Overtake.

Overtake.

h

هیچکس یادش نبود که از چه زمانی، اون دو پسر شروع کرده بودن به کل کل و کری خوندن.

اولش سعی می‌کردن جلوشون رو بگیرن اما بعد‌ها قدری‌ عادی شد که رابطه بینشون با همین موضوع شناخته شده بود.

پوند کل‌کل می‌کرد، پووین ادامه می‌داد.

شاید همه‌چیز از اولین مسابقه‌اشون که هردو برای قهرمانی اومده بودن، شروع شده بود.

پوند با اختلاف چند ثانیه بازی رو برده بود، پووین برای تبریک سمتش رفت اما پوند، برخلاف انتظار پووین، بازی‌اش رو به تمسخر گرفته بود.

و از اون موقع، همه می‌دونستن قرار گرفتن پوند پووین کنار هم تقریبا یکی از غیرممکن‌ ترین‌های دنیا بود.

و حالا بعد از مدت‌ها، مهم‌ترین مسابقه‌ی فصل بود و هردو می‌دونستن دوباره قراره مقابل هم بازی کنن.

پس پوند، چنین موقعیتی رو برای اذیت گردن پووین از دست نمی‌داد.

پس عجیب بود که چند ساعت قبل از مسابقه از پوند خبری نبود اما طولی نکشید که درست همونطور که پووین حدس می‌زد، پیام داد.

پووین لبخندی از روی رضایت زد. خوب می‌دونست چه چیزی باعث می‌شه حرصی شه.

اینکه بگه "قراره جات رو بگیرم"

پوند بازیکن باتجربه‌تری بود و پووین بعد از اون به این صنعت اومده بود و با این حال، طولی نکشید که بتونه خودش رو به سطحی برسونه که با پوند ناراویت رقابت کنه.

الان که حرصیش کرده بود، چطور بود یه شوک بهش وارد کنه که بیشتر ذهنش رو درگیر کنه؟

لبخند شیطنت‌آمیزی زد و بلند شد لباس‌هاش رو عوض کرد، استایل واقعی پووین این بود. پس چندین دست لباس‌های جذب داشت ولی برای الان سفید رو انتخاب کرد.

پوند گوشی رو تقریبا روی تخت پرت کرد.

این چی بود؟

چشم‌هاش اشتباه نمی‌دید.

پووین تانگ علناً براش نود فرستاده بود و فقط برای درگیر کردن ذهنش؟

این غیرممکن بود قرار نبود کل شب رو به اون عکس فکر کنه.

پووین مگه کی بود؟

فرد خاصی نبود که بخواد بهش فکر کنه.

دوباره گوشی رو دستش گرفت و به عکس نگاه کرد‌. برخلاف حرف‌های توی سرش، بدنش طور دیگه‌ای واکنش نشون داده بود.

احساس گرما می‌کرد. تاجایی که دیده بود کلی دختر در حال زدن مخ پووین بودن و پووین از باسنش براش عکس گرفته بود و بدتر از اون پوند نمی‌تونست انکار کنه که چقدر این بدن زیبا به نظر می‌رسه.

از روی لباس فرم‌هاشون هیچوقت نمی‌تونست حدس هم بزنه که پووین قرار باشه یه پسر ظریف و خوش فرم باشه ولی الان تمام افکارش اشتباه بودن.

دوباره به عکس نگاه کرد.

پوند نمی‌تونست خوشش بیاد نه؟ قطعا که نه.

ولی چرا احساس هورنی بودن می‌کرد؟ انقدر زود یه عکس تاثیر گذاشته بود؟

زبونش رو روی لبش کشید و دوباره به عکس نگاه کرد. پووین عکس رو پاک نکرده بود و انگار اصلا پشیمون نشده بود.

باید جلوی ذهنش رو می‌گرفت...اگه این یه تیکه لباس هم تنش نبود چی؟ نمی‌تونست بهش فکر نکنه.



صفحه گوشی رو خاموش کرد و سعی کرد فقط به فردا فکر کنه.

هیچ اتفاقی نیوفتاده بود.

پووین عکسی نداده بود.

فردا مسابقه مهمی بود، مهم‌تر از اون عکس.

اما همه‌چیز اونقدر که فکر می‌کرد ساده نبود چون دقیقا همونطور که پووین گفته بود، نتونسته بود بخوابه. بیدار می‌شد، دوباره می‌خوابید. جاش رو عوض کرد ولی بی فایده بود. انگار که به کل بدنش با خواب قهر کرده بود.

با این حال، تونست حداقل دو ساعت بخوابه و با بی‌حوصله‌ترین حال ممکن بیدار شده بود.

و خودش رو به پیت‌لین رسونده بود، شلوغ بود، مثل همیشه. سه ساعت تا مسابقه مونده بود و باید چندین دور پیست رو پشت سر می‌گذاشتن، برای آزمایشی.

بدون اینکه سمت هم برن، سوار ماشین‌هاشون شده بودن و همونطور که باید، چند دور تمرینی رو تمام کردن.

حالا مکانیک‌ها باید اخرین بررسی رو روی ماشین‌ها انجام می‌دادن، قبل از مسابقه همه‌چیز باید چک می‌شد. پوند کنار ماشینش ایستاد، چند متر اون‌طرف تر، پووین ایستاده بود.

چهره‌اش جوری بود که انگار نه انگار دیشب، باعث نخوابیدن پوند شده بود.

انگار با اینکه از وضعیت درونی پوند خبر نداشت، راضی به نظر می‌رسید.

«لعنت بهت پووین» زیر لب گفت و مشغول آماده شدن شد، لباس یک تیکه‌اش رو پوشید و مشغول بستنش شد، هم‌رنگ ماشینش بود. بنفش تیره و مشکی.

دست‌‌کش‌های مشکی‌اش رو پوشید و همون موقع، پووین اومد.

«هی»

«استرس نداری که؟» طوری گفت که انگار دیشب اصلا اتفاقی نیوفتاده بود و همین پوند رو عصبی‌تر می‌کرد.

وقتی جوابی نگرفت، دوباره پرسید.

«دیشب خوب خوابیدی؟»

«آره، تو؟»

پووین شونه‌ای بالا انداخت و گفت: «دلیلی نبود که بد بخوابم»

و سمت ماشینش رفت.

بعد حدودا ده دقیقه، همه راننده‌ها پشت فرمون نشسته بودن و منتظر.

دست پوند روی فرمون ماشینش محکم شد و نگاهی به ماشین قرمز مشکی کناریش انداخت، پووین هم طوری که انگار فهمیده باشه، به پوند نگاه کرد.

همون لحظه، صدا بلند شد.

و چراغ‌های استارت، یکی یکی روشن می‌شدن. چند لحظه بعد سومین چراغ روشن شد و بعد صدای لاستیک‌های ماشین‌ها بود که پیست رو زنده کرده بود.

همه ماشین‌ها از خط شروع عبور رد کرده بودن پوند از همون اول جلو افتاده بود. از آینه بغل، ماشین پووین رو چک می‌کرد‌. می‌دونست چیزی نمونده بود تا پووین بهش برسید.

پاش روی پدال گاز محکم‌تر شد. ولی چند ثانیه بعد، پووین توی پیچ بعدی خودش رو پوند رسوند. پوند اجازه نداد و راهش رو بست ولی پسر کوچک‌تر کوتاه نمی‌اومد.

توی مسیر مستقیم بعدی، سرعتش بیشتر شد و از کنار پوند رد شد، حالا ماشین پووین از همه جلوتر بود، پوند نفر دوم بود و به ترتیب تا نفر هشتم.

پوند حواسش رو به تمام اطرافش داد، نباید موقعیتی رو از دست می‌داد و در اولین فرصت باید جلو می‌رفت، اما به طور ناخواسته مکالمه‌ دیشبش با فردی که الان جلوی ماشینش بود افتاد.

«تمرکز کن پوند تمرکز کن.»

زیر لب گفت و پاش رو محکمتر روی پدال فشار داد، توی پیچ نزدیک بود راهش کج شه و از پیست خارج بشه ولی سریع وضعیتش رو درست کرد و کنترلش کرد‌‌.

حالا دو دور مونده بود. این دور کاملا مساوی بودن، هر ازگاهی به هم نگاه می‌کردن و با همین نگاه‌ها، حواس هم رو پرت می‌کردن.

ولی همینطوری باقی نموند. چون دور آخر پووین باز هم جلو زده بود.

پوند چندبار سعی کرد از ماشین پووین جلو بزنه ولی کافی نبود. هرکاری می‌کرد، پشت ماشینش قرار داشت و یا کنارش.

پیچ آخر رو پشت سر گذاشتن و حالا خط پایان از دور مشخص شده بود‌. پوند نمی‌تونست اجازه بده پووین برنده شه، نباید اینطور می‌شد.

پاش رو روی پدال فشار داد و دست‌هاش روی فرمون محکم شدن، باید جلو می‌زد.

ولی درآخر برخلاف چیزی که می‌خواست، اول پووین از خط پایان رد شد و بعد خودش. با اختلاف یک و نیم ثانیه.

و صدای تشویق‌های تماشاگر‌ها بلند شد.

از پیست خارج شدن، وارد پیت‌لین شدن و بعد خودشون رو به گاراژ‌ها رسوندن.

پوند داخل گاراژ خودش رفت و از ماشین پیاده شد.

نفسش رو با حرص بیرون داد و کلاهش رو درآورد.

باخته بود.

پووین موفق شده بود.

مکانیک‌ها دوباره مشغول چک کردن ماشینش شده بودن و پوند فقط گوشه‌ای رفت و نشست.

«تبریک می‌گم، نفر دوم.» پسر سمتش اومد و گفت. با یه لبخندی که می‌دونست قراره پوند رو عصبی‌تر کنه.

«برنده شدی حالا می‌تونی بری جشنتو بگیری پووین» پوند گفت و طوری که انگار حوصله‌ای برای درگیری و کل‌کل کردن نداشت بهش نگاهی نکرد.

«پوند من عادت ندارم انقدر ناراحت ببینمت»

«اشکال نداره نفر دوم بودن بد نیست»

پوند با چهره‌ای جدی بهش نگاه می‌کرد.

«فکر می‌کنی با بچه طرفی؟»

«اوه نه، من به بچه‌ها نود نمی‌دم»

و از عمد دوباره دیشب رو یادش انداخت‌.

«پس یادته» حالا بهش نگاه کرده بود.

«طوری رفتار می‌کردی که انگار اتفاقی نیوفتاده»

پووین حالا لبخند نمی‌زد، اما چهره‌اش پر از شیطنت بود.

«ناراحت شدی که اینطوری رفتار کردم؟ مثلا دوست داشتی بپرم بغلت؟»

پوند چشمی چرخوند. حوصله سروکله زدن باهاش رو نداشت. حداقل نه الان.

«چرا فقط نمی‌ری و جشن کوفتیتو بگیری؟»

پووین نگاهی به بیرون گاراژ انداخت، حالا دیگه شب شده بود.

«دارم جشن می‌گیرم دیگه، پیش تو»

پوند پوزخندی زد.

«بردتو پیش یه بازنده می‌خوای جشن بگیری؟»

پووین هم نشست و بهش نگاه کرد. البته که قصدش درآوردن حرص پوند بود.

«آره؟ بالاخره باخت تو بهترین قسمت برد من بود»

دندون‌های پوند روی هم سابیده می‌شدن. خوب می‌دونست قصد پووین چیه ولی نباید ادامه می‌داد.

پس بلند شد و از گاراژ بیرون رفت.

ولی صدا‌های پشت سرش هنوز بود‌.

«ذهنت درگیر شد نه؟»

«نتونستی ذهنتو کنترل کنی»

«انقدر عکسم خوب بود؟»

«یادم باشه ازش استفاده کنم دوباره»

حرف‌هاش تمامی نداشت.

پوند در حالی که داشت راه می‌رفت، ایستاد.

دستش مشت شد و نفس عمیقی کشید. نه هنوز هم می‌تونست خودش رو کنترل کنه.

از راهش پشیمون شد، باید به گاراژ بر‌می‌گشت و ماشین رو استارت می‌زد شاید این کار آرومش می‌کرد.

«دنبالم نیا.»

پوند گفت و با خیال اینکه پووین بیخیال می‌شه، دوباره توی گاراژ رفت. حالا اثری از هیچ مکانیکی نبود. گاراژ خالی بود.

در ماشینش رو باز کرد و قبل اینکه بشینه دوباره صدای پووین اومد:

«حواست باشه دوباره دوم نشی»

پوند احساس کرد دیگه نمی‌تونه تحمل کنه.

در ماشین رو محکم بست و با قدم‌های بلند و سریع سمت پووین رفت.

و قبل از اینکه فرصت واکنشی برای پووین باقی بمونه، مشت پوند روی صورتش خورد و پووین تعادلش رو از دست داد و زمین افتاد.

پوند خوشحال بود که گاراژ خالی شده بود وگرنه می‌دونست جلوشو می‌گرفتن.

اما پووین، سرسخت تر از انتظار پوند، لبخندی زد و بلند شد.

برای یک ثانیه فقط ایستاد و به پوند نگاه کرد و دقیقا وقتی که پوند انتظار نداشت، پووین هم مشتش روی صورت پوند فرود اومد.

پوند آخی زیر لب گفت و جلو رفت، پووین رو هل داد و پووین روی کاپوت ماشین خودش افتاد.

مشتش بالا اومد تا دوباره پووین رو بزنه ولی چشمش به خون گوشه لبش افتاد، لب‌هاش از هم باز بودن و کمی خون روش بود.

«چیشد؟»

«نمی‌تونی نه؟»

مشت پوند سفت‌تر شد.

«انقدر حرف نزن.»

«چرا پوند؟»

در حالی که به کمرش فشار اومده بود، سنگین نفس کشید و ادامه داد.

«می‌ترسی نتونی خودت رو کنترل کنی؟»

پوند هنوز هم قصد پووین رو متوجه نمی‌شد.

«قصدت چیه پووین؟»

عقب رفت، با این حال پووین هنوز به کاپوت ماشین تکیه داده بود.

«فقط می‌رفتی و واسه خودت خوشحالی می‌کردی. چرا قصد داری منو عصبی کنی؟»

پسر زبونش رو روی لب زخمی‌اش کشید و به دوتا ارنجش تکیه داد.

«بگم؟»

حتی تیکه تیکه حرف زدنش هم انگار از عمد بود.

«خب اینجوری...حداقل وقتی عصبانی می‌شی نگاهم می‌کنی.»

پوند حرفی نزد، سینه‌اش به خاطر فعالیت یهوییشون، بالا پایین می‌شد.

«منظورت چیه؟»

نگاه پووین فرق کرده بود. دیگه نمی‌خواست حرصش رو دربیاره. انگار آروم‌تر شده بود.

«منظورم واضح بود و تو فهمیدیش پوند»

چند قدم به پوند نزدیک شد، توی تاریکی گاراژ که فقط با چند لامپ کوچیک روشن مونده بود بهش نگاه کرد.

برخلاف چند دقیقه قبل که دعوا می‌کردن و هم رو مشت زدن، تنش بینشون فرق کرده بود و این برای پوند هنوز قابل هضم نبود چون پووین قدم به قدم داشت نزدیک‌تر می‌اومد.

پووین به لب‌های پوند نگاه کرد و زیر لب زمزمه کرد:

«ترجیح می‌دم با تو بمونم و عصبیت کنم و تو منو بزنی...ولی نرم جشن بگیرم»

پوند هنوز هم به حرف نیومده بود.

پووین نزدیک‌تر اومد و لب‌هاشون مقابل هم قرار گرفتن ولی قبل از اینکه پووین فاصله رو به اتمام برسونه، پوند عقب کشید.

«برام مهم نیست دلیل کار‌هات»

از گاراژ بیرون رفت و پووین رو در حالی که به طور غیرمستقیم بهش اعتراف کرده بود رو توی همون اتاقک ول کرد.

نمی‌دونست باید چه احساسی داشته باشه، اینطور نبود که از پووین متنفر باشه، خودش هم به کل‌کل کردن باهاش عادت کرده بود. چند بار می‌خواست از دید دیگه‌ای به پووین نگاه کنه ولی جلوی خودش رو می‌گرفت چون پووین رو غیر ممکن‌‌ترین فرد ممکن می‌دید.

نگاهی به زمین انداخت و نفس عمیقی کشید، بدون سروصدا و بدون هیچ ماشینی بود‌‌. و تاریک.

رفت و روی یکی از نیمکت‌ها نشست.

خیلی همه‌چیز یهویی بود و نمی‌دونست باید چه واکنشی نشون بده، اگر الان پشیمون می‌شد و برمی‌گشت...پووین هنوز اونجا بود؟

چشم‌هاش رو بست و نفسش رو بیرون داد. شاید باید نمی‌رفت و هیچ‌کاری نمی‌کرد.

ولی وضعیت طوری شده بود که حتی باختش رو فراموش کرده بود و تنها چیزی که توی ذهنش بود حرف پووین بود.

"ترجیح می‌دم با تو بمونم و عصبیت کنم و تو منو بزنی...ولی نرم جشن بگیرم"

موهاش رو بهم ریخت و بی‌اختیار بدنش از روی نیمکت بلند شد، نمی‌دونست مطمئنه یا نه ولی حرکت کرد، سمت گاراژ رفت ولی خالی بود.

پووین...رفته بود؟

ایستاد و نگاهی به اطراف کرد، اگر الان رفته بود چرا انقدر سریع محو شد؟

باید جایی که ماشین پووین بود می‌رفت. شاید اونجا بود؟

اون یکی گاراژ فاصله چندانی نداشت پس با قدم‌های بلندش سمت گاراژ می‌رفت ولی توی مسیر چندین بار پشیمون شد و چندین بار دلش خواست بره توی گاراژ، انقدر گیج بود که نمی‌تونست درست تصمیم بگیره.

وقتی رسید، پووین پشت به پوند کنار ماشینش ایستاده بود و در حال اوردن دستکش‌هاش بود.

پوند داخل رفت و ریموت رو فشار داد و در گاراژ کم‌کم پایین می‌رفت و با صداش، پووین سریع برگشت.

«پوند-؟» تا خواست بپرسه پوند سمتش رفت و لب‌هاش رو روی لب‌های پسر کوبید، درست قبل از بسته شدن در گاراژ.

پووین بی چون و چرا ادامه داد، تا کمی قبل، ناراحت بود. پوند با بی‌رحمیِ تمام ولش کرده بود ولی اگر نتیجه این بود، ارزشش رو داشت.

دست‌های پووین پشت گردن پوند رفتن، صدای بوسه، کل گاراژ سرد رو گرم کرده بود.

«آخ...» پووین زیر لب گفت و باعث شد پوند عقب بکشه.

«چیشد؟»

«قبل اینکه لبامو ببوسی زدیم، یادت رفته؟»

فرصت جوابی به پوند نداد و این‌بار خودش بود که لب‌هاش روی لب‌های پوند کوبیده شدن.

عقب‌عقب رفت و پوند هم باهاش به جلو حرکت می‌کرد، پووین به ماشین تکین داد و دست‌های پوند عقب رفتن و باسنش رو گرفتن. و بعد چنگش زد.

وقتی نفس کم آوردن عقب کشیدن و پوند سرش رو توی گردن پووین برد‌.

«راستش رو بگو پوند...همش بهش فکر می‌کردی نه؟»

دست‌های پوند روی باسنش محکم‌تر شدن و دوباره بهش چنگ زد. در حالی که سرش هنوز توی گردن پسر بود لب زد:

«خودت چی فکر می‌کنی؟»

فضا حالا گرم‌تر شده بود و در گاراژ بسته بود پس نفس کشیدن سخت‌تر شده بود.

«لباسمو...دربیار پوند»

پوند سری تکون داد و طوری که انگار وقتی براشون باقی نمونده لباس یک تیکه پووین رو تا پایین تنه‌اس پایین کشید و پووین هم متقابل، همین‌کار رو برای پوند انجام داد.

پوند، کمر پسر رو گرفت و روی کاپوت قرمز رنگ، خوابوندش. دستش روی روی بدن برهنه‌‌ی پووین کشید.

«این لعنتی...نتونستم تصورش نکنم. تا صبح»

پووین لبخندی به اعترافات پوند زد، طوری بود که انگار می‌گفت می‌دونستم.

«پس...»

در حالی که به کمر روی کاپوت بود، جاش رو برعکس کرد و روی شکم به کاپوت تکیه داد و پشتش رو به پوند کرد.

«به نظرم تصور کافیه، می‌تونی از نزدیک ببینیش»

پوند باقی مونده لباس رو تا زانو‌های پووین کشید و دستش رو روی باکسر سفید رنگ پسر کشید.

«فقط ببینم؟»

انگشتش از روی باکسر، بین باسن پووین کشیده می‌شد و باعث شد پووین آهی بکشه.

«نه...روی ماشین خودم بفاکم بده.»

«همین الان»

پوند گوشه لبش کش اومد و اسپنکی به باسن پووین زد و پایین کشیدش.

حتی از نزدیک، قشنگ‌تر هم بود. بی نقص و خیره کننده. این واقعا...چیزی بود که بعد از یه باخت باید آرومش می‌کرد، نه رانندگی.

خم شد و زبونش رو روی سوراخ پووین کشید، چندبار زبونشو واردش کرد تا جا باز کنه ولی کافی نبود، هنوز تنگ بود.

«آه...پوند سریع‌تر بفاکم بده مهم نیست که تنگم»

پووین خیلی بی‌قرار بود و این باعث می‌شد پوند سریع‌تر بخواد کارش رو انجام بده.

حالا که خودش می‌‌خواست، باید دست به کار می‌شد نه؟

باکسر خودش رو هم پایین کشید و عضو سفت شده‌اش رو روی سوراخ پووین تنظیم کرد و بعد واردش شد، و دقیقا واکنشی که می‌خواست رو از پووین گرفت.

«فاک...نه این زیادیه»

پوند در حالی که ضرباتش رو شروع کرده بود، پایین تنه‌اش رو به باسن پووین می‌چسبوند تا عمیق‌تر احساسش کنه.

«جدا؟ خودت گفتی تنگ بودنت مهم نیست»

پووین جوابی نداد، فقط سرش رو روی کاپوت گذاشت و اجازه داد با هر ضربه، سرش عقب جلو شه. به دردی که داشت توجهی نمی‌کرد چون لذت داشت جای اون درد رو می‌گرفت.

چی از این بهتر؟ پوند ناراویتی که عاشق کل‌کل کردن بود و پووین هم عاشق عصبی کردنش، الان پشتش ایستاده بود و داشت بفاکش می‌داد. حتی اگه پوند می‌خواست، بار‌ها و بار‌ها همین‌جا بهش می‌داد.

«تند...تندتر» انگار پوند منتظر همین حرف بود، به طرز عجیبی تند تر انجامش داد، دو دست پووین روی کاپوت بود، حتی جایی رو برای چنگ انداختن نداشت، تنها کاری که می‌تونست انجام بده، آزاد کردن صدای ناله‌هاش بود.

«آه پوند می‌دونی چیه؟»

«بازی رو بردم، اما برد من...توجه تو بود»

حرف‌هاش فقط باعث می‌شد سرعت پوند تشدید بشه، خودش هم اولش گیج بود ولی الان، احساس می‌کرد بهترین لحظه‌ی عمرشه، سوراخ پووین روی عضوش نبض می‌زد و هر ثانیه انگار ممکن بود عضوش رو ببلعه.

«پس باید بگم، باختم ولی بردم تو بودی؟» با اینکه نفس نفس می‌زد گفت و پووین فرصتی برای جواب دادن نداشت، ناله بلندی کرد و به اوج رسید و چشم‌هاش توی خمارترین حالت ممکن بودن. ولی پوند همچنان ادامه داده بود و هر لحظه نزدیک بود.

«پوند...»

«می‌خوام...توی سوراخم بریزیش» صداش بی‌حال بود.

و پوند درخواستش رو انجام داد، چون این چیزی بود که خودش هم می‌خواست‌.

بعد از چند دقیقه، هردو به ماشین تکیه داده بودن و بدن‌هاشون عرق کرده بود، پوند نگاهی به پووین انداخت، موهای بلوند و عرق کرده‌اش روی پیشونی‌اش ریخته بودن.

«پس قبول کردی باختی پوند؟»

پوند به چشم‌هاش نگاه کرد.

«مسابقه رو باختم»

«ولی تو هنوزم روی اعصابمی»

پووین شونه‌ای بالا انداخت.

«پس یعنی هنوزم بهم توجه می‌کنی»

Report Page