"Overflow"

"Overflow"

teexio

گاهی عشق نه درمانِ زخم‌ها، که بزرگ‌ترین زخم بر پیکرِ آدمیست؛ چنان عمیق و چنان بی‌رحم که برای زنده ماندن، راهی جز بریدنِ ریشه‌هایش باقی نمی‌ماند. دوست داشتن گاهی شبیه به نگه داشتنِ مشتی آتش است؛ هرچه محکم‌تر بفشاری، استخوان‌های دستت بیشتر می‌سوزند و خاکستر می‌شوند، تا جایی که می‌فهمی برای نجاتِ آن شعله‌ی مقدس، باید دست‌هایت را باز کنی و اجازه دهی طوفان آن را با خود ببرد.

در آستانه‌ی رفتن، غم با سنگینیِ بی‌مانندش روی سینه می‌نشیند. گویی تمامِ شب‌های بارانیِ تاریخ در یک حنجره جمع شده‌اند تا بغضی بسازند که هیچ اشکی توانِ شستنش را ندارد. نگاه کردن به کسی که تمامِ دنیایت بوده، و دانستنِ اینکه این آخرین‌بار است که گرمای نفس‌هایش روی پوستت می‌نشیند، ویرانیِ محض است. در آن لحظه‌ی محتوم، هر لمس شبیهِ یک وداعِ ابدی است؛ انگار سرانگشتان می‌خواهند نقشِ چهره‌ای را برای یک عمر تاریکی و انزوا در حافظه‌ی خود حک کنند. انسان درمی‌یابد که گاهی پناهگاه، خود به مسلخ بدل می‌شود و ماندن، گناهی بزرگ‌تر از رفتن است.

عشق در عمیق‌ترین و فداکارانه‌ترین نقطه‌ی خود، به پارادوکسِ دردناکی تبدیل می‌شود: بریدن از کسی که او را بیش از جان دوست داری، تنها به این دلیل که بودنِ تو، روزگارش را به آتش می‌کشد. رها کردن، خنجری است که عاشق ابتدا در قلبِ خودش فرو می‌کند تا معشوق فرصتِ دوباره‌ای برای نفس کشیدن داشته باشد. این گسستن، خروج از یک خانه نیست؛ فرو ریختنِ سقف روی سرِ خویشتن است.

و درست در اوجِ این فروپاشی، رهایی متولد می‌شود. رهایی نه به معنای فراموشی است و نه از جنسِ سبک‌بالی؛ رهایی، شکلی از آرامشِ تلخ و تطهیرکننده پس از کشیدنِ عذاب است. یعنی گشودنِ انگشتانِ لرزانی که تمامِ هستی‌اش را نگه داشته بود، و تماشا کردنِ پروازی که تاوانِ آن، سقوطِ خودِ اوست.

وقتی آخرین اتصال بریده می‌شود و فاصله‌ای به وسعتِ یک ابدیت میانِ دو روح می‌افتد، دنیای بیرون در سکوتی سنگین غرق می‌شود. آدمی در میانِ خاکسترِ خفه‌کننده‌ی خاطرات می‌افتد، اما در اعماقِ جانش نوری کند می‌سوزد. این رهایی، پذیرفتنِ این حقیقت است که برخی عشق‌ها آن‌قدر بزرگ و مقدس‌اند که در قفسِ دنیا جا نمی‌شوند؛ پیوندی که از حالتِ حضوری ملموس، به آهی ابدی در سینه تبدیل می‌شود، تا در سکوتِ شب یادآوری کند که گاهی اوجِ عاشقی، همین جراتِ غریبه شدن است.

صبح سیزدهمِ مارچ، با آسمانی سربی و ابری که انگار قصدِ باریدن نداشت اما راهِ خورشید را هم سد کرده بود، آغاز شد. هوای سئول بوی خاکِ سرد، فلز و دود می‌داد. در خوابگاه و سالن‌های تمرینِ کمپانی، هیچ اثری از شور و حرارتِ روزهای گذشته نمانده بود؛ فضا شبیهِ ریه‌هایی بود که هوای تازه به آن‌ها نمی‌رسید و سنگینیِ یک سکوتِ مسموم روی همه‌چیز سایه انداخته بود.

صدای کشیده شدنِ کارتِ الکترونیکی روی دستگاه و بعد تقه‌ی قفلِ درِ سالنِ تمرین، سکوتِ وهم‌آورِ اتاق را شکست. در باز شد و همان منیجرِ ارشد قدم به داخل گذاشت؛ همان مردِ خونسرد و حسابگری که روزِ نهمِ مارچ، با آن پوزخندِ کثیف و لحنِ برنده‌اش، نامِ سونگهون و زانوی آسیب‌دیده‌اش را وسطِ اتاقِ کنفرانس به زبان آورده بود تا هیسونگ را برای همیشه به زانو درآورد.

بوی تلخِ قهوه‌ی سیاهِ توی دستش، با بوی عرقِ سرد و پارکتِ تمیزشده‌ی سالن درآمیخت. صدای کفش‌های چرمیِ گران‌قیمتش روی پارکت، مثلِ تیک‌تاکِ یک بمبِ ساعتی بود. نگاهِ تیز، بی‌رحم و عاری از ترحمش روی تک‌تکِ اعضا چرخید.

زیرِ نورِ سفید و خیره‌کننده‌ی مهتابی‌های سالن، شش پسر شبیهِ سایه‌هایی از خودشان به نظر می‌رسیدند. جونگوون با چشم‌هایی که دورشان حلقه‌ای از خستگیِ کبود نشسته بود، برگه‌های برنامه‌ی جدید را در دست داشت. نیکی و سونو روی زمینِ سرد دراز کشیده بودند و به سقف زل می‌زدند؛ بی‌حرکت و بی‌صدا. جِیک و جِی در گوشه‌ای، بطری‌های آبِ معدنی را بی‌هدف در دست می‌چرخاندند.

و سونگهون... در تاریک‌ترین زاویه‌ی سالن، دور از آینه‌های قدی نشسته بود. کلاهِ هودی‌اش را تا روی چشم‌ها پایین کشیده و زانوهایش را در آغوش گرفته بود. ویرانیِ شبِ گذشته، آن وداعِ مرگبار و بوسه‌ای که طعمِ خون و پایان می‌داد، هنوز در تمامِ ذراتِ جانش رسوب کرده بود. او حتی پلک هم نمی‌زد، گویی روحش در همان استودیوی تاریک جا مانده بود و تنها کالبدی خالی در این سالن نفس می‌کشید.

منیجر قدمی به داخل برداشت و با لحنی کاملاً خطی، مکانیکی و حق‌به‌جانب سکوت را برید:

— «وضعیتِ تمرین چطوره؟ مربیِ رقص گزارش داده که دیروز فرمیشنِ شش‌نفره مشکل داشته. غذاهاتون رو کامل خوردین؟ کمپانی نمی‌خواد فردا تو استرالیا، شبیهِ یه مشت آدمِ مریض و شکست‌خورده به نظر بیاین.»

هیچ‌کس جواب نداد. صدای هومِ یکنواختِ دستگاهِ تهویه، تنها جوابی بود که در سالن پیچید.

سرانجام، جونگوون برگه‌های توی دستش را مچاله کرد. شانه‌های کوچکش که حالا بارِ سنگینِ یک گروهِ ازهم‌پاشیده را به دوش می‌کشیدند، بالا رفتند. او قدمی به سمتِ منیجر برداشت. صدای جونگوون می‌لرزید، اما پر از خشمی فروخورده و استیصالی عمیق بود:

جونگون به نقطه‌ای بیرون از پنجره‌ی بسته اشاره کرد. «هیونگ... خبر داری بیرون چه خبره؟ وضعیتِ طرفدارا اصلاً خوب نیست. تجمعِ جلوی ساختمون از دیشب متوقف نشده. کامیون‌های اعتراضی تمامِ خیابون رو بستن. اینترنت شبیهِ یه میدونِ جنگِ خونینه و سهامِ کمپانی داره سقوط می‌کنه... انجین‌ها دارن دیوونه می‌شن. اونا می‌خوان بدونن چه بلایی سرِ هیسونگ‌هیونگ اومده. ما چطوری باید روی فرمیشن تمرکز کنیم وقتی همه‌چیز داره جلوی چشمامون خاکستر میشه؟»

سونو از روی زمین نیم‌خیز شد و با چشم‌های براقش به مردِ کت‌وشلواری خیره ماند. حتی سونگهون هم برای لحظه‌ای سرش را بالا آورد. نگاهِ تاریک و بی‌رمقش، مثلِ شیشه‌ای شکسته، از زیرِ کلاه به صورتِ منیجر گره خورد.

نگاهِ منیجر از روی جونگوون سر خورد و درست روی چهره‌ی درهم‌شکسته‌ی سونگهون متوقف شد. مردِ میانسال پوزخندِ محو و کنایه‌آمیزی زد. او عمقِ آن ویرانی را در چشم‌های سونگهون می‌دید و خوب می‌دانست که تهدیدِ روزِ نهمِ مارچش کارِ خودش را کرده است. او بوی خونِ آن رابطه‌ی کشته‌شده را حس می‌کرد و از این شاهکارِ بی‌نقصِ مدیریتی‌اش در دل لذت می‌برد.

او یک جرعه از قهوه‌ی تلخش را نوشید، یقه‌ی کتش را مرتب کرد و با ریلکسیِ مطلق، در حالی که لحنش مثلِ ریختنِ یک سطل آبِ یخ روی تنِ عرق‌کرده‌ی اعضا بود، جواب داد:

— «شما نگرانِ بیرون نباشید. اعتراضات، ترند شدنِ هشتگ‌ها، سقوطِ سهام و حتی اون اشک‌هایی که طرفدارا جلوی درِ کمپانی می‌ریزن...» مکثِ کوتاهی کرد تا زهرِ کلامش کاملاً در هوا پخش شود. «همه‌چیز دقیقاً همون‌جوریه که باید باشه. حالا بلند شید برای فردا تمرین کنید؛ ده دقیقه‌ی دیگه مربیِ رقصتون اینجاست.»

منیجر چرخید تا از سالن خارج شود، بی‌آنکه به آواری که با کلماتش روی سرِ آن شش نفر ریخته بود، اهمیتی بدهد. در دنیای بی‌نقص و بی‌رحمِ او، قلب‌های شکسته، فداکاریِ هیسونگ و جان‌دادنِ تدریجیِ سونگهون در گوشه‌ی سالن، چیزی جز مهره‌هایی برای یک بازیِ بزرگ‌ترِ تبلیغاتی نبودند.

دستگیره‌ی فلزی و سردِ در را پایین کشید، اما پیش از آنکه کاملاً از چارچوب خارج شود، مکث کرد. جسارتِ چند لحظه پیشِ جونگوون—آن نگاهِ برافروخته و صدای معترضی که سکوتِ دیکتاتوریِ سالن را شکسته بود—در ذهنش چرخید. او می‌دانست که جونگوون لیدر است و اگر مهارِ این پسرِ جوان از دستش خارج شود، بقیه‌ی مهره‌ها هم به راحتی از خط بیرون می‌زنند.

سرش را به داخلِ سالن چرخاند و با صدایی که حالا از آن بی‌تفاوتیِ مکانیکی فاصله گرفته و به یک تحکمِ خطرناک و دستوری تبدیل شده بود، گفت:

— «جونگوون... بیا اینجا. کارت دارم.»

جونگوون با قدم‌هایی سنگین و مشت‌هایی که از شدتِ فشار در جیبِ گرمکنش سفید شده بودند، به سمتِ در رفت. منیجر او را از فضای خفه‌ی سالن بیرون کشید و به انتهای راهروی نیمه‌تاریکِ بیرون برد. دور از گوشِ بقیه، روی یکی از نیمکت‌های چرمیِ انتظار نشستند؛ جایی که نورِ ضعیفِ هالوژن‌های سقف، سایه‌های بلندی روی دیوارهای سیمانی می‌انداخت.

مردِ کت‌وشلواری نگاهی عاقل‌اندرسفیه به شانه‌های منقبض‌شده‌ی لیدرِ جوان انداخت و با لحنی که شبیه به نصیحتِ زهرآگینِ یک سیاستمدارِ پیر به یک سربازِ خام بود، سکوتِ راهرو را شکست:

— «احتمالاً امشب دورِ هم جمعتون کنم تا برای آخرین بار باهاش حرف بزنید... هیسونگ قراره کاملاً از اینجا جابه‌جا بشه و اقامتگاهش رو برای همیشه عوض کنه. پس باید حرفای آخرتونو باهاش بزنید.»

شنیدنِ عبارتِ «حرفای آخر» و «جابه‌جاییِ کامل»، مثلِ پتکی سنگین روی قفسه‌ی سینه‌ی جونگوون فرود آمد. نفس در گلویش گره خورد و چشم‌های درشتش از وحشتِ روبرو شدن با این واقعیتِ قطعی، لرزید. اما منیجر بدونِ ذره‌ای توجه به رنگ‌پریدگی و صورتِ درهم‌شکسته‌ی او، کمی به سمتش خم شد.

— «و تو...» لحنِ مرد حالا برنده‌تر و هشداردهنده‌تر شده بود، درست مثلِ تیغی که در مخمل پیچیده باشند. «به عنوانِ لیدر، نباید این‌جوری عصبی بشی. وظیفه‌ی تو این نیست که همراهِ بقیه دادوبیداد کنی و غرقِ این درامای احساسی بشی؛ وظیفه‌ی تو اینه که وقتی بقیه کنترلشون رو از دست می‌دن، جلوشونو بگیری. باید این گروه رو مدیریت کنی، نه اینکه خودت بشی هیزمِ این آتیش.»

مردِ میانسال دستش را بالا آورد و روی شانه‌ی افتاده‌ی جونگوون گذاشت؛ لمسی که هیچ بویی از دلگرمی نبرده بود و بیشتر شبیهِ یک وزنه‌ی سربی برای یادآوریِ قدرتِ کمپانی بود.

— «یکم سیاست به خرج بده، جونگوون...» صدای منیجر در سکوتِ سنگینِ راهرو شبیهِ خش‌خشِ کشیده شدنِ یک سمباده روی روحِ جونگون بود. «امشب حواست رو خوب جمع کن. تو باید لنگرِ این گروه باشی، پس نذار احساساتِ بچگانه، اوضاع رو از اینی که هست بدتر کنه.»

منیجر پس از پایان دادن به آن مکالمه‌ی زهرآگین با جونگوون، راهیِ استودیوی تولیدِ انفرادیِ هیسونگ شد؛ چهاردیواریِ کوچک، خفه و تاریکی در یکی از طبقاتِ فوقانیِ کمپانی که حالا هم محلِ کارِ او بود و هم اقامتگاهِ موقتش.

وقتی درِ سنگین و ضدصدای استودیو با وارد کردنِ رمز باز شد، بوی ماندگیِ هوا، قهوه‌ی سردشده و تاریکیِ محض، به صورتِ منیجر خورد. تنها منبعِ نور، درخششِ ضعیفِ مانیتورهای روی میزِ تنظیم بود. هیسونگ روی کاناپه‌ی چرمی و کوچکِ گوشه‌ی استودیو، در خودش مچاله شده بود. چشم‌هایش به طرزِ وحشتناکی متورم و سرخ بودند؛ کاسه‌ای از خون و پف‌کردگی که گواهِ یک شبِ تمام بیداری و اشک ریختن بود. رنگِ پوستش به سفیدیِ گچ می‌زد و حتی زحمتِ عوض کردنِ هودیِ سیاهِ دیشبش را هم به خود نداده بود.

منیجر با همان قدم‌های خونسرد وارد شد. نگاهی ارزیابانه به فضای دلگیرِ استودیو و بعد به سرتاپای هیسونگ انداخت و با لحنی که در ظاهر شبیهِ یک احوال‌پرسیِ روزمره اما در باطن یک بازرسیِ بی‌رحمانه بود، گفت:

— «وضعیتت اصلاً جالب نیست هیسونگ. لیوانِ قهوه‌ت مالِ دیروزه. خوابیدی اصلاً؟ می‌دونی که امروز باید روی وکالِ ترکِ کار کنی؟ نباید با این چشم‌های پف‌کرده و صدای گرفته پشتِ میکروفون بری. باید روزمرگی‌هات رو روی غلتک بندازی، اینجا استودیوئه، نه ماتم‌کده.»

هیسونگ هیچ نگفت. فقط نگاهِ خالی و خسته‌اش را به خطِ نوری که از لای در به داخل افتاده بود، دوخت.

منیجر کمی در فضای تنگِ اتاق قدم زد، دکمه‌ی یکی از مانیتورها را بی‌هدف فشرد و بعد، انگار که ناگهان چیزی یادش آمده باشد، با لحنی کاملاً عادی و گذرا بحث را به سمتی کشاند که از همان ابتدا برایش نقشه کشیده بود:

— «راستی...» مردِ میانسال دست‌به‌سینه ایستاد و با دقتِ یک شکارچی به واکنشِ چهره‌ی هیسونگ خیره شد. «یادت که هست قبلاً هم بهت چی گفتم؟ کمپانی در واقع هیچ مشکلی با روابط نداره، تا جایی که چیزی به بیرون درز نکنه و رسانه‌ها بویی نبرن. پس حواست به خودت و سونگهون باشه. نمی‌خوام این جابه‌جایی باعث بشه بی‌احتیاطی کنید و دردسر درست بشه.»

این جملات در ظاهر یک هشدارِ دلسوزانه بودند، اما منیجر آن‌ها را تنها به عنوانِ یک طعمه پرتاب کرده بود. او می‌خواست نبضِ فاجعه را بگیرد و با چشمانِ خودش ببیند که آیا تهدیدِ روزِ قرارداد کارساز بوده و هیسونگ کارِ رابطه را تمام کرده است یا نه.

شنیدنِ نامِ «سونگهون» از دهانِ این مرد، مثلِ کشیده شدنِ یک کبریت در انبارِ باروتِ روحِ هیسونگ بود. خشم، عریان و سوزان، زیرِ پوستِ یخ‌زده‌اش دوید. دست‌هایش که روی زانوهایش افتاده بودند، چنان محکم مشت شدند که بندِ انگشتانش به سفیدی زد. عضلاتِ فکش قفل شد و دندان‌هایش با صدایی خفه روی هم ساییده شدند. او به خوبی می‌دانست این مردِ روبه‌رویش، همان کسی است که با تهدیدِ شبح‌وار، او را مجبور به این جداییِ خونین کرده بود، و حالا با وقاحتی بی‌شرمانه داشت نقشِ یک ناظرِ بی‌طرف را بازی می‌کرد.

هیسونگ سرش را بالا آورد. نگاهش که حالا ترکیبی از نفرتی عمیق و دردی کشنده بود، در چشم‌های منتظرِ منیجر گره خورد. فکش از شدتِ انقباض می‌لرزید. با صدایی که از تهِ گلویش می‌غرید و شبیهِ کشیده شدنِ دو تکه سنگِ خردشده روی هم بود، کلمات را بیرون انداخت:

— «تموم کردیم.»

برقِ رضایتی پنهان و سادیستیک در عمقِ چشم‌های منیجر درخشید، اما بلافاصله ماسکِ یک دلسوزیِ مسموم و ساختگی را روی صورتش کشید. ابروهایش را بالا داد و با لحنی پر از تعجبِ دروغین گفت:

— «واقعاً؟ چرا...؟ شما خیلی کنارِ هم خوب بودین. یعنی... حتی با اینکه تو فضای فندوم محبوب‌ترین شیپ نبودین و زیاد به چشم نمی‌اومدین، اما ثباتِ خوبی داشتین.»

مرد قدمی جلوتر گذاشت و با صدایی که انگار داشت نمک روی زخمِ بازِ هیسونگ می‌پاشید، ادامه داد:

— «مشکلِ شخصی پیش اومد؟ مگه نه؟»

سکوتِ مرگباری استودیو را فرا گرفت. هیسونگ به چشم‌های بی‌رحمِ مرد خیره ماند. سینه‌اش از شدتِ خشمی که راهِ خروجی نداشت، سنگین شده بود. او تمامِ هستی‌اش، عشقش و تنها پناهگاهش را به خاطرِ بازیِ کثیفِ همین سیستم قربانی کرده بود و حالا باید این نمایشِ مضحک را هم تحمل می‌کرد.

گوشه‌ی لبِ ترک‌خورده‌ی هیسونگ به آرامی بالا رفت. پوزخندی تاریک، عصبی و پر از زهر روی صورتِ رنگ‌پریده‌اش نقش بست؛ پوزخندی که تمامِ دردِ جهان در آن خلاصه می‌شد. نگاهِ پر از اشکش را به منیجر دوخت و با لحنی که از فرطِ کنایه می‌سوخت، زمزمه کرد:

— «آره... مشکلِ شخصی.»

منیجر پوزخندِ هیسونگ و لحنِ زهرآگینش را کاملاً نادیده گرفت. برای مردی که به بازی دادنِ آدم‌ها و کنترلِ بحران‌ها عادت داشت، این دست‌وپازدن‌های کلامی هیچ اهمیتی نداشت. او چرخی در فضای خفه‌ی استودیو زد. صدای کشیده شدنِ کفش‌های چرمی‌اش روی کف‌پوش، همراه با هومِ یکنواختِ کیسِ کامپیوتر و سیستم تهویه، تنها صداهایی بودند که در آن قفسِ نیمه‌تاریک می‌پیچیدند.

مرد جلوی میزِ تنظیم ایستاد و با انگشتِ اشاره‌اش، خاکِ نامرئیِ روی لبه‌ی میز را پاک کرد. سپس بدون اینکه به هیسونگ نگاه کند، با همان لحنِ سرد، قاطع و دستوریش سکوت را برید:

— «امشب... باید همه‌تون دورِ هم جمع بشین. اقامتگاهت که مشخص بشه دیگه این فرصت پیش نمیاد، پس وقتشه که حرف‌های آخرتون رو به همدیگه بزنین.»

نگاهِ تیز و بی‌احساسش را از مانیتورها گرفت و روی چهره‌ی درهم‌شکسته و متورمِ هیسونگ قفل کرد.

— «چون این فضای بینتون دیگه واقعاً مسخره و غیرقابل‌تحمله. انقدر توی این درامای احساسی گیر کردین و برای خودتون ماتم‌کده راه انداختین که یادتون رفته با واقعیتِ روبروتون روبه‌رو بشین. این تنشِ بچه‌گانه داره به روندِ کار آسیب می‌زنه و باید همین امشب برای همیشه تموم بشه.»

مرد قدمی به کاناپه نزدیک‌تر شد و کمی به جلو خم شد. بوی تند و گسِ ادکلنِ تلخش در هوای راکد و بوی مانده‌ی قهوه‌ی استودیو پیچید و سرمای گزنده‌ای را به جانِ هیسونگ انداخت.

— «من و منیجر مین‌هو هم اونجا هستیم.» کلماتش شبیهِ کوبیدنِ میخ روی تابوتِ هیسونگ بود. «تو پس‌زمینه می‌شینیم تا اگه لازم بود نکته‌ای رو گوشزد کنیم و حواسمون به همه‌چیز باشه. ما اونجاییم تا مطمئن بشیم این غائله دقیقاً همون‌طوری که کمپانی می‌خواد ختم به خیر میشه.»

سپس، مردِ میانسال دست‌هایش را توی جیبِ شلوارش فرو برد و با لحنی که حالا شبیهِ یک تهدیدِ عریان بود، جملاتِ آخر را مثلِ زهر در گوشِ هیسونگ تزریق کرد:

— «امشب باید باهاشون بی‌نهایت خوب و عادی رفتار کنی. می‌خوام روی اون صورتت یه لبخندِ درخشان بشینه؛ یه لبخندِ بزرگ، واقعی و متقاعدکننده. باید توی اون لبخندت موج بزنه که از این وضعیت کاملاً راضی هستی. هیچ اثری از بغض، پشیمونی یا اون نگاه‌های افسرده نباید تو چشم‌هات باشه. بهشون نشون بده که این تصمیمِ خودت بوده و برای شروعِ جدیدت هیجان‌زده‌ای.»

سرمای استودیو حالا تا مغزِ استخوانِ هیسونگ نفوذ کرده بود. نورِ ضعیفِ مانیتورها روی صورتِ مرد افتاده بود و از او سایه‌ای بلند و هیولاوار روی دیوارهای عایق‌بندی‌شده‌ی استودیو می‌ساخت؛ سایه‌ی یک عروسک‌گردانِ بی‌رحم که داشت بندبندِ روحِ هیسونگ را برای یک نمایشِ بی‌نقص، دروغین و ویران‌کننده در تاریک‌ترین شبِ زندگی‌اش کوک می‌کرد.

فضای استودیو در سکوتِ سربی و خفه‌کننده‌ی خود فرو رفته بود. هیسونگ برای چند لحظه‌ی طولانی، بی‌حس و منجمد در جای خود تعلل کرد؛ انگار که واژه‌ها در گلوی خشکیده‌اش یخ زده باشند و سنگینیِ این دستورِ محتوم، او را زمین‌گیر کرده بود. سینه‌اش با نفس‌های تند و کم‌عمقی بالا و پایین می‌رفت و بوی تلخ و کهنه‌ی قهوه در هم‌آمیزی با بوی گس و سردِ ادکلنِ منیجر، مثلِ مه‌ای سمّی ریه‌هایش را می‌سوزاند. نورِ سردِ یخیِ مانیتور روی پوستِ رنگ‌پریده و چشم‌های سرخ‌فامش می‌رقصید و لرزشِ خفیفِ عضلاتِ فکش را در تاریکی نمایان می‌کرد.

دست‌های یخ‌زده‌اش را روی زانوهایش جابه‌جا کرد، انگار که بخواهد وزنِ سنگینِ این فاجعه را روی تنِ خسته‌اش تحمل کند. سرانجام سرش را بالا آورد، نگاهِ تار، پر از بغض و بی‌پناهش را از کفِ اتاق گرفت و با صدایی که از تهِ چاهِ خستگی و درد بیرون می‌آمد، سکوت را شکست:

— «هنوز آماده نیستم...»

کلماتش ضعیف اما برنده بودند، شبیهِ لبه‌ی تیزِ یک شیشه‌ی شکسته. صدایش خش‌دار و لرزان بود، گویی هر واژه برای بیرون آمدن داشت دیواره‌ی گلویش را می‌خراشید.

— «نمی‌تونم امشب باهاشون روبرو بشم...» هیسونگ سرش را به نشانه‌ی امتناع به چپ و راست تکان داد، در حالی که رگ‌های متورمِ پیشانی‌اش از شدتِ فشارهای روونی می‌زدند. «چه برسه به اینکه بخوام... بخوام بهشون لبخند بزنم و نشون بدم از این وضعیت راضی‌ام.»

پوزخندِ تلخ، منزجرکننده و عمیقی گوشه‌ی لبِ ترک‌خورده‌اش نشست؛ پوزخندی که بیشتر به گریه شبیه بود. نگاهِ پُر از نفرت و درماندگی‌اش را به چشم‌های بی‌تفاوتِ منیجر دوخت و ادامه داد:

— «اینکه ازم می‌خوای به روی اون بچه‌ها لبخند بزنم و وانمود کنم همه‌چیز طبقِ میلِ من پیش رفته... این دیگه مدیریت نیست، این شکنجه‌ست. من چطور به چشم‌های جونگوون و بقیه نگاه کنم؟ من هنوز نتونستم هضم کنم که فردا قراره کجا باشم، چطور انتظار داری نقشِ آدمای خوشحال و راضی رو بازی کنم؟ من نمی‌تونم... این یکی رو از من نخواه.»

مردِ میانسال حتی ذره‌ای تغییرِ حالت نداد. انگار که اصلاً التماس‌ها، لرزشِ صدا و کلماتِ خردشده‌ی هیسونگ را نشنیده باشد، یا شاید هم از ابتدا دقیقاً می‌دانست که واکنشِ او جز این نخواهد بود. هیچ نشانه‌ای از ترحم در چهره‌ی استخوانی‌اش دیده نمی‌شد؛ تنها یک ماسکِ سرد، مسموم و بی‌روح از اقتدارِ سیستم.

سرش را کج کرد، نگاهِ بی‌رحم و محاسبه‌گرش را به هیسونگِ درهم‌شکسته دوخت و با لحنی که بیشتر به یک حکمِ قطعیِ قضایی شبیه بود تا یک پاسخ، لب باز کرد:

— «متاسفم...»

کلمه‌ای که ادا کرد هیچ بویی از پشیمانی یا همدردی نداشت؛ خنک، سطحی و کاملاً مکانیکی بود، درست مثلِ شلیکِ تیرِ خلاص به مغزِ یک سربازِ زخمی.

— «ولی مجبوری امشب این‌کار رو بکنی. اعضا فردا میرن استرالیا. این بهای حفظِ ظاهرِ گروه و آرامشِ همه‌ست... مخصوصاً کسی که بیشتر از همه برات مهمه.»

پیش از آنکه هیسونگ فرصتی برای واکنش، پرتاب کردنِ خشمِ انباشته‌شده‌اش یا حتی بالا آوردنِ دستش پیدا کند، مرد چرخید. صدای خشک و منظمِ برخوردِ کفش‌های چرمی‌اش روی کف‌پوشِ استودیو، در سکوتِ سنگین و خفه‌کننده‌ی فضا طنین‌انداز شد. او با گام‌هایی بلند به سمتِ درِ خروجی رفت و دستگیره را پایین کشید.

هوای خنک و جریانِ راکدِ راهروی بیرون برای یک لحظه به داخل هجوم آورد و بوی تلخِ ماندگی را در اتاق جابه‌جا کرد. منیجر پیش از اینکه قدم به بیرون بگذارد، بدون اینکه حتی سرش را برگرداند، با لحنی خشک، قاطع و دستوری گفت:

— «دقیقه‌ی ملاقات و آدرس رو برات اس‌ام‌اس می‌کنم. هشتِ شب آماده باش... دیر نکنی.»

در با صدای سنگین و محکمی بسته شد. تقه‌ی قفلِ خودکارِ در، مثلِ چکیدنِ قطره‌ای سربِ داغ در گوشِ استودیو پیچید.

هیسونگ دوباره در تاریکیِ مطلق و هوای سنگینِ آن چهاردیواریِ عایق‌بندی‌شده، تنها رها شد. تک‌وتکِ سلول‌های تنش می‌سوختند؛ نفس در سینه‌ی متلاشی‌اش قفل شده بود و سایه‌ی سرد و خفقان‌آورِ این اجبار، دورِ گلویش هر لحظه تنگ‌تر و بی‌رحم‌تر می‌شد.

ساعت هفت عصر بود؛ دقیقاً شصت دقیقه تا شروع آن دادگاهِ بی‌رحمانه و پوشالی. رستورانِ باربیکیوی کوچک و دنجی که در یکی از پس‌کوچه‌های خلوتِ پشتِ کمپانی قرار داشت، برخلافِ رستوران‌های معمولِ شهر، در سکوتی سنگین و کشدار فرو رفته بود. اینجا پاتوقِ امن و همیشگیِ اعضا بود؛ پناهگاهی دور از چشمِ ساسنگ‌فن‌ها و پاپاراتزی‌ها. صاحبِ مسن و مهربانِ رستوران که آن‌ها را به خوبی می‌شناخت و همیشه هوایشان را داشت، با دیدنِ چهره‌ی آشفته و درهم‌شکسته‌ی هیسونگ، کرکره‌ی چوبیِ بخشِ خصوصی را پایین کشیده و او را در این فضای نیمه‌تاریک و ایزوله، تنها گذاشته بود.

هیچ همهمه‌ای، صدای خنده‌ای یا به هم خوردنِ لیوانی به گوش نمی‌رسید. تنها صدای موجود، جلز و ولزِ آرامِ چربیِ گوشت روی توریِ داغِ فلزی و برخوردِ شلاقیِ قطراتِ باران به شیشه‌ی بخارگرفته‌ی پنجره بود. هیسونگ در گوشه‌ای‌ترین میزِ اتاقک نشسته بود؛ دقیقاً همان میزی که در یکی از معدود شب‌های رهایی‌شان، روبروی سونگهون نشسته بود. حالا آن صندلیِ چرمیِ روبرویش خالی بود و این جای خالی، شبیهِ یک حفره‌ی سیاه و مکنده، تمامِ روحش را می‌بلعید.

حرارتِ زغال‌های سرخ و گداخته‌ی وسطِ میز به صورتِ رنگ‌پریده و بی‌حسِ او می‌خورد، عرقِ سردی روی شقیقه‌هایش می‌نشاند، اما هیچ گرمایی به درونِ استخوان‌هایش نفوذ نمی‌کرد. هیسونگ با دستانی که لرزشِ خفیفی داشتند، تکه‌ای از گوشتِ برشته را با چاپستیک برداشت و در دهانش گذاشت. به صورتِ مکانیکی می‌جوید، اما هیچ طعمی حس نمی‌کرد؛ در گلوی پر از بغضِ او، همه‌چیز طعمِ خاکستر و خون‌مردگی می‌داد.

نگاهِ تاریک و متورمش روی دو بطریِ سبز و خالیِ سوجو که کنارِ لبه‌ی چوبیِ میز ردیف شده بودند، سر خورد. شاتِ شیشه‌ایِ پر از الکل را میانِ انگشتانش فشرد؛ سرمای شیشه پوستش را سوزاند. لیوان را بالا برد و یک‌نفس سر کشید. سوزشِ تند، گس و برّنده‌ی الکل که از گلویش پایین رفت و در معده‌ی خالی‌اش آتش به پا کرد، برای لحظه‌ای مسیرِ نفسش را برید. اما حتی این آتشِ مایع هم نمی‌توانست افکارِ وحشی و ویرانگری را که مثلِ کفتارها در جمجمه‌اش می‌چرخیدند، خاموش کند. در این سکوتِ امن و خفقان‌آورِ رستوران، صدای افکارش کرکننده‌تر از هر هیاهویی بود.

او با خودش درگیر بود؛ جنگی فرساینده در سلولِ انفرادیِ ذهنش. مدام صدای منیجر در گوشش اکو می‌شد: "باید توی اون لبخندت موج بزنه که از این وضعیت راضی هستی..."

انگشتانِ کشیده‌اش را محکم در لابه‌لای موهای آشفته‌اش فرو برد و چنگی به ریشه‌های مویش زد. چطور می‌توانست؟ چطور می‌توانست تا یک ساعتِ دیگر، نقابِ یک آدمِ بی‌تفاوت و هیجان‌زده را روی این صورتِ درهم‌شکسته منگنه کند؟ چطور می‌توانست در چشم‌های پر از سوال و خشمِ جونگوون، و بدتر از آن... در چشم‌های ویرانِ سونگهون نگاه کند و لبخند بزند؟ سونگهونی که دیشب در آغوشش متلاشی شده بود، حالا باید امشب تماشاگرِ لبخندِ دروغینِ او می‌بود.

الکل به جای اینکه بی‌حسش کند، تمامِ حواسش را به درد حساس‌تر کرده بود. هیسونگ نفسِ لرزان و عمیقی کشید، بوی دود، زغالِ سوخته و الکل را به اعماقِ ریه‌هایش فرستاد و بی‌آنکه منتظرِ آرام‌گرفتنِ سرفه‌ی خشکی که به گلویش چنگ انداخته بود بماند، درِ بطریِ سوم را باز کرد. او داشت با هر قطره از این زهر، خودش را برای نمایشی آماده می‌کرد که قرار بود امشب، آخرین تکه‌های باقی‌مانده از روحش را روی صحنه‌ی آن سلاخی کند.

بطریِ سوم سوجو را که روی میز کوبید، لرزشِ دستش باعث شد چند قطره الکل روی چوبِ میز و کنارِ زغال‌های در حالِ خاموشی بچکد و بوی تندش با بوی دود درآمیزد. هیسونگ نفسِ عمیق و لرزانی کشید، دستِ سردش را توی جیبِ هودی‌اش فرو برد و گوشیِ موبایلش را بیرون کشید.

نورِ سفید و خیره‌کننده‌ی صفحه، در آن اتاقکِ نیمه‌تاریک و دودگرفته، چشم‌های متورم و حساسش را سوزاند. پلک‌هایش را چند بار به هم فشار داد تا تاریِ دیدش برطرف شود. انگشتِ شستش که حالا از شدتِ سرما و الکل کمی بی‌حس شده بود، بی‌هدف روی صفحه لغزید و واردِ چت‌رومِ گروهیِ هفت‌نفره‌شان شد.

صفحه را بالا کشید؛ به روزهایی که انگار متعلق به یک قرنِ پیش بودند. پیام‌ها را یکی‌یکی می‌خواند. بزرگ‌ترین دغدغه‌ی آن روزهایشان این بود که جِی برای شام چه چیزی پخته، یا ویس‌های طولانیِ جونگوون که با حرص از نامرتب بودنِ خوابگاه شکایت می‌کرد. سونو چند سلفیِ تار و خنده‌دار فرستاده بود که نیکی زیرشان استیکرهای مسخره‌ گذاشته بود. خواندنِ این پیام‌ها، گوشه‌ی لبِ هیسونگ را بالا کشید. یک لبخندِ کج و بی‌رمق روی صورتِ رنگ‌پریده‌اش نشست.

انگشتش را روی صفحه کشید و واردِ گروهِ سه‌نفره‌ی خودش، جِیک و نیکی شد؛ پاتوقِ نیمه‌شب‌هایشان برای بازی‌های ویدیویی.

آخرین پیام‌ها مالِ چند شبِ پیش بود. نیکی اسکرین‌شاتی از بُردش در بازی فرستاده و با لحنی مغرورانه برای هیسونگ کُری خوانده بود. زیرِ آن، جِیک یک ویسِ چند ثانیه‌ای فرستاده بود. هیسونگ اسپیکرِ گوشی را نزدیکِ گوشش برد و با کمترین ولوم پلی کرد. صدای خنده‌های بی‌خیال، بلند و از ته‌دلِ جِیک در فضای خفه‌ی رستوران پیچید: "هیونگ، قبول کن که این بچه بالاخره شکستت داد!"

یک خنده‌ی کوتاه، خشک و خش‌دار از گلوی هیسونگ فرار کرد. صدای خنده‌ی خودش در گوشش چقدر غریبه به نظر می‌رسید. سرش را تکان داد و زیرِ لب با صدایی مست و گرفته زمزمه کرد: "عوضی‌های پررو..."

اما این لبخندِ مستی، به محضِ اینکه انگشتش روی اسمِ «سونگهون» ثابت ماند، روی صورتش خشک شد.

باز کردنِ صفحه‌ی چتِ خصوصی‌شان، شبیهِ کشیدنِ ضامنِ یک نارنجک بود. صفحه پر بود از کلماتِ ساده‌ای که بارِ تمامِ عشقِ مخفیانه‌شان را به دوش می‌کشیدند.

"هیونگ، رسیدی استودیو حتماً بهم خبر بده."

"امروز خیلی خسته به نظر می‌رسیدی... قهوه‌ت رو گذاشتم روی میزت، زیاد بیدار نمون."

"شب منتظرت می‌مونم تا با هم برگردیم."

و عکسِ تار و بی‌کیفیتی که سونگهون از سایه‌های درهم‌گره‌خورده‌شان زیرِ نورِ چراغ‌برقِ خیابان گرفته بود.

هیسونگ به صفحه خیره ماند. نورِ گوشی روی مردمک‌های لرزانش منعکس می‌شد. قفسه‌ی سینه‌اش به شدت بالا و پایین رفت و ناگهان... لب‌های ترک‌خورده‌اش از هم باز شد و صدای خنده‌اش در سکوتِ سنگینِ اتاقکِ چوبی پیچید.

می‌خندید. خنده‌ای که هیچ شباهتی به شادی نداشت؛ صدایی دورگه، تلخ و جنون‌آمیز که از تهِ یک سینه‌ی ویران بیرون می‌آمد و با هق‌هقی پنهان درآمیخته بود. می‌خندید به این همه خاطره، به این طنزِ سیاه و بی‌رحمِ روزگار، به این همه عشق که قرار بود تا یک ساعتِ دیگر با دست‌های خودش، با لبخندِ دروغینش، زیرِ خروارها دروغ و سیاه‌بازیِ کمپانی دفن شود.

خنده‌ی هیستریکش آرام‌آرام به لرزشِ شدیدِ شانه‌هایش تبدیل شد. گوشی را محکم در مشتش فشرد، سرش را عقب برد و به پشتیِ چرمیِ مبل تکیه داد. قطره اشکِ داغی که از گوشه‌ی چشمِ سرخش چکید، مسیرِ خود را روی گونه‌اش باز کرد و درست روی صفحه‌ی روشنِ گوشی، روی اسمِ سونگهون، متلاشی شد.

خنده‌ی هیستریک و دردناکش به مرور در گلوی خشکیده‌اش خفه شد و جایش را به یک سکوتِ مرگبار و سنگین داد. انگشتِ شستش که حالا از سرمای اتاقک و کرختیِ الکل می‌لرزید، با ولعی مازوخیستی و ویرانگر، صفحه‌ی چت را بالاتر کشید؛ به اعماقِ تاریخچه‌ای که تا همین چند روز پیش تمامِ دنیای پنهانش بود و حالا، شبیهِ یک گورستانِ دسته‌جمعی از آرزوهایشان به نظر می‌رسید.

نورِ سردِ نمایشگر در تاریکیِ دودگرفته‌ی رستوران، روی صورتِ رنگ‌پریده و خیس از اشکش سایه می‌انداخت و او را در این عذابِ خودخواسته غرق می‌کرد. از پیام‌های روزمره گذشت و به نقطه‌ای رسید که همه‌چیز رنگِ دیگری داشت؛ حریمی که فقط و فقط متعلق به آن دو نفر بود.

اولین عکس روی صفحه ظاهر شد: سلفیِ تاریکی در آینه‌ی قدیِ حمامِ خوابگاه، در ساعتِ سه صبح. هیسونگ از پشت سر، بازوانش را دورِ کمرِ سونگهون حلقه کرده بود و چانه‌اش را روی شانه‌ی او گذاشته بود. سونگهون با موهای خیس و آشفته به آینه نگاه می‌کرد، اما در انعکاسِ شیشه، چشم‌هایش فقط روی صورتِ هیسونگ قفل شده بود؛ نگاهی پر از یک عشقِ بی‌پروا و خالص، بدونِ هیچ نقاب و ترسی.

زیر عکس، پیامِ سونگهون بود:

«قلبم هنوز داره می‌کوبه.»

هیسونگ آبِ دهانش را با طعمِ گسِ خون و الکل قورت داد و صفحه را بالاتر برد. هر اسکرول، شبیهِ کشیدنِ یک تیغِ کند روی شاهرگش بود.

عکسِ بعدی، تصویری بود که خودش از سونگهون گرفته بود. سونگهونِ غرق در خواب، روی تختِ هیسونگ. تا نیمه در پتوی تیره‌رنگ فرو رفته و صورتش را در هودیِ سیاهِ هیسونگ پنهان کرده بود؛ فقط مژه‌های بلند و پوستِ رنگ‌پریده‌اش زیرِ نورِ ضعیفِ آباژور پیداست.

پیامِ زیرِ آن که ساعتِ چهار صبح فرستاده شده بود، قلبِ هیسونگ را در مشتش مچاله کرد:

«کی برمی‌گردی؟ هودی بوی تو رو می‌ده. زود بیا... بدونِ تو نمی‌تونم بخوابم.»

هیسونگ لبخندِ کج و لرزانی زد. انگشتانِ دستِ دیگرش را محکم دورِ لیوانِ خالیِ سوجو فشرد، آن‌قدر محکم که هر لحظه انتظار می‌رفت شیشه‌ی ضخیمِ آن زیرِ فشارِ خشم و دردش خرد شود.

جلوتر رفت. عکس‌ها و کلمات، بی‌رحمانه به روحِ برهنه‌اش شلاق می‌زدند.

تصویری کلوزآپ از دست‌هایشان که در تاریکیِ صندلیِ عقبِ ونِ کمپانی، دور از چشمِ منیجر و اعضای خواب‌آلود، محکم در هم گره خورده بودند. انگشت‌های کشیده و رنگ‌پریده‌ی سونگهون که لای انگشت‌های هیسونگ قفل شده بود و نورِ نئونِ خیابان‌ها که از شیشه‌ی ماشین، هاله‌ای قرمز روی دست‌هایشان انداخته بود.

نفسِ هیسونگ با صدایی شبیهِ به خس‌خسِ سینه‌ی یک محتضر برید. قفسه‌ی سینه‌اش از شدتِ دردی که راهِ خروجی نداشت، می‌سوخت. حرارتِ زغال‌های رو به خاموشیِ روی میز، در برابرِ آتشی که این کلمات در جانش به پا کرده بودند، هیچ بود.

نگاهش روی آخرین و خصوصی‌ترین ویدیوی چتشان ثابت ماند؛ ویدیویی چند ثانیه‌ای و بی‌صدا در تاریکیِ استودیوی هیسونگ. سونگهون روی پاهای او نشسته بود، دست‌هایش را دورِ گردنِ هیسونگ حلقه کرده و با لبخندی که تمامِ جهانِ هیسونگ در آن خلاصه می‌شد، پیشانی‌اش را به پیشانیِ او چسبانده بود. در ثانیه‌ی آخرِ ویدیو، سونگهون چشمانش را می‌بندد و بوسه‌ای نرم و طولانی روی لب‌های هیسونگ می‌کارد.

گوشی از میانِ انگشتانِ بی‌حسِ هیسونگ سُر خورد و با صدایی خفه روی میزِ چوبی افتاد.

او دیگر نمی‌توانست تحمل کند. دست‌هایش را روی صورتش گذاشت و در حالی که آرنج‌هایش را روی زانوهایش تکیه داده بود، در خودش مچاله شد. هق‌هقِ بی‌صدایی که تمامِ شب در گلویش حبس کرده بود، بالاخره حصارِ سینه‌اش را شکست. شانه‌های پهنش زیرِ بارِ این ویرانی به شدت می‌لرزید. در آن اتاقکِ تاریک، میانِ بوی دود و سوجو و گوشتِ سوخته، او داشت برای آخرین بار برای تنها عشقی که مجبور به کشتنش شده بود، عزاداری می‌کرد؛ پیش از آنکه برخیزد، نقابِ لبخندِ دروغینش را به صورت بزند و روی صحنه‌ی نمایشی برود که کمپانی برای سلاخیِ روحِ هر دوی آن‌ها تدارک دیده بود.

شانه‌هایش از لرزش افتاد و هق‌هقِ خفه‌اش در هوای راکد و دودگرفته‌ی اتاقک به مرور فروکش کرد. هیسونگ دست‌های خیس از اشکش را از روی صورتش برداشت. نفسش هنوز لرزان، کوتاه و خش‌دار بود و طعمِ تلخِ الکل در تلفیق با شوریِ اشک، تهِ گلویش را می‌سوزاند.

نگاهِ تار و سرخ‌فامش دوباره به صفحه‌ی روشنِ گوشی افتاد که روی چوبِ نم‌دارِ میز افتاده بود. انگار چیزی درونش هنوز سیر نشده بود؛ یک حسِ خودآزاریِ گنگ، تاریک و مست‌کننده که او را به سمتِ نابودیِ کامل و بریدنِ آخرین نخ‌های اتصال می‌کشاند. با دستانی که کمی می‌لرزیدند، گوشی را دوباره برداشت.

از صفحه‌ی چتِ اختصاصی‌اش با سونگهون بیرون آمد و واردِ فهرستِ اصلیِ پیام‌ها شد.

اولین گزینه، چت‌رومِ اصلیِ هفت‌نفره‌شان بود. گروهی که سال‌ها همه‌چیزشان—خنده‌ها، خستگی‌های بعد از تمرین، برنامه‌ریزی‌های مخفیانه، رویاها و حتی بحث‌های کوچکشان—در آن ثبت شده بود. انگشتِ شستِ هیسونگ روی اسمِ گروه منجمد شد.

ذهنش از اثراتِ چهار بطری سوجو سنگین و گیج بود. افکارش شبیهِ دودِ زغال‌های روی میز، تار و نامشخص در هم می‌پیچیدند. کاری که می‌خواست بکند عقلانی بود؟ آیا این مستی و جنونِ لحظه‌ای بود که داشت به جایش تصمیم می‌گرفت؟ خودش هم به درستی نمی‌دانست. شاید فردا، یا حتی چند ساعتِ دیگر وقتی اثرِ الکل بپرد، با دیدنِ جای خالیِ این گروه‌ها از پشیمانی و حسرت دیوانه می‌شد. اما حالا... در این لحظه‌ی متلاشی‌شده و در آستانه‌ی آن دادگاهِ بی‌رحمانه، انگار نابود کردنِ تک‌تکِ نشانه‌های تعلق، تنها راهی بود که برای دوام آوردن زیرِ بارِ فشارِ کمپانی به ذهنش می‌رسید.

واردِ تنظیماتِ گروه شد. گزینه‌ی قرمز‌رنگ و شومِ «خروج از گروه» در تاریکیِ اتاقک درخشید.

چند ثانیه تعلل کرد. بوی چربیِ سوخته و الکلِ مانده، راهِ نفسش را بست. پلک‌هایش را محکم روی هم فشرد و انگشتِ بی‌حسش را روی گزینه داد.

یک پیامِ سیستمیِ کوتاه روی صفحه نقش بست: «شما از گروه خارج شدید.»

تعدادِ اعضای گروه در یک کسر از ثانیه از ۷ به ۶ تغییر کرد. یک گسستِ واقعی، عریان و بی‌رحمانه.

سپس، بدون اینکه مهلتی برای پشیمانی یا بازگشت به خودش بدهد، انگشتش روی صفحه پایین‌تر رفت. چت‌رومِ سه‌نفره؛ او، جِیک و نیکی. همان جایی که همین چند روز پیش ویس‌های خنده‌دار و کل‌کل‌های نیمه‌شبی‌شان در آن رد و بدل شده بود.

قلبش محکم و دردناک به دنده‌هایش کوبید. الکل به شقیقه‌هایش فشار می‌آورد و حرارتِ عجیبی پشتِ لاله‌ی گوش‌هایش می‌سوخت. با همان بی‌رحمیِ ناشی از استیصال و مستی، واردِ تنظیماتِ این چت هم شد و گزینه را لمس کرد.

«شما از گروه خارج شدید.»

صفحه بسته شد.

هیسونگ گوشی را روی میزِ چوبی رها کرد. صدای برخوردِ خشکِ گوشی با میز، تنها صدای موجود در سکوتِ سنگینِ اتاقک بود. او با چند لمسِ ساده روی یک صفحه‌ی شیشه‌ای، تمامِ پل‌های پشتِ سرش را به آتش کشیده بود. نمی‌دانست این کار از روی شجاعتِ ناشی از مستی بود یا یک حماقتِ محض که بعداً تاوانش را با عذابِ وجدانی کشنده می‌داد؛ فقط می‌دانست که با این کار، رسماً خروجش را از دنیای آن‌ها کلید زده است.

Report Page