"Overflow"

"Overflow"

teexio

گاهی درد، صدایی ندارد؛ مثلِ نشستنِ قطره‌قطره‌ی سربِ داغ روی رگ‌های حیات است که بی‌صدا با خودت حمل می‌کنی و هیچ‌کس، هیچ‌کجا، ردِ این سوختگیِ خاموش را روی پوستت نمی‌بیند. آدم گاهی مجبور می‌شود برای نجاتِ تمامِ دنیایی که دوستش دارد، خودش را از درون با دست‌های خودش آوار کند. این بدترین نوعِ ویرانی‌ست؛ اینکه ببینی پناهگاهِ دیگران شده‌ای، در حالی که سقفِ بالای سرِ خودت، آرام‌آرام روی سرت خرد می‌شود و تو، حتی حقِ یک فریادِ بلند را هم نداری.

سخت‌ترین بخشِ این بازیِ بی‌رحمانه، نقشِ بازی کردن است. باید ماسکِ آرامش را با سوزنِ اجبار روی استخوانِ صورتت بدوزی، جلوی نورِ خیره‌کننده‌ی نگاه‌ها بایستی و جوری لبخند بزنی که انگار هیچ طوفانی در تو ریشه نزده است. اما حقیقت مثلِ خنجری کند، هر بار که نفس می‌کشی، عمیق‌تر می‌رود؛ حقیقت این است که تو برای پابرجا ماندنِ دیگران، محکوم شده‌ای در تاریکیِ مطلقِ خودت دست‌وپا بزنی و بسوزی.

و این میان، دردآورترین نقطه، همان لحظه‌ای‌ست که باید با دست‌های خودت، امن‌ترین پیوندهای جهان را پاره کنی. انگار تکه‌ای از قلب و ریشه‌ات را جا می‌گذاری و در بیابانی از سکوت به راه می‌افتی. تو می‌روی، می‌سوزی، و سقوط می‌کنی تا دیگران بمانند؛ اما هیچ‌کس، هرگز نخواهد فهمید پشتِ این ایستادگیِ اجباری، قلبی در سکوت، قطره‌قطره در خودش غرق شده است.

ساعت از سه بامداد گذشته بود، اما هیچ‌کدام از اتاق‌های خوابگاه تاریک نبود. نورِ بی‌رمق و زردِ چراغ‌های خیابان که از لای پرده‌های ضخیم به داخل می‌تابید، روی کف‌پوشِ چوبیِ پذیرایی سایه‌هایی کشیده و بی‌روح انداخته بود. هوا در آن خانه‌ی بزرگ، سنگین و خفه‌کننده بود؛ انگار کسی تمامِ اکسیژنِ اتاق را با سربِ مذاب جایگزین کرده باشد.

شش نفر، دورِ میزِ کوچکِ پذیرایی نشسته بودند، اما هیچ‌کس به فنجان‌های چایِ سرد شده‌ی جلویشان نگاه نمی‌کرد. سکوتِ حاکم بر اتاق، سکوتِ عادیِ پس از یک روزِ خسته‌کننده‌ی تمرین نبود؛ سکوتِ مرگباری بود که پیش از فرو ریختنِ یک سقف، تمام فضا را پر می‌کند. آن‌ها دیگر کارآموزانِ بی‌خبری نبودند که دنیا را از پشتِ شیشه‌های امنِ کمپانی ببینند. طوفانِ چند روز گذشته، احضارهای مکررِ وکلا، و نگاه‌های مستاصلِ مدیران، پرده‌ها را کنار زده بود تا حقیقتِ لجن‌گرفته‌ی این بیزینس را با تمامِ وجود لمس کنند.

آن‌ها فهمیده بودند این نقشه‌، یک فرارِ هنری نیست؛ یک تبعیدِ اجباری و قربانی کردنِ ستونِ اصلیِ گروه برای نجاتِ پوستِ مدیران از ورشکستگی‌ست. اما دردناکتر از خودِ این حقیقت، نقشِ کثیفی بود که کمپانی برای تک‌تکِ آن‌ها تعریف کرده بود: آن‌ها باید این طنابِ دار را با دست‌های خودشان دورِ گردنِ هیسونگ می‌انداختند.

جونگوون، با زانوهای بغل‌کرده روی لبه‌ی مبل کز کرده بود. رنگِ صورتش زیرِ نورِ کم‌فروغِ اتاق، مهتابی و پریده به نظر می‌رسید. در جلسه‌ی خصوصی‌ای که عصرِ همان روز با مدیران داشت، به صراحت و بدونِ هیچ تعارفی به او گفته بودند: "فقط به هیسونگ لبخند بزنید." لیدرِ جوانِ گروه، در میانِ آن انتخابِ میانِ بد و بدتر، بینِ سقوطِ جمعیِ همه‌ی رویاها و فدا کردنِ برادرِ بزرگ‌ترش، مجبور شده بود لبخندِ کرخت و تلخی بزند و بگوید: «حتما.»

اما حالا، دور از چشمِ مدیران، در این سکوتِ عریان، تردید مثلِ خوره داشت استخوان‌هایشان را می‌جید.

سونگهون روی زمین، تکه داده به لبه‌ی مبل، خیره به نقطه‌ای نامعلوم در تاریکی نشسته بود. دست‌هایش چنان محکم در هم گره خورده بود که بندِ انگشتانش سفید شده بود. صدای بم و لرزانِ خودش در گوشش می‌پیچید: «اگه این یه تله باشه چی؟ اگه وقتی هیسونگ بره، دیگه هیچ‌وقت برنگرده؟» این شک، مثلِ یک زهرِ سرد در رگ‌هایش می‌دوید. او از همه‌ی آن‌ها بیشتر بوی این فریب را حس کرده بود، اما هیچ راهِ فراری نداشت.

جِیک دستش را روی پیشانی‌اش کشید، نفسِ عمیق و پر از بغضی کشید و با صدایی که به سختی از گلو خارج می‌شد، سکوت را شکست:

— «ما داریم چیکار می‌کنیم...؟»

جی سرش را پایین انداخت، نگاهش به پارکتِ سردِ اتاق دوخت و با تلخیِ عمیقی زمزمه کرد:

— «انتخاب دیگه‌ای هم داشتیم مگه؟»

سونو با چشم‌هایی که از شدتِ گریه‌ی پنهانی سرخ و متورم شده بود، زانوهایش را بیشتر به خودش فشرد و نیکی، کوچک‌ترینِ عضوِ گروه، با انگشتانی لرزان لبه‌ی فرش را می‌کفید، انگار که می‌خواست از شدتِ عذابِ وجدان، زمین را چنگ بزند. آن‌ها هم قربانی بودند؛ قربانیانِ خاموشی که با استفاده از عشقِ عمیق و وابستگیِ برادرانه‌شان، مجبور شده بودند به این خنجر زدنِ تدریجی تن بدهند.

جونگوون نفسِ لرزان و سنگینش را بیرون داد، نگاهِ تاریک، خسته و پر از اشکش را چرخاند و به تک‌تکِ آن پنج نفرِ دیگر دوخت. صدایش در تاریکیِ اتاق شکست، اما قاطع ماند:

— «وقتی هیسونگ میاد اینجا، هیچ‌کدوم حق نداریم چهره‌ی غمگین به خودمون بگیریم. هیچ‌کدوم حق نداریم بهش بگیم چقدر ترسیدیم، یا چقدر به این نقشه‌ی لعنتی شک داریم. ما باید قوی‌ترین، روشن‌ترین و مطمئن‌ترین لبخندمون رو بهش هدیه کنیم. باید بهش بگیم منتظرش می‌مونیم...»

هیچ‌کس جوابی نداد. هیچ کلمه‌ای برای توصیفِ این فاجعه وجود نداشت. فقط قطره‌ی اشکی از گوشه‌ی چشمِ سونگهون چکید و روی زمین گم شد؛ اعترافِ خاموشِ شش نفری که هم‌زمان با هیسونگ، در درونِ این سیستمِ بی‌رحم، کشته شده بودند.

عصرِ همان روز، وقتی سایه‌های مبلمانِ خوابگاه روی فرشِ تیره‌رنگ کشیده‌تر و وهم‌آورتر شده بودند، صدای متوالی و خشکِ فشرده شدنِ دکمه‌های رمزِ در، سکوتِ سنگینِ آپارتمان را پاره کرد.

بیپ... بیپ... بیپ... کلیک.

درِ سنگینِ ورودی باز شد و بوی سرمای گزنده‌ی خیابان‌های سئول به درونِ راهرو خزید. هیسونگ در آستانه‌ی در ایستاده بود. قامتِ همیشه استوارش حالا زیرِ بارِ یک خستگیِ نامرئی، خمیده به نظر می‌رسید. نورِ رنگ‌پریده‌ی راهرو روی صورتش افتاده بود؛ صورتی که هیچ خونی در آن نمانده بود و چشم‌هایی که شبیهِ دو حفره‌ی تاریک و خالی از زندگی بودند. او نیامده بود تا خبرِ یک موفقیت را بدهد؛ او با پاهایی که به زور روی زمین کشیده می‌شدند، آمده بود تا حکمِ بریدنِ ریشه‌هایش را به دستِ خودش برای خانواده‌اش بخواند. انتظار داشت بچه‌ها بر سرش فریاد بکشند، یقه‌اش را بگیرند و او را به خیانت و رها کردنِ گروه متهم کنند. او به این خشم نیاز داشت تا شاید کمی از بارِ گناهِ خفه‌کننده‌اش کم شود.

اما وقتی پوتین‌هایش را درآورد و قدم به تاریک‌روشنِ پذیرایی گذاشت، صحنه‌ای که دید، تمامِ معادلاتِ ذهنش را در هم شکست.

هر شش نفرِ آن‌ها آنجا بودند. ایستاده در یک نیم‌دایره، با چهره‌هایی که هیچ اثری از خشم یا فروپاشی در آن‌ها نبود. هوای اتاق هنوز بوی دلهره می‌داد، اما صورت‌هایشان... صورت‌هایشان شبیهِ بوم‌های نقاشیِ بی‌نقصی بود که با رنگِ «امید» پوشانده شده بود.

قبل از اینکه هیسونگ بتواند دهانِ خشکش را باز کند و کلماتِ از-پیش-تمرین‌شده‌ی مدیرعامل را بالا بیاورد، سونگهون قدمی به جلو برداشت. پاهایش روی پارکتِ چوبی هیچ صدایی تولید نکرد. او بدونِ هیچ مکثی، بدونِ هیچ سوالی، بازوهای بلندش را دورِ شانه‌های افتاده‌ی هیسونگ حلقه کرد.

آغوشِ سونگهون به طرزِ دردناکی محکم و گرم بود. هیسونگ در میانِ آن بازوها خشکش زد. عطرِ آشنای سونگهون—ترکیبی از صابونِ کاج و سرمای همیشگیِ پوستش—به ریه‌های هیسونگ هجوم آورد. اما این آغوش، برخلافِ شبِ رستوران، بوی پناهگاه نمی‌داد؛ بوی یک بدرقه‌ی اجباری و ناعادلانه می‌داد.

— «سونگهون...» صدای هیسونگ مثلِ کاغذِ سمباده روی چوب، خشک و خراشیده از گلویش بیرون آمد. «من... منیجرها گفتن باید...»

— «می‌دونیم هیونگ.» سونگهون کلمات را با صدایی بم، نرم و لبریز از یک دلتنگیِ پیش‌ازموعد، درست کنارِ گوشِ او زمزمه کرد. دستانش پشتِ کمرِ هیسونگ محکم‌تر شد، انگار می‌ترسید اگر رهایش کند، او همان‌جا روی زمین خرد شود. «نیازی نیست چیزی بگی.»

سونگهون آرام از او جدا شد. لبخندی روی لب‌هایش نشست؛ لبخندی چنان ماهرانه، ظریف و در عین حال شکننده، که هیسونگ متوجهِ ترک‌های پنهانِ آن نشد. در همان لحظه، جونگوون جلو آمد. لیدرِ جوانِ گروه که تا چند ساعت پیش زانوهایش را در آغوش کشیده و از ترس می‌لرزید، حالا با چشم‌هایی روشن و قامتی برافراشته، دستِ سرد و یخ‌زده‌ی هیسونگ را بینِ دو دستِ کوچکش گرفت.

— «هیونگ، این چه قیافه‌ایه؟» جونگوون با لحنی که سعی می‌کرد رگه‌هایی از شوخی در آن باشد، سکوت را شکست. «این یه فرصتِ دیوانه‌کننده‌ست! ما امروز ظهر با منیجرها جلسه داشتیم و وقتی برنامه‌ی سولوت رو دیدیم... راستش رو بخوای همه‌مون از حسودی داشتیم منفجر می‌شدیم.»

هیسونگ با بهت به صورتِ جونگوون خیره شد.

جِیک از پشتِ سرِ جونگون جلو آمد، دستش را روی شانه‌ی هیسونگ گذاشت و با لبخندی که تمامِ تلاشش را می‌کرد تا نلرزد، گفت: «دیوونه شدی؟ تو داری میری تا اسمِ گروه رو یه تنه بکشی بالا. ما اینجا شش نفریم، تمرینات رو کاور می‌کنیم، جای خالی‌ت رو تو فرمیشن‌ها پر می‌کنیم. تو فقط باید بری اون بیرون و به همه نشون بدی موسیقی یعنی چی.»

جی و سونو هم با تکان دادنِ سر تأیید کردند. نیکی که چشمانش به طرزِ مشکوکی براق بود، نگاهش را به زمین دوخت تا قطره‌ی اشکی که در مرزِ پلک‌هایش می‌لرزید فرو نریزد، و با صدایی خفه گفت: «ما منتظرت می‌مونیم هیونگ. استیج بدونِ تو کامل نیست، ولی ما برات نگه‌ش می‌داریم تا برگردی.»

کلمات، یکی‌یکی مثلِ قطره‌های مورفین به رگ‌های هیسونگ تزریق می‌شدند. او به تک‌تکِ آن صورت‌ها نگاه کرد. در نگاهِ هر شش نفرشان، موجی از اطمینان، دلداری و افتخار دیده می‌شد. هیسونگ نفسِ عمیقی کشید؛ سدی که ساعت‌ها در گلویش ساخته بود، با این حجم از درک و محبتِ بی‌قیدوشرط شکست. شانه‌هایش شروع به لرزیدن کرد و سرش را پایین انداخت تا اشک‌هایش را نبینند. اما خبر داشت که در حالِ تماشای بی‌نقص‌ترین و دردناک‌ترین سکانسِ بازیگریِ عمرش است.

در پسِ آن لبخندهای گرم و جملاتِ امیدوارکننده، قلبِ هر شش پسر در حالِ خون‌ریزی بود. سونگهون با چشم‌هایی که حالا تاریک‌تر از همیشه شده بود، به شانه‌های لرزانِ هیسونگ خیره مانده بود. آن‌ها به هیسونگ اطمینان می‌دادند که همه‌چیز خوب است، در حالی که در اعماقِ وجودشان، خوب می‌دانستند این جدایی، این «استراحتِ موقت»، در واقع بهانه‌ای کثیف برای انداختنِ هیسونگ به دهانِ گرگ است.

هفت پسر، در تاریک‌روشنِ آن اتاقِ پذیرایی، در یک آغوشِ دسته‌جمعی و بی‌صدا به هم گره خوردند. هیسونگ اشک می‌ریخت چون فکر می‌کرد خانواده‌اش را برای مدتی رها می‌کند، و شش نفرِ دیگر بغضشان را در سینه‌هایشان خفه می‌کردند، چون می‌دانستند با دست‌های خودشان، عزیزترین برادرشان را به سمتِ پرتگاه هل داده‌اند، تنها به این امیدِ واهی که شاید معجزه‌ای رخ دهد و او روزی به خانه برگردد.

شبِ نهمِ مارچ، آسمانِ سئول شبیهِ یک بومِ سیاه و خفه‌کننده بود که هیچ ستاره‌ای جرئتِ سوراخ کردنِ تاریکی‌اش را نداشت. طبقه‌ی آخرِ کمپانی، در سکوتی مرگبار و وهم‌آور فرو رفته بود؛ سکوتی که دیگر شبیهِ آرامشِ پیش از طوفان نبود، بلکه شبیهِ سرمای مطلقِ یک مقبره‌ی سیمانی بود که درِ آن برای همیشه بسته شده است. نورِ زرد و بی‌جانِ هالوژن‌ها روی سنگ‌فرش‌های براقِ راهرو می‌تابید و سایه‌ی کشیده‌ی هیسونگ را روی دیوارها می‌شکست. قدم‌هایش روی زمین کشیده می‌شد، انگار به جای کفش، وزنه‌هایی از جنسِ سرب به پاهایش بسته بودند. او این راهرو را هزاران بار دویده بود، اما امشب، هر قدمش شبیهِ راه رفتن روی لبه‌ی یک تیغِ زنگ‌زده بود که روحش را رشته‌رشته می‌برید.

درِ سنگینِ اتاقِ کنفرانس باز شد. بوی قهوه‌ی مانده، کاغذهای تازه چاپ‌شده و چرمِ سرد، زیرِ سقفِ کوتاه و تاریکِ اتاق محبوس بود. روی میزِ طویلِ بلوط، تنها یک پوشه‌ی سیاه زیرِ نورِ متمرکزِ چراغِ مطالعه باز مانده بود. مدیرعامل و وکیلِ ارشدِ کمپانی، مثلِ دو مجسمه‌ی سنگی، بدونِ هیچ لبخندی در دو طرفِ میز ایستاده بودند. اینجا دیگر خبری از آن دلسوزی‌های پدرانه‌ی دروغین نبود. دیگر کسی از کلمه‌ی تسکین‌دهنده اما مسمومِ «موقتی» استفاده نمی‌کرد. عبارتِ «فعلاً» از ادبیاتِ این اتاق برای همیشه پاک شده بود. روی برگه‌های سفیدی که با کلماتِ حقوقی و خشکِ سیاه‌رنگ پر شده بودند، تنها یک حقیقتِ مطلق و بی‌رحمانه حک شده بود: فسخِ فعالیت‌های گروهی و جدایی.

هیسونگ پشتِ صندلیِ چرمی ایستاد. هوا برای نفس کشیدن بیش از حد غلیظ بود. نگاهش روی خطوطِ سیاه می‌لرزید. این کاغذها، حکمِ اعدامِ زیباترین بخشِ زندگی‌اش بودند. جوهری که قرار بود روی این خطِ نقطه‌چین بنشیند، قرار بود فاصله‌ای ابدی و غیرقابل‌عبور بینِ او و شش نفری بیندازد که تا دیروز تمامِ جهانش بودند.

وکیلِ ارشد با حرکتی مکانیکی، خودنویسِ نقره‌ای و سنگینی را روی میز، دقیقاً تا کنارِ برگه‌ها به سمتِ او هل داد. صدای کشیده شدنِ فلز روی چوبِ بلوط، مثلِ کشیده شدنِ ناخن روی شیشه‌ی روحِ هیسونگ بود.

او خودنویس را با انگشتانی که از شدتِ سرما و ترس کاملاً بی‌حس شده بودند، برداشت. سردیِ فلز در کفِ دستش رسوخ کرد. نوکِ خودنویس تا فاصله‌ی چند میلی‌متریِ کاغذ پایین رفت. در همان یک ثانیه، تمامِ خاطراتش—صدای خنده‌های بلندِ نیکی در سالنِ تمرین، دست‌های گرمِ سونگهون در شب‌های تاریکِ خوابگاه که به او حسِ امنیت می‌داد، و نگاهِ پر از اعتمادِ جونگوون—مثلِ یک فیلمِ تراژیک و تند در ذهنش فلاش زدند.

هیسونگ نتوانست. دستش روی هوا خشک شد و لرزشِ خفیفِ شانه‌هایش به تمامِ بدنش سرایت کرد. او سرش را به آرامی بالا آورد. چشمانِ خسته‌اش، کاسه‌ای از خون و التماسِ خاموش بود. بغض، مثلِ مشتی خاردار گلویش را از داخل می‌فشرد تا خفه‌اش کند، اما او با آخرین توانش، به تنها طنابِ پوسیده‌ی امیدی که در ذهنش مانده بود چنگ انداخت.

صدایش آن‌قدر ضعیف و خش‌دار بود که به سختی در سکوتِ اتاق شنیده می‌شد، انگار از تهِ یک چاهِ عمیق و تاریک بالا می‌آمد. «نباید... بیشتر روش فکر کنیم؟»

قطره‌ای اشک، سرسختانه از مرزِ پلک‌هایش سرریز شد و روی چوبِ تیره میز افتاد. او خودنویس را محکم‌تر در مشتش فشرد و با دردی که استخوان‌هایش را می‌سوزاند ادامه داد:

— «شاید یه راهِ دیگه‌ای باشه.»

کلماتش پر از التماسِ برهنه و کودکانه‌ای بود که از یک آرتیستِ بزرگ انتظار نمی‌رفت؛ صدای ضعیفِ پسری بود که در اوجِ تاریکی، خانه‌اش را از دست می‌داد و با دست‌های خونی به درهای بسته‌ی آن می‌کوبید، به این امیدِ محال که شاید کسی از پشتِ در، دوباره آن را برایش باز کند.

مدیرعامل دست‌هایش را روی میزِ براقِ بلوط در هم گره کرد. هیچ اثری از تنش در چهره‌اش نبود؛ آرامشِ او شبیهِ آرامشِ یک شطرنج‌بازِ ماهر بود که می‌داند حریفش در چند حرکتِ بعدی مات خواهد شد. صدای تهویه‌ی مطبوع، تنها زمزمه‌ای بود که سکوتِ وهم‌آورِ اتاق را می‌شکست.

— «تصمیمات گرفته شده، هیسونگ.» صدای مدیرعامل، صاف، منطقی و به طرزِ ترسناکی متقاعدکننده بود. «تیمِ روابطِ عمومی همه‌چیز رو تا ثانیه‌ی آخر برنامه‌ریزی کرده. این یه پازلِ از پیش چیده‌شده‌ست و همه قراره دقیقاً طبقِ همین برنامه پیش برن. جای هیچ نگرانی‌ای نیست. ما حواسمون به اعضای گروه، سهام‌دارها و افکارِ عمومی هست. تو فقط باید روی صدای خودت تمرکز کنی، بقیه‌ی این طوفان رو ما مدیریت می‌کنیم.»

کلماتش شبیهِ ملحفه‌ای نرم اما آغشته به زهر بود؛ تلاشی سیاست‌مدارانه برای بی‌حس کردنِ هیسونگ تا بدونِ تقلا روی تختِ جراحیِ کمپانی دراز بکشد. اما هیسونگ هنوز در میانِ این تارِ عنکبوتِ منطقی تقلا می‌کرد. سینه‌اش از شدتِ تپشِ قلب بالا و پایین می‌رفت. او دست‌هایش را روی لبه‌ی میز فشرد و با چشم‌هایی که پر از یک استیصالِ عمیق بود، سعی کرد از همان سلاحِ منطق استفاده کند.

— «طرفدارها... شوکه می‌شن.» هیسونگ با صدایی که می‌لرزید اما سعی در محکم بودن داشت، گفت: «شما دارید یه شبه بزرگ‌ترین عضوِ گروه رو حذف می‌کنید. این می‌تونه یه موجِ نفرت و بایکوتِ بزرگ راه بندازه. این تصمیم ممکنه به ضررِ همه‌ی ما تموم بشه، هم کمپانی، هم گروه... این...»

— «راستی هیسونگ... از سونگهون چه خبر؟»

صدایی خونسرد و کش‌دار، جمله‌ی هیسونگ را از وسط برید. یکی از منیجرهای ارشد که تا آن لحظه در سایه‌ی گوشه‌ی اتاق دست‌به‌سینه ایستاده بود، قدمی به جلو برداشت. او همان کسی بود که نگاه‌های پنهانیِ پشتِ صحنه را دیده بود؛ کسی که خوب می‌دانست زیرِ سقفِ خوابگاه، چه رازِ عمیق و تپنده‌ای بینِ هیسونگ و سونگهون نفس می‌کشد.

منیجر پوزخندِ محوی زد و با لحنی که بوی زهرِ خالص می‌داد ادامه داد: «اوه... ببخشید که وسطِ حرفِ منطقی‌ت پریدم. آخه شنیدم وضعیتِ پاش دوباره بد شده... دردِ کهنه‌ی اسکیت‌بازی‌شه انگار. خبر نداشتی هیسونگ؟... البته، معلومه که نداری. این‌قدر که این روزها سرت شلوغِ برنامه‌های سولو و جلساته، وقت نمی‌کنی حواست به... "اعضا" باشه.»

کلماتِ منیجر مثلِ یک شلاقِ نامرئی و آغشته به اسید، مستقیم روی برهنه‌ترین و بی‌دفاع‌ترین نقطه‌ی قلبِ هیسونگ فرود آمد. این یک احوال‌پرسی نبود؛ یک تهدیدِ کثیف و روشن بود.

هیسونگ خشکش زد. سرمای وحشتناکی از نوکِ انگشتانش تا ستونِ فقراتش تیر کشید. در یک ثانیه، تمامِ خونِ بدنش در صورتش جمع شد. فکِ هیسونگ با صدایی خفه و دردناک قفل شد، طوری که استخوان‌های صورتش برجسته شدند. نگاهِ پر از التماسش در یک لحظه تغییرِ شکل داد؛ مردمک‌هایش تاریک شدند و با خشمی درنده و تیز، مثلِ لبه‌ی یک چاقوی ضامن‌دار، به صورتِ منیجر دوخته شد. دست‌هایش روی میز مشت شدند، آن‌قدر محکم که بندِ انگشتانش به سفیدی زد. می‌خواست میز را برگرداند، می‌خواست گلوی آن مرد را بگیرد و خفه‌اش کند، اما دست‌وپایش با زنجیرِ نامرئی بسته شده بود.

مدیرعامل که این تبادلِ زهرآگین را تماشا می‌کرد، بدونِ اینکه به لرزشِ خشمگینِ شانه‌های هیسونگ اهمیتی بدهد، بلافاصله و با خونسردیِ یک ماشینِ تایپ گفت:

— «به‌هرحال...»

او پوشه‌ی سیاه‌رنگ را کنار زد و یک برگه‌ی سفیدِ دیگر را که پر از خطوطِ تایپ‌شده بود، از زیرِ آن بیرون کشید و با نرمی به سمتِ هیسونگ هل داد.

— «این متنیه که تیمِ رسانه آماده کرده. باید دقیقاً همین کلمات رو با دست‌خطِ خودت بنویسی و به عنوانِ نامه‌ی خداحافظی روی وی‌ورس منتشر کنی. همه‌چیز، از ابرازِ دلتنگی‌ت تا آرزوی موفقیت برای اعضا، با دقت توش گنجونده شده.»

نگاهِ هیسونگ از روی منیجر کنده شد و روی کاغذِ سفید افتاد. کلماتِ تایپ‌شده روی برگه، کلماتی که قرار بود احساساتِ دروغینِ او را به دنیا دیکته کنند، مثلِ کرم‌های سیاهی بودند که روی روحش می‌خزیدند. کمپانی حتی حقِ انتخابِ کلماتِ خداحافظی‌اش را هم از او گرفته بود.

آن‌ها احساساتش را، قلبش را، و مهم‌تر از همه، امنیتِ سونگهون را گروگان گرفته بودند تا از او یک ماشینِ پول‌سازِ بی‌نقص بسازند.

خشم، جای خودش را به یک غمِ سیاه و استخوان‌سوز داد. غمی که تمامِ توانِ پاهایش را گرفت. هیسونگ تلخ‌ترین و شکسته‌ترین پوزخندِ عمرش را زد. نگاهِ بی‌روحش را بالا آورد و به چشم‌های مدیرعامل دوخت. صدایش، که حالا از فرطِ درد و استیصال شبیهِ صدای خش‌خشِ برگ‌های پاییزی زیرِ پا شده بود، در اتاق پیچید:

— «یادم رفته بود این کمپانی چقدر با سیاست و دقیقه...» «ممنونم واقعاً... که این‌قدر به فکرِ... همه‌چیز هستید.»

هیسونگ دیگر بحث نکرد. او می‌دانست هر یک کلمه‌ی اضافه‌ای که بگوید، می‌تواند به قیمتِ شکستنِ استخوان‌های کسانی تمام شود که دوستشان دارد. او خودنویسِ نقره‌ای و سنگین را از روی میز برداشت. سرمای فلز، در برابرِ سرمای مطلقِ قلبش هیچ بود.

بدونِ اینکه دوباره متنِ نامه را بخواند، خودنویس را روی خطِ نقطه‌چینِ انتهای قراردادِ اصلی گذاشت. صدای خراشیده شدنِ جوهر روی کاغذ، در سکوتِ اتاق طنین انداخت؛ صدایی شبیهِ به کشیده شدنِ تیغ روی یک رگِ حیاتی. او نامش را نوشت و با آن چند حرکتِ ساده‌ی دست، زیباترین روزهای زندگی‌اش، برادرانش، و دست‌های گرمِ سونگهون را در آن سوی یک دیوارِ سیمانی برای همیشه جا گذاشت.

دهمین روزِ ماهِ مارچ، با یک نوتیفیکیشنِ ساده روی صفحه‌ی میلیون‌ها گوشی در سراسر جهان آغاز شد؛ اما تکانه‌ی آن، چیزی شبیهِ به فرود آمدنِ یک شهاب‌سنگِ سنگین روی پوسته‌ی زمین بود.

ساعت از مرزِ اعلامِ رسمیِ بیلیفت‌لب نگذشته بود که فضای مجازی، مثلِ یک شیشه‌ی بزرگ که زیرِ ضربه‌ی چکش خرد شود، هزار پاره شد.

طوفانِ دیجیتال؛ وقتی زمان روی صفحه‌ی گوشی‌ها فریز شد.

صفحاتِ ترندینگِ جهانی در چند دقیقه سیاه پوشیدند. هشتگ‌ها با سرعتی سرسام‌آور بالا می‌آمدند:

نامِ هیسونگ،

بیانیه‌ی کمپانی،

و واژه‌ی شوکه‌کننده‌ی «جدایی».

هیچ‌کس باور نمی‌کرد. در ساعاتِ اولیه‌ی انتشارِ خبر، فضای تورم‌زده‌ی اینترنت در یک «انکارِ دسته‌جمعی» دست‌وپا می‌زد. عده‌ای با عصبانیتِ تمام فریاد می‌زدند که حسابِ کمپانی هک شده است؛ گروهی ترجمه‌های کره‌ای به انگلیسی را خط به خط بازخوانی می‌کردند تا شاید بفهمند کلمه‌ای اشتباه ترجمه شده است؛ و عده‌ای دیگر، با چشم‌هایی خیره به صفحه‌ی مانیتور، زل زده بودند به خطوطِ آن نامه‌ی دستی—نامه‌ای که گرچه به ظاهر خطِ هیسونگ روی آن بود، اما بوی غریبی می‌داد، بوی یک وداعِ ساختگی و اجباری.

با گذشتِ چند ساعت، وقتی حقیقتِ تلخ مثلِ اسید در رگِ فندوم جریان پیدا کرد، موجِ انکار جایش را به یک خشمِ کور و سرکش داد.

تایم‌لاین‌ها پر شده بود از اسکرین‌شات‌های تاریک، نوشته‌های بلند و نیمه‌کاره‌ای که با اشک پاک می‌شدند، و ویدیوهایی از لحظاتِ قدیمیِ شش‌نفره و هفت‌نفره که حالا مثلِ خنجری بر قلبِ مخاطبان فرود می‌آمدند. همه‌جا پر از پرسش‌های بی‌جواب بود:

«چطور ممکن است؟ یعنی چه که توافقِ دوجانبه؟ پشتِ این درهای بسته چه گذشته است؟»

کامنت‌باکسِ پستِ بیانیه‌ی کمپانی زیرِ رگباری از کامنت‌های اعتراضی، ایموجی‌های قلبِ شکسته و پرچم‌های سیاه مدفون شد. خشمِ طرفداران به سمتِ ساختارِ بی‌رحمِ کی‌پاپ نشانه رفته بود؛ سیستمی که به راحتی توانسته بود ستونِ اصلیِ یک گروه را با یک برگه‌ی کاغذی و چند جمله‌ی کلیشه‌ای از تنِ خانواده‌اش جدا کند. هیچ‌کس در اینترنت آرام نبود. سئول در سکوتِ سردِ مارس می‌سوخت، و دنیای مجازی در آتشِ خشم و بهتی عمیق می‌سوخت؛ شبی که هیچ‌کس در آن رنگِ خواب به چشم ندید، چون همه‌چیز در یک لحظه، بدونِ هیچ هشدارِ قبلی، فرو ریخته بود.

یازدهمِ مارچ، سئول در دود و خشم بیدار شد. دورتادورِ ساختمانِ مرکزیِ کمپانی، محاصره شده بود. کامیون‌های اعتراضی با صفحه‌های نمایشگرِ بزرگِ ال‌ای‌دی، در صف‌های منظم دورِ محوطه می‌چرخیدند و جملاتِ خشمگین و اعتراضاتِ کوبنده‌ی انجین‌ها را به رخِ پنجره‌ها می‌کشیدند. بنرهای سیاه و نارنجی، نرده‌های فلزی را پوشانده بودند و سگکِ سرمای صبحگاهی را می‌درید.

در بازارِ بورس، وضعیت از این هم فجیع‌تر بود؛ نمودارها مثلِ آبشاری از خون به سمتِ پایین سقوط می‌کردند و ارزشِ سهامِ کمپانی در دقایقِ اولیه به قعرِ جدول پرت شده بود. همه‌ی جهان بیرون فکر می‌کرد که امپراتوری در حال فروپاشی‌ست و زنگِ خطرِ ورشکستگی به صدا درآمده.

اما کافی بود از درِ شیشه‌ای و ضدگلوله‌ی کمپانی عبور کنی تا واردِ دنیای موازیِ دیگری شوی؛ دنیایی که در آن، هیچ‌کس ترسی نداشت.

راهروهای طبقه‌ی مدیریت، در سکوتی استریل و آرام غوطه‌ور بود. هیچ‌کس در حال دویدن نبود؛ هیچ دستِ لرزانی فنجانِ قهوه را گم نمی‌کرد و هیچ مدیرِ ارشدی از ریزشِ سهام دچارِ وحشت نشده بود.

در اتاقِ کنفرانس، مدیران پشتِ میزِ بزرگِ خود نشسته بودند و با خونسردیِ تمام به مانیتورهای بورس نگاه می‌کردند. برای آن‌ها، این اعتراضات، این بنرها و این سقوطِ ناگهانیِ سهام، یک اتفاقِ پیش‌بینی‌نشده نبود؛ همه‌ی این‌ها، حتی خشمِ طرفداران و ریزشِ اقتصادی، خط به خط روی کاغذ نوشته شده و در استراتژیِ کمپانی لحاظ شده بود. آن‌ها می‌دانستند برای تولدِ یک ستاره‌ی سولو و ایجادِ یک شوکِ رسانه‌ایِ قدرتمند، باید دیوارها را لرزاند. سقوطِ سهام، فقط یک افتِ موقتِ حساب‌شده بود تا بعد از معرفیِ آلبومِ انفرادیِ هیسونگ، با بازدهیِ چندبرابری جبران شود.

طوفانِ بیرون، دست‌ساخته‌ی خودِ آن‌ها بود.

اما در این میان، ماشینِ کمپانی به یک حقیقتِ دیگر اهمیتی نمی‌داد: گوشت و استخوانِ انسان‌هایی که زیرِ چرخ‌دنده‌های این برنامه‌ریزیِ بی‌رحمانه له می‌شدند.

دور از چشمِ دنیای بیرون و خونسردیِ مدیران، در انتهای راهروی تاریکِ سالنِ تمرین، شش نفر روی زمینِ سرد کز کرده بوده‌اند.

فضای اتاقِ تمرین بوی عرق، خستگی و مرگِ یک رویا را می‌داد. آینه‌های قدیِ دیوار، انعکاسِ شش قامتی را نشان می‌داد که از درون تهی شده بودند. فرمیشنِ جدید چیده شده بود؛ جای خالیِ هیسونگ در مرکزِ رقص، مثلِ یک حفره‌ی سیاه، کلِ گروه را می‌بلعید.

جونگوون زانوهایش را در آغوش کشیده بود و به نقطه‌ای نامعلوم خیره مانده بود. جی و جیک، با چشم‌های سرخ و لب‌های ترک‌خورده، به کف‌پوشِ اتاق نگاه می‌کردند. سونو بی‌صدا اشک می‌ریخت و نیکی، با دست‌هایی که از شدتِ فشارِ عصبی می‌لرزید، سعی می‌کرد خودش را کنترل کند.

هیچ‌کس به آن‌ها نگفته بود چطور باید با این فاجعه کنار بیایند. مربیان سرِ ساعت آمده بودند، موزیکِ جدید را پلی کرده بودند و با سردی گفته بودند: "باید فرمیشنِ جدید رو تمرین کنید." آن‌ها مجبور بودند در حالی که از درون تکه‌تکه می‌شدند، روی صحنه بروند و لبخند بزنند؛ مهره‌های بی‌اراده‌ای که باید تاوانِ سودِ میلیونیِ کمپانی را با خرد شدنِ استخوان‌هایشان پس می‌دادند.

و در همان ساختمان، اما طبقاتی بالاتر، هیسونگ در یک اتاقِ بی‌طاقچه و شیشه‌ای نشسته بود.

هیچ صدایی از اعتراضاتِ بیرون به این اتاق نمی‌رسید؛ شیشه‌های دوجداره همه‌ چیز را خفه کرده بودند. او روی صندلیِ چرمی نشسته بود و از بالای برج، به آدم‌های کوچکی که دورِ ساختمان بنر دستشان گرفته بودند نگاه می‌کرد. او می‌دانست این خشم برای اوست.

اما دردناک‌ترین بخشِ ماجرا همین‌جا بود؛ او فهمیده بود که حتی طغیانِ طرفداران، حتی این اعتراضاتِ سنگین و ریزشِ سهام هم برای این کمپانی بی‌رحم غریبه نیست. آن‌ها به هیسونگ نگاه کرده بودند و از پیش می‌دانستند که او چطور زیرِ بارِ عذابِ وجدان له می‌شود، اعضا چطور در اتاقِ تمرین می‌شکنند، و طرفداران چطور خیابان‌ها را به آتش می‌کشند. همه‌چیز، تا آخرین قطره‌ی اشک و آخرین دلارِ ریزشِ سهام، در محاسباتِ این سیستمِ کثیف، خریده شده بود.

هیسونگ دستش را روی شیشه‌ی سرد کشید؛ او در قفسی از طلا زندانی بود که کلیدش در دستِ کسانی بود که از رنجِ او، امپراتوریِ جدیدشان را می‌ساختند.

Report Page