"Overflow"

"Overflow"

teexio

به تو، که دورترین و نزدیک‌ترین پناهِ این روحِ متلاشی‌شده‌ای؛

این خطوطِ لرزان، آخرین مرثیه‌ی دستی است که هرگز نمی‌خواست از تو جدا شود. محبوبِ من، غرق شدن در سیاهیِ آن دو گویِ بی‌انتها، شبیهِ تن دادن به خوابی ابدی در آغوشِ دریا بود؛ اقیانوسی از نور و تاریکی که من در اعماقش نفس کشیدن را آموختم و حالا، در خشکیِ سنگینِ این دنیا، قدم به قدم خفه می‌شوم. یادِ طنینِ حنجره‌ات، تنها ملودیِ مقدس در تمامِ این سال‌های بی‌صدا بود... صدایی که هر بار نامم را زمزمه می‌کرد، تمامِ بندبندِ وجودم را به آرامش می‌رساند. و خدای من می‌داند چقدر از فردایی می‌ترسم که طنینِ آن آوازِ بهشتی، در میانِ این سکوتِ کُرکننده محو شود.

یادت هست هر بار که سرم بر گودیِ گردنت آرام می‌گرفت، چطور تمامِ تنم می‌لرزید؟ نه از سرما، که از وحشتِ جانکاهِ سپردنت به دستِ بی‌رحمِ فردا. من کنارِ تو می‌لرزیدم، چون می‌دیدم دنیای ما چقدر شکننده است و این آغوش، چقدر به رویای کوتاهِ یک محکومِ به اعدام می‌ماند. و حالا، آن کابوسِ دیرین جامه درانده و در برابرم ایستاده است. حالا من مانده‌ام و هق‌هق‌های پاره‌پاره‌ای که در تاریکیِ این قفسِ بی‌روزن، سینه و حنجره‌ام را می‌خراشند؛ گریه‌هایی که بوی خون می‌دهند و هر قطره‌اش، تکه‌ای از جانِ فروپاشیده‌ام است که روی زمینِ سرد می‌چکد.

رها کردنِ دست‌هایت، شبیهِ دفن کردنِ زنده زندهٔ خویش در تاریکیِ گور است؛ شبیهِ بریدنِ شاهرگی است که تمامِ حیاتِ من در آن جریان داشت. من می‌روم، اما با قدم‌هایی که زیرِ بارِ این دردِ سنگین، هزار بار خرد می‌شوند.

من در برابرِ این جهان زانو زده‌ام. دست‌هایم برای محافظت از تو خالی بود و زورم به سیاهیِ این سرنوشت نرسید. پس بگذار آخرین اعترافم را، در میانِ این هق‌هق‌های خفه‌کننده و دست‌های لرزانم، برای همیشه در گوشِ خیالِ تو زمزمه کنم:

«متأسفم... دارم خودم رو ازت می‌گیرم تا تو رو ازم نگیرن... زورم نرسید... زورم نرسید وایسم نگاه کنم چطور ازم می‌گیرنت.»

پس خود را از تو دریغ کردم تا تو به آتش کشیده نشوی. بگذار من در این تاریکیِ مطلق خاکستر شوم، اما تو بمان، بدرخش و بخند... حتی اگر هر خنده‌ات، خنجری باشد که در سینه‌ی غایبِ من فرو می‌رود.

خداحافظ، تمامِ هستیِ بر باد رفته‌ام...

"پایان فصل اول"

Report Page