PART «1»
𝖠𝗉𝗁𝗋𝗈همهچیز از اون جایی شروع شد که هوانگ هیونجین برای عوض کردن حال و هواش در یک شب بارانی با بدترین حال روحیِ خودش درحال قدم زدن بود که پسری رو میبینه از عدهای فرار میکنه و نفسنفس زنان توی آغوشِ هیونجین بیهوش میشه و از اون شب همه چیز تغییر کرد...
چی میشه که اون ها دربِ قلب هاشون رو برای هم باز کنن و برای برداشتن مانع ها بجنگن؟!
- 𝖢𝗈𝗎𝗉𝗅𝖾 : 𝖧𝗒𝗎𝗇𝗅𝗂𝗑 , 𝖢𝗁𝖺𝗇𝗀𝗂𝗇 , 2𝗆𝗂𝗇 .
- 𝖦𝖾𝗇𝗋𝖾𝗌 : 𝖣𝗋𝖺𝗆 , 𝖱𝗈𝗆𝖺𝗇𝖼𝖾 , 𝖠𝗇𝗀𝗌𝗍 , 𝖲𝗆𝗎𝗍 .
- 𝖶𝗋𝗂𝗍𝖾𝗋 : 𝖠𝗉𝗁𝗋𝗈
— شروع;
زیر باران خنک قدم میزد، خسته بود هم از لحاظ روحی از لحاظ جسمی.. نمیدونست باید با چه چیز هایی مشغول میشد. بیمارستان و بیمارهاش یا خیانتی که دیده بود؟
سعی داشت تا ذهنش رو از هرچیزی خالی کنه تا بتونه از قدم زدن زیر این باران خنک لذت ببره، اینطور بود سعی داشت حتی با چیز های کوچک زندگیـش خوشحال باشه تا بتونه از این زندگی خسته کننده لذت ببره.. درستش همین بود، اینطور نیست؟ اما زندگی با ادم طوری تا میکرد که هیچ چیزی نتونه خوشحالت کنه.
به حرف های مردم که پشت سرش هرچیزی میگفتند اهمیت نمیداد همیشه خودش تو اولویت بود، وجود خودش تو الویت بود.. با آدم های زیادی معاشرت میکرد، دوست های زیادی هم داشت. اما همچنان معتقد بود که توی تنهایی هاش فقط خودشه و کسی نیست تا به ناراحتی هاش، خوشحالی هاش، نگرانی هاش، دغدغه هاش اهمیت بده، خودش بود و خودش..
باران در حال شدت گرفتن بود و معلوم بود که یک باران سنگین در انتظارشه.. یک پزشک بود و خوب میدونست که قراره بعد از این قدم زدن زیر باران حداقل چند روزی رو خونه نشین بشه اما اون میخواست این لذت رو تجربه کنه.. دیگه چه زمانی میتونست یه باران تابستانی رو اون هم با این شدت ببینه؟ پس قطعا از دستش نمیداد..
نفس عمیقی کشید و خواست قدم دیگهای برداره ناگهان کسی طعنهای بهش زد و باعث شد تا به عقب برگرده.. پسر مومشکیای رو روی زمین دید که نفس های عمیق سنگینی میکشید و انگار سعی در زنده موندن بود.. به سمتش قدم برداشت و روی زانو هاش نشست.. همچنان اون پسر نفس های عمیقی میکشید، مثل اینکه تنگی نفس داشت..
نگران لب زد « هی پسر حالت خوبه؟»
پسرِمومشکی سرش رو به طرفین تکان داد و سعی کرد تا حرف بزنه«من.. من آسم دارم.»
شمرده شمرده گفت و هیونجین رو مجبور کرد تا گوش هاش رو تیز کنه و بتونه بفهمه اون پسر از دهانش چه کلماتی خارج میشن..
وقتی متوجه شد که اون پسر بیماری آسم داره ازش پرسید « اسپریت کجاست؟ چرا ازش استفاده نمیکنی؟ اصلا چرا وقتی آسم داری تند تند میدویی؟»
همینطور پشت سر هم سوالات رو پرسید و بدون اینکه از پسر هیچ اجازهای بگیره جیب هاش رو گشت اما اسپری رو پیدا نکرد..
« کجاست پس؟»
« همراهم نیست» تا فلیکس به زبان اورد هیونجین چشم هاش گشاد شد..
« یعنی چی؟ تو آسم داری و اسپریت همراهت نیست؟ داری باهام شوخی میکنی؟»
فلیکس خواست چیزی بگه که بخاطر نرسیدن اکسیژن بهش چشم هاش سیاهی رفت و تصویر جذابِ مرد محو شد..
هیونجین با دیدن بسته شدن چشم های پسری که فقط دو دقیقه میشد اون رو دیده عصبی شد. این پسر چقدر میتونست احمق باشه، کدوم ابلهی وقتی بیماری آسم داره اسپری خودش رو همراه خودش جایی نمیبره؟ حتما عقلش رو از دست داده.
سرش رو بلند کرد و با ندیدن هیچ موجود زندهای لعنتی به تمام کسایی که وجود داشتن و نداشتن فرستاد، پسر رو بلند کرد و به سمت ماشینش رفت. میتونست حداقل بابت بودن ماشینش تو این نزدیکی خداروشکر کنه.
روی صندلی شاگرد خوابوندش و کمربندش رو بست. یقه لباسش رو کمی باز کرد تا اکسیژن بهش برسه..
پسر رو روی تخت خودش میخوابونه، با لمس کردنش متوجه این میشه که تب بالایی داره. موهای بلندش که بسته بود رو محکم میکنه و لباس های خیس خودش رو از تنش در میاره، با بالا تنهای برهنه به سمت کمد لباس هاش میره تا بتونه لباسی متناسب با جثه اون پسر که حتی اسمش رو هم نمیدونست پیدا کنه. در اخر بخاطر داشتن تب بالا به یک تیشرت و شلوارک راضی میشه و به سمت پسر خوابیده روی تخت میره.
بعد از تعویض کردن لباس های خیس و کثیفش با لباس تمیز دستمال پارچهای رو خیس کرد و روی پیشانیش گذاشت. نفسش رو عمیق بیرون داد و با به یاد اوردن چیزی دست هاش بی جان شد و قطره اشکی از گوشه چشمش چکید..
با در اومدن صدای زنگ موبایلش چشم از پسر برداشت و اسم مینهو رو روی صفحه گوشی دید. الان واقعا نیاز داشت تا با اون مرد حرف بزنه. ذهنش پر از حرف های ناگفته بود و به هیچکس جز مینهو نمیتوست چیزی بگه.
موبایلش رو برداشت و از اتاق خارج شد، وارد بالکن شد و به نردهی سرد تکیه داد.
+ حالت چطوره پسر؟ چند ساعتیه که باهام صحبت نکردی حالت بهتره؟
هیونجین سکوت کرد، خوب بود؟ نه. واقعا میتونست خوب باشه؟
_ ازم سوالای مسخره نپرس مینهو
مینهو که حالا متوجه شده بود تغییری توی حالش نشده نفسش رو عمیق بیرون داد «هرچی تو ذهنت میگذره رو بگو»
هیونجین دستی به صورتش کشید تا بتونه کلمات رو کنار هم بچینه و مغزش رو حداقل کمتر از کلماتی بکنه که شاید هیچوقت خالی نمیشد.
_ قلبم خیلی حس سنگینی میکنه مینهو. انگار قلبم رو توی مشتش گرفته و جلوی چشمام داره فشارش میده، همون قلبی که با جون و دل تقدیمش کردم..
حس مزخرفی دارم؛ نمیدونم باید از خودم عصبانی باشم یا از اون. از احساسات خودم عصبانی باشم یا احساسات اون. همه چیز برام دردناکه. رفتم بیرون که هوا بخورم شاید باورت نشه اما حتی خیابونی که یکبار هم باهم قدم نزدیم من و یادش میندازه. من چطور باید با این حسم کنار بیام؟
مینهو با ساکت شدن هیونجین لبش رو خیس کرد و به سونگمینی که داشت با کنجکاوی پرونده ها رو زیر و میکرد نگاهی انداخت و از اتاق خارج شد تا بتونه راحت صحبت کنه.
روی کاناپه خودش رو رها کرد و سعی کرد با حرف زدن ذهن مرد رو اروم کنه.
+ میدونم برات خیلی سخته و نمیتونی این حجم از فشار روی قلبت رو تحمل کنی چون تو هم یه انسانی و حق داری تا بابت اتفاقات بد زندگیت ناراحت باشی. اما این تقصیر احساسات تو نیست چون دست تو نبوده که قلبت رو به اون دختر بدی؛ اما هیونجین این رو باید بدونی که اون راحت تو رو کنار گذاشت، میدونم مواجه شدن با این حقایق برات بدتر از مرگه اما این حقیقت باعث میشه تا..
خواست حرفش رو کامل کنه که هیونجین حرفش رو قطع کرد و خودش کاملش کرد «باعث میشه تا بهم ثابت شه ادم بی لیاقت و بدرد نخوری هستم درسته؟ خودم خوب میدونم مینهو. واقعا لایق عشق که مقدسه نیستم؛ الان فقط نمیدونم باید با زندگیم چیکار کنم.»
+ میخوای بیام پیشت تنها نباشی؟
هیونجین نفس عمیقی کشید و لب زد «نیا، میخوام با خودم تنها باشم»
مینهو کلافه نفسش رو بیرون داد «اینهمه تنها بودی بس نبود؟ حتی توی بیمارستان هم بزور میتونم باهات صحبت کنم. با این حالت اون خراب شده هم میری؟»
_ چیکار کنم؟ بشینم خونه و اونقدر فکر کنم که مغزم متلاشی و اسم پارک یوری به در و دیوار اینجا بپاشه؟ کار کردن فقط باعث میشه تا حداقل هوانگ هیونجین باشم
مینهو کمی سکوت کرد؛ حق با هیونجین بود نمیتونست همینطور گوشهای از خونه تاریکش بشینه و به اون دختر که حالا رهاش کرده بود فکر کنه. همینکه حداقل سعی داشت تا ذهنش رو از یوری خالی کنه برای مینهو امیدوارانه بود.
+ باشه، قطع میکنم مواظب خودت باش پسر. فردا میام بیمارستان پیشت.
جواب مینهو رو نداد و موبایلش رو روی مرد قطع کرد و روی زمین سرد بالکن نشست. هنوز بارون میبارید و هوا سرد و سوزناک بود، اما وجود شکسته شده هیونجین از اون هوای سرد سوزناک تر بود.
_ عیبی نداره هیونجین. درست میشه، تو دوباره به زندگی سیاهت بدون اون برمیگردی، خودت رو نباز.
همیشه همینطور خودش رو دلداری میداد اما فقط حرف بود و اون نمیتونست با این قضیه کنار بیاد و هردفعه با یاداوری شدنش میشکست..
چشم هاش با سوزشی باز شد و دور و اطرافش رو دید زد. خودش رو توی اتاق خودش ندید، سرجاش نشست و پایین تخت مردی رو دید که نشسته خوابیده بود و موهای بلندِ بلوند شدهش روی صورتش ریخته شده. دستش رو سمتش دراز کرد و شونهش رو تکون داد تا بیدارش کنه.
هیونجین با تکانی چشم هاش رو باز کرد و به پسر نگاه کرد..
_ آه بیدار شدی؟ بهتری؟ بزار ببینم هنوز تب داری یا نه!
سمت پسر مومشکی رفت و دستش رو بلند کرد تا روی پیشانی پسر بزاره و دمای بدنش رو چک کنه.
+ من اینجا چیکار میکنم؟!
هیونجین که حالا از دمای نرمال پسر مطمئن شده بود دستش رو برداشت و به صورتش که کمی معذب شده بودن چشم دوخت و سعی کرد تا باهاش صمیمی برخورد کنه..
_ دیشب انگار داشتی از دست یسریا فرار میکردی، بعدش به من برخورد کردی و بخاطر تنگی نفس بیهوش شدی. منم اوردمت خونهم
فلیکس سرش رو تکون داد و برای ابراز شرمندگیش کمی خم شد «ازتون معذرت میخوام، امیدوارم منو ببخشید» هیونجین خندهای کرد و موهای فلیکس رو بهم ریخت.
_ مشکلی نیست، نیاز به عذر خواهی هم نیست. پاشو دوش بگیر تا منم صبحانه اماده کنم
هیونجین بلند شد و خواست از تخت فاصله بگیره که مچ دستش توسط فلیکس گرفته شد «نه نیاز نیست من همین الان میرم، نمیخوام مزاحمتون بشم» هیونجین اروم دست فلیکس از مچش جدا کرد و لبخندی بهش تحویل داد «من تنها زندگی میکنم. پس بهتره امروز منو همراهی کنی، تازه باید برام به عنوان کسی که نجاتت داده تعریف کنی که چرا فرار میکردی»
فلیکس با یادآوری شب گذشته و اراذل اوباشی که دنبالش کرده بودن نفسش رو حرصی بیرون داد و سعی کرد تا اروم با مرد مقابلش برخورد کنه.
هنوز دست هاش میلرزید، هروقت فشار روحی زیادی رو تحمل میکرد و اون رو بروز نمیداد؛ این دست هاش بودن که اونو رو لو میدادن. به جزیرهی توی اشپزخونه تکیه داد چند نفس عمیقی کشید.. انگار قرار لرزش دست هاش اروم بشن و به سمت لیوان ابی که روبروش بود رفت، لیوان رو برداشت و خواست با دست لرزانش اون رو به لب هاش نزدیک کنه که تعادلش رو از دست داد و لیوان روی سرامیک های اشپزخونه شکست و خورده شیشههای لیوان از روی زمین بهش چشمک میزدن. دستی به صورتش کشید و روی زانوهاش نشست که صدای پسر بلند شد.
+ اقا حالتون خوبه؟
هیونجین سرش رو بلند کرد، سردرد و سرگیجه همزمان به جونش افتاده بودن و الان اون مرد بزور میتونست چشم هاش رو باز نگه داره و حتی جواب پسر رو بده.
_ خوبم، جلو نیا خوردههاش میرن تو پات
لبخند بی جونی به پسر نگران مقابلش زد و دوباره خواست به سمت شیشه خورده ها بره که مچ دستش توسط پسر گرفته شد و نذاشت کاری انجام بده.
+ مشخصه که حالتون خوب نیست شما بشنید من جمعشون میکنم
« نمیخواد خود- » جملهاش بخاطر پریدن فلیکس وسط حرفش قطع شد و نتونست ادامهش بده «از چشماتون مشخصه که چقدر حال روحتون بده. بزارید من جمعش کنم»
با چیزی که پسر گفت عقب کشید، انگار حتی اگر خودش نمیخواست بروز بده چشم هاش همه چیز رو لو میدادن. اونقدر روحش خسته بود که اگر زبانش حرفی نمیزد چشم هاش کلمات رو فریاد میزدن.