"Overflow"
teexioصبحِ چهارمِ مارچ، فضای اتاقِ کنفرانسِ طبقهی پانزدهم برخلافِ تصورِ هیسونگ، اصلاً سرد و متشنج نبود. نورِ ملایمِ آفتابِ زمستانی از پنجرههای قدی به داخل میتابید و روی میزِ شیشهایِ بزرگ پهن شده بود. خبری از اخمهای گرهخورده، پوشههای پرتشده روی میز یا لحنهای دستوری نبود؛ همهچیز در هالهای از احترام، منطق و دلسوزیِ ظاهری پیچیده شده بود.
تهیهکننده ارشد با لبخندی آرام، فنجانِ چایِ سبزش را روی میز گذاشت و تبلتِ باریکی را با ملایمت به سمتِ هیسونگ هل داد. روی صفحه، یک تقویمِ زمانبندیشده با دو رنگِ مختلف به چشم میخورد: آبی برای تمرینها و پروموشنهای انهایپن، و قرمز برای ضبط، موزیکویدیو و آمادهسازیِ آلبومِ سولو. رنگها به شکلی متراکم در هم گره خورده بودند و عملاً هیچ فضای خالیای برای خواب یا استراحت باقی نگذاشته بودند.
— «هیسونگ...» منیجرِ ارشد با لحنی نرم و دوستانه سکوت را شکست. «ما دیشب تا صبح داشتیم این تقویم رو بالا و پایین میکردیم. کیفیتِ ترکهایی که برای سولو آماده کردی، خیلی فراتر از انتظاراتِ اولیهی ماست. این دیگه فقط یه مینیآلبومِ ساده نیست؛ این پروژهایه که میتونه مسیرِ هنریِ تو رو برای همیشه تثبیت کنه.»
هیسونگ نگاهش را روی بلوکهای قرمز و آبیِ تقویم چرخاند. گلویش کمی خشک شده بود، اما گاردِ دفاعیاش باز بود.
— «من میتونم هر دو رو با هم پیش ببرم.» هیسونگ با صدایی آرام و بدونِ هیچ پرخاشی گفت. اثری از خشم در صدایش نبود؛ بیشتر شبیهِ کسی بود که میخواست با استدلال خودش را ثابت کند. «قبلاً هم تو دورههای کامبک شبها نخوابیدم. اگه برنامهی تمرینِ رقص گروه رو بندازیم صبحِ زود، من میتونم عصرها تا نیمهشب روی سولو کار کنم...»
تهیهکننده ارشد حرفش را با بالا آوردنِ دستش قطع کرد، نه با تحکم، بلکه با یک ملایمتِ به ظاهر پدرانه.
— «میدونم که میتونی. هیچکس تو این کمپانی به قدرتِ بدنی و ارادهی تو شک نداره. بحثِ ما تونستنِ تو نیست، هیسونگ. بحثِ ما تمرکزِ خالصه... و البته سلامتیت. اگه بخوای اینطوری پیش بری، هم روی استیجِ گروهی اون انرژیِ صددرصدت رو نداری، هم وسواسی که روی ظرافت سولوت داری از بین میره.»
منیجر به پشتیِ صندلیاش تکیه داد و دستهایش را روی میز در هم گره کرد:
— «ببین، این فقط یه پیشنهاده. یه ایدهی دوستانه برای محافظت از استعدادِ تو و حتی محافظت از خودِ گروه. ما میگیم شاید بد نباشه برای این کامبکِ پیشِ رو، یه قدم از فعالیتهای روتینِ گروه فاصله بگیری. به عنوانِ یه فضای تنفسِ مقطعی. هیچ اجباری در کار نیست؛ فقط میخوایم بهش فکر کنی. به عنوان یه موزیسین، منطقی به این زمانبندی نگاه کن.»
هیسونگ به صفحهی تبلت خیره ماند. هیچکس سرش فریاد نکشیده بود، هیچکس او را با قرارداد تهدید نکرده بود، و دقیقاً همین ملایمت و منطقِ بینقصِ کمپانی بود که خلعسلاحش میکرد. کلماتِ منیجر مثلِ یک پارچهی حریرِ منطقی دورِ ذهنش پیچیده میشد و تقویمِ بیرحمِ روی میز، راهی برای انکار باقی نمیگذاشت.
او نفسِ عمیقی کشید، تبلت را آرام به سمتِ تهیهکننده ارشد برگرداند و با صدایی که حالا رگههایی از تسلیم و تردید در آن دویده بود زمزمه کرد:
— «من نمیخوام بچهها حس کنن رهاشون کردم... اما به حرفاتون فکر میکنم. فقط به کمی زمان نیاز دارم تا بتونم این شرایط رو تو ذهنِ خودم حلاجی کنم.»
پنجمِ مارچ، استودیوی ضبطِ طبقهی دهم.
فضای اتاقِ میکس، با نورهای بنفش و آبیِ ملایمش، شبیهِ یک پیلهی ایزوله بود. تهیهکنندهی موسیقیِ آلبوم، یکی از قدیمیترین و قابلاعتمادترین تنظیمکنندههای کمپانی که هیسونگ احترامِ زیادی برایش قائل بود، پشتِ کنسولِ میکس نشسته بود. او با دقت روی موجهای صوتیِ روی مانیتور کار میکرد و هیسونگ، با یک لیوان آبِ ولرم در دست، روی کاناپه ولو شده بود و در سکوت تماشا میکرد.
— «هیسونگ، بیا اینجا...» تهیهکننده بدونِ اینکه سرش را برگرداند، با لحنی کاملاً دوستانه و نرم صدایش کرد.
هیسونگ از روی کاناپه بلند شد و پشتِ سرِ او ایستاد. تهیهکننده دکمهی پلی را زد. ابتدا بخشی از آهنگِ جدیدِ گروهی پخش شد؛ صدایی هماهنگ، تمیز و پرانرژی که صدای هیسونگ در لابهلای هارمونیِ بقیهی اعضا، مثلِ یک پلِ ارتباطیِ محکم عمل میکرد.
سپس، تهیهکننده با یک کلیک، تمامِ لاینهای دیگر را بیصدا کرد و فقط لاینِ وکالِ خامِ هیسونگ را نگه داشت. بعد، آن را با یکی از قطعاتِ آلبومِ سولوی هیسونگ میکس کرد و دوباره پلی کرد.
تفاوت، دیوانهکننده بود.
در قطعهی سولو، صدای هیسونگ دیگر مجبور نبود خودش را کنترل کند. نتهای بالا، نفسگیریهای پر از احساس، و آن خشِ ظریفِ انتهای کلمات، تمامِ فضای استودیو را پر کرد. هیچ محدودیتی نبود؛ موسیقی کاملاً در تسخیرِ او بود.
تهیهکننده صندلیاش را چرخاند، دستهایش را روی زانوهایش گذاشت و با لبخندی تحسینآمیز به چهرهی مبهوتِ هیسونگ نگاه کرد:
— «میشنوی؟ فرقش رو احساس میکنی؟»
هیسونگ آبِ دهانش را قورت داد و سرش را به نشانهی تایید تکان داد. «انگار صدا آزادتره.»
— «دقیقاً!» تهیهکننده با ملایمت روی میز زد. «تو توی آهنگهای گروهی بینقصی. ولی مجبوری اون خشِ قشنگِ صدات رو صاف کنی تا با کانسپتِ گروه جور دربیاد. من فقط خیلی خوشحالم که فرصتی پیش اومده؛ تا بدونِ ترمز بخونی.»
تهیهکننده بلند شد، کنارِ هیسونگ ایستاد و مثلِ یک برادرِ بزرگتر و دلسوز، دستش را روی شانهی او گذاشت.
— «مدیریت دیروز بهت پیشنهاد داد یه مدت فاصله بگیری، نه؟ میدونم قلبت پیشِ بچههاست. ولی به عنوانِ کسی که سالهاست داره با موزیسینها کار میکنه بهت میگم: تو به هنرت، به فنهات، و حتی به خودت مدیونی که این آلبوم رو به بهترین شکلِ ممکن بیرون بدی. اگه بخوای انرژیت رو بینِ رقصهای سنگینِ گروهی و این ظرافتهای وکال تقسیم کنی، هر دو رو با کیفیتِ هفتاد درصد انجام میدی. ولی تو آدمِ هفتاد درصد نیستی، هیسونگ.»
کلمات، یکییکی با دقتی جراحگونه در ذهنِ هیسونگ مینشستند. هیچ زور و تهدیدی در کار نبود. همهچیز رنگِ فداکاری برای هنر، دلسوزی برای کیفیتِ موسیقی و یک پیشنهادِ کاملاً منطقی را داشت.
تهیهکننده به سمتِ در رفت تا برای خودش قهوه بیاورد، اما قبل از خروج، مکث کرد و با لحنی آرام گفت:
— «فقط بهش فکر کن. رفتنِ تو به سمتِ این سولو، به معنیِ رها کردنِ گروه نیست. این یه قدم برای بزرگتر کردنِ اسمِ هیسونگه، که در نهایت اسمِ کلِ گروه رو هم میکشه بالا. این یه بُردِ دوطرفهست... اگه بتونی اون عذابوجدانِ بیدلیلت رو کنار بذاری.»
در بسته شد و هیسونگ دوباره در سکوتِ استودیو تنها ماند. به موجهای صوتیِ روی مانیتور خیره شد. منطقِ آنها آنقدر بینقص، نرم و فریبنده بود که مرزهای مقاومتِ هیسونگ در حالِ فروپاشی بود. او آرامآرام داشت به این باور میرسید که شاید... شاید حق با آنهاست. شاید این جداییِ موقت، بهترین و عاقلانهترین تصمیمی است که میتواند بگیرد.
ششمِ مارچ؛
عصرِ ششمِ مارچ، هوای اتاقِ جلساتِ طبقهی هشتم به طرز عجیبی سنگین اما آرام بود. نورِ غروب از کرکرههای نیمهباز روی میزِ شیشهای افتاده بود؛ درست روی برگههای زمانبندی و نمودارهایی که منیجرِ ارشد دقایقی پیش با دقت برایشان توضیح داده بود.
این بار، هیسونگ تنها نبود. جونگوون، با هودیِ مشکی و چهرهای که همیشه در مواقعِ بحرانی فراتر از سنش بالغ و جدی میشد، روبروی او نشسته بود. منیجرها عامدانه لیدرِ گروه را به جلسه آورده بودند تا آخرین قطعهی پازلِ روانیشان را تکمیل کنند.
هیسونگ سرش را پایین انداخته بود و با لبهی آستینش بازی میکرد. اضطراب مثلِ سُربِ داغ در رگهایش میچرخید. او منتظر بود جونگوون اخم کند، برگهها را پس بزند و بگوید: «هیونگ، ما به حضورت تو این کامبک نیاز داریم. گروه بدونِ تو کامل نیست. نمیتونی تنهامون بذاری.» هیسونگ به این مخالفت نیاز داشت تا بهانهای برای ماندن و جنگیدن با منیجرها پیدا کند.
اما صدای خشخشِ کاغذ، سکوت را شکست. جونگوون برگهی تقویم را روی میز گذاشت، نفسِ عمیقی کشید و با لحنی نرم، اما بینهایت قاطع سکوت را شکست:
— «هیونگ... منیجرها درست میگن.»
هیسونگ با بهت سرش را بالا آورد. چشمهای خستهاش روی چهرهی آرامِ جونگوون قفل شد.
— «من نمیخوام بارِ تمرینها، جاهای خالیِ دنس و فشارِ استیج بیفته رو دوشِ شماها... حس میکنم دارم جاخالی میدم.»
جونگوون کمی به جلو خم شد، دستش را روی دستِ سرد و لرزانِ هیسونگ گذاشت و با لبخندی که سعی داشت اطمینانبخش باشد، به چشمهای او خیره شد:
— «چرا اینطوری فکر میکنی هیونگ؟ تو این چند سال همیشه ستونِ آوازی و بزرگترین عضوِ ما بودی. همیشه بیشتر از توانت مایه گذاشتی. اگه بخوای الان بینِ رقصهای سنگینِ گروهی و ضبطِ این سولوی بینقص دستوپا بزنی، از خستگی از پا درمیای. ما شش نفر میتونیم این کامبک رو تا وقتی لازم باشه هندل کنیم. حتی میتونیم بخاطر تو کامبک رو عقب بندازیم.» اخمی غلیظ ولی کوتاه روی چهره منیجر، بدون نیاز به نگاه حس میشد. «تو برو روی آلبومت تمرکز کن. این یه فرار نیست، یه تصمیمِ منطقی برای کیفیتِ کار و سلامتیِ خودته. ما پشتتیم.»
کلماتِ جونگوون مثلِ یک لیوان آبِ خنک روی آتشِ عذابوجدانِ هیسونگ ریخته شد. شنیدنِ این درک و تأیید از زبانِ لیدر، ترسِ او را از «آسیب زدن به اعضا» به شدت کاهش داد. او دیگر یک خائن یا فراری به حساب نمیآمد؛ او برادرِ بزرگتری بود که با دعای خیرِ اعضا به سمتِ مسیرِ خودش میرفت.
منیجرِ ارشد در پسزمینه لبخندِ رضایتبخشی زد و صندلیاش را کمی عقب کشید؛ مأموریتش با موفقیت انجام شده بود.
جلسه تمام شد و جونگوون با یک درآغوشکشیدنِ گرم، اتاق را ترک کرد. اما وقتی در بسته شد و هیسونگ دوباره در سکوتِ اتاق تنها ماند، آن آرامشِ اولیه خیلی زود جایش را به یک سرمای گزنده داد.
نگاهش دوباره به تقویمِ روی میز افتاد. ترس از قضاوت شدن ریخته بود، اما تردید... تردیدی تاریکتر و عمیقتر از قبل در سینهاش ریشه دواند.
او با خودش زمزمه کرد: «اگه اونا واقعاً بدونِ من مشکلی نداشته باشن چی؟ اگه سیستمِ گروه طوری طراحی شده باشه که جای خالیِ من به همین راحتی با تغییرِ چیدمانِ رقص و تقسیمِ پارتها پر بشه چی...؟»
کمپانی و منطقِ بینقصِ جونگوون، او را از زندانِ عذابوجدان آزاد کرده بودند، اما او را در برهوتِ یک تنهاییِ ترسناک رها کردند. حالا همهچیز طوری چیده شده بود که اگر خودش عقب میکشید و میگفت میخواهد بماند، خودش غیرمنطقی و لجباز به نظر میرسید. تورِ نامرئیِ کمپانی، حالا کاملاً دورِ او بسته شده بود.
هفتمِ مارچ؛
صبحِ هفتمِ مارچ، صدای پاها و موسیقیِ سنگینی که از سالنِ اصلیِ تمرین میآمد، در راهروهای خلوتِ کمپانی میپیچید.
هیسونگ، با کاپشنِ مشکی و کلاههودیِ پایینکشیدهاش، بیصدا در امتدادِ دیوار حرکت میکرد. دستش فنجانِ نیمهخالیِ قهوه را محکم فشرده بود. او به سمتِ استودیوی خودش میرفت، اما پای چپش ناخودآگاه جلوی درِ بزرگِ سالنِ تمرین کند شد و ایستاد. از پنجرهی مستطیلیِ کوچک و شیشهایِ روی در، نگاهی به داخل انداخت.
شش نفر آنجا بودند.
موسیقی قطع شد و مربیِ رقص فریاد زد: «خب، از اول! جِیک، تو میری سنترِ پارتِ اول. سونگهون، تو خطِ حرکتت رو نیممتر میکشی سمتِ چپ تا جای خالیِ هیسونگ فعلا پر بشه.»
هیسونگ پلک نزد. چشمهایش روی حرکتِ اعضا قفل شده بود.
آنها تمرین را دوباره شروع کردند. تغییرِ چیدمان، چرخیدنِ فرمیشنها و پر کردنِ جاهای خالی با چنان سرعتی و روانی انجام شد که انگار آن نقشهها از قبل اماده شده بودند. هیچ لکنت، هیچ ناهماهنگی و هیچ وقفهای وجود نداشت. گروه مثلِ یک ماشینِ بینقص، خودش را بازسازی کرد.
کلماتِ شبِ قبلِ جونگوون در ذهنش مثلِ پتک تکرار شد: «ما شش نفر میتونیم این کامبک رو جمع کنیم...»
دیدنِ این منظره از پشتِ شیشه، عذابوجدانِ هیسونگ را کاملاً شست و برد، اما جایش را به تردیدی به مراتب وحشتناکتر داد. او تهِ دلش میخواست ببیند بچهها بدونِ او گیج شدهاند، میخواست ببیند نبودنش خلأیی ایجاد کرده که هیچکس نمیتواند پرش کند؛ اما واقعیتِ جلوی چشمهایش، بیرحمانه و سرد بود. انهایپن بدونِ او هم زنده بود و با همان ریتمِ تند میتپید.
— «زیبا نیست؟»
صدای آرامِ منیجرِ ارشد از کنارِ گوشش، هیسونگ را از جا پراند. منیجر کنارِ او به شیشه تکیهداده بود و با لبخندی تحسینآمیز و نگاهی عمیق به درونِ سالن نگاه میکرد.
— «دیدی گفتم همهچیز منطقیه؟» منیجر دستش را روی شانهی هیسونگ گذاشت و او را به آرامی از پنجرهی سالن دور کرد، انگار که میخواست او را از دیدنِ آن تصویر منصرف کند. «تو نگرانیهای بیپایه داشتی. بچهها قویتر از این حرفان و تو هم به عنوان یک آرتیست، زیادی بزرگی که خودت رو تو این چیدمانهای فشرده حبس کنی. همهچیز داره درست تو جای خودش قرار میگیره... طبیعتاً، بدون هیچ اجباری.»
هیسونگ هیچ حرفی نزد. اجازه داد منیجر او را به سمتِ راهروی تاریکترِ استودیو هدایت کند.
واردِ استودیوی خودش شد و درِ عایقِ صوت با صدای بم و خفهای پشتِ سرش بسته شد. اتاق تاریک بود و مانیتورها بیصدا روشن و خاموش میشدند. او روی کاناپه نشست، سرش را بینِ دستهایش گرفت و به انگشتانش خیره شد.
تردید مثلِ موریانه تمامِ وجودش را میخورد.
کمپانی او را با کتک یا تهدید بیرون نرانده بود؛ آنها با مهارتی عجیب، پر از نرمی، فلشکارتهای منطق و تاییدِ لیدر، تمامِ درهای بازگشت را یکییکی با لبخند بسته بودند. حالا اگر هیسونگ اصرار میکرد که به گروه برگردد، خودش شبیه به آدمی لجباز، خودخواه و نامتعادل به نظر میرسید.
او آزاد شده بود تا روی سولوی خودش کار کند، اما احساس میکرد در وسطِ یک اقیانوسِ بیانتها روی یک قایقِ تکنفره رها شده است... در حالی که کشتیِ اصلی، بدونِ او و با سرعتِ تمام داشت به راهش ادامه میداد.
صبحِ هشتمِ مارچ، نه با طلوعِ آفتاب، بلکه با بویی شبیهِ به سوختگی و اصطکاک در راهروهای کمپانی آغاز شد. بوی جوهرِ داغِ پرینترهایی که بیوقفه کار میکردند، بوی کاغذهایی که در دهانهی حریصِ دستگاههای خردکن رشتهرشته میشدند، و بوی ترش و گزندهی عرقِ سردی که زیرِ پیراهنِ ابریشمیِ مدیرانِ ارشد نشسته بود.
ساختمانِ غولپیکرِ کمپانی که همیشه مثلِ یک قلبِ تپنده پر از صدای خندهی کارآموزها، کوبشِ بیسِ موسیقی از پشتِ درهای عایق و قدمهای تندِ استایلیستها بود، حالا در یک سکوتِ خفهکننده، سنگین و بیمارگونه فرو رفته بود. تنها صدایی که سمفونیِ این مرگِ تدریجی را مینواخت، تقتقِ عصبی و تندِ پاشنهی کفشِ وکلای کتوشلوارپوشی بود که با کیفهای چرمیِ قفلدار، با چهرههایی سنگی و بیروح از راهروها عبور میکردند و درهای شیشهای را پشتِ سرشان میبستند.
هیسونگ وقتی حوالی ظهر درِ سنگینِ استودیوی خودش را باز کرد تا برای ریههای خشکشدهاش کمی هوای تازه پیدا کند، بلافاصله افتِ شدیدِ فشارِ هوا را روی پوستش حس کرد. سرمای راهرو طبیعی نبود؛ شبیهِ سرمای سردخانهای بود که به تازگی درِ آن را باز کرده باشند.
سونگهون وسطِ سالنِ پارکتشده ایستاده بود. قفسهی سینهاش از شدتِ یک رقصِ پرفشار و نفسگیر بالا و پایین میرفت و قطراتِ درشتِ عرق از لابهلای موهای سیاهش روی گردنِ برافروختهاش میچکید. اما برخلافِ گرمای سوزانِ عضلاتش، سرمای عجیبی از نوکِ انگشتانِ پاهایش به سمتِ ستونِ فقراتش بالا میخزید. او از توی آینهی قدیِ روبهرو، بازتابِ درِ مستطیلی و شیشهایِ سالن را میدید.
منیجرهایی که تا دیروز با لبخندهای کنترلشده برنامهها را تیک میزدند، حالا پشتِ آن شیشه، شبیهِ ارواحی سرگردان به نظر میرسیدند. کراواتهایشان را شل کرده بودند، دستهایشان با استیصال در موهایشان چنگ شده بود و با تلفنهای همراهشان مکالمههایی پرخاشگرانه، زمزمهوار و پر از ترس داشتند.
سونگهون حوله را دورِ گردنش انداخت و آبِ دهانش را به سختی قورت داد. غریزهاش—همان حسِ شوم و تیزی که چند شبِ پیش در رستورانِ گوشتخوری گلویش را فشرده بود و باعث شد آن جملهی لعنتی را بگوید—حالا داشت مثلِ آژیرِ خطر در جمجمهاش جیغ میکشید. نگاهش ناخودآگاه از آینه گرفته شد و به سمتِ سقفِ سالن کشیده شد؛ به سمتِ طبقاتِ بالا، جایی که میدانست هیسونگ در آن پیلهی تاریکِ استودیواش تنهاست. حس میکرد دیوارهای کمپانی دارند به هم نزدیک میشوند تا همهچیز را، تمامِ خاطراتشان، رویاهایشان و از همه مهمتر، هیسونگ را له کنند.
در طبقهی بالا، هیسونگ گوشی را بیرون کشید. پیامی از طرفِ خطِ خصوصیِ منشیِ مدیرعامل روی صفحه نقش بسته بود. پیامی کوتاه، دستوری و بدونِ هیچکدام از آن ملایمتهای دروغینِ روزهای گذشته:
"بیا طبقهی آخر. دفتر مدیریت."
کلمات روی صفحهی گوشیِ هیسونگ مثلِ قطعاتِ یخ روی پوستِ تبدارش نشستند. طعمِ تلخِ اسیدِ معده تا تهِ گلویش بالا آمد. ناگهان، تمامِ آن قطعاتِ پازل، آن دلسوزیهای پدرانه، آن پیشنهادهای بینقصِ منیجرها برای فاصلهگرفتن از گروه و تمرکز روی سولو، در نورِ این فروپاشیِ ناگهانی تغییرِ شکل دادند. این یک «لطف» نبود. این یک نقشهی فرار برای کمپانی بود و او، بدونِ اینکه بداند، در مرکزِ این تله ایستاده بود.
هیسونگ گوشی را در جیبش فشرد. نگاهی به راهروی تاریک انداخت و با قدمهایی سنگین، انگار که به سمتِ چوبهی دارِ خودش میرفت، دکمهی آسانسورِ مدیران را فشار داد.
درِ چوبی و سنگینِ دفترِ مدیرعامل با یک کلیکِ خفه بسته شد و هیسونگ را از راهروهای ملتهبِ بیرون، به درونِ یک سکوتِ وهمآور و ایزوله پرتاب کرد.
فضای اتاق تاریک نبود، اما نورِ سردِ بعدازظهر که از پنجرههای تمامقدِ طبقهی آخر به داخل میتابید، رنگِ خاکستری و مردهای به همهچیز پاشیده بود. بوی چرمِ طبیعی، قهوهی تلخ و یک اسپریِ خوشبوکنندهی گرانقیمت در هوا شناور بود؛ ترکیبی که میخواست بوی اضطرابِ پنهان در اتاق را بپوشاند.
مدیرعامل پشتِ میزِ بزرگِ شیشهایاش ننشسته بود. او کنارِ پنجره ایستاده بود، دستهایش را در جیبِ شلوارِ پارچهایاش فرو برده بود و با چهرهای که به طرزِ ترسناکی آرام و کنترلشده به نظر میرسید، به ترافیکِ بیانتهای سئول خیره شده بود.
— «بیا بشین، هیسونگ.» صدای مدیرعامل پایین، نرم و پر از یک خستگیِ پدرانه بود. هیچ نشانی از پانیک یا خشمی که هیسونگ انتظار داشت، در آن شنیده نمیشد.
هیسونگ با قدمهایی که روی فرشِ ضخیمِ اتاق بیصدا بودند، جلو رفت و لبهی یکی از مبلهای چرمی نشست. دستهایش را روی زانوهایش قفل کرد تا لرزشِ خفیفِ انگشتانش را پنهان کند.
مدیرعامل از پنجره رو برگرداند و روی مبلِ روبهروی هیسونگ نشست. نفسِ عمیقی کشید و با لبخندی محو و تلخ گفت: «میبینی؟ همهی کمپانی دارن دربارش پچپچ میکنن.»
هیسونگ آبِ دهانش را قورت داد و به سختی کلمات را از گلویش بیرون کشید: «چه پچپچی؟»
— «بحرانها بخشی از این بیزینس هستن، پسرم.» مدیرعامل کمی به جلو خم شد و آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت. نگاهش مستقیم و نفوذکننده بود. «سهام افت کرده، بازرسها دارن حسابرسی میکنن، و رقیبهای ما تو کمپانیهای دیگه مثلِ کرکس منتظرن تا زمین خوردنِ ما رو ببینن. اما ما قرار نیست زمین بخوریم. ما یه خانوادهایم و خانوادهها تو طوفان پشتِ هم درمیان.»
مدیرعامل مکثِ کوتاهی کرد تا وزنِ کلمهی «خانواده» روی شانههای هیسونگ بنشیند، سپس ادامه داد:
— «دقیقاً به همین خاطر بهت نیاز دارم هیسونگ. برنامهی سولوی تو، دیگه فقط یه پروژهی هنری برای شکوفاییِ استعدادت نیست. الان، این آلبوم یکی از محکمترین ستونهاییِ که میتونه سقفِ این کمپانی رو نگه داره. ما باید یه موفقیتِ بینظیر، یه بمبِ خبریِ مثبت و یه جریانِ مالیِ عظیم تولید کنیم تا توجهِ مدیا و سرمایهگذارها از این حاشیهها پرت بشه. و هیچکس بهتر از تو نمیتونه این کار رو بکنه.»
هیسونگ حس کرد هوای اتاق رو به اتمام است. «من دارم تمامِ تلاشم رو میکنم.»
— «نه.» مدیرعامل میانِ حرفش پرید، نه با فریاد، بلکه با همان لحنِ نرم و غیرقابلمقاومت. «تو نمیتونی انرژیت رو تقسیم کنی. هیسونگ، من ازت میخوام برای یه مدتِ مشخص، کاملاً از فعالیتهای انهایپن جدا بشی. صددرصدِ فوکوست باید روی این سولو باشه. این یه درخواست برای همیشه نیست. وقتی این طوفان خوابید، وقتی سهام برگشت سرِ جاش و همهچیز آروم شد، تو دوباره برمیگردی پیشِ اعضای گروهت. با قدرتِ بیشتر و اسمِ بزرگتر. انهایپن سرِ جاش میمونه، تو هم برمیگردی سرِ جات.»
هیسونگ به چشمهای مدیرعامل خیره ماند. این کلمات شبیهِ یک تلهی مخملی بودند؛ آنقدر منطقی، آنقدر پر از امید به آینده که مخالفت با آنها شبیهِ خیانت به نظر میرسید.
— «فکر نکن فقط تویی که داری این بار رو به دوش میکشی.» مدیرعامل دستش را دراز کرد و دوستانه روی زانوی هیسونگ گذاشت. گرمای دستش از روی پارچهی شلوار هم آزاردهنده بود. «گروههای ارشدِ کمپانی دارن تورهاشون رو دو برابر میکنن. تهیهکنندهها شبها خونه نمیرن. آرتیستهای سولو دارن قراردادهای تبلیغاتیِ اضافهای رو امضا میکنن که قبلاً رد کرده بودن. همه دارن از خودگذشتگی میکنن تا این کشتی غرق نشه. تو که نمیخوای تو این شرایط، تنها کسی باشی که پشتِ گروهش پنهان میشه و جا میزنه، مگه نه؟»
حسِ گناه، مثلِ یک پیچکِ سمی دورِ گلوی هیسونگ پیچید. او، کسی که همیشه حامیِ اعضا بود، حالا با این کلمات در گوشهای گیر افتاده بود که اگر به گروه میچسبید، متهم به خودخواهی و شانه خالی کردن از مسئولیت میشد.
مدیرعامل دستش را برداشت و لحنش ناگهان جدیتر، سردتر و کاملاً کاری شد:
— «و یه چیزِ دیگه، هیسونگ. این خیلی مهمه. وقتی از این در میری بیرون، هیچکس—تأکید میکنم—هیچکس از کمپانیهای رقیب، هیچ خبرنگاری، و حتی فنها نباید بفهمن که ما تو بحرانیم. چهرهی تو، استایلِ تو، خندههای تو جلوی دوربین... همهچیز باید داد بزنه که این سولوی تو، اوجِ موفقیت و آرامشِ کمپانیه. نباید ذرهای استرس یا غم تو چشمات باشه. ما داريم يه نمايشِ بینقص از قدرت اجرا میکنیم. میفهمی؟»