PART 1
Kim Bora and Dannyغروبِ خورشید، مثل پردهای نیمه شفاف روی محوطهٔ دانشگاه افتاده بود، نورِ نارنجی، از بین شاخههای درختها شکسته و روی سنگفرشهای خاکستری، لکه لکه پخش میشد. نسیم ملایمی که بوی خاک نم خورده و برگای خشک رو با خودش میاورد، همه چیز رو آروم تر از همیشه نشون میداد.
سونو با قدم های آروم از ساختمان دانشکده بیرون اومد، کوله پشتی روی شونهش تاب میخورد و صدای خش خش برگ های زردِ زیر کفشش، به هر قدمش ریتم خاصی میداد.
قدم زنان و درحالی که انگشتاش دور بند کوله پشتیش پیچیده بود، با چشم های کنجکاو درحال تماشای آسمون زرد و نارنجی بود. با لرزش گوشیِ داخل جیبـش، پلکی زد و دستشو سمت تلفن همراهش برد، پیام روی صفحه که از طرف دوست پسرش بود، ناخودآگاه لبخندی روی لباش اومد و حس خوبی بهش هجوم آورد.
﹙پنج دقیقه دیگه میرسیم سان﹚
"سان" لقبی که پسر بزرگتر به سونو داده بود، به گفتهٔ خودش سونو مثل خورشید بود، خورشیدی که با هر لبخند نرمی روی لبای سونو نورانی تر و امید بخش تر میشد. چشمای روباهی پسر، خیره به غروبی که هنوز روی محوطه کشیده میشد و زیباییشو به رخ میکشید بود. انگشتش هنوز روی صفحهٔ سرد موبایل خط های فرضی میکشید، رنگ های زرد و نارنجی غروب با رشته های ابری که نرم نرم توی هوا پخش شده بودن، ترکیب قشنگی ساخته بودن. برای چند ثانیه حس رهایی و آرامشی بهش دست داد.
به سمت نیمکتی قدیمی که زیر یکی از درختای چنار قرار داشت رفت و نشست، کوله پشتی رو کنارش گذاشت و بازوهاشو روی زانوش انداخت. صدای گنجشک هایی که روی شاخه ها مینشستن و دوباره باهم پرواز میکردن، با صدای زوزهٔ ضعیف باد قاطی شده بود، برگ های زردی که از شاخهها جدا میشدن، درست مثل تیکه های کاغذ سبک روی سرش میریختن و کف زمین میرقصیدن.
سونو سرشو کمی عقب برد، نگاهش به آسمونی که هر لحظه بیشتر به سمت رنگ ارغوانی میرفت، دوخته شد. توی قلبش، اون لحظه آرزو کرد کاش همیشه میشد همینطور بدون هیچ مشکلی بشینه و فقط از زندگیش لذت ببره...
کم کم محوطهٔ دانشکده خلوت تر شد، صدای شلوغی و همهمهای که چند دقیقه پیش فضا رو پر کرده بود، حالا جاشو به سکوت و سرفههای پراکندهٔ سرایدارها داده بود، دانشجوها یکی یکی رفته بودن و جز چند نفر که دورتر حرکت میکردن، کسی باقی نمونده بود.
سونو نفس عمیقی کشید، کوله پشتی رو دوباره برداشت و با دستای ظریفش بندهاشو محکم تر گرفت، حس میکرد هوا کمی سردتر شده، از روی نیمکت بلند شد و به سمت در خروجی قدم برداشت. اما درست وقتی پاهاشو روی سنگفرش سرد گذاشت و به مسیر باریک منتهی به بیرون نزدیک شد، صدای خندههای آشنا به گوشش خورد. صداهایی که همیشه کنار گریه و داد بقیه دانشجوها قاطی میشد...
پلکی زد و سرشو چرخوند، و سه سایه راه جلوشو سد کردن. ضربان قلبش به شدت تند شد، نگاهش به نگاه پر از تمسخر سه پسر افتاد. درسته... اونا قلدرای شناخته شده دانشکده بودن. گلوش خشک شد، هوایی که لحظهای پیش بهش حس زندگی داده بود، حالا انگار ریهشو میسوزوند، دستشو ناخودآگاه روی پارچهٔ زبر شلوار کارگوی آبی رنگش کشید، نفسش از ترس بالا نمیومد.
سه پسر قلدر جلوش وایساده و نگاههای پر از حرص و تمسخرشون، مثل جسم پر وزنی روی قلبش سنگینی میکرد. دستاش عرق کرده بودن و روی بند کوله پشتی فشار میاورد، هر عضلهاش آمادهٔ فرار بود، اما هیچ راه فراری وجود نداشت.
« اوه اینجا رو باش!! ببینید کی اینجاست پسرا!! خوشگل ترین و خوش اندام ترین پسر دانشکده که همه دنبالشن اما اون همه رو رد میکنه... انگاری گیر افتادی کوچولو »
پسر قدبلند نیشخند کثیفی زد و با نگاه هرزش بدن سونو رو بررسی کرد. سونو ترسیدهتر از قبل، نفسشو حبس کرد و لبش رو گاز گرفت. دلش میخواست حرف بزنه و خودش رو از اتفاقات احتمالی نجات بده، اما صداش فقط از ته گلوش بیرون میومد و کلماتش میلرزید.
+ لط..لطفا… م..من فقط می..میخوام برم…
پسر دوم با صدای بلند قهقهه زد که موجب شد دو پسر دیگه هم به تبعیت از اون بخندن و سپس تحقیرآمیز بهش نگاه کنن، یکی از اون ها به آرومی نزدیک شد و نوک انگشتش رو روی شونه ظریف سونو لمسوار حرکت داد و با چشمایی خمار ، لبش رو با زبونش تر کرد و لب زد.
« رفتن؟ اوووو کوچولی بامزه… امروز قراره خوش بگذرونیم پس میخوای کجا بری! »
به ناگهان دستی که روی شونه سونو به آرومی حرکت میکرد و موهای تنش رو سیخ میکرد محکم و دردناک، شونه اش رو گرفت و فشرد.
« امروز قراره با ما بیای کوچولو، چه بخوای... چه نخوای »
لرزش بدن سونو بیشتر شد و بیشتر خودش رو گوشهٔ دیوار جمع کرد، نگاهش به زمین افتاد و فکرش هزار جا رفت "چرا باید این اتفاق بیفته؟ چرا من؟… کاش میتونستم سریع تر فرار کنم… یا یه چیزی میگرفتم که بتونم دفاع کنم…" اما هیچ چیزی توی ذهنش جز ترس و لرز جواب نمیداد.
بوی تند سیگار و عطر ارزونشون قاطی هوای نمناک کوچه شده بود. سونو پلک زد، دنبال راه فرار میگشت. نفسش به شماره افتاده بود. دستش روی بند کولهپشتی سُر خورد و کنار بدنش مشت شدن، دیدش کم کم تار شد و اشک داخل چشماش حلقه زد.
دستش رو بالا برد تا اشکش رو پاک کنه و جلوی اون پسرا برای التماس کردم زانو بزنه که پسرِ اولی یقهٔ لباسش رو گرفت و به زور کشیدش نزدیک خودش و دستش رو بی اجازه دور بدنش حلقه کرد.
« هی پسر بیخیال…میدونم از اینکه قراره سه تایی انجامش بدیم خوشحالی ، ولی باید خودت رو کنترل کنی چون اینجا نمیشه ماشینمون سر خیابون پارکه »
با شنیدن جملات پسر سونو تلاش کرد خودش رو عقب بکشه، اما زورش به هیچ عنوان بهش نمیرسید. قلبش داشت منفجر میشد و ذهنش درگیر این بود که قرار بود چه بلایی سرش بیاد. اون لحظه فقط به امید اینکه کسی پیداش کنه، درحال مقاومت بود. از شدت فشار، صداش مثل نجوا بیرون اومد.
همون طور که پسر اولی سونو رو محکم گرفته بود اون یکی سمت دیگهاش وایساد و نفر سوم هم پشتش حرکت کرد. تمام راههای فرار رو بستن و پسر و سمت خیابون کشیدن.
سونو دستاش به شدت مشت شده بود و اشکال کل صورتشو خیس کرده بودن. دلش میخواست فقط ناپدید بشه، اما فقط با وجود تلاش و گریه هاش سمت خیابون کشیده میشد.
داشت خودش رو بابت اینکه تا اون ساعت صبر کرده، تا اون اطراف خلوت شه و حالا هیچکس نبود کمکش کنه لعنت میکرد، که به ناگهان فشار روی دست چپش که از طرف یکی از اون پسرا بود برداشته شد. نگاه خیسش به اون سمت چرخید و اونجا بود که یادش اومد تو اون دنیای بزرگ تنها نیست.
.
.
.
از دل خیابون خلوت، یک BMW 7 Series مشکی براق کنار پیادهرو ایستاد. چراغ های جلو برای لحظهای مثل دو چشم خیره در تاریکی درخشیدن و بعد خاموش شدن. در سمت راننده با صدای کوتاهی باز شد و شخصی از ماشین پیاده شد.
پسری با استایلی شیک و مرتب کنار در ماشین وایساد و با نگاهش اطراف رو وارسی میکرد. لباسهای پسر شامل جلیقه و شلوار مشکی رنگ، پیراهن مشکی تمیز که یقهش محکم با یک کروات مشکی بسته شده بود به همراه کفشهای براقش که نور چراغ خیابون رو مثل آینه برمیگردوندن. موهای پسر خوش چهره کاملا مرتب و تمیز به سمت بالا زده شده بودن و هیچ تار مویی صورت استخونیش و نپوشونده بود.
وقتی از ماشین بیرون اومد، چهرهای سرد و بی روح داشت، اما همون بی حسی پر از جذابیت بود ، جذابیتی که نگاه آدم رو ناخودآگاه به سمت خودش میکشوند. پسر بعد از چک کردن اطراف، در ماشین رو بست و سپس دستی به جلیقهاش کشید و صافش کرد. بعد از مرتب کردن لباسش طبق عادت مچ دستش رو کمی بالا آورد و موجب شد ساعت نقرهای و لوکسش، لانجینز مستر کالکشن در نور زرد چراغ خیابون برق بزنه.
نگاهش رو برای فهمیدن ساعت دقیق بهش دوخت و سپس دستش رو پایین برد. اون ساعت، هدیهٔ دوستپسرش بود و همیشه وقتی بهش نگاه میکرد، خاطرهٔ اون لحظه توی ذهنش زنده میشد.
نفس کوتاهی کشید و بعد، ماشین رو دور زد و سمت پیادهرو رفت. ذهنش درگیر تأخیر پسر کوچیک تر بود. طبق فاصلهای که با دانشکده داشت، سونو باید تا اون لحظه رسیده و منتظرشون میبود، اما هنوز نیومده بود و جسم اشناش اون اطراف دیده نمیشد. برای همین پسر تصمیم گرفت مسیر همیشگیش تا دانشکده رو قدم بزنه، تا شاید توی راه بتونه ببینتش.
قدم های پسر روی سنگفرش سردِ پیاده رو ریتمی ثابت داشت. غروب کم کم توی تاریکی می غلتید و چراغ های خیابون با نور زردشون سایههای مختلفی میساختن. نسیم خنک کنی موهای بالا زده اش رو به بازی میگرفت. دستاش توی جیب شلوارش فرو رفته بود و ساعت نقرهای روی مچش با هر قدم برق کوتاهی میزد. ذهنش درگیر این بود که پسر کوچیکتر چرا دیر کرده، اما یهو... صدای خفهای، سکوت خیابون رو شکست که از گوشای تیز ریکی دور نموند.
صدای ضعیف... شبیه التماسی خاموش و اجباری قوی. ابروهاشو درهم کشید و سعی کرد واضح تر صدارو تشخیص بده، مسیر قدمش چرخید و به سمت صدا حرکت کرد و نگاهش به اکیپ چهار نفرهای خورد. به خیالش اومد که اون چهار تا جوون با ایجاد کردن آلودگی صوتی خوش میگذروندن و از جوونیشون لذت میبردن، پس خواست راهشو کج کنه و مسیر قبلیش رو پیش بگیره.
اما هنوز قدمی بر نداشته بود که صدای دیگهای شنید، بنظرش اون صدا شبیه صدای کسی بود که گیر افتاده باشه. نگاهش دوباره سمت اون اکیپ چرخید و با دقت همیشگیش روی اون ها دقیق شد. جثهٔ پسری که بینشون حرکت میکرد خیلی آشنا بود. قدم هاشو بیصدا برداشت. مثل گربهای که شکارشو پیدا کرده باشه ، بیصدا یه اونها نزدیک شد و فرد آشنایی رو دید.
اون سونو بود، که چشمای خیس و بدنی لرزون سعی میکرد از فشار دستای دو پسر کنارش فرار کنه. اون ها چطور به خودشون اجازهٔ لمس کردن پسرکش رو داده بودن؟! خشم مهمان صورت پسر شد و پیشونی بلند و صافش رو خط خطی کرد. اونا قوانین زیادی رو زیر پا گذاشته بودن.
نگاه خشمگینش به دستایی که محکم به بدن سونو فشار میاوردن خیره شد.
« بهش دست زدن »
نگاهش بالا رفت و روی چهرهای خیس و ترسیدهٔ سونو نشست.
« اونا اشکشو درآوردن »
« اونا ترسوندنش »
سه دلیل، برای مجازات کافی بود؟! اون دلایل بیشتر از کافی بودن. قدم های بیصداشو به سرعت برداشت و با حرکتی سریع و حرفهای دست یکی از پسر ها رو از بدن سونو کشید و قبل از اینکه اون پسر متوجه شه با چرخشی سریع دستش رو پیچوند و بدنش رو بلند کرد و به زمین کوبید. صدای برخورد محکم بدن پسر به زمین، توی خیابون خلوت پیچید.
نیکی بدون لحظهای مکث روی بدنش نشست و زانوشو محکم روی سینهٔ پسره گذاشت، نگاهش و بالا برد و همون طور که به دو پسر دیگه زل میزد، دست نیمه شکستهش رو پیچوند. فریاد خفه و پر دردی از گلوی اون پسر بیرون اومد، اما نیکی حتی پلک هم نزد. نگاهش خیره به چشمای خیس و ترسیدهٔ سونو بود و نفسهای سنگینش سینهٔ ورزیدهاش رو بالا پایین میکرد.
چشم های مشکی و عمیقش مثل شعلهای تاریک برق میزدن و این برق بدن دو پسر دیگه رو از ترس میلرزوند. سونو اما با مو و لباس های بهم ریخته، که نشون از تقلا های زیادش بود، بدنش بین فشار دستای دو پسر دیگه میلرزید. چشم هاش پر از وحشت بود و اشکهاش بیصدا از گونههاش سُر میخوردن و صدای نفس های کوتاه و بریدهش مثل کسی بود که هنوز باور نکرده از جهنم نجات پیدا کرده.
چشمهای نیکی تنگ شد و بار دیگه با دیدن وضعیت سونو تو ذهنش فریاد زد.
« اونا چطور جرأت کردن با پسر کوچولوی من این کار رو بکنن؟ »
قلبش محکم تر از قبل کوبید. این بار نه مثل قلب یه انسان عادی، بلکه مثل قلب یه حیوون وحشی که قلمروش تهدید شده. رگهای گردنش برجسته شد و نفسش داغ تر. خشم توی رگهاش می جوشید و هر لحظه بیشتر توی نگاهش ته نشین میشد. دستای اون دو پسر دیگه، وقتی شعلهور شدن خشم بیشتری رو درون چشمای نیکی دیدن، شل شد و یکیشون به عقب قدم برداشت. انگار تازه فهمیده بودن با چه موجودی طرف شدن.
نیکی، بدون هیچ حرف اضافهای، با لحنی بی شباهت به چشمای آتشینش، رو به سونو لب زد.
- برو تو ماشین.
صدای خفه و خش دارش بیشتر شبیه دستور بود، سرش رو با جدیت به سمت ماشین سیاهِ پارک شدهٔ گوشه خیابون تکون داد.
سونو با همون چشم های پر از اشک، لحظهای بهش خیره شد. نگاه لرزونش روی چشمای خشمگین نیکی خیره موند و وقتی پسر با ملایمت همیشگیش به سونو نگاه کرد و پلکی زد، قلب بی قرارش کمی آروم گرفت ... انگار بین اون آشوب، نیکی براش امن ترین پناه بود. دستاش کمی لرزیدن و بند کولهشو محکم تر گرفت و بدون لحظهای معطلی، بین نفس های بریده و هق هق آروم، شروع به دویدن کرد. قدم هاش روی سنگفرش مثل صدای فراری ناامید تکرار میشد و مسیر اون ماشین مشکی رنگ گوشهٔ خیابون رو پیش میگرفت، جایی که سونو امنیت داشت.
نیکی تا وقتی که سایهٔ سونو پشت شیشه های ماشین ناپدید شد، دست پسر زیرش رو ول نکرد و وقتی بالاخره ول کرد، از روی بدنش بلند نشد. هنوز هم با زانوش محکم روی سینۀ پسره فشار میاورد. اون دو نفر دیگه به وضوح ترسیده بودن اما گارد گرفته بودن، انگار بین ترس و شجاعت گیر کرده باشن.
نیکی نفس عمیقی کشید. سکوت کوتاهی بینشون افتاد. بدون توجه به اون سه و بدون عجله، شروع به تا زدن آستینهای پیراهن مشکی رنگش کرد. هر حرکت دستش وسواسی و دقیق بود، انگار برای یه مراسم بینقص آماده میشد. انگشتاش روی پارچهٔ سیاه لیز خوردن، صدای آروم اما بمش تو گوشای سه پسر پیچید.
- قانون اول... اون باید همیشه لبخند بزنه.
صدای نیکی مثل تیشه روی اعصابشون نشست. سه پسر ترسیده و کنجکاوی به لباس نیکی خیره بودن تا شاید بتونن منظورش رو متوجه بشن. نیکی نگاهشو بالا آورد، خیره به چشم های هر سه نفر حرفشو ادامه داد و از روی پسری که زیرش بود بلند شد.
- قانون دوم... چشماش، اونا همیشه باید از ذوق و هیجان برق بزنن. همیشه.
مرد بزرگتر او جاش صاف ایستاد و انگشتاشو باز و بسته کرد، عضلات دستش کشیده شد، صدای استخوناش ریز ترکید. سرش رو بالا آورد و با نگاهی خنثی بار دیگه هر سه پسر رو بر انداز کرد و هم زمان انگشتاشو ماساژ داد.
- در آخر، قانون سوم... هیچکس، تاکید میکنم. هیچکس، جز من و پارک سونگهون حق لمس کردنشو نداره.
پسر روی زمین از شدت درد ناله کرد و نیم خیز شد. نیکی نگاهش و از اونها گرفت و نیشخندی کج و سرد روی لبش نشست. صدای آروم اما زهرآلودش مثل خنجری زیر پوستشون رفت و گوشاشون رو پر کرد.
- قوانین ها در مورد اون خیلی خیلی بیشتر از اون چیزیه که بتونید حفظش کنید. اما... این سه تا، قوانینی هستند که شما شکستید و قراره بابتش مجازات بشید...
قدمش رو کمی جلو برداشت و سایهٔ بلند و سنگینش روی اون سه تا افتاد و حملهٔ نصفهاش تکمیل شد.
- حالا هم باید تاوانشو پس بدید !
.
.
.
هوای خیابون پر از بوی گرد و خاکِ بلند شده، از ضربه های قبلی بود. چراغ زرد خیابون که حالا به خاطر تاریک شدن هوا روشن شده بود، روی پوست خیس از عرق نیکی سایه هایی تیز و ترسناکی مینداخت. اون دو پسر جلوش، نفس هاشون حبس شده بود، اما جرأت عقب رفتن نداشتن.
نیکی با آستینای تا زده، بدون هیچ حرفی، انگشتاشو مشت کرد. بند بند انگشتاش ترکید و صداش مثل شلیک کوچیک تو سکوت پخش شد. یکی از پسرها، با صدای گرفتهای که بیشتر از ترس میلرزید تا شجاعت، قدمی جلو گذاشت و لب زد.
« تو فکر میکنی کی هستی هان؟ »
نیکی بیتوجه به اون ها هیچ جوابی نداد. تنها پاسخش قدمی سریع بود که فاصلهشو با اونا پر کرد و مشت محکم و سنگینی که مثل صاعقه روی فک پسره فرود اومد. صدای استخون ترک خورده با فریاد خفهٔ پسر قاطی شد و بدنش سمت دیگه ای پرت شد و محکم زمین خورد.
پسر دوم با خشم کور شده از کتک خوردن دو دوستش سمت نیکی حمله کرد و فریادی کشید، نیکی اما با آرامش، طوری که انگار شکارچی از شمارش مطمئنه، یه نیم چرخ زد و زانوشو محکم توی شکم پسر کوبید. صدای خفهای از گلوی اون بیرون اومد و بدنش خم شد، نیکی از فرصت استفاده کرد و پشت گردنشو گرفت، بعد با خشونت اونو به زانوش کوبید. صدای برخورد سرش با زانوش پردههای گوششون رو نوازش کرد و فریاد بلند پسر از درد توی خیابون خلوت پیچید.
پسر سوم که هنوز روی زمین افتاده بود و دستش از درد میلرزید، تلاش کرد بلند شه، نیکی سرشو سمتش نچرخوند، فقط با یه ضربهٔ پاش، محکم به پهلوش کوبید و صدای شکستن چیزی به گوشش رسید و بعد، فریاد بلند و پر از درد پسر بار دیگه فضا رو پر کرد.
چشم های نیکی با یادآوری صحنه دستای اون پسرها روی بدن سونو، بار دیگه پر از آتیش شد. نگاهشو دوباره به سه پسری که حالا روی زمین ناله میکردن، دوخت. خیسی عرق روی پیشونیش به چشم میخورد، اما نفسش آروم و کنترل شده بود. انگار کتک زدنشون براش فقط یک لذت و یک درس مهم بود، نه خشم.
« ب...بسه... ت..توروخدا... »
با شنیدن کلام پسر باز هم توجهی بهش نکرد، اما جلو رفت و موهای پسری که حرف زده بودو محکم چنگ زد و سرشو بالا کشید، صورت خون آلود و وحشت زدهش رو به نور چراغ خیابون آورد. نگاهشو خیره بهش قفل کرد، اونقدر نزدیک که نفسای سنگینش به پوست پسره میخورد و با صدای بم و آرومی از بین دندونای بهم قفل شدش غرید.
- امیدوارم امروز براتون درس عبرت شده باشه ! چون دفعهٔ بعدی وجود نداره، قبل از اینکه مغز کوچیکتون متوجهم بشه، طوری از هستی محوتون میکنم که حتی والدین تون هم فراموش کنن وجود داشتید.
بعد سر پسر رو محکم به زانوش کوبید. خون از بینی اون پسر فواره زد و فریاد بلندش مثل تیغ توی سکوت پخش شد. پسر دیگه که هنوز از درد زیاد، به خودش می پیچید، با صدای آروم و پر از دردی حرف زد.
« لعنتی... کی هستی تو... »
نیکی به سمتش برگشت و لبخند کجی روی لبش نشست، اما توی چشم هاش نشونه ای از شوخی نبود. مشتاشو باز و بسته کرد، انگار داره امتحان میکنه که استخوناش هنوز برای شکستن کافی قویه یا نه.
- دوست پسرش.
نیکی سرشو کمی پایین انداخت، لبخند کج و بی رحمش برگشت و با زبونش، لبای خشکش رو تر کرد.
- این فقط سه تا قانون بود... و مجازات سه قانون.
پسرایی که هنوز نیمه جون روی زمین افتاده بودن، حالا فقط نگاه میکردن. صدایی جز نالههای دردناک ازشون درنمیومد، فقط لرزش بدنشون نشون میداد هنوز زندهان.
نیکی به آرومی پشتشو رو به اونا کرد و بعد به سمت ماشین حرکت کرد. دستشو بالا آورد و بهش خیره شد، دستاش تقریبا خون مالین بودن... این برای مردی مثل اون غیر قابل تحمل بود پس باید برای رانندگی دستکش میپوشید.
.
.
.
صدای نفس های بریدهٔ سونو با تق تق لرزون قدم هاش روی زمین قاطی شده و تو گوشش میپیچید، دستاش میلرزیدن و انقدر محکم بند کوله پشتیشو گرفته بود که بند باریک زیر انگشتاش به قرمزی کشیده شده بود. نور زرد چراغ های خیابون مثل مه غلیظی رو صورت خیس از اشکش میوفتاد و برق نمناک چشم هاشو بیشتر نشون میداد. قلبش هر لحظه ممکن بود از قفسهٔ سینهش بیرون بزنه.
وقتی به ماشین رسید، با تموم توانش درو کشید و خودشو داخل انداخت. صدای کوبیده شدن بدنش به صندلی عقب، سکوت داخل ماشین رو شکست.
سونگهون، که اون سمت ماشین روی صندلی عقب نشسته بود، نگاهش رو از گوشیش گرفت و با شدت به سمت منبع صدا سمت برگشت. به محض دیدن سونو توی اون وضعیت، چشماش گرد شدن و بی اختیار زمزمه کرد.
× سونو؟!
سونو نفس نفس میزد، دونههای عرق با اشک قاطی شده بودن و روی شقیقهش سر میخوردن، پسرک هیچ جوابی نداد. لباش میلرزید و صدای خفهای مثل زمزمهٔ بریده از گلوی گرفتهش بیرون اومد و بالاخره، بین گریه هاش تونست لب بزنه.
+ ا...اونا... می...میخواستن... اذیتم کنن...هو..هون...می..میخواستن...اذ..اذیتم..کن.. کنن
صدای شکستهش مثل شیشهای بود که زیر پا خُرد میشه. سونگهون برای چند ثانیه پلکی نزد. دیدن بدن لرزون و نگاه پر از وحشت سونو قلبشو میفشرد و انگار از درون نابودش میکرد. بدون فکر کردن، دستاشو باز کرد و با ملایمت تمام لب زد.
× بیا اینجا عزیز دلم... بیا پیش من.
سونو بدون مکث خودشو تو بغل سونگهون انداخت، طوری که انگار آغوشش آخرین پناه جهان باشه صورتشو به شونهٔش فشرد و اشکاش لباس مرد بزرگ تر رو خیس کردن. دست سونگهون به سرعت دور بدنش حلقه شد و اونو روی پاهاش کشید تا بهتر بتونه بغلش کنه. سونو متقابلا دستاشو دور گردن سونگهون حلقه کرد و سرش رو درونش فرو برد. نفس های سونو داغ و بریده بودن و پوست گردن سونگهون از حرارتشون میسوخت. شونه هاش تکون میخوردن و بدنش بیوقفه میلرزید و از گردن سونگهون نفس های عمیقی میگرفت.
سونگهون بازوهاشو محکم دورش حلقه کرد و یه دستشو پشت سرش گذاشت و موهای بهم ریختهاش رو نوازش کرد و با صدایی آروم، کنار گوشش زمزمه کرد.
× تموم شد سان... دیگه هیچکس بهت دست نمیزنه. من اینجام، کنارتم...
سونو بدون کنترل هق میزد و گربه میکرد، لباشو به سختی تکون داد و بین گریه اسمشو زمزمه کرد.
+ هون... نی..نیکی اونجاست...
صدای لرزونش مثل بچهای گم شده بود که دنبال مادرش میگرده. سونگهون اما محکم تر بغلش کرد، دست دیگشو روی کمر لرزونش گذاشت و آروم، با ریتم نفس هاش، پشتشو نوازش کرد.
×اینجام سان، نیکی حَلش میکنه... آروم باش پسر کوچولوم، آروم باش و چشماتو ببند، اینا فقط یه خواب بَده.
کم کم، بین صدای قلب سونگهون و گرمای بغلش، نفس های سونو آروم تر شدن. لرزش بدنش کمتر شد و پلک هاش سنگین شدن. اشک ها هنوز روی صورتش بودن، اما اونقدر خسته بود که دیگه نتونست مقاومت کنه و روی شونهٔ سونگهون به خواب رفت. سونگهون به صورت زیباش خیره شد، نگاهش پر از نگرانی بود. خیلی آروم طوری که باعث بیدار شدنش نشه، دستشو روی موهاش کشید.
چند دقیقه بعد، صدای درِ سمت رانندهٔ ماشین اومد و نیکی نشست، صورتش عرق کرده بود و روی گونهش رد خون خشک شده دیده میشد. نفسش منظم بود، اما چشم هاش هنوز پر از خشم بودن. نیکی زیر نگاه خیرهٔ سونگهون، از جیبش دستمالی بیرون آورد و بدون عجله شروع به پاک کردن دستاش کرد. لکههای خون روی انگشتاش با هر کشیدن دستمال کمرنگ میشدن، حرکت هاش وسواسی بود مثل این که برای آروم کردن ذهنش داشت اون کار رو میکرد.
با دیدن اینکه اون لکهها قصدی برای پاک شدن ندارن، با گوشهٔ تمیز دستمال در داشبورد رو باز کرد و دستکش های همیشگیش رو برداشت. بعد از پوشیدن اونا وقتی خیالش راحت شدن قرار نیست با دستاش جایی رو کثیف کنه، در داشبورد رو بست و دستمال خونی رو توی پلاستیکی که همیشه همراهش بود انداخت و روی صدای شاگرد گذاشت.
سونگهون خیره به حرکات نیکی ابروهاش گره خوردن، چشم هاش پر از سوال بودن و منتظر شنیدن جوابی از نیکی.
× چهخبر بود؟ چرا سونو گریه میکرد؟ چرا انقدر ترسیده بود؟ کیا میخواستن اذیتش کنن؟
نیکی اما، هیچ جوابی نداد. نگاهشو به فرمون دوخت و دکمهٔ استارت ماشین رو فشرد، چشماش خالی از احساس بودن و بعد از چند ثانیه همون طور که از آینهٔ بغل به پشت سرش نگاه میکرد، فرمون رو میچرخوند تا از پارک خارج شه و بلاخره لب زد.
- حل شد هون... بیا بعدا راجبش صحبت کنیم.
سونگهون لبشو گزید و بحثی نکرد، میتونست حس کنه نیکی چقدر پریشونه... سمت سونو چرخرید و دستشو بالا آورد و دوباره موهای نرمشو نوازش کنه. ماشین شروع به حرکت کرده بود و به مسیرش رو ادامه میداد. بیرون از ماشین، گاهی صدای کشیده شدن لاستیک روی زمین و بوق ماشینا به گوش میرسید.
اما، داخل ماشین ساکت بود، جز صدای نفس های آروم سونو که حالا به خواب عمیق فرو رفته بود، چیزی به گوش نمیرسید. نیکی خیره به روبه روش با دستایی پوشیده شده از دستکش فرمون رو میچرخوند و بی عجله سمت خونه حرکت میکرد. سونگهون هم سونو رو تو آغوشش محکم میفشرد و تلاش میکرد برای فهمیدن اینکه چه اتفاقی افتاده به اون دو فشار نیاره.
وقتی به خونه رسیدن، نیکی خیلی سریع پیاده شد و درو باز کرد. سونگهون آروم سونو رو از روی صندلی بلند کرد، بدن سبک و بیجونش روی دستای سونگهون بلند شد و سرش به شونهش چسبید.
سونگهون قدم به قدم به همراه سونو توی بغلش وارد خونه شدن. نیکی پشت سرشون حرکت میکرد و به اون دو پسر خیره شده بود. سونگهون سمت اتاق حرکت کرد تا سونو رو روی تخت بخوابونه و نیکی خیلی سریع مسیر دستشویی رو برای شستن دستاش پیش گرفت.
سونگهون، سونو رو روی تخت خوابوند و با دقت کفش هاشو درآورد و لباسشو با یه شورتک کوتاه و یه تیشرت اورسایز تعویض کرد. با تموم شدن کارش موهاشی لَخت مشکی رنگ پسر رو کنار زد و اشک خشک شده روی گونهشو با دستمال مرطوبی پاک کرد، بعد از تمیز کردن صورتش جاشو روی تخت بهتر کرد و پتو رو روی شونه هاش کشید.
سونو توی خواب کمی تکون خورد، اما دوباره آروم شد. لبهاش نیمه باز بودن، نفساش عمیق و منظم بیرون میومد. پسرک، خواب سنگینی داشت و با این چیزای ساده بیدار نمیشد. سونگهون روی لبهٔ تخت نشست، دستشو روی موهای سونو گذاشت و آروم زیر لب زمزمه کرد.
× الان دیگه جات امنه...
وقتی نگاه سونگهون برگشت، نیکی کنار در وایساده بود. چشم هاش به سونو دوخته شده بودن و دستاشو بغل گرفته بود. دستایی که خون پاک شدهاش، هنوز هم گویای جهنمی بودن که نیکی دقایقی قبل به پا کرده بود. کمی بعد پسر تکیهاش رو از دیوار گرفت و بدون هیچ حرفی، به پذیرایی رفت و روی کاناپه نشست.
سونگهون بعد از اینکه مطمئن شد سونو خوابیده، آروم از روی تخت بلند شد و دنبال نیکی از اتاق خارج شد. وقتی به سالن رسید، نیکی رو دید که روی کاناپه نشسته بود و کمی خم شده و نگاهش به جایی دور گم شده بود. آشفتگی پسر واضح به چشمش میخورد. سونگهون اروم قدم هاشو برداشت و کنارش نشست. فاصلهشون نزدیک بود و گرمای بدن نیکی رو حس میکرد. دستشو آروم روی شونهٔ نیکی گذاشت و با صدای آروم لب زد.
× نمیخوای الان بگی چیشده؟
نیکی سرشو چرخوند و نگاهش به نگاه سونگهون قفل شد، اون چشمای آرامش خاصی داشتن.
- نه هون… فعلا نه. بذار بعدا راجبش حرف بزنیم... باید افکارم رو جمع کنم.
سونگهون نفس عمیقی کشید. چشماش به دست نیکی افتاد، جای ضربهها و خشونت روی پوستش معلوم بود. دستش رو روی شونهٔ محکم مرد کشید و زمزمه کرد.
× باشه… هر وقت خواستی راجبش حرف میزنیم.
بعد از سکوتی کوتاه، سونگهون، جمله ناتمامش رو ادامه داد.
×نیکیا... نمیخوای بیای بخوابیم؟ امروز واقعا روز سختی بود، سرم پر از کارای خستهکنندهٔ شرکت بود… مطمئنم تو هم خسته ای..هوم؟!
نیکی لبخند خیلی کم رنگی زد و نگاهش رو از پسر نگرفت.
- تو برو هون… من یکم میشینم، بعدا میام.
سونگهون مردد موند، چشماش روی شونه های سفت شدهٔ نیکی افتاد. نمیخواست بهش فشار بیاره.
× باشه… هر جور خودت راحتی.
بعد خم شد و یه بوسهٔ کوتاه روی لبای نیکی گذاشت. لب هاش فقط یه لحظه لمس کردن، اما حسش برای نیکی باقی موند. مرد عقب رفت و نگاه کوتاهی به چشم های خمار پسر انداخت، لبخند کوچکی زد و از جاش بلند شد. نگاه نیکی پسر رو دنبال کرد و سونگهون به سمت اتاق رفت.
نیکی دستش رو روی کاناپه گذاشت، نفس عمیقی کشید ... مرد برای خلاص شدن از اون افکار به فقط تنهایی نشستن نیاز نداشت، پس از جاش بلند شد تا کمی برای خودش مشروب بیاره و افکارشو با تلخی اون الکل های گرون قیمت از ذهنش بشوره و ببره.
.
.
.
ساعت از نیمه شب گذشته بود که سونو از خواب پرید. نفساش تند بود و قلبش بی قرار میکوبید. بدنش توی آغوش گرم و سنگین سونگهون غرق شده بود، ولی با این همه هنوز چیزی کم داشت… همون کمبود باعث شده بود چشماش باز بمونن.
خیلی آروم، جوری که مبادا سونگهون رو بیدار کنه، از آغوشش بیرون اومد. چند لحظه نشست و به صورت آروم و خستهٔ مرد نگاه کرد. اونقدر خسته بود که پلکهاش سنگین روی هم مونده بودن. گوشهٔ لب سونو بالا رفت، لبخندی زد و پتو رو، روی شونهها و بدن سونگهون بالا کشید. بعد از مطمئن شدن از راحت بودن مرد، با قدم های سبک از تخت جدا شد و سمت در رفت.
به محض خروج، نگاهش دنبال یه نفر میگشت… جای خالی نیکی هنوز روی تخت دیده میشد. چشماش تمام سالن خونه رو برانداز کردن تا بالاخره تونست جثهٔ مردونهاش رو، روی کاناپه شکار کنه.
پاهای لختش روی سرامیکهای گرم میلغزیدن و هر قدم، قلبش رو بیشتر سمت اون میکشید. وقتی رسید، خودش رو آروم بین دست باز نیکی که روی پشتی کاناپه بود جا کرد. اونقدر نرم و بی صدا بود که فقط وقتی نشست، نیکی متوجه حضورش شد.
لبخند کوچکی بی اختیار روی لبای نیکی شکل گرفت، لبخندی که مخصوص جثهٔ ریز و تو بغلی بودن سونو بود. دست قوی و مردونهاش دور کمر پسر حلقه شد و سونو بی درنگ سرش رو کمی عقب برد تا مرد رو ببینه. میتونست بوی الکل تند و سنگین رو از نفس نیکی حس کنه. نگاهشو چرخوند و به چشمای نیکی خیره شد، چشمایی که از همون اول فقط به اون زل زده بودن.
+چرا نیومدی بالا؟
صدای سونو آروم و پر از دلخوری کودکانه بود. نیکی دستش رو، روی موهای ابریشمی پسر کشید و همون طور که نوازشگرانه باهاش بازی میکرد، لب زد.
-نتونستی بخوابی؟
سونو سرشو پایین انداخت و با انگشتاش بازی کرد.
+نبودت رو حس کردم.
لبخند بزرگی از کلام پسر روی لبای نیکی نشست. لبخندی که دنیا بیرون هیچوقت لیاقت دیدنش رو نداشت، اون فقط مال این خونه بود.
- ببخشید که باعث بدخواب شدنت شدم، بیبی.
سونو لب هاشو جمع کرد و نگاهش به بطری خالی روی میز افتاد.
+نمیخوای باهام حرف بزنی؟
نیکی چند ثانیهای ساکت شد، بالاخره نگاه خیره اش رو از پسر گرفت، و به روبهرو خیره شد و لب زد.
-چیزی نیست، بیبی سونو.
صداش مطمئن نبود و سونو هم فهمید پس به نرمی لب زد.
+یادت رفته من و سونگهون، «ما» الان بخشی از وجودتیم؟ اگه به ما چیزی نگی، به کی میخوای بگیا نیکیا؟
نگاه نیکی هنوز به روبه روش بود، انگار میترسید اگه به چشم های شفاف پسر نگاه کنه، همه چیز لو بره. کمی بعد، خیلی آروم و خسته لب زد.
-فقط… فقط ترسیدم سونویا.
گلوی سونو لرزید، بغض توی سینهاش بالا اومد اما سعی کرد کنترلش کنه، فقط در سکوت نشست و اجازه داد مرد بار سنگین روی شونههاش رو زمین بذاره. بعد از گذشت ثانیهای، صدای خش دار نیکی سکوت لحظهای خونه رو شکوند.
-از وقتی چشمای خیس تو رو دیدم، از وقتی حالت پریشون رو دیدم، ترسیدم. ترسیدم که دیر برسم و همه چیز فقط بدتر بشه. ترسیدم که اگه اون لحظه نمیفهمیدم اونا یه اکیپ عادی نیستن و سمت دانشکده میرفتم، چی میشد. وقتی صدای خورد شدن استخون هاشون زیر مشتم پیچید، وقتی خونشون رو روی دستام دیدم… من، با همه وسواس کوفتیم، ازش لذت بردم، چون… چون ترسیدم تو رو ازم بگیرن.
صدای نیکی لرز داشت، اما با هر جملهای که میگفت، انگار قفل های توی بدنش باز میشدن و شونه هاش کم کم شل میشدن. سونو بی صدا بهش خیره مونده بود. نفسش تند شده بود ولی لب باز کرد و صدای آرومش، به گوش نیکی رسید.
+اما ببین… الان اینجام. کنارت، توی بغلت. هنوز اینجام، نیکی.
نگاه مرد بار دیگه به چشمای شفاف سونو گره خورد. دست آزادش رو زیر پاهای لاغر و سبک پسر برد و محکم گرفت و بلندش کرد و بعد گذاشت روی پاهاش بشینه، جوری که انگار دنیای کوچیکش رو بالا آورده باشه.
-الان که اینجایی، حالم بهتره، بیبی سونوی من.
سونو خندهٔ کوچیکی کرد و زود سرشو جلو برد و لبخند روی لب های مرد رو بوسید، روی پاهای نیکی وول خورد و صاف نشست، حالا از بالا به چشماش نگاه میکرد، دست ظریفش رو با یه عشوهٔ ذاتی، از روی شونه مرد تا شکمش کشید و لب زد.
+حالا میذاری… به عنوان جایزه برای هر دومون، بدن هامون یکی بشن و کنار هم بودنمون رو حس کنیم؟
نیکی لبخند بزرگ تری زد و دستای بزرگش کمر باریک سونو رو گرفتن.
-میدونستی من عاشق همین بی پروا بودنت هستم، هوم؟
لبخند سونو پررنگ تر شد و با دست آزادش لبهٔ تیشرت اورسایزشو گرفت و بالا کشید تا پوست سفید و شکم تختش توی نور کمرنگ نیمه شب رو به نمایش بزاره و با عشوهٔ ذاتی به قصد دیوونه کردن مرد لب زد.
+ میدونم که عاشقمی نیکیا… همون طور که من عاشقتم.
.
.
.
ادامهی پارت﹙بخش اسمات﹚پارت بعدی.
@ItsMy_Fate - @Enixli