PART 10

PART 10

nva

چوی سونگ‌جه پشت میز بزرگ چوبی‌ش نشسته بود، نگاهش روی یه پوشه‌ی باز جلوش. حتی وقتی جونگ‌یو وارد شد، سرش رو بالا نیاورد:”بشین”

جونگ‌یو نشست، دست‌هاش رو روی زانوهاش گذاشت، منتظراین بود که پدر زبان باز کنه.

چوی سونگ‌جه بالاخره، پوشه رو بست نگاهش، سرد و حساب‌شده رفت سمت پسرش:”ناامیدم نکن”

جونگ‌یو چیزی نگفت.

صدای پدرش یکنواخت بود:”گفتی فقط دبیرستان رو پیانو می‌خونی”

بدون هیچ احساسی که بشه روش انگشت گذاشت:” اجازه دادم چون قول دادی. ولی حالا داری فارغ‌التحصیل می‌شی، و من می‌خوام مطمئن بشم یادت نرفته قولت چی بود”

جونگ‌یو که سرش رو پایین انداخته بود گفت:”یادمه، بابا”

پدرش از کشوی میز یه پوشه‌ی دیگه، این‌بار چرم مشکی، بیرون کشید:”خوبه”

گذاشتش روی میز، فشارش داد به سمت جونگ‌یو:”کالج وارتون”

انگار اسمش به تنهایی کافی بود. دانشکده‌ی تجارت دانشگاه پنسیلوانیا. قدیمی‌ترین و معتبرترین مدرسه‌ی بازرگانی آمریکا

جونگ‌یو به پوشه نگاه کرد، دستاش کنار بدنش سفت شدن.

چوی سونگ‌جه بدون مکث دامه داد:”ثبت‌نامت انجام شده”

پدرش ادامه داد:”می‌دونی چقدر طول کشید تا این کار جور بشه؟ یه بخشی از این پذیرش، از طریق کمک مالی‌ایه که خانواده‌مون به دانشگاه کرده، این چیزیه که توی اون دانشگاه‌‌ها همیشه اتفاق می‌افته پول، اگه درست خرج بشه، در رو باز می‌کنه. ولی این یعنی تو هم باید لایقش باشی. نباید بذاری کسی فکر کنه اسم چوی رو مفت به دست آوردی”

جونگ‌یو نفس عمیقی کشید:”بابا، من..”

پدرش سرش رو کمی بالا آورد و خیره تر به جونگ‌یو نگاه کرد:”چی؟”

این‌بار، صداش یه‌کم تیزتر شد:”می‌خوای بگی هنوز فکر می‌کنی پیانیست می‌شی؟”

جونگ‌یو نگاهش رو ندزدید”دوستش دارم، موسیقی تنها چیزیه که وقتی می‌زنمش، حس می‌کنم واقعاً خودمم”

پدرش بلند شد. آروم. اما با یه قدرتی که همیشه بدون داد زدن منتقل می‌شد:” خودت بودن یه چیزه، جونگ‌یو. مسئولیت داشتن یه چیز دیگه”

ایستاد کنار پنجره، پشتش رو کرد به پسرش، نگاهش رو دوخت به شهری که زیر پاهاش گسترده بود:” تو تنها پسرمی. وارث این شرکت. این امپراتوری نفتی که باهاش بزرگ شدی، یه روزی قراره بیفته رو دوش تو. فکر می‌کنی چند روز دوام میاره اگه بری دنبال پیانو؟”

جونگ‌یو چیزی نگفت.

پدرش برگشت:”این‌و هم بدون”

نگاهش این‌بار مستقیم و سنگین بود:” توی اون دنیا، دنیای تجارت، دنیای قدرت جایی برای احساساتی بودن نیست. چیزی که دوست داری رو با چیزی که باید انجام بدی اشتباه نگیر”

مکث کرد:”پیانو رو می‌تونی به‌عنوان یه سرگرمی ادامه بدی. اما زندگیت اینجاست. کنار من”

جونگ‌یو برای چند ثانیه فقط نگاهش کرد، به مردی که هیچ‌وقت خم نمی‌شد، هیچ‌وقت تردید نمی‌کرد، هیچ‌وقت اجازه نمی‌داد چیزی غیر از منطق خودش وارد تصمیم‌هاش بشه.

بالاخره گفت، صداش تهی بود: “بله، بابا”

پوشه رو برداشت، زیر بازوش گرفت.

بیرون از دفتر، توی آسانسور، تنها، نگاهش به جلد چرمی پوشه افتاد، اسم وارتون با حروف طلایی روش حک شده بود، سرد و رسمی، مثل هر چیز دیگه‌ای که پدرش براش انتخاب کرده بود.

گوشیش رو از جیبش بیرون آورد، صفحه‌ی اصلیش رو روشن کرد. یه عکس قدیمی از خودش و بی‌اوه، پشت یه پیانو، توی یه بعدازظهر که دیگه حتی یادش نمی‌اومد چرا اون‌قدر خوشحال بودن

روز بعد

جمعه بود و مدرسه تعطیل. هوا گرم و آفتابی بود و نور خورشید از لای شاخه‌های درختان کنار خیابان روی سنگفرش می‌افتاد. کافه نزدیک مدرسه شلوغ‌تر از روزهای معمولی به نظر می‌رسید. بوی قهوه تازه و نان گرم از درِ نیمه‌باز کافه می‌آمد بیرون و با باد ملایم قاطی می‌شد.

هی‌نا و سوبین زودتر رسیده بودند. سوبین با بریس سفت روی بازوی چپش تکیه داده بود به پشتی صندلی چوبی و با دست سالمش نیِ آیس‌لاته‌اش را بی‌هدف می‌چرخاند. یخ‌ها به هم برخورد می‌کردند و صدای خفیفی می‌دادند. هی‌نا روبه‌رویش نشسته بود، آرنجش را روی میز گذاشته بود و گاهی به ساعت مچی‌اش نگاه می‌کرد. زیر لب، بیشتر برای خودش، گفت:”دیر کردن”

چند دقیقه بعد در کافه باز شد و جونگ‌یو وارد شد. کیف مدرسه‌اش را کنار صندلی گذاشت و نشست؛ جوری که کمی از بقیه فاصله داشت. لبخند همیشگی‌اش روی صورتش نبود. فقط سرش را به هی‌نا و سوبین تکان داد و چیزی نگفت. نگاش بیشتر روی میز چوبی بود تا اینکه به کسی نگاه کنه. انگار اگر سرش را بالا می‌آورد، مجبور می‌شد چیزی را ببیند که نمی‌خواست.

سوبین ابرویی بالا انداخت:”امروز سرحال به نظر نمی‌رسی”

جونگ‌یو شانه بالا انداخت. حرکت کوچکی بود :”خسته‌ام”

حدود ده دقیقه ای میگذشت که صدای باز شدن در اومد. بی‌اوه وارد شد. موهای مشکی‌اش مرتب مثل همیشه روی صورتش ریخته بود و کیف مشکی‌اش را روی شانه انداخته بود. نور آفتاب از پشت سرش می‌تابید و برای لحظه‌ای چهره‌اش را در سایه فرو برد. وقتی نزدیک میز رسید، جونگ‌یو ناخودآگاه صاف‌تر نشست و نگاش را انداخت پایین، روی دست‌هایش. انگار اگر مستقیم به بی‌اوه نگاه می‌کرد، طعم همان بوسه و سنگینی همان شب دوباره برمی‌گشت.

بی‌اوه صندلی خالی کنار هی‌نا را کشید و نشست. فقط سرش را به بقیه تکان داد. چیزی نگفت. سکوت کوتاهی روی میز افتاد؛ سکوتی که بیشتر از حرف، حرف می‌زد.

گارسون آمد و سفارش‌ها را گرفت. همه تقریباً بی‌حوصله بودند. وقتی گارسون رفت، سکوت دوباره سنگین‌تر از قبل نشست.

هی‌نا سعی کرد فضا را سبک کند. لبخند کوچکی زد و گفت:”خب… یه ماه دیگه تموم می‌شه. بعدش رسمی فارغ‌التحصیل می‌شیم. باورتون می‌شه؟”

سوبین لبخند کوچکی زد. لبخندش این‌بار کامل نبود.”باید یه کاری بکنیم قبلش یه سفر تابستونی، نظرتون چیه؟”

هی‌نا چشم‌هایش کمی برق زد:”ججو؟ همیشه می‌خواستم برم. ساحل‌هاش، غارهای گدازه‌ای”

سوبین ادامه داد:” ججو که حتماً. بعدش بوسان. هیوندائه و گوانگالی. شب‌ها زیر پل گوانگان”

جونگ‌یو هنوز به لیوانش نگاه می‌کرد. انگشتانش دور آن سفت شده بود. یک لحظه دهانش را باز کرد. چیزی توی گلویش گیر کرده بود. تصویری از پوشه‌ی چرم مشکی روی میز پدرش آمد جلوی چشمش. کالج وارتون. آمریکا. آینده‌ای که برایش انتخاب شده بود:”این تابستون..”

همه نگاهشان به او برگشت.، جونگ‌یو مکث کرد. بعد سرش را کمی تکان داد و لبخند خشکی زد که به چشمانش نرسید: هیچی. فقط می‌خواستم بگم اگه بریم ججو، باید حتما بریک رستوران گوکسو رو هم امتحان کنیم. نودل‌های گوشتی‌شون معروفه”

هی‌نا متوجه تغییر لحنش شد، اما چیزی نگفت. فقط سرش را تکان داد و سعی کرد بحث را زنده نگه دارد:”پس ججو قطعیه. بوسان هم. اگه وقت شد گیونگجو رو هم اضافه می‌کنیم”

سکوت دوباره برگشت. این‌بار سنگین‌تر. جونگ‌یو هنوز جوری نشسته بود که بدنش کاملاً روبه‌روی بی‌اوه نباشد. هر بار که بی‌اوه لیوانش را برمی‌داشت یا حتی فقط جابه‌جا می‌شد، جونگ‌یو نگاش را جای دیگری می‌برد. بی‌اوه هم ساکت بود. بیش از حد ساکت. انگار بخشی از ذهنش هنوز توی آشپزخانه‌ی پنت‌هاوس گیر کرده بود.

هی‌نا چند لحظه به صورت بی‌اوه نگاه کرد. او از وقتی نشسته بود تقریباً حرفی نزده بود. آروم پرسید:”نظر تو چیه؟ کجا بریم؟”

بی‌اوه سرش را کمی بلند کرد. نگاهش مستقیم رفت توی چشم‌های هی‌نا و چند ثانیه همان‌جا ماند. چیزی پشت آن نگاه بود بعد با صدایی آرام و یکنواخت گفت:”هرجایی که خودتون انتخاب می‌کنید”

و دوباره نگاش را انداخت پایین، روی لیوانش. انگار با همان یک جمله خودش را از بحث کنار کشیده باشد.

هی‌نا نفس عمیقی کشید و به صورت‌های دور میز نگاه کرد. بعد با لحنی که سعی می‌کرد نگران به نظر نرسد پرسید:”دوباره چی شده؟ دعوا کردین؟ چرا این‌قدر یبسین حالم بد شد خدایی”

هیچ‌کس جواب نداد.

هی‌نا چند ثانیه صبر کرد، بعد لبخند کوچکی زد و گفت:”بیایید حداقل یه عکس دسته‌جمعی بگیریم. قبل از اینکه فارغ التحصیل میشیم، بعداً پشیمون بشیم که عکس درست‌حسابی نداریم”

سوبین گوشی‌اش را از جیبش درآورد و صفحه را روشن کرد:”باشه. سلفی؟”

هی‌نا سرش را تکان داد:”آره. ولی زاویه از اون طرف بهتره”

سوبین گوشی را بالا برد، اما زاویه خوب نبود. بی‌اوه که کمی عقب‌تر نشسته بود، بدون اینکه حرفی بزند دستش را دراز کرد:”بده من”

سوبین لحظه‌ای مکث کرد، بعد گوشی را به او داد.

بی‌اوه دوربین را تنظیم کرد. چند تا عکس گرفت. بعد انگشتش را کشید تا عکس‌ها را ببیند. یکی‌یکی رد می‌کرد. تا اینکه انگشتش روی یک عکس متوقف شد؛ عکس یک زن بود.

بدنش روی کف چوبی تیره افتاده بود. موهای بلند و سیاهش در هم پیچیده و به خون خشک‌شده چسبیده بود. لباس روشنش از شدت خون تیره شده بود؛ لکه‌های قهوه‌ای‌ـ‌قرمز از سینه‌اش تا روی زمین کشیده شده بودند و کنار پیانو جمع شده بودند. انگشتان رنگ‌پریده‌اش نیمه‌باز بودند و درست کنار دستش، یک تندیس کوچک بال‌شکل افتاده بود؛ بال‌ها شکسته‌بودند و سطح سفید مجسمه با لایه‌ی نازکی از خون خشک پوشیده شده بود. نور فلاش دوربین روی سطح براق خون نشسته بود و آن را مثل لکه‌ای زنده و تازه نشان می‌داد.

رنگ از صورت بی‌اوه پرید؛ سرش را آهسته بالا آورد و مستقیم به سوبین خیره شد. صداش اول آروم بود، اما از ته گلو می‌آمد:”این… این چیه؟”

بی‌اوه به صفحه گوشی خیره بود. انگار نمی‌توانست نگاهش را از آن عکس جدا کند. انگشتانش دور گوشی سفت شده بودند و بندهایش سفید شده بود.

سرش را دوباره بالا آورد. این‌بار نگاهش مستقیم و تیز رو چشم‌های سوبین بود، صداش دیگر آرام نبود.:”این رو از کجا آوردی؟”

سوبین چیزی نگفت. فقط به او نگاه کرد. لب‌هایش کمی به هم فشرده شده بود، اما چهره‌اش هنوز همان آرامش ساختگی همیشگی را داشت.

بی‌اوه بلند شد. صندلی‌اش با صدای تیزی عقب رفت و توجه چند نفر از میزهای کناری را جلب کرد. گوشی را محکم در دست گرفته بود و یک قدم به سمت سوبین برداشت:”جواب بده”

سوبین روی صندلی‌اش جابه‌جا شد، اما بلند نشد. با صدایی آرام و کنترل‌شده گفت:”همین‌طوری دیدمش. آشنا بود برام. کنجکاو شدم بدونم کیه”

بی‌اوه خندید. خنده‌ای کوتاه و بی‌روح که بیشتر شبیه شکستن چیزی بود:”دروغ نگو”

ناگهان دستش را دراز کرد، یقه لباس سوبین را گرفت و او را از جایش بلند کرد. سوبین با وجود بریس روی بازویش، مقاومت چندانی نکرد؛ بی‌اوه او را به دیوار کافه چسباند. صدای برخورد سوبین اونقدر بلند بود که همه روشون رو به سمتش برگردوندن.

بی‌اوه عصبانی تا از قبل گفت :” گفتم از کجا آوردیش؟”

سوبین نفسش را بیرون داد.،نگاهش را از چشم‌های بی‌اوه برنداشت و با ترس و صدای لرزان گفت:”گفتم؛ همین‌طوری دیدم”

جونگ‌یو سریع بلند شد.؛ صندلی‌اش تقریباً افتاد، به سمت بی‌اوه اومد و دستش رو روی شانه بی‌اوه گذاشت و محکم عقب کشید:”بی‌اوه، ولش کن”

هی‌نا صورتش سفید شده بود؛ بازوی بی‌اوه بی‌اوه رو گرفت و با صدای لرزان گفت:”لطفاً… اینجا نکن. مردم دارن نگاه می‌کنن”

بی‌اوه هنوز یقه سوبین را رها نکرده بود. نفس‌هایش تند شده بود. رگ گردنش بیرون زده بود. چند ثانیه همان‌طور ماند، بعد ناگهان دستش را باز کرد.

سوبین به دیوار تکیه داد و نفس عمیقی کشید. بازوی مجروحش را بی‌اراده با دست دیگرش گرفت.


Report Page