PART 13
nvaدکمهی آخر پیراهن مدرسهاش را که بست، انگشتانش چند ثانیه همانجا روی پارچهی کمی چینخورده ماندند و نگاهش بیاختیار رفت سمت در اتاق. چیزی تو فکر و ذهنش بود که از وقتی چشمهایش را صبح باز کرده بود رهایش نمیکرد و حالا سنگینتر از قبل روی سینهاش نشسته بود. پالتو را از روی صندلی برداشت، اما بهجای رفتن به سمت خروجی اصلی، پاهایش خودبهخود برگشتند و او را آهسته از میان راهروی ساکت خانه تا انتهای آن و جلوی در نیمهباز اتاق تمرین بردند.
تندیس هنوز همانجا روی کنسول چوبی ایستاده بود، درست همانطور که شب گذاشته بود. آن را با دو دست برداشت. سنگ سرد و سنگینتر از چیزی بود که به نظر میرسید. برش گرداند تا بارکد کوچک طلایی رنگ که زیرش حک شده بود که دوباره بیینه. گوشی را از جیب شلوارش درآورد، دوربین را باز کرد و چند ثانیه آن را ثابت روی بارکد نگه داشت تا صفحه بالاخره بارگذاری شود. لوگو را فوراً شناخت. مسابقه بینالمللی پیانوی سئول. همان سازمانی که امسال هم پوستری بزرگ از مسابقهشان را روی دیوار راهروی اصلی مدرسه زده بودند و همان مسابقهای که ماهها بود نتهای قطعات اجباری و اختیاریاش را حفظ کرده بود. صفحه اصلی سایت تمیز و رسمی بود، با عکسهایی از برندگان سالهای اخیر که لبخندهای یکسان و مصنوعی روی صورت داشتند. آرشیو را زد، بین سالها پایین رفت تا به ۲۰۰۲ رسید و فقط یک خط کوتاه و خشک دید:
برندهی جایزهی ویژهی هیئت داوران و تندیس بالهای سپید: هان سویون، نفر دوم یون میره
هیچ عکس واضحی از صحنه اهدای جایزه، هیچ توضیح بیشتری دربارهی قطعات اجراشده یا ترکیب هیئت داوران، هیچ چیز دیگری. فقط همین دو اسم کنار هم نوشته شده بود، انگار کسی باقی ردپاها را با دقت پاک کرده باشد و فقط همین را جا گذاشته باشد. صفحه را بست، گوشی را محکم توی جیب پالتو فرو کرد و تندیس را آهسته سر جایش روی کنسول گذاشت. انگشتانش هنوز سردی سنگ را حس میکردند وقتی از اتاق بیرون آمد و در را آرام پشت سرش بست.
نمیدانست دقیقاً چطور از خانه خارج شده، چطور مسیر همیشگی تا مدرسه را طی کرده و در کدام لحظه از در بزرگ ورودی رد شده بود. فقط وقتی بوی آشنای کاغذ کهنه، جوهر چاپ و چوب خشک قفسههای بلند کتابخانه ناگهان توی بینیاش نشست، فهمید که روی یکی از صندلیهای چوبی انتهای سالن اصلی نشسته و نور سرد و خاکستری صبح از پنجرههای قدی روی سطح میز افتاده است. انگشتانش بیاراده روی لبهی صاف و سرد میز چوبی کشیده شدند و قلبش هنوز کمی تندتر از حد عادی میزد، انگار بخشی از وجودش هنوز وسط آن اتاق تاریک باشد.
یک بطری شیر موز جلویش گذاشته شد. قطرههای شفاف آب روی سطح پلاستیکی جمع شده بودند و آهسته پایین میلغزیدند. جونگیو بدون اینکه چیزی بگوید صندلی روبهرویش را کشید و نشست. چند لحظه فقط به صورت بیاوه نگاه کرد بعد نی پلاستیکی را از بستهبندیاش بیرون آورد، با دقت در بطری را سوراخ کرد، نی را تا ته داخلش فرو برد و آهسته بطری را روی میز به سمت بیاوه هل داد. خوب میدانست که بیاوه شیر موز دوست دارد؛ این را از سالها پیش میدانست، از وقتی هنوز هر دو کوتاهتر بودند و بعد از تمرینهای طولانی پیانو وقتی که ذهنش را درگیر میکرد همیشه همین را از بوفه میگرفت.
بیاوه به بطری نگاه کرد، انگار تازه متوجه شده باشد که کسی روبهرویش نشسته. انگشتانش را دور بدن سرد بطری حلقه کرد، آن را برداشت و یک جرعهی طولانی نوشید. شیرینی غلیظ و سرد روی زبانش پخش شد و کمی از سردرگمی که پشت چشمهایش نشسته بود را عقب میزد
جونگیو آرنجش را روی میز گذاشت، چانهاش را روی دستش تکیه داد و با صدای آرام و کمی گرفته گفت:” از وقتی اومدی تو خودتی”
بیاوه در بطری را بین انگشتانش چرخاند و چیزی نگفت. فقط جرعهی دیگری نوشید و نگاهش را روی سطح سفید و مات شیر داخل بطری نگه داشت.
جونگیو چند ثانیه صبر کرد. صدای ورق خوردن کتابی از چند میز آنطرفتر آمد و بعد دوباره سکوت نسبی کتابخانه برگشت. او صندلیاش را کمی جلوتر کشید تا فاصلهشان کمتر شود و ادامه داد:”سر کلاس هم حواست نبود. معلم دو بار صدات زد. بار دوم که جواب ندادی، همهی کلاس برگشتن سمتت نگاه کنن، حتی از سوبینم حواس پرتتر شدی”
بیاوه بطری را پایین گذاشت و انگشت اشارهاش را روی یکی از قطرههای آب کشید و آن را روی پلاستیک پخش کرد تا محو شود:”خستهام”
جونگیو صدایش را کمی پایینتر آورد:”سر خودت رو شیره بمال”
صداش رو پایینتر آورد:” از دیروز اینجوریای. حتی وقتی داری با بقیه حرف میزنی، انگار جای دیگهای نگات یه جوریه که… نمیدونم چطور بگم..»
بیاوه شانهاش را خیلی آهسته بالا انداخت و دوباره بطری را برداشت، اما اینبار ننوشید. فقط آن را بین دو دستش نگه داشت تکان داد تا سرمایش به پوستش نفوذ کند:” زیاد خوابیدم دیشب”
جونگیو ابرویی بالا انداخت. واضح بود که این جواب را باور نکرده، اما اصراری برای درآوردن حقیقت از زبون بیاوه نداشت. چند لحظه به انگشتان بیاوه که دور بطری حلقه شده بودند نگاه کرد، بعد پرسید:”دیشب چیزی پیش اومد؟ چیزی که… نتونی بگی؟”
بیاوه سرش را خیلی آهسته و مبهم تکان داد؛ نه کامل به نشانهی تأیید و نه رد. بیشتر شبیه کسی بود که خودش هم هنوز نمیداند باید از کجا و چطور شروع کند به گفتن. نور صبح روی میز بین آنها افتاده بود و ذرات بسیار ریز گرد و غبار در شعاع نور آهسته بالا و پایین میرفتند. از انتهای سالن صدای چرخهای یکی از ترولیهای کتاب آمد و بعد دوباره همه چیز ساکت شد.
بیاوه مدتی طولانی به بطری خیره ماند. انگشت شستش بیاراده روی برچسب پلاستیکی بالا و پایین میرفت. بالاخره بدون اینکه سرش را بلند کند، با صدایی که کمی گرفتهتر از معمول بود پرسید:”مامانت… زیاد با مامان من رفتوآمد داشت قدیما؟”
جونگیو کمی صافتر روی صندلی نشست. ابروهایش کمی به هم نزدیک شدند:”چی؟”
بیاوه ادامه داد:” وقتی هنوز… وقتی مامانم زنده بود. یادت میاد مامانت چیزی درموردش بگه؟ یا با هم جایی دیده باشنشون؟”
جونگیو چند ثانیه فکر کرد. انگشتانش را روی لبهی صاف میز کشید و نگاهش را به نقطهای نامعلوم روی سطح چوبی دوخت:” نمیدونم دقیق. مامان من گاهی اسمش رو میآورد، بیشتر وقتی حرف از موسیقی یا مسابقات قدیمی میشد. ولی نه اینکه زیاد با هم صمیمی داشته باشن؛ چون بیشتر وقتی مسته درموردش حرف میزنه و میگه باهام کلکل میکردن، حداقل چیزی که من یادم میاد اینه”
بیاوه سرش را خیلی آهسته بالا آورد و اینبار مستقیم به چشمان جونگیو نگاه کرد. چیزی پشت آن نگاه بود؛ ترکیبی از خستگی عمیق، ترس و یک جور اصرار خاموش که نمیگذاشت موضوع را رها کند:”هیچوقت چیزی درمورد… اتفاقی که براش افتاد نگفت؟ حتی یه بار؟”
جونگیو نگاهش را از او برنداشت. چند لحظه طول کشید تا جواب بدهد و وقتی حرف زد، صدایش آرامتر و محتاطتر شده بود:”نه. هیچوقت. حتی یه بار که خودم، چند سال پیش، ازش پرسیدم مامانت چطور… چطور مرد، فقط نگاهم کرد و گفت بهتره دیگه درموردش حرف نزنیم. بعد موضوع رو عوض کرد. از اون به بعد دیگه هیچوقت اسمش رو نیاورد.»
سکوت سنگینی بینشان افتاد. بیاوه نفسش را آهسته و عمیق بیرون داد و انگشتانش را محکمتر دور بطری فشرد. سرما تا استخوان انگشتانش نفوذ کرده بود:” ممکنه چیزی بدونه؟ چیزی که به ما نگفته باشن؟”
جونگیو اینبار چند ثانیهی طولانیتری سکوت کرد. صندلیاش را کمی عقب برد، بعد دوباره جلو کشید، انگار نمیدانست با بدنش چه کار کند. در نهایت شانهاش را بالا انداخت و صدایش را تا حد زمزمه پایین آورد:” شاید.. مامانم خیلی چیزا رو پیش خودش نگه میداره. مخصوصاً چیزایی که به خانواده خودش مربوط میشه یا ممکنه دردسر درست کنه. ولی اگه واقعاً چیزی میدونه، تا حالا حتی یه کلمهش رو هم بهم نگفته. هیچوقت.»
مکث کرد و اخم کوچکی روی صورتش نشست:” چرا اینو میپرسی، بیاوه؟ چیزی پیدا کردی؟ چیزی که… باعث شده اینجوری بشی؟”
بیاوه به بطری شیر موز نگاه کرد. مدتی طول کشید تا کلمات را پیدا کند. وقتی بالاخره حرف زد، صدایش آرام و یکنواخت بود، اما تهاش میلرزید:” دارم میفهمم چیزایی که سالهاست بهم گفتن، همهش حقیقت نبوده. حداقل نه همون شکلی که گفتن..”
جونگیو چیزی نگفت. فقط نگاهش کرد؛ همان نگاهی که از آن شب در پنتهاوس هنوز کمی محتاط، کمی نگران و کمی پر از حرفهای ناگفته بود. انگار میخواست دستی دراز کند و چیزی بگوید، اما نمیدانست از کجا باید شروع کند یا اصلاً حق دارد وارد این موضوع بشود.
بیاوه بطری را کنار دستش روی میز گذاشت. انگشتانش هنوز کمی خیس و سرد بودند از قطرههای آب. سرش را بلند کرد و مستقیم به چشمان جونگیو نگاه کرد:” اگه چیزی فهمیدی…”
صدایش تقریباً شبیه زمزمه بود، اما واضح به گوش میرسید”بهم بگو. لطفاً.. شایدم خودم باید از خاله سوجین بپرسم..”
جونگیو چند ثانیهی طولانی به او خیره ماند. چیزی در نگاهش عوض شد؛ بیشتر شبیه تصمیم گرفتن بود. بعد سرش را خیلی آهسته و تقریباً نامحسوس تکان داد.