذاشت و بلند شد. بعد از بلند شدن از تخت، حس کرد هر قدمی که برمی‌داره درد رابطه‌ی دیشب رو توی بدنش بیدار می‌کنه. هنوز اثر درد شب قبل روی پاهاش مونده بود و راه رفتن براش سخت بود، ولی با هر قدم خودش رو کمی جمع و جور می‌کرد و تلاش می‌کرد تعادلش رو حفظ کنه. پاهاش رو روی کف گرم اتاق گذاشت و بلند شد. هر قدمش روی زمین صدا می‌داد و انگار خودش هم متوجه کوچیک بودن صداها بود. سمت کمد رفت و دستش رو روی لباس‌ها کشید، بین رنگ‌ها و بافت‌ها مکث می‌کرد. یه بلوز نرم و روشن برداشت، دستش روی پارچه کشیده شد و حس گرمایی که از لمسش بهش می‌رسید، ذهنش رو پر از حس راحتی و آرامش کرد.


چند لحظه بیشتر از حد معمول مکث کرد، انگار می‌خواست مطمئن بشه انتخابش دقیقاً همون حال‌وهوایی رو داره که توی دلش شکل گرفته بود؛ ساده، سبک و بی‌دردسر و.. اغواکننده. شلوار جین کمی جذب با رنگ آبی ملایم رو برداشت و پوشید که با پوست روشنش ترکیب رنگی زیبایی ساخته بود. جلوی آینه ایستاد، با دیدن انعکاسش لبخندی زد، چشماش پایین‌تر رفتن تا به گردن خوش‌تراشش رسید، به‌خاطر باز بودن یقه‌اش، مارک‌های نیکی روی ترقوه‌های زیبایش از شب گذشته باقی مونده بودن. نفس کوتاهی کشید و نگاهش روی همون نقطه‌ها مکث کرد؛ خاطره‌ی دیشب بی‌اجازه از گوشه‌ی ذهنش رد شد و گرمای خفیفی تا پشت گوش‌هاش بالا اومد.


لبخندی زد و کرم‌ پودر رنگ روشنش رو برداشت، روی قسمت‌های تیره‌ای که با پوستش تضاد زیبایی رو به وجود آورده بودن کشید و بلافاصله لکه‌های تیره‌رنگ محو شدن. وقتی کارش تموم شد، پیراهن سفید رو برداشت و به نرمی پوشید و دو دکمه‌ای اولش رو باز گذاشت تا کردن و ترقوه‌اش به خوبی دیده بشن و بعد، گردنبند ظریفی که به گفته‌ی سونگهون ، به سلیقه‌ای نیکی براش خریده بودن رو برداشت و دور گردنش انداخته و باز هم به انعکاس خودش نگاه کرد؛ نور پنجره روی صورتش تابید و هر زاویه‌ای از چهره‌اش رو نرم و لطیف روشن کرد.


پوستش زیر نور شفاف‌تر به نظر می‌رسید و خودش هم حس می‌کرد چقدر حالش با همین تغییرهای کوچیک بهتر شده. موهاش رو شونه زد و چتری‌هاش رو روی پیشونی‌ش ریخت، دو پسر بارها بهش گفته بودن چقدر با این مدل صورتش زیباتر و خواستنی‌تر می‌شه. چند رشته رو پشت گوشش جا داد و لب‌هاش رو کمی مرطوب کرد، با این کار لب‌هاش وسوسه‌انگیزتر به نظر می‌اومدن. با این فکر، لبخند بزرگی مهمون لب‌هاش شد و عطر بلو شنل که مورد علاقه‌ی سونگهون بود رو روی گردنش زد.


رایحه‌ی عطر خیلی زود دورش پخش شد و با نفس عمیقی که کشید، حس کرد اعتمادبه‌نفس آرومی توی وجودش نشست. گوشی رو از روی تخت برداشت و اول چند تا سلفی خوب از خودش گرفت، بعد یه نگاه سریع به ساعت انداخت و زیر لب گفت که نباید دیر کنه؛ امروز قرار بود یه روز شلوغ، پرنور و پر از خنده براش ساخته بشه.

.

.

.

چند ساعتی از رابطه‌ی نیکی و سونگهون گذشته بود. بعد از اتمام کارهای شرکت، نیکی به سراغ ماشین توی پارکینگ رفته بود و سونگهون هم طبق برنامه‌ی همیشگی ، کاملا عادی و با وقار به سمت در خروجی قدم بر میداشت؛ مثل همیشه جلوی در ماشین پارک بود و به محض نزدیک شدنش، نیکی که کنارش منتظر ایستاده بود با احترام در رو به آرومی برای سونگهون باز کرد و مرد بزرگتر، در جواب لبخندی زد و سوار شد. 


بعد از اینکه نیکی ماشین رو دور زد و روی صندلی راننده جای گرفت، ماشین استارت خورد و آروم روی کف خیابون شروع به حرکت کرد، صدای نرم موتور و موزیک کم‌ صدایی که از رادیو پخش می‌شد، فضا رو پر کرده بود. نیکی پشت فرمون نشسته بود، دست‌هاش محکم روی فرمون بودن و چشماش روی مسیر رژه میرفت و با احتیاط رانندگی میکرد؛ گه‌گاهی هم لبخندی می‌زد و از توی آینده به عقب نگاهی مینداخت که به سونگهون حس آرامش می‌داد.


 سونگهون عقب نشسته بود و به صندلی تکیه داده بود و توی افکارش برای شب غرق بود؛ اینطور نبود که شب قبل کار بزرگی کرده باشه.. اما پسرکشون خیلی لوس بود و سونگهون هم اعتراضی نداشت. فقط میخواست با یک روش فوق‌العاده از دل سونو‌ی عزیزش دلخوری شب قبل رو در بیاره و بیشتر از قبل لوسش کنه؛ نگاهش گاهی به بیرون و گاهی به صفحه گوشی می‌چرخید، ولی درون ذهنش با خودش کلنجار میرفت که چطور باید از پسرکش معذرت خواهی کنه.


همینطور که ماشین درحال حرکت بود، چشم سونگهون به مغازه‌ی کوچیکی که با گل های رنگارنگ تزیین شده بودن خورد و توی ذهنش جرقه ای خورد.

× نیکی‌آ، بهتره اینجا وایسیم، میخوام یه دسته گل برای سونو بخرم. 


با شنیدن صدای مرد بزرگ تر، نیکی در جواب لبخند ملایمی زد و با زدن راهنما، به نرمی فرمان رو چرخوند و گوشه‌ی خیابون ماشین رو متوقف کرد؛ بعد از توقف ماشین باز هم به قسمتی از توی آینده به مردی که از ماشین پیاده میشد نگاهی انداخت، اون همیشه سونگهون رو توی قلبش تحسیتن میکرد، از اینکه چقدر مسئولیت پذیره و بهشون اهمیت میده.  همین دلایل بودن که روز به روز بیشتر عاشقش میشد و بهش دل میبست. 


سونگهون از ماشین پیاده شد و با قدم‌هایی مطمئن به سمت داخل مغازه رفت؛ هیجان کم کم درونش موج میزد، اون خوب میدونست سونو با چیزهای کوچیک و جزئی خوشحال میشه پس به سری برای زن فروشنده تکون داد و خوب به اطراف نگاهی انداخت. نگاهش از گل‌ها رد می‌شد؛ رنگ‌ها، بوها، حالت شاخه‌ها، همه چیز حس تازگی و شادی رو منتقل می‌کردن و ذهنش همزمان به سونو فکر میکرد، به اون نگاهش وقتی گل‌ها رو می‌گرفت، لبخندش، حالت دست‌هاش… هر جزئیاتی که شاید هیچکس جز خودش نمی‌دید.


سونگهون با دقت بین دسته گل‌ها می‌گشت؛ چند گل زرد و چند گل سفید ملایم که با هم ترکیب شادی‌ بخشی می‌ساختن، چشمش رو گرفت.  لبخند زد و دستش روی شاخه‌ها کشیده شد، با تصور لبخند درخشان و کیوت سونو، لبخندی زد؛ سرش رو چرخوند و نگاهی گذرا به ماشین پارک شده گوشه‌ی خیابون انداخت.


نیکی پشت فرمون منتظرش بود، سونگهون دسته گل رو با توضیح دادن برای خانوم فروشنده و راهنمایی بهتر از سمت اون انتخاب کرد، بعد نفس عمیقی کشید و منتظر موند تا فروشنده گل‌ها رو با دقت بسته‌ بندی و تزیین کرد و به سونگهون داد.  سونگهون با لبخند دسته گل زیبا رو گرفت و بعد از حساب کردن هزینه‌اش، به سمت ماشین برگشت و سوار شد. نیکی با حس بوی دلنشین گل ها، لبخندی زد و کمی به عقب برگشت.

- تو خوب سلیقه‌ی سونو می‌دونی، مطمئنم عاشقش میشه.

سونگهون متقابل لبخندی زد.

× درسته، من فقط عاشق اون برق چشماشم وقتی که چیزای مورد علاقشو میبینه؛ و این باعث میشه برای دیدنش هر کاری بکنم نیکی‌آ.

نیکی در جواب سری تکون داد و باز هم توی حلش صاف نشست و با زدن راهنما، وارد خیابان شد.

.

.

.

سونو توی اتاقش روی تخت نشسته و غرق افکارش بود؛ با صدای قفل در که نشون از کلیدی بود که داخلش درحال چرخش بود، رشته افکارش پاره شد.  سریع برگشت و نگاهی گذرا به خودش در آینه انداخت و از اتاق بیرون دوید. به محض خروج، نیکی رو دید که با اون جلیقه و شلوار همیشگی و قد بلندش بی نهایت جذاب دیده میشد. مرد کنار در ایستاده بود و به محض دیدن نگاه خیره‌ی سونو پوزخندی زد و با قدم های بلند به سمتش رفت. 


وقتی به پسرک نزدیک شد دستشو دور کمر خوش تراش سونو حلقه کرد و به نرمی خم شد و بوسه‌ای گذرا به لبای براقش زد.

- هممممم… مزه‌ی توت‌فرنگی میده؛ امروز خیلی خاص تر از همیشه شدی‌ بیبی سونو، کاملا میدرخشی... صبر کن، اوه خدای من! چرا خورشید درست جلوی صورتم وایساده؟!


سونو به کلمات شیرین نیکی لبخندی زد و گونه های رنگی ملایم گرفت، مشت ملایمی به نشونه‌ی اعتراض ساختگی به بازوی مرد کوبید به چشماش خیره شد.

+ هی.. زبون نریز نیشیمورا ، مراقب قلب عاشقم باش. 

- تو هم مراقب قلب عاشق من و سونگهون باش بیبی سونو.

سونو بلافاصله بعد از شنیدن اسم سونگهون، اخم ملایمی مهمون ابروهاش شد و لباشو به صورت بامزه‌ای غنچه کرد؛ نیکی که متوجه این تغییر و حالت لوس سونو بود، لبخندی زد و بوسه‌ای گذرا به اخم روی پیشونیش و بعد لباش که مزه‌ی توت‌فرنگی میداد، زد.

- بیبی سونو‌ی لوس ما… هونی واست سوپرایز داره.


سونو بلافاصله بعد از شنیدن حرف نیکی، برقی از هیجان داخل چشماش جوونه زد و سرش کمی به بالا خم کرد و به چشمای نیکی خیره شد.

+ سوپرایز؟

نیکی در پاسخ، فقط سری تکون داد که در همین لحظه، صدای پای سونگهون روی مسیر حیاط شنیده شد. سونو سرش رو کمی چرخوند و با چشم‌ های گرد شده، دید سونگهون دم در ایستاده و دسته گلی زیبا بین دستاش خودنمایی میکرد؛ نور ملایم عصرگاهی روی گل‌ها میوفتاد و رنگ‌هاشون رو زنده‌تر میکرد، درست مثل قلب سونو که با دیدن این صحنه حس میکرد ارامش و گرما به قلبش تزریق شده.


نیکی خط نگاه سونو رو دنبال کرد و سونگهون رو دید، لبخندی به هر دوی اون ها زد و بدون گفتن هیچ حرفی به سمت در قدم برداشت و قبل از خروج، بوسه‌ای کوتاه به لبای نیمه باز سونگهون زد و بعد با قدم‌های بلند و شمرده به سمت ماشین برگشت. حالا دو پسر توی خونه تنها بودن و فضای بینشون سنگین بنظر میرسید.


لحظه ای بعد سونگهون کمی جلو رفت، نفسش رو تنظیم کرد و با لبخند کمی مضطرب، دسته گل رو با دستپاچگی به سمت سونو گرفت و با صدایی آروم لب زد.

× سونویا… ببخشید… اگه دیشب اون حرکت رو زدم و ترسوندمت ، یا همه چیز به نظرت عجیب بود…

صدای ملایمش لرزون بود، انگار تلاش می‌کرد هیجان واسترس و احساسش رو کنترل کنه؛ در حقیقت نمیدونست برای چی باید عذرخواهی کنه، فقط میدونست که باید عذرخواهی کنه. سونو لبخندی زد ، چشم‌هاش برق هیجان داشت و کمی اخمش که بعد از شنیدن اسم سونگهون ظاهر شده بود، حالا باز شده بود. دستش رو آهسته به سمت گل‌ها برد و لمسشون کرد، گرمای لمسش با هیجان چشم‌هاش ترکیب شده بود. سونگهون نفس عمیقی کشید و دسته گل رو جلو برد.

× این… برای توئه، سونو… فقط… خواستم لبخندت امروزمو زیبا کنه.

سپس کمی مکث کرد و با نیشخندی نامحسوس ادامه داد.

× آخه میدونی؟ بدون دیدن لبخند خورشیدم ثانیه ها خاکستری میگذره.


با حرف مرد ، سونو دستش رو روی دسته گل گذاشت و با نگاهی پر از شور و شیطنت به سمت سونگهون برگشت و با لجاجت لب زد.

+ تلاشت ستودنی نبود پارک سونگهون.

بلافاصله بعد از حرفش دستش رو از روی گل برداشت و برگشت تا از در خارج شهر و کل شب رو با مرد بزرگتر قهر باشه و با نیکی وقت بگذرونه؛ سونگهون بعد از شنیدن حرف پسر رو به روش، کمی متعجب شد و بعد سریع گل رو گذاشت روی میز کنار در و با حرکتی نرم، دست سونو رو گرفت و قبل از اینکه بدونه از خونه خارج شه سمت خودش کشیدش و بعد، بین خودش و دیوار نگهش داشت. فاصله‌شون کم بود و نفس‌هاشون واضحا بهم برخورد میکرد و سونو تلاش می‌کرد علاقه اش به اون وضعیت رو نشون نده.

× خب… فکر کنم باید برم سراغ پلن B.


سونگهون گفت و با یه پوزخند چشم‌ هاش رو به سونو دوخت و آروم آروم بهش نزدیک شد؛ هرچی نزدیک تر میشد، عطر موردعلاقه‌ش که حالا روی گردن سونو خودنمایی میکردن بیشتر به بینیش میخورد. سونو به چشمای سونگهون خیره شد و لبخند نرمی روی لبش نشست، چشم‌هاش برق ذوق و هیجان داشتن.

+ اوه… پس می‌خوای منو گیر بندازی پارک سونگهون، آره؟منم قهر رو دو برابر میکنم!!

سونگهون شونه‌ای بالا انداخت و کامل به پسر نزدیک شد و روی لباش لب زد.

× می‌خوام مطمئن شم پسرکم ازم دلخور نباشه و برای کمتر شدن قهر ، هرکاری میکنم

سپس بوسه ای کوتاه روی لبای پسر نشوند و بدون اینکه عقب بره به چشم های سونو خیره شد. سونو خودش رو کمی عقب کشید و با اخم ساختگی گفت

+ آه… خب… پس باید خیلی مراقب باشی که اذیتم نکنی! چون من خیلی زود ناراحت میشم، اینطور نیست؟


سونگهون لبخند زد و سرش رو خم کرد و با یه حرکت ناگهانی، سرش رو توی گردن سونو فرو برد و عمیق نفس کشید. 

× همینطوره پسرک شیرین من، همینطوره.


فقط چند ساعت فاصله و مرد انقدر دلتنگ عطر تنش بود. سونگهون با یه پوزخند کوتاه بوسه‌ای به پوست گردن پسر زد و بیشتر عطرش رو نفس کشید. سونو لبخند زد و سرش رو کمی عقب برد تا فضای بیشتری به مرد بده، بوسه رو پذیرفت و چشم‌هاش پر از برق شادی شد. سونگهون خوب میدونست سونو دربرابر بوسه های اون دو پسر ناتوانه، و همیشه از این نقطه ضعف به نفع خودش استفاده میکرد.


بعد از چندثانیه، بلاخره از بوسه زدن به گردنس دل کند و سونو، با لب های خندون، لب زد.

+ تبریک میگم پارک سونگهون… قهر تموم شد گل ها رو هم بالاخره قبول میکنم.

سونگهون سرش رو تکون داد و دسته گل رو برداشت و دستش رو روی کمر باریک پسر گذاشت.

× پس بریم، وقت شهر بازی و خوشگذرونی با پسرک شیرین منه.


سونو با حرف مرد خندید و با هم به سمت ماشین رفتن، وقتی سوار ماشین شدن، نیکی پشت فرمون نشسته بود و با یه نگاه پر معنا بهشون لبخند میزد. سونگهون دسته گل رو جلو سونو گذاشت و با یه لبخند دوباره، کمی شیشه هارو پایین داد.


سونو سرشو روی شونه سونگهون گذاشت و زیر نگاه خیره‌ی نیکی با ارامش بهش تکیه داد، مطمئنا اون خوشبخت ترین فرد روی کره‌ی خاکی به حساب میومد، چون اون دوپسر همیشه در هر شرایطی از زندگیش هواشو داشتن و بهش عشق میورزیدن.

.

.

.

@ItsMy_Fate - @en1lx

Report Page