PŌISON : PART / 12
valenبدنش خشک شده بود و حتی نمیدونست درست بشینه. اون پسرهی ژاپنیِ تخس دیشب زیادی بهش سخت گرفته بود و الان حتی نشستن هم برای هیسونگ دشوار بود.
با زحمت و کمک هر دو دست خودش به آرومی بلند شد و قبل از اینکه کسی مچ اون دو نفر رو توی بازداشتگاه بگیره، از اونجا بیرون زد.
ساعت هفت و نیم صبح بود و مطمئن بود نیکی تا ساعت یازده ظهر آزاد میشه و از این بابت خیالش راحت بود.
وقتی به اتاق خودش برگشت و درحال مرتب کردن لباس و موهای خودش بود، با دیدن کبودیهای روی گردنش خندید که همون لحظه سونو با عجله در اتاق رو باز کرد و وارد شد. توی نگاهش شوق عجیبی بود و این برای ساعت هفت صبح یکم زیادی بود.
- هیونگ!
هیسونگ به سمت پسر برگشت و با صورت سوالی بهش خیره شد.
- چی شده سونو؟
- بالاخره فهمیدم چی پشت تمام اون ماجراهای لعنتی اون رینگه! نیشیمورا ریکی روحش هم خبر نداره سر اون حریف های بیگناهش چی میاد، همش زیر سر پارک سونگهونه!
هیسونگ چند ثانیه با شوک به سونو که چشمهاش قرمز و باد کرده بودن و صورتش شبیه یه مرده سفید شده بود، نگاه کرد. دست پسر رو گرفت و به داخل اتاق کشیدش، روی یکی از صندلیهای داخل اتاق نشوندش و خودش کنارش نشست.
- چی؟
سونو به آرومی اشکهاش رو پاک کرد و سعی کرد به خودش مسلط باشه. نفس عمیقی کشید و دوباره داخل چشمهای هیسونگ نگاه کرد، پوشهی سرخرنگ مدارک رو باز کرد و شروع کرد به دونهدونه توضیح دادن همه چیز.
- پارک سونگهون. پدرش یک وکیل موفق و درجه یک کشوره و عموی اون رئیس جمهوره. هیچ مشکل یا سابقهای هیچکدوم از اعضای خانوادهی این پسر ندارن. یا حداقل خیلی تمیز کار خودشون رو انجام میدن. سونگهون توی 2022 همراه با بهترین دوستش یک رینگ مسابقه درست میکنن و رفتهرفته با سرمایهی هون و هوش جونگوون موفق میشن تا به پیشرفت بزرگی برسن. این بین یک استعداد جدید کشف میکنن. یک استعداد کشنده. نیشیمورا ریکی. این پسر ژاپنی که اون موقع فقط شونزده ساله بود و برگ برندهی اون رینگ حساب میشد و الان بیستویک سالشه شد تمام امید هون و جونگوون. تا اینکه برادر ناتنی جونگوون، لوهان، به سرش زد با نیکی رقابت کنه و تنها چیزی که نصیب اون پسر شد مرگ بود. وون راهش رو از هون جدا کرد و به اروپا رفت، اما هون بیخیال اون رینگ نشد. اون برگه برنده رو توی دستش داشت و خیلی راحت با وجود ریکی همیشه دست برد رو میزد. تا هون با یک باند قاچاق اعضای بدن قرارداد بست و از اون موقع به بعد، هیچکدوم از حریف های ریکی بعد از رینگ به هوش نمیان، اگر همون لحظه و توی رینگ جون بدن بلافاصله سلاخی میشن و اگر زنده بمونن خیلی تمیز کارشون تموم میشه..و هیونگ..اون جونگوون لعنتی برادر تنی منه.
هیسونگ تمام مدتی که سونو داشت این توضیحات رو بهش میداد فقط با شوک و فیس خنثی ای به سونو خیره مونده بود.
نمیتونست باور کنه کسی که تمام مدت بهش میگفت قاتل، حالا هیچ نقشی توی این اتفاقا نداشته و حتی ازشون بی خبره. دست هاس هیسونگ از عصبانیت میلرزید و اونارو به هم میکشید تا بتونه خودش رو کنترل کنه که با شنیدن صدای لرزون سونو به خودش اومد.
-هیونگ با توعم! میشنوی چی میگم؟ جون برادرم درخطره لطفا یه کاری بکن
هیسونگ نفس عمیقی کشید و دستش رو روی پیشونیش قرار داد و کمی شقیقه هاش رو ماساژ داد.
عطش بدی داشت. به خون سونگهون. به اون حرومزاده ای که تمام این مدت دنبالش بود و حالا بالاخره پیداش کرده بود. به کسی که بخاطرش به دونگ بی خبرش که فقط یه اسباب بازی بود، میگفت قاتل. اون میخواست سونگهون رو بکشه و میتونست قسم بخوره که انجامش میده، همین امروز.
دستش رو از صورتش فاصله داد و نگاهی به فیس ترسیدهی سونو انداخت.
-لوکیشنشون رو واسم ارسال کن ، نیرویی لازم ندارم نمیخوام شلوغش کنیم ، خودم همین امروز کار این حرومزاده رو تموم میکنم و برادرت سالم برمیگرده پیشت
سونو از اینکه هیسونگ قرار بود به تنهایی اینکارهارو انجام بده نگران بود، اما با تردید سرش رو چندبار به نشونه مثبت تکون داد و سریع از اتاق هیسونگ خارج شد تا لوکیشن دقیق رو واسه هیونگش بفرسته.
هیسونگ به سمت میز کارش رفت و کلید کوچیکی از داخل جیبش بیرون کشید و کشوی اخرش رو باز کرد. اسلحه ای که مخصوص شخصی که مدتها دنبالش میگشت رو بیرون اورد و دستی روش کشید، انگار که میخواست حس پیروزی که بالاخره داشت رو به اسلحهش هم بفهمونه.
از جاش بلند شد و اسلحه رو پشت کمرش جا داد و بعد از برداشتن کتش از اتاقش بیرون زد و با عجله به سمت ماشینش حرکت کرد و سوارش شد.
گوشیش رو جلوش قرار داد و با وارد کردن لوکیشنی که سونو براش فرستاده بود با سرعتی که صدای لاستیک های ماشینش رو بلند کرده بود به سمت مکان مورد نظرش راه افتاد.
نیکی به گوشه دیوار تکیه داده بود و سرش رو به میله ها چسبونده بود و نگاه خیرهش به ساعتی بود که بالای میز یکی از افسر ها بود، داشت لحظه شماری میکرد از اونجا خارج بشه و بره به اتاق هیسونگ یا سمت ماشینش.
بالاخره صدای باز شدن قفل در رو شنید و با نیشخندی از جاش بلند شد ، به سمت نگهبان رو به روش رفت و مچ دست هاش رو جلوش گرفت و بعد از باز شدن دستاش کمی مچ دستش رو مالوند. رد قرمزی دستبند دور دستش مشخص بود و این ذهن نیکی رو درگیر میکرد که گردن هیونگش الان چجوری شده با رد زنجیر ها.
این افکار باعث میشد نیکی نیشخند روی لباش پهن تر بشه اما اول ترجیح میداد قبل از دیدن افسر موردعلاقهش، به خونه بره و خودش رو تمیز تر بکنه. دلش نمیخواست انقدر کثیف به دیدنش بره.
از ساختمون بیرون زد و نگاهش رو توی محوطه پارکینگ اونجا چرخوند اما هرچقدر که مچشم میچرخوند ماشین هیسونگ رو نمیدید.
نیکی مطمئن بود که صبح صدای افسر رو شنیده اما حالا چرا اینجا نبود؟
کم کم از اونجا فاصله گرفته بود و توی راه نگاهش رو توی گوشیش میچرخوند تا شماره هیسونگ رو پیدا کنه.
لحظه ای یه گوشه وایساد تا با دقت بهتری ببینه اما با دیدن سایه ای که کنارش بود اخم کوچیکی روی صورتش نشست و نیم نگاهی به پشتش انداخت که یه زن از کنارش رد شد.
نفس راحتی کشید و گوشیش رو داخل جیبش فرو برد تا بعدا به افسر زنگ بزنه چون حالا افتاب داشت زیادی بدن خستهش رو اذیت میکرد. توی راه شنیدن صدای قدم های پشت سرش روی مغزش بودن و هرچقدر هم که نیکی ارومتر راه میرفت بازم اون صداها ادامه داشت. پس چرا ادم های پشتش از کنارش رد نمیشدن و منتظر بودن تا نیکی بره؟ این موقعیت براش هم اشنا و هم مشکوک بود و برای لحظه ای سر جاش ایستاد و به سمت کوچه کناریش چرخید و وارد اون شد. باز هم اون قدم ها.
کفری از اینکه بیخیالش نمیشدن به سمت پشت سرش چرخید اما با برخورد جسم سنگینی شبیه به چوب بیس بال به شقیقهش، چشم هاش سیاهی رفتن و بدون اینکه بتونه مقاومتی از خودش نشون بده دستهایی رو حس کرد که بازوهاش رو میگیرن و بعدش هیچی.
هیسونگ به محل موردنظرش رسیده بود و از ماشینش پیاده شده بود و به راحتی تونسته بود حواس نگهبان هایی که دم در اونجا بودن رو با صدای بوق ماشینش پرت کنه و خودش وارد ساختمون خرابه ای بشه که اونجا بود.
وجود اون نگهبان ها باعث شده بود هیسونگ به راحتی بفهمه باید به کدوم ساختمون بره و وقتی واردش شد بوی بدی رو اونجا حس میکرد.
جعبه های زیادی اونجا بود و همچنین پلاستیک های سیاه رنگی که پر بودن اما پرس شده بودن. جعبه ها قفل بود اما این بو رو هیسونگ میشناخت و نیازی به دیدنشون نداشت. این قطعا بوی اعضای بدن بود.
فضای طبقه ای که هیسونگ داخلش قرار داشت نسبتا سرد بود اما اون جعبه ها از جنسشون مشخص بود که برای نگهداری یخ عایق خوبیان، و یخ هم برای نگهداری اون اعضای بدن.
یکی از دستاشو روی دهنش قرار داده بود تا کمتر اون بوی تعفن رو استشمام کنه و با دست دیگهش اسلحهش رو رو به روی خودش گرفته بود و اونجا با احتیاط قدم برمیداشت.
با رسیدن به راه پله سریع ازش بالا رفت بدون اینکه ایده ای درباره طبقه های بالاتر داشته باشه داشت خودش رو به بالاترین طبقه میرسوند چون اون لوکیشن دقیقی که هیسونگ ازش صحبت میکرد فقط نشون دهنده مکان نبود، نشون دهنده محل دقیقی بود که سونگهون قرار داره.
بالاخره به بالاترین طبقه رسیده بود و وقتی که هیچ نگهبانی رو اونجا ندید به تردید و نگاه های نامطمئنش به اطرافش سمت در سالن رفت.
دستگیره در رو پایین کشید اما باز نشد و این بدترین جلب توجهی بود که هیسونگ میتونست انجام بده، اما مگه دیگه مهم بود؟ چندقدم به عقب برداشت و دو تیر به سمت دستگیره در زد و فقط اخم کمی روی صورتش نشست اما بلافاصله با لگد زد به در اون رو باز کرد و وارد شد.
کاش وارد نمیشد. و کاش اون صحنه رو به روش رو نمیدید! نیکی با دست و پاهای بسته شده به یک صندلی با پیشونی خونیش، رو به روی هیسونگ بود. اما نه انقدر نزدیک که بتونه اون پسر رو ازاد کنه و بزنه تو صورتش تا چشم هاشو باز کنه و با هیسونگ حرف بزنه. به جاش کنار صندلی سونگهون بود. انقدری نزدیک که دستش رو روی خون خشک شدهی کنار چشم نیکی میکشید و با فیس به ظاهر نگرانی نگاهشو بین هیسونگ و نیکی میچرخوند.
-دست کثیفت رو بهش نزن پارک سونگهون
سونگهون با این حرف ابروهاش رو بالا انداخت و سرش رو سمت هیسونگ کج کرد و با گرفتن چونه نیکی سرش رو صاف گرفت و به ارومی لب زد.
-کثیف تر از دستم میدونی چیه سرهنگ؟
از جاش بلند شد و چنگی به موهای به هم ریخته نیکی زد و سرشو کج کرد به طرفی و اسلحه ای روی سر پسر قرار داد و پوزخندی زد.
-این، چیزی که جون کسایی رو که نیکی تا لب مرگ میرسونه رو میگیره.
هیسونگ با دیدن این صحنه لحظه ای قفسه سینهش خالی شد و از ترس مردمک چشمهاش لرزید. اون پسر برای اولین بار بعد از چندین سال ترسید. از حرکت بعدی سونگهون میترسید چون میتونست بپذیره اون به قدری بی احساس هست که حتی نیکی هم بکشه. اما احمق نبود، نیکی برگ برندهش بود پس بخاطر کشته شدن اینجا نیومده بود. پس فقط یک دلیل برای بودن نیکی توی این مکان وجود داشت.
-اسلحهت رو زمین بزار سرهنگ، نمیخوای که دونگت رو بخاطرش به باد بدی؟
هیسونگ قدمی به سمتش برداشت و این مساوی شد با حرکت انگشت سونگهون روی ضامن اسلحه و همین صدا پاهای هیسونگ رو برای قدم بعدیش سست کرد.
-هیچوقت نباید از خودت یه نقطه ضعف به جا بزاری، اینو خوب بلدی مگه نه؟ اما گند زدی! حالا به خودت نگاه کن، جلوی کسی که مدت هاست دنبالشی وایسادی اما نمیتونی دستاتو روی اسلحهت حرکت بدی سرهنگ. تمام نقشه هاتو خراب کردی.
درسته، سونگهون درست میگفت. نیکی بخاطر همین اینجا بود، بخاطر اینکه اون شده بود نقطه ضعف هیسونگ و سونگهون اینو زود فهمیده بود، حتی زودتر از خود هیسونگ.
-ولش کن سونگهون، تو به برگ برندهت اسیب نمیزنی
سونگهون تکخندی زد و قدمی به سمت جلو برداشت و کنار نیکی قرار گرفت و سیلی محکمی به گونه پسر زد که باعث شوک وارد شدن به بدن اون شد.
-اما به تو اسیب میزنم هیسونگ، و به لطف برگ برندهم از سرراهم برت میدارم
نیکی بخاطر اون سیلی چشم هاش نیمه باز شده بود و کم کم داشت با صداهای اطرافش به خودش میومد ، درد افتضاحی توی سرش حس میکرد اما وقتی سیلی دوباره ای روی گونهش خوابید چشم هاشو با عصبانیت کامل باز کرد و صدای سونگهون رو شنید
-لفتش نده نیکی کار داریم ، باید زودتر سرهنگ رو از سر راه برداریم
نیکی نفس کلافه ای کشید و خواست سر خودش رو ماساژ بده اما با حس گیر بودن دستش نگاهشو پایین داد و وقتی خودشو توی اون موقعیت دید شوکه شد.
-این چه کوفتیه هون؟ داریم بازی میک..هیونگ؟
با دیدن چهره عصبی اما رنگ پریده هیونگش که اسلحه توی دستش بود حرفش نصفه موند و بیشتر از قبل از وضعیتش تعجب کرد و با حرص دستشو کشید تا خودش رو ازاد کنه.
-چه غلطی دارید میکنید؟ بازم کن سونگهون این مسخره بازیا چیه؟
سونگهون اسلحهش رو به زیر چونه نیکی زد و نگاهش رو به فیس عصبیش داد و سرشو بالا کشید
-اروم بگیر و فقط نگاه کن نیکی، بالاخره قراره دوتامونو راحت کنم
نیکی با دیدن اسلحه ای که توی دست سونگهونه و زیر چونه خودش، کمی جا خورد و سرشو عقب کشید و به هیسونگ نیم نگاهی انداخت. شُکه شده بود. چنین چیزی رو از سونگهون انتظار نداشت و الان توی سردرگم ترین حالت ممکن خودش قرار داشت. با بُهت به صورت عصبی هیسونگ نگاه کرد و با بیشتر فشرده شدن اسلحه به شقیقهاش، رو به هیسونگ داد زد.
- فرار کن سرهنگ! این پارک لعنتی نمیتونه بلایی سر من بیاره ولی تو فرار کن هیسونگ، بهت التماس میکنم فرار کن آتیش..
هیسونگ داخل چشمهای نیکی زل زد و بین دو راهی موند. اگر میرفت و با نیرو برمیگشت معلوم نبود چه اتفاقی برای پسر میافتاد و اگر میموند قطعا جونش در خطر بود. سونگهون با دیدن این که هیسونگ توی فکر فرو رفته از فرصت استفاده کرد و دو گلوله توی هردو پاهای سرهنگ فرو کرد.
نیکی داد بلندی کشید و با تمام قدرتی که داخل بدنش داشت سعی کرد مرد رو به کنار هُل بده تا خودش رو به هیسونگ غرق در خون برسونه، ولی سونگهون نگهش داشته بود و با چهره بی احساسی به هیسونگ نگاه میکرد. هیسونگ از شدت درد و ضعف بدنی، بیحال و زنگ پریده روی زمین افتاده بود و سعی میکرد تا هنوز بتونه حداقل به صورت نصف نیمه بشینه، که سونگهون گلوله دیگه ای رو توی پای چپ پسر بزرگتر شلیک کرد و نیکی با دیدن این صحنه فریاد بلندتری کشید. قلبش درحال ایستادن بود و دیدن هیسونگ توی اون حال، باعث میشد تا بخواد دیگه زنده نباشه.
- اگر عاشقی پس پیشش بمون دونگ عزیزم، نظرت چیه؟
به دو مرد عضله ای و قدرتمند دستور داد تا نیکی رو کشون کشون روی سنگ و شیشه ها بکشن و به ستون وسط اون خرابهی لعنتی ببندن، دقیقا جایی که هیسونگ کامل توی دیدش باشه و درد کشیدن پسر رو ببینه. سونگهون خنجر کمریش رو از کنار شلوارش در آورد و داخل بازوی نیکی فرو کرد. دلش میخواست اون دو عاشق رو زجرکش بکنه و آخرین چیزی که میبینن صحنه مرگ اون یکی باشه.
سونگهون با دیدن چهرههای رنگ پریده و بیحال هردو پسر پوزخندی زد و به همراه دستیار های خودش از اون مکان خارج شد.
هیسونگ با دیدن درد کشیدن نیکی، با آخرین توان خودش رو روی شیشه های شکسته و سنگ و خارهای اون خرابه کشید، که باعث بیشتر باز شدن زخمهاش شد، با تمام زحمت خودش رو به پسر رسوند و با تمام دردی که داشت، سرش رو روی زانوهای نیکی گذاشت و خندید.
- خوبه ژاپنی. حداقل باهم میمیریم.