"Overflow"

"Overflow"

teexio

پله‌های اضطراریِ طبقاتِ پایینیِ کمپانی، دور از چشمِ دوربین‌ها، دور از منطقِ سردِ جلسات و پشتِ دیوارهای ضخیمِ بتنی، جایی بود که قانونِ مدیران دیگر به آن دسترسی نداشت. هوا در آن راهروی باریک و کم‌نور، بوی دودِ سیگارِ کهنه و خستگیِ مفرط می‌داد.

مین‌هو، یکی از همان منیجرهایی که از روزهای سختِ کارآموزی پایاپایِ بچه‌ها دویده بود و حالا بیش از یک کارمند، حکمِ یک برادرِ بزرگ‌تر و رفیقِ روزهای بی‌کسی‌شان را داشت، با شانه‌های افتاده روی پله‌ی سیمانی نشسته بود. دو لیوانِ کاغذیِ قهوه‌ی نیمه‌گرم بینِ دست‌هایش بود.

سایه‌ی هیسونگ روی دیوارِ سیمانی کشیده شد. او آرام و بی‌صدا جلو آمد، روی پله‌ی روبه‌رویی نشست و زانوهایش را بغل کرد؛ دقیقاً مثلِ همان شب‌های قدیم که بعد از تمرین‌های طاقت‌فرسا، خسته و بی‌رمق در گوشه‌ای از اتاقِ تمرین می‌نشستند و با هم حرف می‌زدند؛ اما این‌بار، فاصله‌ی بینِ آن‌ها به اندازه‌ی یک دنیا مرگ و فروپاشی بود.

— «دیدیشون...؟»

صدای هیسونگ آن‌قدر بم، خش‌دار و خسته بود که انگار از تهِ یک چاهِ خشک بالا می‌آمد. او حتی سرش را بلند نکرد تا به صورتِ منیجر نگاه کند.

مین‌هو نگاهِ تیره‌اش را به لیوانِ قهوه دوخت. دست‌هایش روی کاغذِ لرزانِ لیوان تکان می‌خورد. نیازی نبود بپرسد منظورِ هیسونگ از «آن‌ها» چه کسانی هستند.

— «امروز رفتم طبقه‌ی تمرین...» صدای مین‌هو آرام و گرفته بود. «چراغ‌ها نیمه‌روشن بود. شش‌نفرشون اون وسط نشسته بودن، بدونِ اینکه حتی آهنگی پلی بشه. جونگوون زانوهاشو بغل کرده بود و به یجا خیره شده بود... سونو چشم‌هاش از فرطِ گریه کاملاً ورم کرده بود. هیچ‌کدوم حرف نمی‌زدند، انگار روح از تنِ اون اتاق رفته بیرون.»

قلبِ هیسونگ زیرِ فشارِ این کلمات مچاله شد. دست‌هایش را محکم‌تر دورِ زانوهایش گره زد، طوری که بندِ انگشتانش از شدتِ فشار کبود شد. نفس‌کشیدن برایش سخت شده بود؛ انگار هوای راهرو به جای اکسیژن، پر از خرده‌شیشه بود.

— «قرار نبود این‌طوری بشه...» صدایش شکست، قطره‌ای اشک از چشمش چکید و روی شلوارِ تیره‌اش گم شد. «به من گفته بودن این فقط یه استراحتِ کوتاهه... یه نقشه‌ی رسانه‌ایِ ساده برای نجاتِ کمپانی. فکر می‌کردم می‌تونم تحمل کنم، فکر می‌کردم اگه برم، اونا در امان می‌مونن... ولی حالا چی؟ دارم می‌بینم که دارن از درون متلاشی می‌شن و من... من حتی حق ندارم برم برم‌تو اون اتاق و بغلشون کنم.

«من شدم قاتلِ خونه‌ی خودم.»

مین‌هو لیوانِ قهوه را روی پله گذاشت، جلوتر آمد و دستِ سنگین و گرمش را روی شانه‌ی لرزانِ هیسونگ گذاشت. لمسِ دستی آشنا در آن دنیای سرد و بی‌رحم، تمامِ دیوارهایی را که هیسونگ با هزار زحمت دورِ خودش کشیده بود، فرو ریخت.

— «دیوونه شدی هیسونگ؟» صدای منیجر، ترکیبی از خشمِ پنهان به این سیستمِ کثیف و دلتنگیِ عمیق بود. «فکر می‌کنی من حالم خوبه؟ فکر می‌کنی وقتی تو اون جلساتِ کوبنده می‌شستم و می‌دیدم دارن نقشه‌ی قطع کردنِ ریشه‌های شما رو می‌کشن، حالم چطور بود؟ اونا از وابستگیِ عمیقِ شما به همدیگه سوءاستفاده کردن. اونا می‌دونستن شما حاضرین جونتون رو برای هم بدین.»

هیسونگ سرش را بالا آورد. چشم‌های سرخ‌فام و خسته‌اش زیرِ نورِ زردِ لامپِ سقفی برق می‌زد. چهره‌اش، تصویرِ زنده‌ی یک انسانِ مصلوب بود که هم‌زمان به جرمِ گناهکار بودن و بی‌گناه بودن مجازات می‌شد.

— «نگرانم، مین‌هو...» هیسونگ با صدایی که به سختی شنیده می‌شد زمزمه کرد. «شب‌ها خوابم نمی‌بره. وقتی فکر می‌کنم سونگهون با اون پای خسته‌اش چطوری داره فرمیشنِ شش‌نفره رو تمرین می‌کنه، وقتی یادم میفته نیکی اون پایین چقدر داره تو خودش می‌شکنه، دیوونه می‌شم. این آزادیِ انفرادی، این اسمِ بزرگی که دارن روی پلاکاردها برام می‌سازن، به چه دردم می‌خوره وقتی به قیمتِ نابودیِ همه‌ی کسایی که دوستشون دارم تموم شده؟ من تو این قفسِ طلایی دارم خفه می‌شم...»

کلماتی که در گلویش مانده بودند، مثلِ تکه‌های استخوانِ تیز راه نفسش را بستند. او سرش را بینِ دست‌هایش گرفت و در سکوتِ سنگینِ راه‌پله، در آغوشِ تنها کسی که هنوز حقیقت را می‌دانست، بغضِ سنگین و عمیقش شکست؛ مردی که ستاره‌ی بزرگِ کی‌پاپ بود، اما در آن لحظه، فقط پسری گم‌شده بود که خانه‌اش را با دست‌های خودش به آتش کشیده بود.

سکوتِ کش‌دار و سنگینی که بعد از شکستنِ آن بغضِ عمیق بر راهرو سایه انداخت، شبیهِ آرامشِ پس از یک طوفانِ ویرانگر بود. مین‌هو دستِ گرم و لرزانش را مرتب و آرام روی شانه‌ی هیسونگ می‌کشید؛ حرکتی ساده اما سرشار از یک همدلیِ برادرانه که سعی داشت تنِ یخ‌زده‌ی هیسونگ را دوباره به زندگی برگرداند.

هوای سردِ بتنیِ راه‌پله با بوی تلخِ سیگار و خاک‌خوردگیِ دیوارها آمیخته شده بود. نورِ زرد و کم‌فروغِ لامپِ سقفی، سایه‌ی بلندِ آن‌ها را روی پله‌های سیمانی کشیده بود. هیسونگ آرام‌گرفته بود، اما این آرامش، از جنسِ تسکین نبود؛ شبیهِ بی‌حسیِ پس از یک جراحیِ سنگین بود که در آن بیمار تازه می‌فهمد بخشی از وجودش برای همیشه قطع شده است.

او سرش را از بین زانوهایش بلند کرد. چشم‌های سرخ‌فام و خسته‌اش را به نقطه‌ای نامعلوم در تاریکیِ راهپله دوخت. نفسِ عمیقی کشید که سینه‌اش را به خس‌خس انداخت، و با صدایی که دیگر رمقی در آن نمانده بود، پرده از ترسی برداشت که مثلِ خوره روحش را می‌جوید:

— «من دیگه به اون گروه برنمی‌گردم، مگه نه؟»

نگاهش را چرخاند و به صورتِ مین‌هو دوخت؛ نگاهی تهی، شکننده و پر از التماس برای شنیدنِ یک دروغِ آرامش‌بخش.

— «بعضی‌ها توی کمپانی... توی جلسات می‌گن این موقتیه. می‌گن می‌ذارن آب‌ها از آسیاب بیفته و بعد دوباره همه‌چیز مثلِ اول میشه... حتی طرفدارا، دارن توی توییتر می‌گن این فقط یه استراحتِ اجباریه و هیسونگ برمی‌گرده... راستشو بگو، مین‌هو...» صداش لرزید و لب‌های خشکیده‌اش از هم باز شد. «تو همیشه راستشو به من میگی. دیگه تموم شد، مگه نه؟»

مین‌هو نفسِ عمیق و دردناکی کشید. سرش را پایین انداخت و به کفِ سیمانیِ پله خیره شد. او جرئت نداشت در چشم‌های هیسونگ نگاه کند، چون نگاهش اعترافِ صریحی به یک جنایتِ خاموش بود. سکوتِ طولانیِ منیجر، پاسخِ کوبنده‌تر از هر کلمه‌ای بود. آن سکوت، مهرِ تاییدی بر مرگِ همه‌ی امیدها بود؛ تاییدِ اینکه هیچ بازگشتی در کار نیست و پل‌های پشتِ سر به دستورِ کمپانی با بمب منفجر شده‌اند.

منیجر دستش را از روی شانه‌ی هیسونگ برداشت، نفسِ سنگینش را بیرون داد و دست‌ها را در هم گره کرد. انگار که می‌خواست از این فضای خفه‌کننده و تاریک، برای یک لحظه هم که شده فرار کند، اما راهی نداشت. سرش را بالا آورد و نگاهِ عمیق و خیره‌اش را به هیسونگ دوخت؛ نگاهی که سنگینیِ یک رازِ مگو را به دوش می‌کشید.

— «هیسونگ...» صدایش به سختی بالاتر از یک زمزمه بود. «یه چیزی ازت می‌پرسم... راستشو بهم بگو.»

هیسونگ پلک زد، متعجب از این تغییرِ ناگهانیِ لحن. «چی؟»

مین‌هو آب دهانش را قورت داد، رگِ گردنش از فرطِ فشارِ درونی منقبض شده بود.

— «سونگهون رو دوست داری؟»

سوال چنان غیرمنتظره و در عین حال به دور از هیاهوی سیاسیِ کمپانی بود که هیسونگ حتی لحظه‌ای هم برای فکر کردن به آن درنگ نکرد. هیچ شوک یا تعجبی در صورتش ظاهر نشد؛ چون در آن لحظه، خسته‌تر از آن بود که بخواهد نقاب به چهره بزند یا چیزی را پنهان کند. با همان صدای خش‌دار و آرام جواب داد:

— «معلومه که آره... مگه میشه نداشته باشم؟»

مین‌هو سرش را به چپ و راست تکان داد. لبخندِ تلخ و غمگینی روی لب‌هایش نشست؛ لبخندی که بوی فهمیدنِ یک حقیقتِ کهنه را می‌داد. کمی جلوتر آمد، نگاهش را عمیق‌تر به تهِ چشم‌های هیسونگ دوخت و با لحنی که تیر خلاص را شلیک می‌کرد، پرسید:

— «نه... هیسونگ...» مکثِ کوتاهی کرد، نفسش را حبس کرد و ادامه داد: «عاشقشی؟»

سرمای گزنده‌ی سیمانِ زیرِ پایشان، با داغیِ ناگهانی‌ای که در رگ‌های هیسونگ دوید، از یاد رفت. کلمه‌ی «عاشقشی؟» در فضای خفه‌کننده‌ی راهپله معلق ماند، اما برخلافِ انتظارِ مین‌هو، بازتابِ آن در چهره‌ی هیسونگ تسلیم نبود؛ طوفانی از دلخوری، خشمِ فروخفته و دردِ کهنه‌ای بود که تازه سر باز کرده بود.

فکِ هیسونگ منقبض شد. سایه‌ی تیره‌ی خاطره‌ی آن اتاقِ کنفرانس در روزِ نهمِ مارچ—لحظه‌ای که آن منیجرِ سنگدل با لبخندی کثیف نامِ سونگهون و پای آسیب‌دیده‌اش را به زبان آورده بود تا او را تهدید کند—مثلِ یک شلاقِ آتشین در ذهنش فرود آمد. حالا شنیدنِ همین سوال از دهانِ مین‌هو، حتی اگر از روی رفاقت و دلسوزی بود، گویی به همان زخمِ تازه نمک می‌پاشید.

هیسونگ سرش را عقب کشید، نگاهِ تیره‌اش را با کمی فاصله و دلخوری از منیجر گرفت و به دیوارِ سیمانیِ روبه‌رو دوخت.

— «این چه سوالِ بی‌ربطیه...؟»

صدایش با تیغی از جنسِ رنج و گلایه همراه بود. سینه‌اش از شدتِ نفس‌های تند و عمیق بالا و پایین می‌رفت.

— «وسطِ این لجن‌زاری که کمپانی برامون ساخته، وقتی دارم می‌بینم دارم همه‌چیزم، گروه، بچه‌ها، و حتی...» کلامش در گلوی خشکش گره خورد، اما بلافاصله با لحنی گزنده ادامه داد: «وقتی دارم می‌بینم همه‌چیز داره زیرِ پام له میشه، این چه حرفیه می‌زنی؟ فکر کردی حالم چقدر خوبه که داری دنبالِ برچسب زدن به احساساتم می‌گردی؟ مگه فرقی هم می‌کنه؟»

شانه های هیسونگ از فرطِ فشار و دلخوری می‌لرزید. او انتظار داشت مین‌هو دستکم در این لحظه‌ی تاریک، پناهگاهی باشد که به او یادآوری نکند چقدر در برابرِ این سیستمِ بی‌رحم خلع سلاح و آسیب‌پذیر است. شنیدنِ آن سوال، پرده از ترسی برمی‌داشت که هیسونگ حتی جرئت نداشت در خلوتِ خودش به آن اعتراف کند؛ اینکه احساسِ عمیقش نسبت به سونگهون، نه تنها یک رازِ مقدس، بلکه بزرگ‌ترین و شکننده‌ترین پاشنه‌ی آشیلِ زندگی‌اش بود که حالا همه می‌توانستند به راحتی به آن ضربه بزنند.

مین‌هو با دیدنِ چهره‌ی درهم‌شکسته و دلخورِ هیسونگ، بلافاصله فهمید چقدر تیرش به خطا رفته است. دستش را با حالتِ پشیمانی پایین آورد و نگاهِ شرمنده‌اش را به کفِ سیمانیِ پله دوخت. او فقط خواسته بود حقیقتِ مچاله شده در سینه‌ی هیسونگ را بیرون بکشد، اما فراموش کرده بود که این حقیقت، برای هیسونگ حکمِ راه رفتن روی خرده‌شیشه را دارد.

سکوتِ سنگینی دوباره بینِ آن دو دیوارِ بتنی حاکم شد؛ سکوتی که این‌بار علاوه بر غمِ جدایی، بوی تلخِ سوءتفاهم و رنجِ پنهانی را می‌داد که هیچ‌کس توانِ مرهم گذاشتن روی آن را نداشت.

خشمِ زودگذر و دفاعیِ هیسونگ، در کسری از ثانیه زیرِ آوارِ یک اندوهِ سهمگین و خردکننده دوام آورد. کلماتی که مین‌هو به زبان آورده بود، مثلِ کلیدی چرخیده بودند تا قفلِ جعبه‌ای از تاریک‌ترین و ممنوعه‌ترین احساسات را در سینه‌اش باز کنند. عصبانیتش محو شد؛ و جایش را به سکوتی مرگبار داد که از درون داشت او را می‌بلعید.

سرش را به آرامی به دیوارِ سیمانی تکیه داد. نفسِ عمیقی کشید، اما هوایی که واردِ ریه‌هایش شد، طعمِ خاکستر می‌داد.

سونگهون...

زمزمه‌ی این نام در ذهن‌اش، بندهای دلش را پاره کرد. ناگهان، سیلابِ سهمگینی از «اگرها» و «شایدها»ی دردناک، مثلِ موجی از یخ و آتش، به روح و تنش هجوم آورد. تمامِ وجودش درگیرِ یک شکنجه‌ی ذهنیِ بی‌رحم شد.

دیگر چه چیزی از آن رابطه‌ی پنهانی و مقدس باقی مانده بود؟ آیا واقعاً ممکن بود روزی دوباره، دور از چشمِ دوربین‌ها، دور از قضاوتِ دنیا و بدونِ سایه‌ی سنگینِ قراردادها، بتواند روبه‌روی سونگهون بنشیند؟ آیا باز هم شانسی برای آن نگاه‌های بی‌پروا و خنده‌های یواشکی در گوشه‌ی تاریکِ خوابگاه وجود داشت؟

فکر کردن به اینکه دیگر نمی‌تواند دست‌های سردِ سونگهون را در میانِ انگشتانش بگیرد، سینه‌اش را از فرطِ درد منقبض کرد. تصویرِ زنده‌ی آن آغوش‌ها مثلِ یک فیلمِ قدیمی از جلوی چشمش گذشت؛ آغوش‌هایی که تنها پناهگاهِ او در روزهای طاقت‌فرسا و فشارِ خردکننده‌ی شهرت بودند. حالا... آیا دیگر هیچ‌وقت قرار نبود در آن بازوها آرام بگیرد؟ قرار نبود سرش را روی شانه‌های او بگذارد و از خستگیِ دنیا بنالد؟ قرار نبود... لب‌هایش روی پیشانیِ سردِ او بنشیند؟

این حقیقتِ عریان و زهرآگین، مثلِ خنجری کند در مغزش می‌چرخید: تمام شد. همه‌چیز تمام شد.

شک و تردید، مثلِ موریانه‌ای استخوان‌هایش را می‌جوید. اگر سونگهون از او کینه به دل بگیرد چه؟ اگر فکر کند هیسونگ او را به خاطرِ یک کار انفرادی و جاه‌طلبیِ شخصی فروخته است؟ اگر آن نگاهِ مهربان و عمیق، برای همیشه از او گرفته شود و تبدیل به یک غریبه در پشتِ پرده‌ی تلویزیون شود، هیسونگ چطور قرار بود زنده بماند؟

ترسِ فلج‌کننده‌ای تمامِ وجودش را فرا گرفت. او حالا نه تنها برادرانش، نه تنها خانه‌اش، بلکه نیمه‌ی گمشده‌ی روحش را هم با دست‌های خود به قعرِ پرتگاه فرستاده بود.

چشم‌هایش را محکم روی هم فشار داد. قطره‌ی اشکی گرم، خطی از آتش روی گونه‌اش کشید و در تاریکی گم شد. شانه‌هایش از شدتِ بغضی که دیگر راهِ فراری نداشت، شروع به لرزیدن کرد. او در آن راه‌پله‌ی سرد و متروک، میانِ آندوهِ از دست دادنِ سونگهون و عذابِ وجدانِ کورکننده‌ای که روحش را تکه‌تکه می‌کرد، گم شده بود؛ پسری که تمامِ دنیا را داشت، اما در حصارِ طلاییِ تنهایی‌اش، از بی‌سرزمین‌ترین آدم‌های روی زمین هم غریب‌تر بود.

دوازدهمِ مارچ، روزی بود که طوفانِ اولیه جایش را به خاکسترِ سرد و سنگینِ «پذیرشِ اجباری» داد. دیگر خبری از هیاهوی شوکِ روزِ اول نبود؛ حالا نوبتِ مواجهه با واقعیتِ روزمره‌ای بود که مثلِ جامه‌ای خیس و سنگین، روی تنِ همه‌شان چسبیده بود و نَفَسشان را می‌گرفت.

در آپارتمانِ جدیدِ هیسونگ—قفسی مجلل و سرد در طبقه‌ی بیستمِ یک برج—روز با سکوتی مرگبار آغاز شد. نورِ خاکستریِ بارانِ ریزِ مارچ از میانِ پرده‌های تیره به داخل می‌خزید. روزمرگیِ جدیدِ او هیچ شباهتی به گذشته نداشت. دیگر صدای پا کوبیدنِ نیکی برای بیدار کردنِ بقیه در راهرو نمی‌پیچید؛ دیگر بوی تست‌های سوخته‌ی جِیک فضا را پر نمی‌کرد. هیسونگ پشتِ میزِ بی‌روحِ آشپزخانه نشست. فنجانِ قهوه‌ی تلخش بدونِ اینکه دست بخورد سرد می‌شد. او به صفحه‌ی خاموشِ تلفنش زل زده بود. چتِ گروهی، صامت و دست‌نخورده افتاده بود. دستش می‌لرزید تا پیام بدهد: «بچه‌ها، حالتون چطوره؟» اما یادِ تهدیدِ منیجر، انگشتانش را روی هوا خشک می‌کرد. روزِ او در رفت‌وآمد میانِ استودیوهای انفرادی می‌گذشت؛ جایی که مهندسانِ صوت پشتِ شیشه‌های دوجداره برایش دست می‌زدند، اما صدای خودش در هدفون شبیهِ ناله‌ی یک غریبه بود.

در آن سو، در خوابگاهِ قدیمی، روزمرگیِ شش نفرِ دیگر شبیهِ راه رفتن روی خرده‌شیشه بود. روی جاکفشیِ ورودی، یک جفت پوتینِ سیاه‌رنگِ هیسونگ جا مانده بود—یادگاریِ تلخی که هیچ‌کس جرئت نمی‌کرد دستش را به سمتش ببرد یا جابه‌جایش کند.

ساعتِ دوِ ظهر، سالنِ اصلیِ تمرین شبیهِ یک مسلخِ واقعی بود. صدای فریادِ مربیِ رقص در فضا می‌پیچید: «یک، دو، سه... سونگهون فاصله‌رو پر کن!»

سونگهون با گام‌هایی خسته روی پارکتِ براق می‌دوید، اما حافظه‌ی عضلانیِ بدنش هنوز به فرمیشنِ هفت‌نفره تعلق داشت. او ناخودآگاه قدمی به عقب برمی‌داشت تا فضایی برای هیسونگ باز کند، اما به جای شانه به شانه‌شدن با او، با هوای خالی برخورد می‌کرد. پای آسیب‌دیده‌اش تیر می‌کشید، اما دردی که در سینه‌اش پیچید، هزار بار سوزنده‌تر بود. او بی‌اختیار سرش را به سمتِ آینه‌ی قدی می‌چرخاند، به جایی که همیشه هیسونگ می‌ایستاد و با یک نگاهِ آرام به او دلگرمی می‌داد... اما آینه فقط انعکاسِ شش پسربچه‌ی خسته و درهم‌شکسته را نشان می‌داد.

جونگوون در گوشه‌ای از سالن کز کرده بود؛ برگه‌ی برنامه‌ی جدید را در مشت فشرد، جایی که نامِ هیسونگ با خودکارِ قرمزِ ضخیمی خط خورده بود. آن‌ها روزشان را می‌گذراندند—می‌رقصیدند، به دستورِ منیجرها غذا می‌خوردند و در سکوت به آینه زل می‌زدند—اما در تمامِ این ساعات، حضورِ غایبِ هیسونگ مثلِ یک سایه‌ی عظیم و سنگین، روی تمامِ حرکات، نفس‌ها و نگاه‌هایشان سنگینی می‌کرد.

عقربه‌های ساعت به نیمه‌شب نزدیک می‌شد. نقطه‌ی قرار، استودیوی آکوستیک و مخفیِ یکی از تهیه‌کننده‌های قدیمی در انتهای یک کوچه‌ی بن‌بست و خلوت بود. پناهگاهی کوچک، گرم و کاملاً عایق‌بندی‌شده که هیچ صدایی از دنیای دیوانه‌ی بیرون به آن نفوذ نمی‌کرد.

فضای استودیو با پنل‌های چوبیِ تیره‌رنگ پوشیده شده بود و بوی قهوه‌ی تازه‌دم و چوبِ سوخته در هوای گرمِ اتاق جریان داشت. تنها منبعِ نور، یک آباژورِ ایستاده بود که نورِ کهربایی و نرمی را روی کاناپه‌ی چرمیِ گوشه‌ی اتاق می‌پاشید. پشتِ تنها پنجره‌ی کوچکِ نزدیکِ سقف، بارانِ ریزِ بهاری به شیشه می‌خورد و صدای محوِ برخوردِ قطرات، شبیهِ یک ملودیِ آرام‌بخش در سکوتِ اتاق می‌پیچید.

صدای چرخیدنِ کلید در قفل، سکوتِ وهم‌آورِ استودیو را شکست. در با صدای خفه‌ای باز و بسته شد.

هیسونگ که روی کاناپه نشسته بود، بی‌درنگ از جا پرید. سونگهون در آستانه‌ی در ایستاده بود. پالتوی پشمیِ سیاه و بلندی به تن داشت که قطراتِ باران روی شانه‌هایش نشسته بود. کلاهش را برداشت و ماسکِ سیاهش را پایین کشید. صورتش زیرِ نورِ گرمِ کهربایی، خسته و بی‌رنگ بود، اما در چشم‌هایش—آن دریاچه‌های یخ‌زده و آرام—آتشی از یک دلتنگیِ بی‌حدومرز شعله می‌کشید.

سونگهون کیفِ چرمیِ کوچکی را که بهانه‌ی این دیدار بود، روی میزِ چوبیِ کوچکِ روبه‌روی هیسونگ گذاشت. سینه‌اش از نفس‌نفس‌زدن‌های نامنظم بالا و پایین می‌رفت.

— «مانیتورهای داخلِ گوشِت... و اون دفترچه‌ی ترانه‌هایی که تو کشوی پایینیِ تختت بود.» صدای سونگهون خش‌دار بود، انگار کلمات برای بیرون آمدن از گلویش به دیواره‌ی حنجره‌اش چنگ می‌زدند. «منیجر می‌خواست بندازتشون دور... گفت دیگه نیازی بهشون نداری. من... آوردمشون.» کلماتش، شبیهِ پس‌دادنِ آخرین تکه‌های روحِ هیسونگ بود که در آن خوابگاه جا مانده بود.

هیسونگ دیگر نتوانست صبر کند. فاصله‌ی چندمتریِ بینشان را با دو قدمِ بلند طی کرد و پیش از آنکه سونگهون حرفی بزند، بازوهایش را دورِ تنِ او حلقه کرد و او را با تمامِ قدرت به سینه‌اش فشرد.

سونگهون نفسِ عمیق و لرزانی کشید، انگار که بعد از روزها حبس ماندن زیرِ آب، بالاخره به سطحِ اکسیژن رسیده باشد. دست‌های بلندش را دورِ کمرِ هیسونگ گره زد، صورتش را در گودیِ گردنِ او فرو برد و تمامِ وزنش را روی آغوشِ آشنا و امنِ هیسونگ رها کرد.

هیچ کلمه‌ای برای چند دقیقه بینشان ردوبدل نشد. فقط صدای نفس‌های عمیق، تند و بی‌قرارشان بود که سکوتِ استودیو را پر می‌کرد. هیسونگ دست‌هایش را روی کمر و شانه‌های سونگهون می‌کشید، انگار می‌خواست با لمس کردنِ وجب‌به‌وجبِ تنِ او، مطمئن شود که این یک رویا نیست. بوی آشنای سونگهون—ترکیبی از سرمای باران و عطرِ همیشگیِ چوبِ صندل—در ریه‌هایش پیچید و عطشِ کشنده‌ی این چند روز را کمی التیام داد.

هیسونگ سرانجام کمی عقب کشید، اما فاصله‌شان هنوز به چند سانتی‌متر هم نمی‌رسید. دست‌های گرمش را دو طرفِ صورتِ یخ‌زده‌ی سونگهون گذاشت. انگشتِ شستش را با لطافت روی گونه‌های رنگ‌پریده و گودیِ تیره و محوِ زیرِ چشم‌های او کشید. نگاهش پر از نگرانیِ خالص بود.

— «خوبی؟...» صدای هیسونگ یک زمزمه‌ی بم و خش‌دار بود که از تهِ گلویش بیرون می‌آمد. «صورتت یخ کرده... تو این بارون چطوری اومدی؟ زانوت الان چطوره؟ بهش فشار که نیاوردی؟»

سونگهون دست‌هایش را روی دست‌های هیسونگ که قابِ صورتش شده بودند، گذاشت. گرمای دستِ هیسونگ روی پوستِ سردش، لذت‌بخش‌ترین حسِ دنیا بود. لبخندِ کمرنگ و خسته‌ای روی لب‌هایش نشست.

— «من خوبم... وقتی اینجام خوبم.» سونگهون با دقت به اجزای صورتِ هیسونگ خیره شد، انگار می‌خواست تمامِ جزئیاتِ چهره‌ی او را برای روزهای ندیدنِ پیشِ رو، در حافظه‌اش ثبت کند. اخمِ ظریفی بینِ ابروهایش نشست و با لحنی پر از دلسوزی گفت: «خودت چی؟ رنگ به رو نداری... اصلا تو این چند روز خوابیدی؟ غذا خوردی؟ لاغر شدی هیسونگ...»

هیسونگ چشم‌هایش را بست و پیشانی‌اش را روی پیشانیِ سونگهون تکیه داد. نفسِ گرمش روی پوستِ سونگهون پخش شد.

— «فقط دلم برات تنگ شده بود.»

دستِ سونگهون بالا آمد و در میانِ موهای نرمِ هیسونگ چنگ زد. هیسونگ سرش را کج کرد و بوسه‌ی عمیق، طولانی و پر از دلتنگی‌ای روی شقیقه‌ی سونگهون کاشت. لب‌هایش به آرامی پایین‌تر آمدند، روی گونه‌ی سردش لغزیدند و در نهایت، مسیرشان را به سمتِ لب‌های ترک‌خورده‌ی سونگهون پیدا کردند. بوسه‌شان نرم، آهسته و سرشار از یک نیازِ مبرم برای بودن در کنارِ هم بود؛ بوسه‌ای که در آن تمامِ ترس‌ها و خستگی‌های این چند روزِ جهنمی ذوب می‌شد.

وقتی از هم جدا شدند، سونگهون دوباره سرش را روی شانه‌ی هیسونگ گذاشت و دست‌هایش را محکم‌تر دورِ او حلقه کرد. هیسونگ چانه‌اش را روی موهای نم‌دارِ سونگهون تکیه داد و او را به خودش فشرد.

هر دو می‌دانستند که از فردا، دوباره دیوارهای بلندِ کمپانی، برنامه‌های فشرده و نگاه‌های تیزِ منیجرها بینشان فاصله خواهد انداخت. هر دو می‌دانستند که پیدا کردنِ چنین فرصت‌هایی برای دیدنِ همدیگر در آینده، چقدر خطرناک، سخت و شاید ناممکن خواهد بود. باید برای هر دقیقه از این دیدارها می‌جنگیدند و هزاران بهانه می‌تراشیدند. اما در آن لحظه، در تاریکیِ نرمِ استودیو و با صدای بارانی که به شیشه می‌خورد، هیچ‌کدام نمی‌خواستند به فردای تاریک فکر کنند. آن‌ها فقط در آغوشِ هم مچاله شده بودند تا تمامِ دلتنگی‌های گذشته و آینده را در همین چند ساعتِ دزدیده‌شده، در قلب‌هایشان ذخیره کنند.

آن‌ها به آرامی از آغوشِ هم جدا شدند و کنارِ هم روی کاناپه‌ی چرمیِ عمیقِ استودیو نشستند. فضای اتاق هنوز بوی باران و قهوه‌ی گرم می‌داد، اما در زیرِ این پوسته‌ی امن و آرام، چیزی در نگاهِ هیسونگ تغییر کرده بود؛ حالتی مبهم، سنگین و خنک که مثلِ یک سایه‌ی نامرئی روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد، اما در میانِ موجِ گرمای این دیدار، به چشمِ سونگهون نمی‌آمد.

سونگهون، که انگار بعد از روزها سکوتِ اجباری و خفه‌کننده در خوابگاه، بالاخره نقطه‌ی امنش را پیدا کرده بود، تندتند و بی‌وقفه حرف می‌زد. کلمات پشتِ سر هم از میانِ لب‌هایش بیرون می‌ریختند؛ از وضعیتِ افتضاحِ سالنِ تمرین می‌گفت، از نگاه‌های سنگینِ منیجرها، از دلتنگیِ بچه‌ها، و با شور و حرارتی کودکانه از نقشه‌های کوچکی حرف می‌زد که چطور می‌توانند هفته‌ی آینده، دور از چشمِ دوربین‌ها، باز هم پنهانی همدیگر را ببینند. سونگهون حرف می‌زد و با امیدواری تقلا می‌کرد ترسِ عمیقی را که در دلش ریشه دوانده بود، زیرِ بارِ این کلمات دفن کند.

اما هیسونگ هیچ‌چیز نمی‌گفت. او حتی برای یک صدمِ ثانیه هم پلک نزد. کمی به سمتِ سونگهون چرخیده بود، دستش را زیرِ چانه‌اش تکیه داده بود و با چنان تمرکز و ولعی به صورتِ او خیره شده بود که انگار می‌خواست تک‌تکِ خطوطِ آن چهره، از خالِ کوچکِ روی بینی‌اش تا انحنای خسته‌ی لب‌هایش را با تک‌تکِ سلول‌هایش بلعد و در جایی از روحش ثبت کند.

چشم‌های درشتِ هیسونگ زیرِ نورِ کهرباییِ آباژور، با لایه‌ای از اشک‌های نریخته برق می‌زد؛ برقی چنان خیره‌کننده و عمیق که بیشتر به درخششِ قطراتِ باران روی یک شیشه‌ی شکسته شبیه بود.

نگاهش روی حرکاتِ لب‌های سونگهون می‌لغزید، صدای بم و آشنای او را مثلِ کسی که آخرین جیره‌ی آبش را می‌نوشد، قطره‌قطره در جانش می‌ریخت، اما در اعماقِ آن سیاهیِ نگاه، رازی پنهان بود—سنگینیِ نگاهِ کسی که می‌داند فردا هیچ‌کدام از این نقشه‌ها وجود نخواهد خارجی داشت.

هر بار که سونگهون با لبخند از «دیدارِ دوباره‌ی هفته‌ی بعد» می‌گفت، گوشه‌ی لبِ هیسونگ به طرزِ نامحسوسی منقبض می‌شد؛ لرزشِ بسیار خفیفی که مثلِ گذرِ یک سایه‌ی سرد از روی قلبش رد می‌شد، اما بلافاصله با لبخندی بی‌نقص و دلگرم‌کننده پوشانده می‌شد. انگشتانِ هیسونگ روی دسته‌ی چرمیِ کاناپه، گاهی بی‌اراده مشت می‌شدند، انگار چیزی را محکم در میانِ انگشتانش گرفته بود و می‌ترسید رهایش کند، یا شاید... می‌خواست با تمامِ قدرت به خودش یادآوری کند که برای چه اینجاست.

او فقط گوش می‌داد. تشنه و بی‌صدا. صدایی در سرش مدام تکرار می‌کرد که این آخرین بار است؛ آخرین بار که این صدا را این‌قدر نزدیک می‌شنود، آخرین بار که این تنفسِ گرم در حریمِ شانه‌هایش می‌نشیند. او با دست‌هایی که در جیبش از شدتِ کنترلِ خود می‌لرزیدند، داشت تک‌تکِ لحظه‌ها را می‌شمرد، بی‌آنکه بگذارد سونگهون از این طوفانِ خاموش که پشتِ چشمانِ خیس و آرامِ او زبانه می‌کشد، بویی ببرد.

سونگهون هنوز داشت حرف می‌زد؛ با همان لحنِ امیدوار و دلگرمی‌بخش که انگار می‌خواست با تنفس در این هوای دونفره، تمامِابوسِ روزهای گذشته را بشوید و پاک کند.

لب‌های هیسونگ آرام از هم باز شد. لبخندی روی لبانش نشست؛ لبخندی بسیار کمرنگ، تلخ و شکننده که بیشتر به یک تلاشِ دردناک برای آرام کردنِ دلِ سونگهون شبیه بود تا یک خوشحالیِ واقعی. لبخندی که عمقِ فاجعه و سنگینیِ رازِ درونِ سینه‌اش را پشتِ خود پنهان کرده بود.

اما درست در همان لحظه، گلوی هیسونگ از شدتِ بالا آمدنِ یک بغضِ کهنه، تیز و خردکننده منقبض شد. نفس در سینه‌اش برید. او نتوانست کلامی پیدا کند که پاسخِ آن همه امیدواریِ معصومانه‌ی سونگهون را بدهد؛ هر کلمه‌ای که بر زبان می‌آورد، تیغی بود که به سمتِ این رابطه‌ی رو به زوال پرتاب می‌شد.

پس بی‌سرصدا، میانه‌ی جمله‌ی سونگهون، سرش را جلو آورد. عضلاتِ گردنش از فرطِ خستگی لرزیدند و سرش را با تمامِ سنگینی و درماندگی، روی شانه‌ی سونگهون تکیه داد. شقیقه‌اش روی پارچه‌ی پالتوی سونگهون نشست.

چشم‌هایش را محکم روی هم گذاشت تا مانع از چکیدنِ اشک شود، اما لایه‌ای داغ از بغض تمامِ دیدگانش را تار کرد. او هیچ نگفت. حتی یک کلمه. فقط سرش را بیشتر در عطرِ آشنای چوبِ صندل و تنفسِ گرمِ سونگهون فرو برد و سکوت کرد؛ سکوتی که میانِ آن دو نشست، هولناک‌تر و تلخ‌تر از هر اعترافی بود، گویی می‌خواست در همین چند ثانیه‌ی عاریه‌ای، تمامِ جهانِ از‌دست‌رفته‌اش را از پشتِ شانه‌های سونگهون نفس بکشد.

سکوت، سنگین و خفه‌کننده، مثلِ مه‌ای غلیظ روی فضای استودیو پهن شده بود. صدای ریتمیکِ باران از پشتِ شیشه‌ی کوچکِ سقف، تنها مرزِ باقی‌مانده بینِ دنیای پر از آشوبِ بیرون و این اتاقِ کوچک و گرم بود.

هیسونگ آرام سرش را از روی شانه‌ی سونگهون برداشت. حرکتی کند و جان‌سوز، انگار که بلند کردنِ سرش از روی این پناهگاه، به قیمتِ پاره شدنِ بندبندِ وجودش تمام می‌شد. نفسِ عمیقی کشید که بیشتر به یک ناله‌ی بی‌صدا و پر از درد شبیه بود.

چشمانِ سرخ‌فام و خسته‌اش را باز کرد و خیره‌ی چشم‌های سونگهون شد؛ چشم‌هایی که هنوز از امید می‌درخشیدند و بی‌خبر از فاجعه، منتظرِ تاییدِ هیسونگ بودند.

هیسونگ دستِ لرزانش را بالا آورد. انگشتانش روی گونه‌ی سردِ سونگهون نشست؛ لمسی چنان نرم و در عین حال به شدت غم‌انگیز، انگار می‌خواست برای آخرین بار با سرانگشتانش، نقشِ این صورت را روی قلبش حک کند. کمی جلوتر آمد، پیشانی‌اش را به پیشانیِ سونگهون چسباند و در آن فاصله‌ی به وسعتِ یک دنیا، آرام خم شد.

لب‌هایش با ترسی محتوم روی گوشه‌ی لب‌های سونگهون نشست و بوسه‌ی آرام، لرزان و کوتاهی کاشت؛ بوسه‌ای که هیچ طعمی از اشتیاق نداشت، بلکه طعمِ شورِ اشک و مرگِ خاموشِ یک رویا را می‌داد. بوسه‌ای که حکمِ مهر و موم شدنِ تمامِ خاطراتشان بود.

هیسونگ سرش را عقب کشید. نگاهِ تار و پر از اشک‌اش را دوخت به عمقِ آن چشم‌های نگران. شانه‌هایش از شدتِ بغضی که گلویش را می‌فشرد و داشت خفه‌اش می‌کرد، به لرزه افتاد. با لبی که از فرطِ درد بی‌رنگ شده بود، کلماتی را از تهِ چاهِ سینه‌اش بیرون کشید؛ کلماتی که قرار بود جهانِ هر دوی آن‌ها را به آتش بکشد:

— «سونگهون... بیا جدا بشیم...»

Report Page