PŌISON " PART : 11

PŌISON " PART : 11

valen

سونگهون با عصبانیت هردو دستش رو محکم روی میز غذاخوری کوبید. صدای برخورد دست‌هاش با سطح چوبی میز توی فضای ساکت خونه پیچید و پسر با چشم‌های ریزشده، مستقیم داخل چشم‌های گربه‌ای و کشیده‌ی جونگوون خیره شد:


- زندگی خودم بس نبود؟ اومدی گند بزنی به زندگی جی؟! چه گناهی کردم که بهترین دوستام همیشه یه جوری عاشق آدمای هرزه میشن؟


پوزخند پررنگی گوشه‌ی لب‌های جونگوون نشست. هردو دستش رو روی سینه‌اش قفل کرد، سرش رو کمی کج کرد و با همون لحن خونسرد و بی‌رحمی که سونگهون ازش متنفر بود، جواب داد:


- ببین کی به کی میگه خونه‌اش خراب شده، هون. این تو نبودی حرومزاده؟ کسی که اول برادرم رو کشتی و بعد رینگم رو با اون جوجه‌اردک به آتیش کشوندی؟ به نظرت اون سرهنگ کوچولو چقدر مشتاقه بشنوه سرنوشت بازنده‌های توی رینگ به کجا ختم میشه؟


سونگهون ابروهاش رو درهم کشید.


+ سرنوشت اونا به کجا ختم میشه؟


صدای نیکی باعث شد هردوشون برای چند ثانیه ساکت بشن.

پسر با اخم پررنگی دست به سینه ایستاده بود و نگاهش بین اون دو نفر می‌چرخید. از وقتی وارد اتاق شده بود، سعی داشت بفهمه این دوتا دقیقاً درباره‌ی چی حرف می‌زنن؛ اما حالا جواب سوالش رو شنیده بود و چیزی توی دلش فرو ریخت.

تمام این مدت داشت زندگیش رو به خاطر همین موضوع از دست می‌داد. سونگهون بدون اینکه اجازه بده حتی یک کلمه‌ی دیگه بین اون دو ردوبدل بشه، از جاش بلند شد و به سمت نیکی رفت. مچ دست پسر رو گرفت و کشیدش سمت در خروجی و خونه‌ی جی خارج شدن:


- باید با هم حرف بزنیم.


نیکی با عصبانیت دستش رو از بین انگشت‌های سونگهون بیرون کشید و قبل از رسیدن به ماشین ایستاد:


- اون چی می‌گفت؟


نگاهش رو به سونگهون دوخت:


- سرنوشت اونا بعد رینگ چی میشه، هون؟ به کدوم جهنم‌دره‌ای می‌فرستیشون؟


سونگهون لب‌هاش رو روی هم فشار داد. برای چند لحظه هیچ جوابی نداد، انگار خودش هم نمی‌خواست اون جمله رو به زبون بیاره.

اما قبل از اینکه چیزی بگه، صدای آشنایی از پشت سرشون بلند شد:


- اعضای سالم بدنشون قاچاق میشن و توی بازار سیاه فروخته میشن.


سونگهون و نیکی هردو همزمان به سمت صدا برگشتن جیک اونجا وایستاده بود سونگهون برای چند ثانیه فقط بهش خیره موند. انگار مغزش هنوز نمی‌تونست حضور اون پسر رو هضم کنه.

جیک با دیدن قیافه‌ی مبهوتش، پوزخند زد و هردو دستش رو از هم باز کرد:


- آیگووو، هیونگگگ دلم برات تنگ شده بود.


لبخند بزرگ و دندونی‌ای زد و با قدم‌های آروم جلو اومد. بعد، بدون اینکه کوچک‌ترین اهمیتی به قیافه‌ی عصبانی سونگهون بده، مرد رو توی آغوش گرفت.

نیکی با نگاه گیج به اون دوتا خیره شده بود و چشم‌هاش رو ریز کرد:


- قاچاق میشن؟


ــــــــــــــــــــــــــــــ


فضای بار شلوغ‌تر از چیزی بود که نیکی انتظار داشت و صدای موسیقی از هر طرف شنیده می‌شد، نورهای رنگی روی صورت آدم‌ها می‌افتاد و بوی تند الکل با دود سیگار توی هوا قاطی شده بود.

با این حال، اون سه نفر به لطف پارتی‌بازی و آشناهایی که سونگهون داشت، بالاخره تونسته بودن یه گوشه‌ی خلوت برای خودشون پیدا کنن.

سونگهون تمام جزئیات مبارزه و مبارز جدید نیکی رو برای جیک توضیح داده بود.

تقریباً همه‌چیز رو جز سوال اصلی:


«چرا اعضای بدن رو قاچاق می‌کنی، هیونگ؟»


شاید سونگهون اجازه‌ی جواب دادن به این سوال رو نداشت و شاید خودش نمی‌خواست جواب بده. نیکی نمی‌دونست. فقط می‌دونست هرچقدر بیشتر درباره‌ی اون رینگ می‌فهمید، بیشتر حس می‌کرد چیزی خیلی بزرگ‌تر از یه مسابقه‌ی ساده پشت اون دیوارهای لعنتی پنهان شده.

سونگهون نفس عمیقی کشید:


- و ریکی.


گفتن این جمله برای خودش هم آسون نبود، نگاهش رو برای لحظه‌ای از نیکی گرفت و به لیوان روی میز دوخت:


- اگه توی این مبارزه برنده بشی، فقط دو فایت دیگه فاصله داری تا برگردی کشور خودت، سه ماه.


چیزی داخل قلب پسر فرو ریخت، برگشتن به کشور خودش همیشه یکی از بزرگ‌ترین آرزوهاش بود.

سال‌ها برای همون روز خیال‌بافی کرده بود.

برای روزی که بالاخره دوباره مادرخوانده‌اش رو می‌دید، دوباره توی خونه‌ای که زمانی متعلق به خودش بود قدم می‌زد و برای چند ساعت هم که شده، می‌تونست وانمود کنه هیچ اتفاقی نیفتاده.

اما الان چرا این آرزو انقدر سنگین به نظر می‌رسید؟

یعنی واقعاً می‌خواست همه‌چیزی که اینجا داشت رو ول کنه و برگرده؟

از اون مهم‌تر اون آتیش کوچولو چی؟ قرار بود اون رو هم از دست بده؟

نیکی برای چند ثانیه مات و مبهوت به نقطه‌ای نامعلوم خیره موند.

با صدای جیک، رشته‌ی افکارش پاره شد:


- بگیر


ویسکی رو از بین انگشت‌های جیک گرفت و یک نفس سر کشید.

پسر کنارش نشست، جام خودش رو یک نفس سر کشید و بعد سرش رو به پشتی صندلی تکیه داد. سونگهون با اخم نگاهش کرد:


- مگه بهت نگفتم اون سرهنگ خنگ رو دست به سر کن، جیک؟

جیک دستش رو روی صورتش کشید و هوف کلافه‌ای از بین لب‌هاش بیرون داد.

چشم‌های خسته و کمی سرخش رو به سونگهون دوخت و شونه‌هاش رو بالا انداخت:


- من هرکاری از دستم برمیومد کردم، پسرخاله.


بله، جیک پسرخاله‌ی ناتنی سونگهون بود، رابطه‌ای که تعداد آدم‌های فوق‌العاده محدودی ازش خبر داشتن و جیک یکی از معدود آدم‌هایی بود که بیشتر از همه مجبور شده بود گندهای سونگهون رو جمع کنه.

نیم ساعت بعد، سونگهون سرش با یه پسر بلوند و بامزه گرم شده بود؛ پسری که شباهت عجیبی به نیکی داشت و شاید برای نیکی چیز مهمی نبود. اما سونگهون دلیل این کارش رو خوب می‌دونست.

مرد اون‌قدر مست بود که پسر بلوند رو چندین‌بار جوجه‌اردک صدا زد و انگار واقعاً اون پسر رو نیکی می‌دید.

جیک هم اون طرف‌تر، دست‌هاش رو دور کمر باریک یه دختر بلوند حلقه کرده بود و بی‌توجه به شلوغی اطراف، مشغول بوسیدنش بود. هرکدوم توی دنیای خودشون بودن جز نیکی، اون پسر تمام فکر و ذهنش پیش یه نفر دیگه بود، سرهنگ کوچولوی آتیش.

صدای نوتیفیکیشن گوشی بلند شد و نیکی صفحه رو روشن کرد.


«برام مهم نیست توی اون بار لعنتی کی داره زیر کی جون میده. توئه حرومزاده، هرکجا هستی همین الان میای خونه‌ی من.»


لبخند روی لب‌های نیکی نشست، اون پسر واقعاً آتیش بود، هرچیزی که باب میلش نبود رو می‌سوزوند، هرچیزی که سر راهش قرار می‌گرفت رو تغییر می‌داد و نیکی عاشق همین اخلاقش شده بود.

عاشق؟ چه واژه‌ی مزخرف و عجیبی. انگار نه انگار سرهنگ آتیش‌پاره تمام زندگیش رو زیر و رو کرده بود.

انگار نه انگار باعث شده بود نیکی بیست‌وچهار ساعت شبانه‌روز بهش فکر کنه.

پسر با یه حرکت از روی مبل چرمی مشکی بلند شد و سوییچ ماشینش رو از دست سونگهون گرفت.

انقدر غرق فکرهای خودش بود که حتی به غر زدن‌های سونگهون هم توجهی نکرد.

انقدر نوشیدنی خورده بود که تمام بدنش داغ شده بود که نیازی به اون گرم‌کن لعنتی نداشت.

پس بی‌توجه به لباس‌ها، گوشی و هرچیزی که اونجا جا گذاشته بود، به سمت در خروجی رفت.

اون‌قدر از لحاظ ذهنی خسته بود که اگر همین الان تصادف می‌کرد هم براش مهم نبود.

اصلاً کسی منتظر نیکی بود؟

کسی دلش براش می‌سوخت ؟ هیچکس. مطلقا هیچکس

با گیج رفتن سرش، لحظه‌ای جلوی در ایستاد و دستش رو روی شقیقه‌اش گذاشت، همه‌چیز دور سرش می‌چرخید.

نورهای بار کش می‌اومدن و صداها از دور به گوشش می‌رسیدن.

اما بالاخره ماشینش رو دید.سوار شد و دستش رو روی فرمون گذاشت و به تنها آدرسی که توی ذهنش مونده بود فکر کرد. خونه‌ی اون سرهنگ کوچولوی آتیش.

پاش رو روی گاز فشار داد و فرمون رو محکم دور انگشت‌های کشیده‌اش فشرد.

فقط می‌خواست زودتر برسه و فقط می‌خواست هیسونگ رو ببینه که تمام جهان به یکباره جلوی چشم‌هاش سیاه شد.


ــــــــــــــــــــــــــــــ


وقتی نیکی دوباره چشم‌هاش رو باز کرد، اولین چیزی که دید سقف سفید و چراغ‌های سرد بود.

چند بار پلک زد. سرش سنگین بود و بدن درد وحشتناکی داشت.


-رانندگی در حالت مستی اشتباه محضه ژاپنی.


نیکی سرش رو بالا آورد. مردی روبه‌روش نشسته بود و داشت چیزی درباره‌ی دستگیری، رانندگی و قوانین پلیس می‌گفت اما نیکی اخم کرد و قبل از اینکه بتونه چیزی بگه، تصویر مقابلش دوباره تار شد.


ــــــــــــــــــــــــــــــ


هیسونگ وقتی کاملاً منتظر اومدن اون پسره‌ی تخس به خونه‌اش بود، تماس سونو باعث شد اخماش بیشتر از قبل توی هم برن چون سونو خبر داده بود نیکی دوباره دستگیر شده و هیسونگ حتی نمی‌دونست چطور خودش رو به اداره‌ی پلیس رسونده.

فقط می‌دونست وقتی وارد اتاق شد و نیکی رو دید، از سر و وضع پسر فهمید چرا اونجاست.

پسر بامزه‌ای که جلویش نشسته بود، با قیافه‌ای کاملاً معصومانه سعی داشت ثابت کنه هوشیاره.

ولی هرچی بیشتر تلاش می‌کرد، هیسونگ بیشتر خنده‌اش می‌گرفت.


- من کاملاً هوشیارم.


نیکی با جدیت سرش رو تکون داد و هیسونگ دست به سینه بهش نگاه کرد. چشم‌های هیسونگ با دیدن وضعیت پسر برق زد و به آرومی از پشت صندلیش بلند شد، شاید وقت خوبی بود برای خالی کردن حرصی که سر این پسربچه تخس خورده بود.

قدم قدم نزدیک نیکی شد و آروم داخل صورت پسر خم شد، چونه‌ی صورت زیبا و بی‌نقص نیکی رو بین دو انگشت و شست خودش فشار داد و سرش رو کج کرد:


- امشب تا صبح بازداشتگاهی نیشیمورا، اینطور نیست؟


پسر با چشم‌های خمار و نیمه باز به هیسونگ‌ نگاه کرد، دلش برای تا این حد نزدیک بودن به بدن پسر بزرگتر تنگ شده بود، دلش برای وقتیکه وحشیانه لب‌‌هاش رو روی لب‌های هیسونگ میکوبید تنگ شده بود، دلش برای برخورد بدن هاشون هم تنگ شده بود.

هیسونگ‌ از زنجیر دستبند دست پسر گرفت و بدن شل و بی‌حال نیکی رو از روی صندلی بلند کرد و به دنبال خودش کشید.

کلید های بازداشتگاه رو از سرباز نگهبان اونجا گرفت و همچنان پسر رو دنبال خودش تا پشت اون میله ها میکشید.

در اتاقک بازداشتگاه رو باز کرد و پسر رو با تمام قدرت به پشت اون میله ها هل داد و با وارد شدن به اتاقک، در رو پشت سر هردو قفل کرد و مطمئن شد که کسی اون بیرون نیست تا فضولی بکنه، هنوز درحال قفل کردن در بود که پسر، به آرومی چونه‌ی خودش رو روی شونه‌ی هیسونگ گذاشت، دست‌هاش بسته بود و نمی‌تونست اون بدن زیبا و خواستنی هیسونگ‌ رو لمس بکنه. اما با همون دست‌های بسته‌اش، به آرومی کمر باریک و زیبای هیسونگ رو بین دست‌هاش گرفت، لب‌های خودش رو کنار گوش هیسونگ برد و به آرومی کنار گوش پسر زمزمه کرد:


- هیونگ‌؟ من دیگه پسر خوبی نیستم که منو نمی‌خوای؟


با برخورد نفس‌های گرم نیکی پشت گوش‌‌هاش، همین الان هم پاهاش سست شده بود و دلش میخواست خودش رو به دست نیکی بسپره، اما مگر اون خوی آتشین درونش اجازه میداد؟

برگشت و مچ دست های نیکی رو گرفت، میخواست پسر رو به پشت برگردونه که نیکی دست‌های زنجیر شده‌اش رو از بالای سر هیسونگ‌ رد کرد و داخل گودی کمر هیسونگ انداخت، بدنش رو با ضرب و شدت به خودش کوبید و سرش رو داخل گردن پسر بزرگتر فرو برد:


- پسر خوبی نیستم هیونگ؟


هیسونگ به بازوهای نیکی چنگ زد، لعنت بهش. اون کاری میکرد که زیر دلش احساس پیچش داشته باشه و بخواد به پسر برای به فاک رفتن التماس بکنه. کاری میکرد دلش بخواد خودش رو تقدیم اون بوکسور عوضی بکنه تا به شدت و با قدت به‌فاکش بده و کاری بکنه هیسونگ نتونه حتی درست بشینه.


- نشونم بده چقدر میخوای پسر خوب هیونگ باشی ژاپنی.


نیکی که انگار منتظر شنیدن این حرف بود با شدت و عصبانیتی که نمی‌دونست از کجا می‌اومد، لب‌هاش رو روی لب‌های هیسونگ کوبید، دست‌هاش بسته بود و نمی‌تونست بدن پسر رو لمس کنه و این باعث میشد تا مرز جنون برسه.

هیسونگ از روی اون تنک تاپ مشکی لعنت شده که تمام عضلات بازوی نیکی رو به نمایش میذاشت لمسش می‌کرد، اما وقتی که دید دسترسی کافی به بدن پسر نداره اون تاپ لعنتی رو توی تن نیکی پاره کرد، پسر کوچیکتر با این کار هیسونگ، اون رو به میله های سرد پشت سرشون کوبید و سرش رو داخل گردن هیسونگ برد، اونا داشتن عشق‌بازی می‌کردن؟ نمی‌دونست. بیشتر انگار داشتن رفع دلتنگی‌ و تلافی تمام دوری های بینشون رو میکرد.

گاز فوق‌العاده محکمی از گوشت نرم گردن هیسونگ گرفت و عضو سخت شده‌اش رو از روی شلوار به پسر بزرگتر مالید، هیسونگ دست آزاد خودش رو از کش شلوار پسر رد کرد و به عضوش رسوند. اون لعنتی کی این همه حجیم شده بود؟؟

دستش رو دور عضو نیکی حلقه کرد و آروم شروع به پمپ کردن دیک پسر کرد، با این حرکت نیکی به طرز وحشیانه‌تری گردن هیسونگ رو مارک میکرد و گاز محکمی از سیبک گلوی بیچاره‌ی پسر گرفت. هیسونگ ناله‌ی بلندی کرد و با دست‌های لرزون چنگ محکمی به موهای نیکی زد. پسر کوچیکتر به طرز عجیبی وحشی شده بود و با اون زنجیر های توی دستش داشت به بدن هیسونگ آسیب میزد، اما به طرز عجیبی پسر بزرگتر این رو دوست داشت. نمی‌دونست چرا، اما از دردی که نیکی بهش میداد خوشش میومد و ناخودآگاه خودش رو بیشتر به بدن پسر می‌چسبوند.

پسر، بدن زیبا و دوست داشتنی هیسونگ رو به پشت چرخوند و دونه دونه و با دقت تمام لباس‌های تن پسر رو با هر زحمتی که بود درآورد. دست‌هاش بسته بود اما باعث نمیشد مانع انجام کار مورد علاقه‌ش بشه. هیسونگ رو چرخوند و پسر بزرگتر رو مجبور کرد تا به میله های بالای در بازداشتگاه چنگ بزنه و کمر زیبا و باریک خودش رو قوس بده، اینطوری نیکی دسترسی بیشتر به اون دوتا لپ بوت نرم و خوشگل پسر داشت. روی هردو زانوی خودش نشست و با شست هردو دست زنجیر شده‌اش لپ های بوت نرم و لطیف هیسونگ رو به راحتی از هم فاصله داد، سرش رو نزدیکتر برد و زبونش رو داخل اون حفره‌ی داغ و صورتی پسر بزرگتر فرو برد و مک عمیقی به حفره‌ی هیسونگ زد.

پسر بزرگتر به ماهر بودن اون پسره‌ی ژاپنی با اون چشم‌های خمار و بازو های گنده‌اش و اون زبون داغی که داخل حفره‌اش می‌چرخید لعنت می‌فرستاد و با تمام توان به میله های اتاقک چنگ میزد، چون پاهاش سست شده بودن و زیر شکمش عجیب درحال پیچش بود. نیکی زبونش رو توی اون حفره تنگ و داغ می‌چرخوند و پسر رو برای ورود انگشت‌هاش کنار زبونش آماده میکرد.

یکی از انگشت های خودش رو همزمان با زبونش وارد هیسونگ‌ کرد و کم کم دومی رو هم اضافه کرد. الان با دو انگشت و زبونش درحال باز کردن حفره‌ی تنگ پسر بود و هیسونگ از شدت درد و لذت شبیه مار به خودش می‌پیچید و این؟ این هنوز آماده کردن پسر برای خودش بود. نیکی زبونش رو از داخل حفره هیسونگ‌ درآورد و گاز فوق‌العاده محکمی از لپ بوت نرم پسر گرفت، به آرومی بلند شد، اما انگشت هاش رو داخل پسر بزرگتر نگه‌داشت، سرش رو از پشت داخل گردن هیونگش برد و شروع به گذاشتن کیس‌مارک های پررنگی روی گردن هیونگش شد. هیسونگ هر چند دقیقه یکبا چشم‌هاش رول می‌شدن و از شدت لذتی که داخل بدنش در جریان بود اشک از گوشه‌ی چشم‌هاش سرازیر بود.

نیکی زنجیر دوز دست‌هاش رو دور گردن سرهنگ انداخت و بدن داغ و اتیش شده از حرارت هیسونگ رو به خودش کوبید و به صورت نرم و دورانی دیکش رو به ورودی ملتهب و داغ هیسونگ‌ می‌مالید، دست‌هاش رو همراه زنجیر دور گردن پسر بیشتر کشید که باعث شد کبودی زنجیر هم علاوه بر بقیه کبودی ها به گردن هیسونگ اضافه بشه. به آرومی سر دیکش رو وارد حفره هیسونگ‌ کرد و بعد یک ضرب خودش رو وارد مو قرمز کرد. هیسونگ‌ داد آرومی کشید و سعی کرد تا اشک‌های خودش رو پس بزنه، اما نمی‌تونست و صورتش کاملا خیس شده بودن. نیکی با شدت شروع به کمر زدن داخل هیسونگ کرد. بدن‌هاشون از شدت ضربه های نیکی به در آهنی و سرد بازداشتگاه برخورد می‌کرد و سر هیسونگ‌ مدام به میله ها میخورد.


- چیه سرهنگ..؟ اینکه توی جایی که تو باید دستور بدی من به‌فاکت میدم اذیتت می‌کنه؟


زنجیر رو محکم‌تر دور گردن هیسونگ کشید و شدت ضربات خودش رو تا حدی بالا برد که هیسونگ‌ دیگه هیچ چیز رو حس نمی‌کرد. چشم‌های پسر رول شده بود و درحال شمردن ستاره ها پشت پلک‌هاش بود. نیکی ضربات آخر خودش رو زد و با شدت روی کمر هیسونگ کام شد، نفس نفس میزد و به آرومی دست‌هاش رو از دور گردن مو قرمز برداشت. خودش رو بیرون کشید و با زبونش تمام کام روی بدن پسر رو تمیز کرد. با همون دست‌های زنجیر شده‌اش بدن بی‌جون و بی‌حال هیسونگ رو توی بغلش کشید و سر مو قرمز رو روی قفسه سینه‌اش گذاشت.

کف همون بازداشتگاه سرد و خشک و سفت دراز کشیده بودن. اما توی بغل هم بودن و دوباره این نیکی بود که غرق تماشای هیونگ بیهوش شده از خستگیش بود.

Report Page