PART 14

PART 14

nva

زنگ که تمام شد، راهروهای طبقه‌ی دوم مثل موجی از صدا و حرکت پر شد. اینجا مدرسه‌ی معمولی نبود؛ جایی بود که فرزندان خانواده‌های چائبول در آن درس می‌خواندند و همه‌چیز، از کفپوش براق سنگ‌های وارداتی گرفته تا دستگیره‌های برنجی درها و حتی بوی هوا، توی هوا بوی عطر‌های گران قیمت بود.بوی عطرهای سنگین و کفپوشی که هر شب براقش می‌کردند، با هم قاطی شده بود و توی سینه‌ات می‌نشست.

بی‌اوه کیف چرمی تیره‌اش را روی شانه انداخت و بدون اینکه منتظر کسی بماند، خودش را بین جمعیت هل داد. ذهنش هنوز همان‌جا بود؛ روی عدد حک‌شده روی پایه‌ی تندیس، روی دو اسمی که خشک و رسمی کنار هم نوشته شده بودند، و روی صدای آرام سوآ که گفته بود مامان‌بزرگ گفته این بال آدم می‌کشد. پاهایش حرکت می‌کردند، اما بخش بزرگی از وجودش هنوز در آن اتاق تمرین سرد مانده بود.

جونگ‌یو چند قدم پشت سرش می‌آمد. فاصله را آهسته کم کرد تا کنارش قرار بگیرد، اما حرفی نزد. فقط گاهی نگاش از چشمان بی‌اوه پایین رفت به سمت دست‌های بی‌اوه می‌لغزید؛ دست‌هایی که دیگر پانسمان نداشتند و فقط کمی خشکی و قرمزی ملایم روی بند انگشت‌ها و پشت دست‌ها باقی مانده بود. پوست دیگر زخم تازه نداشت، اما هنوز حساس و کمی کشیده به نظر می‌رسید.

تا وسط راهرو هیچ‌کدام حرفی نزدند. همهمه‌ی اطراف آن‌قدر بلند بود که حتی اگر چیزی هم می‌گفتند، ممکن بود بین خنده‌ها و صدای کشیده شدن کیف‌ها گم شود. بی‌اوه نگاهش را جلو گرفته بود و جوری بین دانش‌آموزها راه می‌رفت که انگار هیچ‌کس را نمی‌دید و همه از جلویش کنار میرفتند، جونگ‌یو قدمش را با قدم او هماهنگ کرده بود و هر بار که از کنار کسی رد می‌شد، کمی به سمت بی‌اوه متمایل می‌شد، انگار غریزه‌ای قدیمی وادارش می‌کرد فاصله را حفظ کند، ناگهان با برخورد یکی از دانش آموزان به بازوی جونگ‌یو به سمت بی‌اوه هل داده شد و دستش رو روی شونه‌ بی‌اوه گذاشت و اون رو توی بغل گرفت؛ درست وقتی به پیچ راهرو رسیدند، جونگ‌یو قدمش را کند کرد و دستش را پایین‌تر برد و مچ دست بی‌اوه را گرفت. محکم نبود، اما آن‌قدر کافی بود که بی‌اوه را متوقف کند و توجه او را جلب کند؛ بی‌اوه برگشت و با ابروهای کمی گره‌خورده به او نگاه کرد.

صدای جونگ‌یو بین همهمه‌ی راهرو کمی گرفته و پایین بود: پانسمان‌تو باز کردی”

بی‌اوه نگاهش را انداخت پایین، به انگشتانی که زیر نور مهتابی راهرو کمی براق و حساس به نظر می‌رسیدند، و شانه‌اش را بالا انداخت:”خونش بند اومده دیگه”

جونگ‌یو ادامه داد:”هنوز کامل خوب نشده”

جونگ‌یو صدایش را پایین‌تر آورد و نگاش را از دست‌های او برنداشت:”نباید این‌قدر زود بازش می‌کردی”

بی‌اوه نفسی بیرون داد و سعی کرد دستش را عقب بکشد، اما جونگ‌یو رهایش نکرد. انگشتانش هنوز دور مچ او حلقه بودند، نه با فشار، اما با اصراری آرام و سرسخت که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت:”زیاد مهم نیست”

جونگ‌یو زیرلب زمزمه کرد:”برای من که مهمه”

بی‌اوه سرش را بالا آورد و مستقیم به چشمان جونگ‌یو نگاه کرد. چیزی پشت آن نگاه بود؛ بی‌حوصلگی، و یک جور مقاومت خاموش در برابر توجه. اما جونگ‌یو نگاهش را برنگرداند. چند ثانیه همان‌طور ایستادند وسط راهرو، در حالی که دانش‌آموزهای دیگر از کنارشان رد می‌شدند و بعضی‌ها نگاه کوتاهی به سمتشان می‌انداختند.

بعد جونگ‌یو بدون اینکه چیزی بیشتر بگوید، دست بی‌اوه را کمی محکم‌تر گرفت و او را از میان جمعیت به سمت راهروی فرعی کشید. بی‌اوه مقاومتی نکرد. فقط با ابروهای گره‌خورده دنبالش رفت. راهرو خلوت‌تر شد و صدای همهمه آهسته عقب نشست. در انتهای راهرو، اتاقی با در شیشه‌ای مات و پلاک فلزی باریک قرار داشت. کنار دستگیره، حسگر باریکی چشمک می‌زد. جونگ‌یو با دست آزادش، سنجاق نقره‌ای کوچکی که روی یقه لباس فرم‌شان بود و یک تک‌الماس خیلی ریز در مرکزش می‌درخشید را نزدیک حسگر گرفت. در با صدای خفیف و نرمی باز شد.

داخل اتاق استراحت دانش‌آموزان برتر بیشتر شبیه لانج خصوصی یک هتل پنج‌ستاره بود تا اتاق مدرسه. مبل‌های چرمی سرمه‌ای عمیق که وقتی رویشان می‌نشستی بدنت در آن‌ها فرو می‌رفت، میز مرمر سفید با رگه‌های خاکستری، قفسه‌ی چوب گردوی تیره پر از کتاب‌های جلد چرمی، و نور گرم آباژورهای ایستاده که سایه‌های نرمی روی فرش دستباف ایرانی می‌انداختند. بوی چوب گران‌قیمت و چای کیسه‌ای و دمنوش‌های آرامش‌بخش مرغوب توی هوا پیچیده بود. پرده‌های ضخیم نیمه‌کشیده بودند و هیچ نوری به داخل راه نداشت و همینطور کسی آنجا نبود.

جونگ‌یو در را پشت سرشان بست و تازه دست بی‌اوه را رها کرد. بعد رو به او ایستاد و با سر به سمت یکی از مبل‌ها اشاره کرد:”بشین”

بی‌اوه چند ثانیه همان‌جا کنار در ایستاد. حوصله نداشت، ذهنش هنوز درگیر چیزهای دیگری بود، اما مقاومت هم نکرد. رفت و روی یکی از مبل‌ها نشست. پشتی مبل آن‌قدر نرم بود که بدنش ناخودآگاه در آن فرو رفت و کمی از تنش شانه‌هایش کم شد. جونگ‌یو مقابلش نایستاد. مستقیم رفت سمت ردیف کمدهای دیواری باریک و شخصی که با قفل اثرانگشت کار می‌کردند. انگشتش را روی یکی از حسگرها گذاشت. در کمد با صدای خفیفی باز شد. چند لحظه داخلش را جست‌وجو کرد؛ بین چند دفتر، یک بطری عطر و چند وسیله‌ی شخصی. بعد یک تیوب باریک و تیره بیرون آورد.

کرم دست سولواسو، همان کرمی که خودش چند ماه پیش خریده بود، چون می‌دانست دست‌های بی‌اوه همیشه خشک می‌شوند، مخصوصاً بعد از ساعت‌ها تمرین پیانو روی کلاویه‌های سرد. در تیوب را باز کرد، کمی از کرم غلیظ و عطری ملایم و گیاهی را روی نوک انگشتانش گذاشت و برگشت.

کنار بی‌اوه روی مبل نشست. فاصله‌شان کم بود. بوی کرم با بوی شامپوی همیشگی جونگ‌یو قاطی شد. دست بی‌اوه را گرفت، آن را روی زانوی خودش قرار داد و آهسته شروع کرد به مالیدن کرم روی پوست خشک و کمی قرمز انگشتان و پشت دست او. حرکت‌هایش آرام و دقیق بود؛ انگار داشت کاری را انجام می‌دهد که بارها در ذهنش تکرار کرده. انگشت شستش دایره‌های کوچک روی بند انگشت‌ها می‌کشید، بعد می‌رفت سمت مچ و دوباره برمی‌گشت. کرم به‌سرعت جذب می‌شد و جای خشکی را با لایه نازک و خنکی از رطوبت پر می‌کرد.

بی‌اوه به انگشتانی که روی پوستش حرکت می‌کردند نگاه کرد. چیزی برای گفتن پیدا نکرد. فقط نشست و اجازه داد جونگ‌یو این کار کوچک و بی‌صدا را تمام کند. گرمای انگشتان جونگ‌یو از لای کرم به پوستش نفوذ می‌کرد و غیرارادی باعث می‌شد شانه‌هایش کمی شل شوند.

جونگ‌یو وقتی کارش تمام شد، در تیوب را بست و آن را این‌بار توی جیب داخلی پالتویش گذاشت، نه توی کمد. انگار می‌خواست مطمئن شود دفعه‌ی بعد هم همراهش باشد. بعد سرش را کمی بلند کرد و به صورت بی‌اوه نگاه کرد. چیزی در نگاهش بود که نه دستور بود و نه اصرار خشک؛ فقط مراقبت آرام و سرسختی که نمی‌شد نادیده‌اش گرفت:”الان بهتره”

بی‌اوه به دست‌هایش نگاه کرد. پوست دیگر کشیده و خشک به نظر نمی‌رسید. فقط اثر گرم انگشتان جونگ‌یو هنوز روی آن باقی مانده بود. چند ثانیه سکوت کرد، بعد با صدای آرام و کمی گرفته پرسید:”چرا این‌قدر..”

مکثی کوتاهی کرد انگار داشن حرفش رو میخورد و دوباره شروع کرد:”چرا این‌قدر گیر می‌دی به این چیزا؟”

جونگ‌یو چند لحظه جواب نداد. فقط انگشت شستش را که هنوز نزدیک دست بی‌اوه بود، آهسته عقب کشید و نگاش را از دست‌ها بلند کرد و گذاشت روی صورت او:”چون تو خودت به این چیزا توجه نمیکنی”

جواب ساده و کوتاه بود، اما چیزی پشتش خوابیده بود که بی‌اوه را برای لحظه‌ای ساکت کرد. سکوت دوباره بینشان برگشت، این‌بار سنگین‌تر و پرتر. از پشت در بسته، همهمه‌ی محو راهرو هنوز به گوش می‌رسید، اما داخل اتاق انگار زمان کمی کندتر حرکت می‌کرد. نور آباژور روی صورت جونگ‌یو افتاده بود و سایه‌ی ملایمی زیر چشمانش انداخته بود. بی‌اوه نمی‌دانست چرا، اما آن سایه باعث می‌شد خستگی توی چهره‌ی جونگ‌یو بیشتر به چشم بیاید.

بی‌اوه نفس عمیقی کشید و سرش را به پشتی مبل تکیه داد. چشمانش را نبست. فقط به نقطه‌ای نامعلوم روی سقف روبه‌رو خیره شد و اجازه داد سکوت ادامه پیدا کند. جونگ‌یو هم چیزی نگفت. فقط همان‌جا کنارش نشست، آرنج‌هایش را روی زانوهایش گذاشت و گاهی نگاش را از کنار به سمت بی‌اوه می‌انداخت؛ نه برای حرف زدن، فقط برای مطمئن شدن از اینکه هنوز آنجا است، که حداقل برای این چند دقیقه، کسی هوای او را دارد.

زنگ کلاس بعدی از راهرو پیچید. صدای بلند و کشیده‌اش داخل اتاق هم پیچیده شد و سکوت را شکست. بی‌اوه پلک زد و کمی صاف‌تر نشست. جونگ‌یو هم راست شد، اما عجله‌ای برای بلند شدن نداشت. چند ثانیه بیشتر همان‌جا ماند، انگار می‌خواست مطمئن شود که بی‌اوه حالش حداقل کمی بهتر شده، یا حداقل دیگر آن‌قدر در خودش فرو نرفته.

بعد آهسته بلند شد و دستش را دراز کرد، نه برای گرفتن دوباره دست بی‌اوه، فقط برای کمک کردن به بلند شدنش از مبل. بی‌اوه به دست درازشده نگاه کرد. چند لحظه تردید کرد، بعد دستش را گذاشت روی دست جونگ‌یو و بلند شد. تماسشان کوتاه بود، اما گرم. وقتی روی پاهایش ایستاد، جونگ‌یو دستش را عقب کشید و رفت سمت در؛ همهمه‌ی راهرو دوباره به داخل اتاق هجوم آورد…


Report Page