PART 11
nvaبیاوه، ناگهان، یقهی سوبین رو ول کرد.
گوشی رو، بدون هیچ ملاحظهای محکم روی میز پرت کرد، صدای برخوردش با میز توی اون سکوتی که به وجود اومده بود بلندتر ار چیزی بود که تصورش رو بکنی
و بعد، بدون هیچ کلمهای رویش را برگرداند و با قدمهای تند از کافه بیرون شد
جونگیو، بدون فکر کردن، دنبالش دوید:”بیاوه!”
صدای زنگوله بالای در کافه با باز شدن در بلند شد
بیرون، خیابون شلوغتر از چیزی بود که فکرش رو بکنی، آدمها، ماشینها، صدای بوق اون ماشینهای لعنتی که پشت ترافیک بودن و بدون هیچ دلیلی بلند شده بود؛ بیاوه با قدمهای بلند و عصبی از کافه دور شده بود دستهاش مشت شده بودن و کیفش رو توی کافه جا گذاشته بود، بغضی توی گلوش بود که هر لحظه با گفتن کلمهای بیرون میرفت و اشک روی گونههاش جاری میشد
جونگیو بهش رسید و سعی کرد بازوش رو بگیره، دستش رو محکم گرفت و سعی کرد متوقفش کنه:” چیکار میکنی؟ هان؟”
بیاوه رویش را برنگردوند فقط همونطور که جونگیو دستش رو گرفته بود ایستاد، جونگیو صداش بلندتر شد هم نگرانش بود و هم از رفتار بیاوه کمی عصبانی، نمیدونست چرا بیاوه این رفتار رو توی کافه داشت:”این چه وضعشه؟ چرا اینجوری کردی؟”
بیاوه دستش رو کشید اما جونگیو محکمتر اون رو گرفته بود، به سمتش برگشت، چشماش قرمز بودن، آروم لب زد:”نمیفهمی؟”
صداش لرزید:”واقعاً نمیفهمی؟”
جونگیو دستش رو رها کرد:”نه!”
گیج و کلافه ادامه داد :”نمیفهمم! یه عکس بود، جونگیو! فقط یه عکس! چرا اینجوری قاطی کردی؟!”
بیاوه زبونش بند اومد:”اون..”
چند بار سعی کرد حرف بزنه، اما کلمات گیر میکردن.
چند نفر از عابرها، با دیدن این صحنه، سرعتشون رو کم کردن، نگاهی انداختن و رد شدن:”اون..”
بالاخره، با صدایی که بهزور از گلوش بیرون میاومد، گفت: “اون مامانمه”
جونگیو شوکه شد:”چی؟
جونگیو نمیدونست چی باید بگه:”اون عکس..”
بیاوه دستش رو برد بالا درحالی که اشک روی گونههاش رو پاک میکرد موهاش رو کمی بالا زد:”اون زن توی عکس، مامانمه”
جونگیو سرش رو تکون داد انگار داشت سعی میکرد، خودش رو جمع کنه:” ولی ..”
با کمی مکث ادامه داد:”مامانت که..“
صدای بیاوه، یهو بالا رفت:”میدونم همه یه چی میگن!”
انگار بند دلش پاره شده بود نمیتونست خودش رو کننرل کنه:”همه فکر میکنن خودش خواسته بمیره! ولی چرا اون عکس”
دستش رو برد بالا مشتش رو کمی فشرد:”اون عکس دقیقا توی همون اتاق تمرین پیانوعه اون تندیس... همون تندیسی که سالها توی خونهمون بود، کنار دستش افتاده بود و روش خون ریخته بود”
جونگیو چند قدم عقب رفت، شوکه، سعی میکرد اینهمه اطلاعات رو هضم کنه.
زیر لب گفت:”چرا سوبین..”
آرومتر گفت :”چرا همچین عکسی دست سوبینه؟”
بیاوه با بغضی که دیگه ترکیده بود گفت :”نمیدونم!”
بیاوه، صداش دوباره شکست:” نمیدونم، ولی باید بفهمم. جریان این عکس چیه؟ اگه خودکشیه چرا.. چرا زنگ نزدن آمبولانس.. چرا نبردنش بیمارستان چرا باید اینهمه سال فکر کنم مامانم...»
نتونست جمله رو تموم کنه. دستش رو گذاشت روی صورتش، نفسش تند و بریده بود.
جونگیو، برای یه لحظه، فقط نگاهش کرد
آروم، قدم به قدم، جلو اومد. دستهاش رو گذاشت روی شونههای بیاوه، آروم اون رو تو بغل گرفت انگار میخواست اون رو از نگاه عابرهایی که چشماشون روی بیاوه بود پنهان کنه
صداش نرم شده بود.:”هی، نگاهم کن”
بیاوه، با تردید کمی خودش رو از بیاوه جدا کرد و نگاهش رو به بیاوه داد
جونگیو ادامه داد:”هر چی باشه..”
نگاهش رو ثابت نگه داشت:”قراره بفهمیمش .. باهمدیگهایم .. تو تنها نیستی”
بیاوه چیزی نگفت، اما نفسش، کمکم، آرومتر شد.
جونگیو اضافه کرد:”ولی نه اینجوری..”
آرومتر زیر گوش بیاوه لب زد:” نه با گرفتن پاچه بقیه ..اگه دنبال حقیقتی اول باید خودت رو آروم کنی.. وقتی عصبانی هستی نمیتونی درست فکر کنی”
بیاوه، بالاخره، یه نفس عمیق کشید. نگاهش رو دوخت به چشمای جونگیو ، تنها چیزی که، حتی توی بدترین لحظهها، هنوز میتونست یهکم آرومش کنه.
جونگیو کیفش رو به سمتش گرفت و زیرلب گفت:” فقط برو خونه و استراحت کن”
شب | عمارت کانگ
شب وقتی بیاوه به عمارت برگشت، خانهی بزرگ کانگ مثل همیشه ساکت و سرد بود. چراغهای راهرو با نور ملایم زرد روشن بودند، اما هیچ صدایی از اتاقها نمیآمد. او پالتوش را درآورد، روی جالباسی انداخت و مستقیم به سمت انتهای راهرو رفت؛ همان اتاقی که سالها پیش مادرش چیده بود.
در را که باز کرد، بوی چوب کهنه به مشامش رسید. پیانو سیاه بزرگ هنوز وسط اتاق ایستاده بود، درست مثل همیشه. نور ماه از پنجرهی قدی میآمد تو و روی کلاویهها میافتاد. بیاوه چند ثانیه همانجا ایستاد، بعد آروم در را پشت سرش بست و داخل رفت.
پابرهنه روی کف چوبی سرد راه رفت. درست همانجایی که سالها پیش خون ریخته بود. او نمیدانست دقیقاً کجا، اما حس میکرد بدنش آن نقطه را به خاطر دارد. زانو زد. دستش را روی چوب گذاشت. سطح صاف و سرد بود. هیچ اثری از آن روز باقی نمانده بود، اما انگار چیزهایی توی ذهنش به وجود اومده بود
چشمهایش پر از اشک شد، اما اجازه نداد بریزد. پلکهایش را محکم به هم فشرد، نفس عمیقی کشید و بلند شد.
با دقت شروع کرد به گشتن اتاق. اول رفت سمت دیوار سمت چپ؛ دیواری که از کف تا نزدیک سقف پر از قاب عکس بود. عکسهای قدیمی، خودش در آغوش مادرش، وقتی هنوز قدش به پیانو نمیرسید. مادرش پشت پیانو نشسته و لبخند میزند. یک عکس از جشنوارهای که مادرش جایزه گرفته بود. یک عکس دیگر از تولد هفتسالگیاش، وقتی کیک شکلاتی جلویش بود و مادرش از پشت سر او را بغل کرده بود.
بیاوه انگشتش را روی شیشهی یکی از قابها کشید. هیچ گردوغباری روی قاب عکسها نبود یا شایدم کسی قبل تو داخل اتاق امده بود و همه چی رو تمیز کرده بود، نگاهش را برگرداند به سمت قابها، مادرش توی همهی عکسها خنده به لب داشت، بیاوه حتی نمیتونست تصور کنه که اون خودکشی کرده باشه
بعد نگاهش رفت سمت کنسول چوبی کنار دیوار روبهرو. چند تندیس کوچک روی آن چیده شده بود. بیشترشان مجسمههای کلاسیک بودند؛ یک زن با چنگ، یک مرد با کتاب، یک پرنده. اما چهارمی فرق داشت.
بیاوه نزدیکتر شد. خم شد. تندیس بالشکل. همان که مادرش از آخرین جشنوارهای که شرکت کرده بود جایزه گرفته بود. بالها سفید و ظریف بودند، اما یکی از آنها ترک خورده بود. رد ترمیم مشخص بود؛ کسی تکهی شکسته را با دقت چسبانده بود، اما خط ترک هنوز دیده میشد. انگار زخمی که خوب شده، اما ردش پاک نشده.
بیاوه انگشتش را روی آن ترک کشید. سرد بود. واقعی بود. همان تندیسی که توی عکس کنار دست مادرش افتاده بود.
ناگهان صدای در آمد. دو ضربه آرام؛ بیاوه سریع دستش را کشید و صاف ایستاد. در کمی باز شد و یون میره سرش را داخل آورد. موهایش مرتب بود و لباس خانهاش ساده و روشن:”بیاوه؟”
صداش ملایم بود:”اینجایی؟”
او چیزی به زبان نیاورد؛ فقط سرش را تکان داد.
یون میره وارد شد. نگاهش برای لحظهای روی پیانو و بعد روی دیوار عکسها چرخید، اما چیزی نگفت. فقط گفت:”شام آمادهست. بیا پایین”
بیاوه نفسش را بیرون داد:”الان میآم”
یون میره سرش را تکان داد و برگشت سمت در. درست وقتی که میخواست خارج شود، بیاوه صدا زد:”مادر”
کلمه روی زبانش غریب بود شاید هم کمی سنگین، اما عمداً گفته بودش. یون میره برای لحظهای خشکش زد. دستش هنوز روی دستگیره بود. آهسته برگشت. چشمانش کمی گشاد شده بود، انگار باور نمیکرد آن کلمه را از دهان او شنیده باشد.
بیاوه نگاش را از او برنداشت.:” بابت اون روز… متأسفم. نباید اونطوری باهات حرف میزدم”
یون میره چند ثانیه سکوت کرد. بعد آهسته در را کامل بست و چند قدم داخل آمد.:” لازم نبود عذرخواهی کنی”
صداش آرام بود، اما براش عجیب بود یا شایدم اولین باری بود که این کلمات رو از دهن بیاوه میشنید :”من میدونم حال و هوات این روزا خوب نیست”
بیاوه سرش را تکان داد:”باید میگفتم. بیاحترامی کردم. حق نداشتم اونطور باهات رفتار کنم”
یون میره نگاهش کرد. مدتی طولانی. انگار سعی میکرد پشت این کلمات چیزی پیدا کند. بعد لبخند خیلی کوچکی زد؛ لبخندی که نه کاملاً گرم بود و نه سرد:”بیا پایین. شام سرد میشه”
اتاق غذاخوری بزرگ بود و نور لوستر کریستالی روی میز بلند میتابید. سفره سفید پهن شده بود. ظرفهای چینی آبیوسفید، قاشق و چنگال نقرهای، و چند شمع روشن در وسط میز. بوی غذا توی هوا پیچیده بود: سوپ داغ میسو با قارچ و توفو، برنج سفید بخارپز در کاسههای جدا، ماهی گریلشده با سس سویا و زنجبیل، کیمچی تازه، و یک ظرف کوچک از سبزیجات فصل که با کنجد تفت داده شده بودند. کنار بشقاب بیاوه یک کاسهی کوچک سوپ اضافی گذاشته بودند؛ همان سوپی که معمولاً وقتی حالش خوب نبود برایش درست میکردند.
کانگ تهجون سر میز نشسته بود وقتی بیاوه وارد شد، فقط نگاش را از روی میز بلند کرد و دوباره پایین انداخت. سوآ، خواهر هشتسالهاش، روی صندلیاش وول میخورد و با قاشقش بازی میکرد.
بیاوه سر جایش نشست. یون میره روبهرویش قرار گرفت و شروع کرد به کشیدن سوپ داخل کاسهها، کانگ تهجون بدون اینکه سرش را بلند کند پرسید :”امروز مدرسه نرفتی؟
بیاوه جواب داد. صداش یکنواخت بود: “جمعهست”
تهجون ادامه داد:” میدونم جمعهست؛ معمولا روزهای تعطیل هم تمرین میکنی! پرسیدم چیکار کردی”
بیاوه آروم نگاهی رو سمتش چرخوند و گفت :”با دوستام بودم”
کانگ تهجون قاشقش رو کنار گذاشت اما چیزی بیشتر نگفت.
یون میره کاسهی سوپ را جلوی بیاوه گذاشت:” تا گرمه غذات رو بخور؛ سرد میشه”
بیاوه قاشق را برداشت. بخار سوپ صورتش را گرم کرد. یک قاشق خورد. طعمش آشنا بود؛ همان طعمی که سالها بود در این خانه میشناخت، حتی اگر هیچوقت کامل به آن عادت نکرده بود.
یون میره در تمام مدت شام کمتر حرف زد، اما چند بار نگاش به بیاوه افتاد. انگار هنوز آن کلمهی”مادر” توی ذهنش میچرخید. کانگ تهجون هم بیشتر ساکت بود. فقط یکبار گفت:”هفتهی بعد جلسهی هیئت مدیره داریم. دوست دارم؛ باشی و ببینی چه خبره”
بیاوه سرش را تکان داد، اما چیزی نگفت.