"Overflow"
teexioنفسِ لرزانی کشید و دستش را روی لالهی گوشهای سرخ و داغش گذاشت. الکل هنوز در رگهایش میدوید، اما تصمیمش گرفته شده بود. وقتش رسیده بود. او باید از روی این صندلی برمیخاست، نقابِ درخشان و لبخندِ دروغینش را به صورت میزد و برای روبرو شدن با آن شش نفر و ناظرانِ بیرحمِ کمپانی میرفت؛ در حالی که خودش پیش از ورود به اتاق، آخرین ریشههایش را قطع کرده بود.
عقربههای ساعتِ گوشی روی عددِ هشت ایستاد. هیسونگ دستهایش را چند لحظه روی صورتش فشرد و بعد، از روی صندلیِ چرمیِ رستورانِ خلوت برخاست. برخلافِ آن سه بطری سوجو، الکل تماماً در رگهایش تحلیل رفته بود و ذهنِ آشفتهاش به شکلی آزاردهنده و شفاف کار میکرد. او مست نبود؛ تنها چیزی که از اثراتِ الکل و بغضهای فروخورده روی تنش باقی مانده بود، سرخیِ ملتهب و گرمی بود که روی لبه و لالهی گوشهایش میسوخت و در تضاد با زردی و رنگپریدگیِ صورتش خودنمایی میکرد.
هودیاش را صاف کرد، نقابش را به صورت زد و از پاتوقِ امنشان بیرون آمد. سرمای بارانیِ کوچه را پشتِ سر گذاشت و از درِ پشتیِ کمپانی، بدونِ اینکه کسی متوجهش شود، واردِ ساختمان شد.
محلِ ملاقات، یکی از اتاقهای جلساتِ خصوصیِ طبقهی مدیریت بود؛ فضایی متوسط و محصور که با پنلهای چوبیِ تیره و عایقهای صوتی پوشیده شده بود. اتاقی که نه آنقدر بزرگ بود که فاصلهها در آن گم شوند و نه آنقدر کوچک که خفهکننده به نظر برسد؛ یک چهاردیواریِ ایزوله و استریل که تمامِ جزییاتش بوی کنترل، سیاست و قدرتِ کمپانی را میداد.
هیسونگ دستگیرهی سنگینِ در را پایین کشید و قدم به داخل گذاشت.
به محضِ باز شدنِ در، بوی چرم، کاغذِ نو و ادکلنِ تلخِ منیجرها در هوای اتاق به صورتش خورد. سکوتِ سنگینی که در اتاق حاکم بود، مثلِ یک وزنه روی سینهاش نشست.
چیدمانِ اتاق، بیرحمیِ این دادگاهِ خانگی را عریانتر از همیشه نشان میداد. شش عضوِ گروه روی کاناپهی چرمیِ بزرگ و تیرهرنگی که یک سمتِ اتاق قرار داشت، کنارِ هم مچاله شده بودند. نیکی، برای اینکه جایی باز کند، روی دستهی پهن و چرمیِ سمتِ راستِ کاناپه نشسته بود و پاهایش از شدتِ اضطراب بیقرار تکان میخورد. بقیه چنان به هم فشرده شده بودند که انگار میخواستند با این نزدیکیِ فیزیکی، در برابرِ توفانی که وارد شده بود از هم محافظت کنند.
روبروی آنها، در فاصلهای که شبیهِ یک گسلِ عمیق و پرنشدنی به نظر میرسید، هیسونگ روی یک صندلیِ چوبیِ تکنفره نشسته بود؛ ایزوله و تنها، درست مثلِ متهمی در دادگاه. با این حال، او کمرش را صاف نگه داشته بود، لالهی گوشهایش از داغیِ الکل و فشارِ عصبی میسوخت، اما آن لبخندِ درخشان، بینقص و بهطرزِ بیمارگونهای متقاعدکننده همچنان روی لبهایش سنجاق شده بود.
حضورِ منیجرها این محیطِ خفه را پلیسیتر میکرد. منیجرِ ارشد، ایستاده کنارِ دیوارِ چوبی، دستبهسینه تکیه داده بود و سایهی قدبلند و تاریکش روی سنگینیِ اتاق میافتاد. مینهو اما روی صندلیِ تکنفرهی دیگری کمی عقبتر نشسته بود؛ با پاهایی گرهخورده و نگاهی حسابگر که کوچکترین لغزشِ رفتارِ اعضا را زیر نظر داشت.
بوی چرم، کاغذِ نو و هوای استریلِ اتاق با حسِ خفقان درآمیخته بود. سکوت چنان سنگین بود که صدای نفسهای کوتاه و لرزانِ سونو و فکِ قفلشدهی جونگوون به گوش میرسید. در انتهای کاناپه، سونگهون با شواهدِ ویرانی روی چهرهاش، زانوهایش را محکم گرفته بود و نگاهِ یخی و پر از خشمش روی لبخندِ دروغینِ هیسونگ سنگینی میکرد.
سرانجام، منیجرِ ارشد که ایستاده بود، کمی جابهجا شد. صدای صاف کردنِ گلویش سکوتِ شیشهایِ اتاق را شکست. دستهایش را توی جیبِ شلوارش فرو برد، نگاهِ سردش را روی شش چهرهی درهمشکستهی روی کاناپه چرخاند و با لحنی رسمی و بیرحم لب باز کرد:
— «هرچقدر این سکوت بیشتر طول بکشه و بیهدف به هم نگاه کنین، قبول کردنِ این وضعیت براتون سختتر میشه.»
مکثی کرد. نگاهِ کوتاهی به هیسونگ انداخت تا از ثباتِ نقابش مطمئن شود و سپس ادامه داد:
— «پس ما الان اینجاییم تا تمامِ سوءتفاهمها رو رفع کنیم و تکلیفِ همهچیز روشن بشه.»
مردِ میانسال قدمی به سمتِ میز برداشت، سایهاش روی کاناپه افتاد و با لحنی که اصلاً جایی برای بحث باقی نمیگذاشت، پرسید:
— «کسی سوالی داره؟ یا کسی هست که بخواد دربارهی چیزِ خاصی صحبت بشه؟»
پیش از آنکه کسی از اعضا فرصتِ تحلیلِ اوضاع را پیدا کند یا سکوتِ سنگینِ اتاق با سوالی پر از درد پاره شود، هیسونگ پیشدستی کرد. همان لبخندِ صاف، بینقص و بهطرزِ مرگباری بیتفاوت روی صورتش جا خوش کرده بود. سرش را کمی کج کرد و با لحنی روان، بیخیال و خالی از هرگونه تزلزل، سکوت را برید:
— «من سوالی ندارم... همهچیز برای من روشنه.»
کلماتش مثلِ قطراتِ جیوه روی چوبِ میز لغزیدند و در فضای آکوستیکِ اتاق طنین انداختند. جونگوون دستهایش را روی زانوهایش مشت کرد و جِیک نفسش را با حرص بیرون داد. اما در انتهاییترین بخشِ کاناپهی چرمی، سونگهون حتی یک میلیمتر هم جابهجا نشد. نگاهش روی چهرهی هیسونگ قفل شده بود.
سونگهون خطبهخط و خطوطِ پنهانِ آن صورت را حفظ بود؛ او ریزترین تغییراتِ فیزیکیِ هیسونگ را بهتر از خودِ او میشناخت. نگاهِ تیز و شکاکش روی لالههای سرخشده و ملتهبِ گوشهای هیسونگ کلید خورد؛ سرخیِ گرم و داغی که در تضادِ کامل با سفیدیِ گچگون و بیروحِ چهرهاش خودنمایی میکرد. مردمکهای هیسونگ کمی درشتتر از حدِ معمول بودند و برقِ شیشهای و غریبی روی چشمهای سرخفامش سایه انداخته بود. بوی تندِ ادکلنِ هیسونگ فضای بینشان را پر کرده بود، اما سونگهون از همین فاصله، از میانِ رگههای لرزانِ نفسهای هیسونگ و لغزشِ خفیفِ زبانش روی کلمات، حقیقت را درک کرد.
هیسونگ الکل خورده بود.
این آگاهی، شبیهِ فرو رفتنِ خنجری داغ در احشای سونگهون بود. او فهمید هیسونگ برای اینکه بتواند روی آن صندلیِ تکنفره بنشیند، صاف در چشمهایشان نگاه کند و این لبخندِ مشمئزکننده و فرمایشی را تحویلشان دهد، مجبور شده بود خودش را در سوجو غرق کند و روحش را بیحس سازد.
منیجرِ ارشد که کنارِ دیوار ایستاده بود، سرش را به نشانهی رضایتی خبیثانه تکان داد. سرعتعملِ هیسونگ در بازی کردنِ نقشاش، دقیقاً همان چیزی بود که کمپانی نیاز داشت. مرد دستهایش را از جیبش بیرون آورد، قدمی به سمتِ وسطِ اتاق برداشت و با لحنی جدی، اداری و عاری از هرگونه انعطاف، رشتهی کلام را به دست گرفت:
— «عالیه. چون وقت زیادی نداریم، من یه سری اصول و پروتکلها رو روشن میکنم که از همین امشب، هر دو طرف موظف به رعایتِ کاملش هستین.»
او نگاهِ سردش را میانِ هیسونگِ تنها و شش عضوِ مچالهشده روی کاناپه تقسیم کرد. صدای کشیده شدنِ کفشهای چرمیاش روی موکت، مثلِ شمارشِ معکوسِ یک دادگاه بود:
— «اول از همه، قطعِ کاملِ ارتباطاتِ غیررسمی. از این لحظه به بعد، هیچ تماس، پیام یا دیداری بدون هماهنگی و نظارتِ مستقیمِ تیمِ مدیریت نباید صورت بگیره. دوم، رفتارِ حرفهای در برابرِ دوربینها و پرسنل. اگر در آینده سوالی دربارهی این جابهجایی مطرح بشه، هم گروه و هم هیسونگ، دقیقاً و بدونِ یک کلمه تغییر، روایتِ رسمیِ کمپانی رو تکرار میکنین: یک تصمیمِ کاملاً شخصی، توافقی و هیجانانگیز برای شروعِ یک مسیرِ جدید. هیچگونه حاشیه، ابرازِ پشیمانی، یا ژستهای افسرده که باعثِ جلبِ توجهِ فنها یا افتِ سهام بشه، پذیرفته نیست.»
مینهو نیز از روی صندلیاش نیمخیز شد، برگه و تبلتی را که در دست داشت روی میز گذاشت و با لحنی قاطع اضافه کرد:
— «تکتکِ رفتارهای شما توی فضای مجازی و برنامههای عمومی زیرِ ذرهبینه. این قواعد برای حفظِ امنیتِ شغلیِ همهتونه... بدونِ هیچ استثنایی.»
کلامِ منیجر که تمام شد، صدایش مثلِ درپوشی سنگین روی تابوتِ ساکتِ اتاق فرود آمد. هیچکس تکان نمیخورد؛ انگار که هوای استریلِ اتاق را با سَم کشنده پُر کرده بودند و هر نفسی که کشیده میشد، سینه را میسوزاند.
در همین میان، صدای جیرجیرِ تند و عصبانیِ چرمِ کاناپه سکوت را پاره کرد.
جِی که تا آن لحظه دستهایش را روی زانوهایش مشت کرده بود، ناگهان تکانِ سختی به خودش داد. سرش را عقب انداخت، پوزخندِ تلخ، خشک و پُر از عجایبی زد و انگشتانش را کلافه در میانِ موهایش فرو برد. خشمِ فروخوردهاش، مخلوط با گیجی و احساسِ خیانتی که زیرِ پوستش میدوید، در چشمهای تیزش میدرخشید. نگاهش را از پایههای میز گرفت و مستقیم به سمتِ منیجر ارشد و بعد، با لحنی تند و شاکی به سمتِ هیسونگ چرخاند.
— «یه لحظه صبر کنین...»
صدای جِی دورگه و سرشار از اعتراض بود؛ صدایی که نتوانسته بود زیرِ فشارِ اتوکشیده و اداریِ منیجرها خفه بماند. او کمی به جلو خم شد، آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و با لحنی که هر لحظه شاکیتر و کلافهتر میشد، ادامه داد:
— «من اصلاً یادم نمیآد کسی نظرِ ما رو دربارهی این مهملات پرسیده باشه... اصلاً کسی از ما سوال کرد؟ کی جلسه گذاشتین که ما خبردار نشدیم؟»
او نگاهِ پُر از حرص و بهتزدهاش را میانِ منیجر ارشد و چهرهی بیتفاوتِ هیسونگ رد و بدل کرد. صدای نفسهای تندش در فضای آکوستیکِ اتاق طنین میانداخت.
— «من اصلاً... اصلاً برام قابلِ هضم نیست و یادم نمیآد چطوری و کی همهچیز به این نقطه رسید! توی یک روز، بدونِ هیچ توضیحِ منطقی، اومدین دارین برامون قوانینِ رفتاری و لایوِ مطبوعاتی تعیین میکنین؟ طوری رفتار میکنین انگار این یه تصمیمِ گروهی بوده، در حالی که ما فقط پرت شدیم وسطِ یه واقعیتِ ساختگی که اصلاً نمیفهمیم از کجا آب میخوره!»
جونگوون لبهایش را محکم روی هم فشرد و جِیک با نگاهی نگران به شانه جِی دست کشید تا او را آرام کند، اما خشمِ جِی فروکِشبُردنی نبود.
جِی رویش را کاملاً به سمتِ منیجرِ ارشد چرخاند. این بار در صدایش هیچ اثری از تردید یا گیجی نبود؛ خشمش به قاطعیت و جسارتی تکاندهنده تبدیل شده بود. او مستقیماً در چشمهای منیجر نگاه کرد و بدون هیچ ترسی از عواقبش، تیرِ آخر را شلیک کرد:
— «ما قبلاً بینِ خودمون دربارهش حرف زدیم... ما میخوایم هیسونگ برگرده. این تصمیمِ هیچکدوم از ما نیست و زیر بارش نمیریم.»
جملهی جِی مثلِ انفجاری بیصدا در فضای استریلِ اتاق پیچید. نیکی روی دستهی کاناپه خشکش زد و جونگوون سرش را بالا آورد. حتی مینهو هم برگه در دستش سفت شد.
منیجرِ ارشد برای چند ثانیه کاملاً شاداب و شوکه ماند. انتظارِ این حجم از سرکشی و جسارتِ علنی، آن هم در حضورِ خودِ هیسونگ را نداشت. عضلاتِ صورتِ مردِ میانسال برای کسری از ثانیه منقبض شد، اما قبل از اینکه کنترلِ اوضاع از دستش خارج شود، ماسکِ خونسردیِ حرفهایاش را بازیافت.
او هیچ عصبانیتی بروز نداد؛ برعکس، لحنش ناگهان بهطرزِ وحشتناکی آرام، نرم و لحنآمیز شد. با گامهایی آهسته چند قدم به کاناپه نزدیکتر شد، دستهایش را جلوی بدنش گره زد و با صدایی پدرانه و ملایم که بوی زهرِ دستکاریِ روانی میداد، لب باز کرد:
— «جِی... خونسردیت رو حفظ کن. من احساسات و وفاداریِ شما به همدیگه رو درک میکنم، اما متاسفانه داری فقط به ظاهرِ ماجرا نگاه میکنی.»
او رو به تمامِ اعضا چرخاند، نگاهش را روی چهرههای نگرانشان لغزاند و با لحنی تسلیتبخش و شمرده ادامه داد:
— «ببینین، این تصمیمی نیست که توی یک شب گرفته شده باشه. ما بارها و بارها با خودِ هیسونگ جلساتِ طولانی داشتیم. شرایطِ شغلی، فشارِ روانیِ این سالها، و مسیرِ آیندهی گروه به نقطهای رسیده که این جابهجایی، تنها راهِ منطقی و درمانی برای حفظِ همهچیزه. هیسونگ خودش به این نتیجه رسیده که نیازمندِ فضای مستقله. اگر واقعاً دوستش دارین و گروه رو میخواین، نباید با اصرارهای احساسی، این مسیر رو برای خودِ اون سختتر و دردناکتر کنین.»
توضیحاتِ آرام و مسمومِ منیجر، شبیهِ لایهای از گازِ بیحسکننده در اتاق پخش شد؛ تلاشی کثیف برای اینکه خواسته و اعتراضِ بچهها را «خودخواهانه» و تصمیمِ اجباریِ هیسونگ را «فداکاریِ منطقی» جلوه دهد.
در تمامِ این مدت، هیسونگ در صندلیِ تکنفرهاش کز کرده بود. گوشهایش از حرارتِ الکل میسوخت و قلبش با شنیدنِ دفاعِ جِی تکهتکه میشد، اما او مجبور بود نقشاش را بازی کند. نگاهش به چشمهای یخزدهی سونگهون افتاد که زیرِ فشارِ این دروغهای اتوکشیده، بیصدا در حالِ فروپاشی بود.
اما جِی کسی نبود که با این دستکاریهای روانی و لحنِ نرمِ منیجر رام شود. پوزخندِ تلخی زد، بدنش را عقب نکشید و با جسارتی بیپروا، دوباره هجوم آورد. منطقِ جِی مثلِ تیغِ جراحی بود؛ بیرحم، دقیق و عاری از ترسی که بقیهی اعضا را قفل کرده بود.
— «متأسفم، اما من این حرفا رو باور نمیکنم.»
صدای جِی استوار بود و ذرهای تردید در آن شنیده نمیشد. او آرنجهایش را روی زانوها فشرد و با چهرهای کلافه اما کاملاً مصمم ادامه داد:
— «هیسونگ کسی نیست که برای 'فضای مستقل' یا 'فشار کاری' گروهش رو ول کنه. ما چند سال کنار هم زندگی کردیم؛ من این آدم رو میشناسم. دارین طوری جلوه میدین انگار این یه تصمیمِ منطقی و خودخواهانهست، در حالی که تا همین دیروز هیچ نشونهای ازش وجود نداشت. اگه واقعاً همهچیز انقدر شفاف و دوستانهست، چرا نذاشتین پنج دقیقه بدون حضور شما دو نفر با خودش حرف بزنیم؟ این تصمیمِ هیسونگ نیست... محاله باشه.»
تکتکِ کلماتِ منطقی و پُر از وفاداریِ جِی، مثلِ تیغ روی پوستِ لخت و بیدفاعِ هیسونگ کشیده میشد. حرفهای جِی درست بود؛ خیلی هم درست بود. و دقیقاً همین درستیِ مطلق بود که روحِ هیسونگ را شکنجه میداد.
هیسونگ زیرِ سنگینیِ الکل و سرخیِ ملتهبِ گوشهایش، به واقعیتِ بیرحمانهای فکر میکرد که جِی از آن خبر نداشت. با خودش میگفت حتی اگر حرفهای جِی تمامِ اتاق را به آتش میکشید، مگر چیزی تغییر میکرد؟ هیچچیز.
بیانیهی رسمیِ خروجش تنظیم شده و در کارتَبْلِ مطبوعاتی منتظر شده بود؛ نامهی خداحافظی منتشر شده بود و امضاهای لعنتیاش زیرِ فرمهای فسخ و جابهجاییِ قرارداد خشک شده بود. همهچیز تمام شده بود. ساختارِ قدرتِ کمپانی کارش را تمام کرده بود و این جسارت و منطقِ جِی، در نظرِ هیسونگِ مست و ویران، هیچ کارکردی نداشت جز اینکه این اعدامِ تدریجی را طولانیتر کند و نمک روی زخمِ بازش بپاشد.
هیسونگ دیگر توانِ شنیدنِ دفاعیاتِ حقبهجانبانهی جِی را نداشت. نمیخواست بگذارد جِی با این سرکشیها خودش را هم به خطر بیندازد.
قبل از اینکه جِی جمله بعدیاش را تحویلِ منیجر دهد، هیسونگ درست وسطِ حرفش پرید. صدایش فریاد نبود، اما چنان لبهی تیز، خسته و بهطرزِ عجیبی بیتفاوتی داشت که کلامِ جِی را در هوا خشکاند و تمامِ توجهِ او را جذب کرد.
هیسونگ همان لبخندِ دروغین و فرمایشی را روی صورتِ رنگپریدهاش پررنگتر کرد، مستقیماً به چشمهای شاکیِ جِی خیره شد و با لحنی که از فرطِ تظاهر و بیخیالی روی اعصاب راه میرفت، گفت:
— «جِی... چرا همیشه همهچیز رو سخت میکنی؟»
نگاه جی روی صورت هیسونگ قفل شد. تمام بدنش برای چند لحظه خشکش زد؛ انگار آن واژهها مثل یک ضربه فیزیکی سنگین، نفس را در سینهاش حبس کرده بودند. چشمانش از شوک گشاد شد و با ذهنی که هنوز درگیر تحلیل شنیدههایش بود، گنگ و بهتزده به چهره بینقص و سرد هیسونگ خیره ماند. هیچ اثری از تردید یا شوخی در چشمان هیسونگ نبود؛ فقط سایهای تلخ از تصمیمی که گرفته شده بود.
هیسونگ اما نگاهش را ندزدید. لایهای از خستگیِ کهنه در صدایش پیچید، اما لحنش تند، بریدّه و آغشته به بیرحمی بود: «همیشه همین بود... از همون اول همه چیز رو سخت میکردی. همیشه دنبال ایراد و اشکال بودی... همیشه باید همهچیز رو زیر سوال میبردی تا آروم بگیری، نه؟ بس کن... مگه نشنیدی؟ تصمیم خودم بود. هیچکس برام تصمیم نگرفت!»
کلمات هیسونگ مثل خنجری خنک و تیز در سکوت سنگین فضای بینشان فرود آمدند.
آن شوک ابتدایی تنها برای چند ثانیه دوام آورد. خون در رگهای جی دوید و جای بهت را عطشی سوزان از خشم و اهانت گرفت. چطور میتوانست تمام اتفاقات را اینطور راحت دور بزند و همهچیز را تقصیر او بیندازد؟ کنترلش بر اعصابش در یک لحظه فرو ریخت.
جی با گامهایی بلند و کوبنده فاصله چند قدمیِ میانشان را بلعید. درست روبروی هیسونگ ایستاد، چنان نزدیک که گرمای نفسهای تندش به صورت او میخورد. شاکی، نفسزنان و قدعلمکرده در برابرش قرار گرفت، فکِ منقبضشدهاش از فشاری که تحمل میکرد خبر میداد و خشم سنگینی از سراپای وجودش میبارید.
در چشمان هیسونگ زل زد، سایهاش روی چهره او افتاد و با صدایی که از ته گلویش کشیده میشد و آمیخته به تهدیدی خاموش بود، گفت:
«چی گفتی؟»
حرکتِ ناگهانی و هجومِ خشمگینانهی جِی، مثلِ شوکِ الکتریکی در فضای فشردهی اتاق پیچید.
در یک کسر از ثانیه، جِیک و جونگوون از روی کاناپه کنده شدند و جلوی جِی پریدند تا مانعِ برخوردِ فیزیکی شوند. جِیک دستِ جِی را محکم گرفت و جونگوون خودش را بینِ آن دو حائل کرد. اما در سوی دیگرِ کاناپه، نیکی روی دستهی چرمی خشکش زده بود؛ سونو و سونگهون حتی توان یا جرئتِ ایستادن را هم نداشتند. هر سه در بهتی فلجکننده و سنگین فرو رفته بودند و ناظرِ ویرانیِ پیشِ رویشان بودند.
هیسونگ اما عقبنشینی نکرد. او هم از روی صندلیِ تکنفرهاش برخاست. قد علم کرد و مستقیم در چشمهای جِی زل زد.
نگاهی که در چشمانِ جِی موج میزد، چیزی بود که هیسونگ در تمامِ این سالها هرگز از او ندیده بود؛ مخلوطی از خشمی سوزان، دردی عمیق و خیانتدیدگیِ عریانی که هیچ نقابی نمیتوانست بپوشاندش. دیدنِ این حجم از فروپاشی در چشمانِ کسی که همیشه شبیهِ تکیهگاه بود، آخرین لایههای مقاومتِ هیسونگ را شکافت. لایهای از اشکِ داغ و مهارنشدنی در چشمهای سرخ و پرحسرتِ هیسونگ حلقه زد و دیدش را برای ثانیهای تار کرد. با این حال، او تنها ایستاد؛ با گوشهایی که از داغیِ الکل میسوخت و قلبی که زیرِ بارِ این فریادها خرد میشد.
جِی در حالی که جونگوون به سینهاش فشار میآورد تا به عقب براندش، با صدایی که تقریباً به فریادی خفه و دورگه تبدیل شده بود، رو به هیسونگ رعد زد:
— «من دارم سعی میکنم همهچیز رو درست کنم... تو داری چهکار میکنی؟!»
کلماتِ جِی شبیهِ سیلیِ محکمی در اتاق طنین انداخت. جونگوون با تمامِ قدرتش جِی را عقب کشید، بازوانش را گرفت و با زمزمههایی مضطرب و ملتمسانه او را به سمتِ کاناپه هدایت کرد: «جِیهیونگ... خواهش میکنم، آروم باش... بشین.» جِی بالاخره زیرِ فشارِ دستهای جونگوون و جِیک روی کاناپه فرود آمد، اما نگاهِ پر از کینهاش را لحظهای از هیسونگ برنداشت.
هنوز طنینِ فریادِ جِی در هوای استریلِ اتاق نمرده بود که صدای منیجرِ ارشد، رسا، کوبنده و عاری از هرگونه تزلزل در فضای آکوستیک پیچید و همهچیز را منجمد کرد.
مردِ میانسال قدمی پیش گذاشت، دستهایش را در جیبِ کتاش فشرد و با لحنی که شبیهِ حکمِ یک دادگاهِ بیرحم بود، گفت:
— «جِی!... جونگوون لیدرتونه و از تمامِ مراحلِ این تصمیم خبر داشت. اگه شما پنج نفر بلد نیستین با لیدرتون ارتباط برقرار کنین، این موضوع هیچ ربطی به ایوان یا ما نداره!»
اسمِ «ایوان» مثلِ یک مهرِ باطلشدگی روی تمامِ گذشته و هویتِ او در گروه خورد. حرفهای منیجر شبیهِ خنجری بود که رابطهی اعضا را با جونگوون هم نشانهرفته بود؛ تاکتیکی کثیف برای ایزولهکردنِ هیسونگ و ایجادِ شکاف میانِ بقیهی بچهها.
جونگوون که هنوز دستهایش روی شانههای جِی قرار داشت، با شنیدنِ اسمش از زبانِ منیجر، همانجا خشکش زد.
آهسته دستهایش را پایین آورد. نگاهش برای چند ثانیهی طولانی روی موکتِ تیره و استریلِ اتاق قفل شد. ذهنش در میانِ هجومِ این واقعیتِ تحریفشده گیج میزد. آیا واقعاً «خبر داشت»؟ اینکه منیجرها در پسِ درهای بسته فرمِ آمادهشده را جلوی رویش گذاشته بودند و با لحنی قاطع تنها به او «اطلاع» داده بودند که همهچیز تمام شده، به معنیِ خبر داشتن و موافقت بود؟ خودِ جونگوون هم دیگر مطمئن نبود؛ اما او «لیدر» بود و کمپانی دقیقاً میدانست چطور از مسئولیتپذیریِ او برای خفه کردنِ اعتراضِ اعضا استفاده کند.
جونگوون با تشویشی عمیق، صاف ایستاد. به چهرههای شاکی، شکسته و مبهوتِ بچههای روی کاناپه نگاه کرد.
مکثی کشدار و شکنجهآور در اتاق افتاد. جونگوون بغضش را پایین داد، نگاهش را از چشمهای درهمشکستهی جِی گرفت و با صدایی خفه و بیرمق گفت:
— «درسته... من خبر داشتم...»
کلماتش شبیهِ تیرِ خلاصی بر پیکرِ بیجانِ اعتمادِ داخلِ اتاق فرود آمد. جِی با بهتی سنگین به او زل زد و جِیک بیاختیار دستش را از روی شانهی جِی برداشت.
سپس جونگوون، زیرِ بارِ نگاههای سنگینِ اتاق، کمر خم کرد. جلوی بچهها نود درجه تعظیم کرد و در همان حالتِ خَمیده، با صدایی که از شدتِ شرم و درد میلرزید، زمزمه کرد:
— «متأسفم... باید باهاتون دربارش حرف میزدم.»
دیدنِ تعظیمِ مظلومانهی جونگوون و قربانی شدنش زیرِ چرخدندههای سیاسیِ کمپانی، شبیهِ خنجری زهرآلود در اعماقِ روحِ هیسونگ چرخید. کمپانی به کثیفترین شکلِ ممکن از لیدرِ جوانشان یک «سپر» ساخته بود تا هیسونگ را تنهاتر و اعضا را خردتر کند.
هیسونگ پلکهایش را محکم روی هم فشرد. داغیِ لالهی گوشهایش سوزانتر شد و طعمِ تلخِ الکل در گلوی خشکیدهاش بالا آمد. او متهمِ اصلیِ این نمایش بود، اما حتی حق نداشت جلو برود، جونگوون را از روی زمین بلند کند و بگوید که هیچکدام از آنها مقصر نیستند. او فقط ایستاده بود و شاهدی بیدفاع بر ویرانیِ تکتکِ برادرهایش بود.
دیدنِ قامتِ خمیدهی جونگوون و تعظیمِ مظلومانهاش، مثلِ آبی روی آتشِ خشمِ جِی فروریخت.
تمامِ بادِ غرور و عصبانیتِ جِی یکباره خالی شد. او دستهایش را روی صورتش کشید، عقبنشینی کرد و روی کاناپه افتاد. شتابِ نفسهایش چنان تند و سنگین بود که قفسهی سینهاش با هر دم و بازدم بالاوپایین میرفت، اما دیگر چیزی نگفت؛ دیدنِ اینکه چطور لیدرِ کوچکشان زیرِ فشارِ اداریِ منیجرها سپرِ بلا شده بود، زبانه کشیدنِ خشم را در گلویش خفه کرد.
در میانِ نفسهای کشدارِ جِی و سکوتِ تلخی که دوباره بر اتاق سایه انداخته بود، هیسونگ صدای خستهاش را آزاد کرد.
نگاهِ سرخ و شیشهایاش را از جونگوون گرفت و روی چهرهی تکتکِ آنها چرخاند. تمامِ تلاشش را کرد تا لحنش را آرام، نرم و سرشار از مهربانیِ یک برادرِ بزرگتر نگه دارد؛ مهربانیِ تلخی که بوی آخرین گفتوگو را میداد:
— «امیدوارم بهترینها براتون اتفاق بیفته... شما زیادی خوبین... صداتون... رقصتون... همهچی...»
مکثی کرد. گلویش از الکل و بغضِ کهنه میسوخت، اما لبهایش کلمات را شمرده بیرون میدادند:
— «میخوام مثلِ قبل بخندین... و لطفاً... برام آرزوی موفقیت کنین.»
حرفهایش شبیهِ یک پیامِ بازرگانیِ اتوکشیده یا یک متنِ رسمیِ خداحافظی بود؛ همان چیزی که منیجرها میخواستند. اما قبل از اینکه کسی فرصت کند واکنشی نشان دهد، صوتی شکسته و یخزده، طنینِ کلماتِ هیسونگ را پاره کرد.
سونگهون از انتهای کاناپه بالاخره قفلِ سکوتش را شکست.
او نایستاد، اما سرش را بالا آورد. چشمانش تاریک، عمیق و پر از یک دریانوردیِ دردناک در ویرانههای گذشته بود. چشمانِ سونگهون مستقیم روی هیسونگ قفل شد. او کاری به بیانیهی رسمی، کمپانی یا اعتراضاتِ جِی نداشت؛ کلماتی که از میانِ لبهای لرزانش بیرون آمدند، تنها و تنها خطاب به همان هیسونگی بود که در تاریکیِ خوابگاه، در آغوشش میکشید:
— «من هنوزم نمیفهمم... چرا داری این کارو میکنی...»
صدای سونگهون پایین بود، اما برای هیسونگ شبیهِ شلیکِ مستقیمِ یک گلوله بود. تمامِ اعضا تصور میکردند سونگهون دارد دربارهی خروجش از گروه صحبت میکند، اما هیسونگ با تمامِ وجودش فهمید؛ فهمید که منظورِ اصلیِ سونگهون، تمام کردنِ آن رابطهی پنهانی و رها کردنِ دستهایش در تاریکی بود. سونگهون داشت میپرسید چرا عشقشان را به آتش کشیده است.
نقابِ بیتفاوت و لبخندِ دروغینِ هیسونگ، برای نخستین بار در طولِ این شبِ شوم، زیرِ فشارِ نگاهِ سونگهون ترک برداشت.
لالهی گوشهایش از حرارتِ الکل و درد میسوخت.
نگاهش در نگاهِ پر از حسرتِ سونگهون گره خورد. در برابرِ این سوالِ عریان، تمامِ دروغهای کمپانی در دهانش خشکیدند. او نمیتوانست حقیقتِ تهدیدها را بگوید، اما دیگر توانِ بازی کردنِ نقشِ یک آدمِ بیرحم را هم برای سونگهون نداشت.
هیسونگ پلکهایش را برای ثانیهای کوتاه بست. اسمِ پر از نوازشی که تنها در حریمِ دو نفرهشان به زبان میآورد، بیاختیار و لرزان از میانِ لبهای خشگیدهاش بیرون جهید:
— «هونا... خستم.»
همین دو کلمه. کوتاه، بیدفاع و لبریز از یک فروپاشیِ مطلق. کلماتی که هیچ منیجری نمیتوانست سنگینیاش را بشکند، اما برای سونگهون، معنایی به وسعتِ یک اعدامِ خاموش داشت.
صدای بسته شدنِ سنگین و آکوستیکِ در، آخرین پسلرزهی توفان بود. همه رفته بودند. منیجرها با لبخندهای فاتحانه، اعضا با سینههای متلاشیشده از شک و خشم، و هیسونگ... هیسونگ با همان لبخندِ شیشهای، گوشهای سرخشده از الکل و رفتاری که بوی غریبه شدن میداد، اتاق را ترک کرده بود.
حالا فقط سونگهون مانده بود؛ تنها و بیحرکت، درازکشیده روی کاناپهی چرمیِ تیره. دستِ چپش روی پیشانیاش افتاده بود و چشمانِ سرخ و سوزانش به سقفِ استریلِ اتاق قفل شده بود؛ جایی که نورِ سردِ مهتابیها شبیهِ فضای یک سردخانه روی پیکرِ بیجانِ رویاهایشان میتافت.
طنینِ آخرین کلمهی هیسونگ—«هونا... خستم»—هنوز در فضای خالیِ اتاق میپیچید و مثلِ جیوهای سمی توی گوشهایش سنگینی میکرد. اما آن «خستهام»، فقط مالِ امروز نبود؛ امتدادِ مستقیمِ همان شبِ شوم و متلاشیکنندهای بود که بیستوچهار ساعت پیش در پسِ درهای بسته رقم خورده بود. ذهنِ سونگهون، بیرحمانه و با ولعی مازوخیستی، او را به اعماقِ آن کابوسِ دیشب پرت کرد.
دیشب، وقتی هیسونگ برای اولین بار با چهرهای فروپاشیده حرف از پایان زد، سونگهون کاملاً لرزید. انگار سرمای گزندهای از نوک انگشتهایش تا عمق استخوانهایش نفوذ کرده بود. برای چند لحظه سیاه و تاریک، حس کرد قلبش دیگر از تپش ایستاده و هوای سنگین اتاق برای نفس کشیدن کافی نیست. بغض دردناکی راه گلویش را بسته بود. چند ثانیه طولانی و عذابآور مکث کرد، آب دهانش را به سختی قورت داد تا شاید جلوی لرزش بیشتر چانهاش را بگیرد.
با چشمهایی که حالا از هجوم اشک براق و سرخ شده بودند، به صورت درهمشکستهی هیسونگ خیره شد و با صدایی خفه، دو رگه و پر از درد گفت:
— «اگه میخوای جدا بشیم... باید سرم داد بزنی. باید تو چشمهام نگاه کنی و بگی ازم خسته شدی... بگی دیگه دوستم نداری...»
شانههای هیسونگ افتاد و تمام دیوارهای مقاومتش فرو ریخت. توان نگاه کردن به چشمان خیس و ملتمس سونگهون را نداشت. سرش را پایین انداخت و با صدایی که از شدت غم به یک زمزمهی شکسته شبیه بود، جواب داد:
— «نمیتونم...»
همین یک کلمه، همین اعتراف تلخ و بیدفاع کافی بود تا سد اشکهای سونگهون هم بشکند. دیگر نتوانست این فاصلهی ویرانگر را تحمل کند. حصار بازوانش را محکم دور بدن لرزان هیسونگ پیچید. او را با تمام وجود به سینه خود فشرد، انگار میخواست با این آغوش محکم، تکههای شکسته قلب هر دویشان را به هم پیوند بزند. اشکهای سونگهون بیامان روی گونههایش میلغزیدند و در تار و پود لباس هیسونگ گم میشدند.
هیسونگ در آغوش او کاملاً مچاله شد. صورتش را در گودی شانه و گردن سونگهون پنهان کرد و چنگ ضعیفی به پیراهن او زد. در حالی که بدنش از شدت گریه به شدت میلرزید و بالا و پایین میرفت، میان هقهقهای بیوقفه و خفهاش با استیصال شروع به تکرار کرد:
— «بیا جدا بشیم... خواهش میکنم بیا جدا بشیم... ببخشید... منو ببخش... از اول نباید...»
کلماتش پر از درماندگی بودند و پشت سر هم، مانند یک مرثیهی پر از درد، در گوش سونگهون تکرار میشدند؛ در حالی که هر دو با تمام توان به یکدیگر چسبیده بودند و هیچکدام حاضر نبودند این آغوش را رها کنند...
پلکهای سونگهون روی کاناپه محکم روی هم افتاد. قطرهای اشکِ داغ از گوشهی چشمش لغزید و در گودیِ گوشش فرو رفت. حسِ آغوشِ دیشب، گرمای نفسهای ملتمسانهی هیسونگ روی گردنش و لرزشِ شانههایش هنوز آنقدر واقعی بود که استخوانهای سینهاش را میسوزاند.
سونگهون روی کاناپه غلت زد، صورتش را در چرمِ سرد و تیرهی مبل فرو برد و انگشتانش را توی پارچهی شلوارش مشت کرد. او حالا میفهمید؛ هیسونگ دیشب در آغوشِ او فروپاشیده بود تا امروز بتواند جلوی منیجرها، آن لبخندِ لعنتیِ ساختگی را به صورت بزند. هیسونگ برای نجاتِ او، خودش را به مسلخ برده بود... و سونگهون، ماندن در این اتاقِ خالی را با تمامِ وجودش شبیه به ماندن در یک گورستانِ دستهجمعی حس میکرد.
سونگهون روی کاناپهی چرمیِ سرد مچاله شده بود؛ شبیهِ بازماندهای بیدفاع در ویرانههای یک شهرِ بمبارانشده. بوی کاغذ، چرم و رایحهی محوشدهی ادکلنِ هیسونگ هنوز در هوای راکدِ اتاق معلق بود. آن اتاقِ جلساتِ مدیریت، حالا دیگر یک فضای اداری نبود؛ به مقبرهای تاریک بدل شده بود که جوانی، آرزوها و تنها پناهگاهِ امنِ زندگیشان در آن زنده به گور شد. سونگهون انگشتانش را در پارچهی پیراهنش، درست روی قلبش چنگ زد. ضربانش کُند، سنگین و دردناک بود. او حالا حقیقتِ پشتِ آن نقابِ بینقص را با گوشت و پوستش میفهمید و این آگاهی، از هر دروغی کشندهتر بود.
در دنیای بیرحم و بتنیِ این آدمها، عشق گاهی نه یک پناهگاه، بلکه یک مسلخ است؛ طنابی که به دورِ گردنِ دو نفر میافتد و هرچه بیشتر برای نجاتِ دیگری دستوپای بزنند، حلقهی طناب خفهکنندهتر میشود. فاصلههای فیزیکی و دیوارهای کمپانی هرگز نمیتوانند پیوندی را که با خون، اشک و لمسهای پنهانیِ نیمهشب گره خورده، از هم بگسلاند. وقتی یک روح در دو بدن متولد میشود، بریدنِ یک شاهرگ، خون را از تنِ دیگری هم بیرون میکشد. در همان لحظاتی که سونگهون در تاریکیِ اتاقِ جلسات غرق در این فقدانِ خاموش بود، امتدادِ نامرئیِ همین درد در گوشهای دیگر از ساختمان، گلوی هیسونگ را به دار کشیده بود.
هیسونگ راهروهای طولانی، روشن و پررفتوآمدِ کمپانی را با همان قدمهای استوار و لبخندِ میخکوبشده بر صورتش طی کرده بود. از زیرِ نگاههای کنجکاوِ پرسنل و کارمندان گذشته بود، بیآنکه حتی یک پلکِ لرزان از خود نشان دهد، تا اینکه بالاخره به انتهای راهروی طبقهی زیرین، به پناهگاهِ تاریک و ایزولهی استودیوی تنظیمِ صدا رسید.
به محضِ اینکه قدم به داخل گذاشت، درِ سنگین و آکوستیک را پشتِ سرش کشید و با دستانی که حالا مثلِ بید میلرزیدند، کلیدِ قفل را چرخاند.
تَق.
صدای قفل شدنِ در، شبیهِ پایانِ یک نمایشِ شکنجهآور بود؛ شبیهِ لحظهای که طنابِ دار رها میشود. در همان کسری از ثانیه که صدای قفل در فضای تاریکِ استودیو پیچید، تمامِ دیوارهای مقاومتِ هیسونگ فرو ریخت.
نقابِ شیشهای و درخشانش با صدایی کرکننده در درونش خرد شد و تکههای برندهاش در روحِ متلاشیاش فرو رفت. زانوهایی که تا آن لحظه با لجاجت و قدرتی غیرانسانی، وزنِ تمامِ دروغهای کمپانی را به دوش کشیده بودند، ناگهان خالی شدند. او حتی نتوانست یک قدم به سمتِ کاناپهی استودیو بردارد.
همانجا، پشت به درِ بسته، کمرش روی چوبِ سردِ در سُر خورد و با درماندگیِ مطلقی روی زمین نشست.
چشمانِ سرخ و ملتهبش که تمامِ روز قطرهای اشک را در خود حبس کرده بودند، باز ماندند. دستهای لرزانش را چنگ زد لای موهایش و سرش را میانِ زانوهایش فرو برد. دهانش باز شد تا نفس بکشد، اما به جای هوا، هقهقی بلند، دردناک و مهارنشدنی از اعماقِ ریههای سوختهاش بیرون پرید؛ صدایی که شبیهِ زوزهی حیوانی زخمی و در تلهافتاده بود.
او دیگر نمیخواست قوی باشد. صدای گریههای بلند، خراشیده و پُر از استیصالش در فضای آکوستیکِ استودیو حبس میشد. شانههای پهنش زیرِ هجومِ این گریهی ویرانگر به شدت بالا و پایین میرفت و انگشتانش به ریشهی موهایش چنگ میانداخت. هیسونگ، در همشکسته، مست و غرق در خونی که از بریدنِ بندِ نافِ زندگیاش میچکید، روی زمینِ سرد مچاله شده بود و برای تمامِ عشقی که با دستهای خودش زیرِ خاک کرده بود، بلند، بیپروا و با تمامِ وجود زار میزد.