PART 12
nvaهمان ساعت، در طبقهی بالای هتل هرا، دفتر جیسونگ هنوز روشن بود. پردهها کامل کشیده شده بودند و فقط نور زرد لامپ رومیزی فضا را روشن میکرد. بوی قهوهی تلخ و عطر تند مردانه توی هوا بود.
سوبین به لبهی میز بزرگ چوبی تکیه داده بود. رنگ از صورتش پریده بود. جیسونگ جلوی او ایستاده بود؛ آنقدر نزدیک که بدنهایشان تقریباً به هم میچسبید. دستهایش را دو طرف کمر سوبین روی میز گذاشته بود و او را کامل محاصره کرده بود.
نفس گرم و سنگینش مستقیماً به پوست گردن سوبین میخورد.
با صدایی گرفته و بم، درست روی گوش او گفت:”پسر کوچولو… دست به وسایلهای من زده؟”
انگشت اشارهاش را آهسته روی سیب گلوی سوبین گذاشت و از بالا به پایین کشید:”شاید باید تنبیهش کنم. مگه نه؟”
سوبین چیزی نگفت. فقط نفسش تندتر شد؛ جیسونگ سرش را پایین آورد و بدون هیچ هشداری دندانهایش را محکم روی پوست گلوی سوبین فرو کرد و شروع کرد به مکیدن. سوبین سرش را عقب برد و نالهی کوتاهی از گلویش خارج شد. جیسونگ زبانش را روی جای دندان کشید و دوباره مکید، محکمتر و طولانیتر، تا جای قرمز و متورم مشخصی باقی بماند.
سرش را بلند کرد. لبهایش خیس بود:”به کسی که نگفتی؟”
سوبین لبخند زد. لبخند کجی زد :” از کسی منظورت..”
و بعد یواش کنار گوش جیسونگ لب زد:”بیاوه”
جیسونگ ابرویی بالا انداخت؛ سوبین انگشتان دست سالمش را روی سینهی جیسونگ گذاشت و آهسته پایین کشید. صداش آرام و بیرحم بود:” عمداً گذاشتم خودش ببینتش. میخواستم از نزدیک واکنشش رو ببینم”
جیسونگ رو کنار زد قهقه زد و محکم دست زد :” منتظراش رو نداشتم اونطوری قاطی کنه.. وای عالی بود وسط کافه شلوغ..”
جیسونگ خندید. خندهای کوتاه و تاریک. بعد دستش رو به سمت شلوار سوبین رد و آروم زیپ شلوار جینش رو باز کرد، آروم دستش رو داخل شلوارش برد، پایینتر .. دو انگشتش را داخل کرد و چند بار محکم و عمیق حرکت داد. سوبین نفسش را تند بیرون داد و پیشانیاش را به شانهی او چسباند.
جیسونگ با صدای خشن گفت:” اینقدر که از رنج اون لذت بردی ..”
بعد خودش را آماده کرد، سوبین را محکمتر روی لبهی میز نگه داشت و یکدفعه تا ته داخلش رفت. سوبین سرش را عقب انداخت و نالهی بلندی کشید:”کسخل..”
اتاق بیاوه
شب هنوز کامل از اتاق نرفته بود.
اول فقط بوی چوب کهنه آمد. بعد بوی آهن؛ تند، گرم و فلزی، بوی خونی که تازه روی زمین ریخته شده بود و روی سطح سرد پخش شده باشد. کف زیر پایش چسبناک بود. هر قدم که برمیداشت، چیزی نرم و غلیظ به پوست پایش میچسبید و صدای خیس و خفهای میداد که توی سکوت اتاق میپیچید. نور ماه از پنجرهی قدی میآمد تو، اما ضعیف و ترسو بود. انگار خودش هم نمیخواست همهچیز را روشن کند. پیانو سیاه بزرگ وسط اتاق ایستاده بود، درِ براقش باز، کلاویههای سفید مثل دندانهایی که در تاریکی برق میزنند.
و وسط اتاق، روی همان کف چوبی، مادرش افتاده بود.
موهای بلند و سیاهش روی زمین پخش شده بود، قاطی با چیزی تیره و براق که از زیر بدنش بیرون زده و تا پایهی پیانو کشیده شده بود. لباس روشنش دیگر روشن نبود. از سینه تا پایین یکسره خیس و سرخ شده بود. انگشتان دست راستش نیمهباز مانده بود و درست کنارشان تندیس بالشکل افتاده بود. یکی از بالها شکسته بود و سطح سفیدش لکهلکه شده بود از همان چیز تیره.
یک مرد کنار او ایستاده بود. لباس کاملاً مشکی. کلاه. ماسک سیاه که هیچ چیزی از صورت و حتی شکل فکش باقی نمیگذاشت. فقط قد بلندش و سایهای که روی دیوار کشیده شده بود، دراز و بیحرکت. مرد خم نشد. چیزی برنداشت. فقط چند ثانیه همانجا ایستاد، انگار مطمئن شود کار تمام شده، بعد بیصدا برگشت و از اتاق بیرون رفت. صدای بستهشدن در آنقدر آرام بود که انگار اصلاً باز نشده بود.
بیاوه دوید؛ زانوهایش روی آن سطح چسبناک لغزید. دستهای کوچکش را دراز کرد و انگشتان سرد مادرش را گرفت. هنوز گرم بودند. خیلی کم. سویون پلکهایش را کمی حرکت داد. چشمهایش نیمهباز شد و برای یک لحظه کوتاه پسرش را دید. انگشتان لرزانش دور دست بیاوه حلقه شد و با صدایی که بیشتر شبیه نفس آخر بود تا حرف، فقط یک کلمه از لبهای نیمهبازش بیرون آمد:”پیانو…”
بعد انگشتانش شل شد؛ بیاوه نفسش را از دست داد و چشمهایش را باز کرد؛ عرق سرد از شقیقهاش سرازیر شده بود و روی بالش نشسته بود. قلبش آنقدر تند میزد که صدایش را توی گوشش میشنید. اتاق خودش بود؛ تاریک و ساکت. فقط صدای آرام تیکتاک ساعت روی دیوار و نفسهای بریدهی خودش. ساعت نزدیک شش صبح را نشان میداد.
چند ثانیه همانجا ماند. دستش را محکم روی سینهاش فشرد. پاهایش هنوز حس آن کف چسبناک را به خاطر داشتند. آهسته بلند شد، پابرهنه از اتاق زد بیرون و مستقیم رفت سمت انتهای راهرو. چراغها خاموش بودند. فقط نور کمرنگ صبح از پنجرههای دور میآمد. در اتاق تمرین نیمهباز بود.
داخل رفت. بوی چوب کهنه و کمی گردوغبار به مشامش رسید. نور صبح از پنجرهی قدی میتابید و روی کلاویههای سیاه کشیده شده بود. پیانو درست همانجا ایستاده بود که همیشه. بیاوه چند لحظه به آن نگاه کرد، بعد مستقیم رفت سمت کنسول چوبی کنار دیوار؛ تندیسها سر جایشان بودند. زن با چنگ. مرد با کتاب. پرنده. و چهارمی؛ بالشکل را با دو دست برداشت. سنگینتر از چیزی بود که به نظر میرسید. برگرداندش. انگشتانش روی سطح سرد و صاف کشیده شد تا به پایهی زیرین و طلایی تندیس رسید. تندیس رو برگردوند و نگاهی به زیرش کرد، جایی که معمولاً کسی نگاه نمیکرد، یک سریال حک شده بود و کنارش بارکد کوچکی ۲۰۰۲۰۸۲۴
بیاوه انگشتش را بارها روی عدد کشید.
سال ۲۰۰۲ شش سال قبل از تولد خودش؛ سیزده سال قبل از مرگ مادرش.
ناگهان صدای قدمهای کوچک و کشدار از پشت سرش آمد.سوآ با موهای کاملاً بههمریخته و چشمهای نیمهخواب در آستانهی در ایستاده بود. لباس خواب صورتیاش از یک شانه لیز خورده بود و پای برهنهاش را روی کف چوبی میکشید. خمیازهی بلندی کشید و با صدای گرفته از خواب گفت:”اون باله…”
بیاوه تندیس را کمی پایینتر آورد، اما پنهانش نکرد؛ سوآ چند قدم داخل آمد. چشمهای کوچکش را با پشت دست مالید و با نگاه تنگشده به دست برادرش خیره شد:” همون بالیه که مامانبزرگ گفته نباید بهش دست بزنی؟ مگه نمیدونی این تندیس نفرین شدست؟”
بیاوه خم شد تا همقد او شود. صدایش را نرم و آرام کرد و دستش رو روی شانه سواه گذاشت:” چی؟ میشه از اول بگی”
سوآ شانهاش را بالا انداخت و دوباره انگشتش را توی چشمهایش چرخاند:”نمیدونم… یواشکی شنیدم. داشت با خاله سوجین حرف میزد اون روزی با بابا رفته بود شکار؛ فقط من کنارش بودم.. گفت کاش هیچوقت سمت پیانو زدن نمیرفتی..”
بیاوه چند ثانیه صبر کرد. بعد آرامتر پرسید:”دیگه چی گفت؟ چیزی یادت میاد؟ هر چی که باشه”
سوآ اخم کرد. پیشانی کوچکش پر از چین شد. سعی میکرد تکههایی را که کامل نفهمیده بود کنار هم بچیند. کلمات از دهانش ناقص و درهم بیرون میآمد:” گفت… پیانو… ازش خون میاد و اون بال… اون بال آدم میکشه. ولی… نمیفهمیدم یعنی چی.. بعد مامانبزرگ صداش عصبانی شد و گفت دیگه در این مورد حرف نزنه اصلاً. هیچوقت..”
چشمهای سوآ کمی گرد و ترسیده شد. صدایش لرزید و بغض کوچکی توی گلویش نشست:” نباید میگفتم؟… مامانبزرگ گفت اگه بگم بد میشه. خیلی بد..”
بیاوه دستش را روی سر خواهرش گذاشت. انگشتانش را آرام توی موهای بههمریختهاش فرو کرد و نوازش کرد:” نه. چیزی نمیشه. برو دوباره بخواب. هنوز خیلی زوده.”
سوآ چند لحظه به او نگاه کرد، بعد سرش را کوچک تکان داد و با قدمهای کشدار از اتاق زد بیرون. صدای در اتاقش که بسته شد، دوباره سکوت برگشت، بیاوه تنها ماند. تندیس را دوباره برگرداند و مدت طولانی به عدد ۲۰۰۲۰۸۲۴ خیره شد.