"Overflow"

"Overflow"

teexio

تاریکیِ مطلقِ اتاق، گاهی شبیهِ یک پرده‌ی سینمای خاموش عمل می‌کند. پرده‌ای که ناگهان تصاویر روی آن، مثلِ یک نوارِ فیلمِ بریده‌بریده و با دورِ تند جان می‌گیرند و بدونِ هیچ اجازه‌ای به عقب برمی‌گردند...

اولین سکانس، غرق در نورهای کورکننده و صداهای کرکننده است. اواسطِ فوریه.

فضای یک سالنِ بزرگِ جشنواره که از فریادها در حالِ انفجار است. وقتی نامِ «انهایپن» برای دریافتِ دسانگ طنین‌انداز می‌شود، در یک ثانیه، تمامِ خستگی‌های استخوان‌سوز، تمامِ لرزش‌های مفصلیِ بعد از تمرین‌های شبانه‌روزی و استرس‌های خفه‌کننده، مثلِ قطره‌ای آب روی آهنِ داغ بخار می‌شود. آغوشِ دسته‌جمعیِ روی استیج، خنده‌های از ته‌دل و چشم‌هایی که از شدتِ غرور می‌درخشیدند، تمامِ قابِ این خاطره را پر کرده است.

اما تصویر ناگهان کات می‌خورد به یک شوکِ مطلق. سکانسِ بعدی کمی تارتر، گنگ‌تر و رویاگونه‌تر است.

صدای مجری که نامی را می‌خواند. قدم‌هایی سنگین روی پله‌های استیج، لباسی رسمی و تاریک، و نگاهی که از آن بالا، در میانِ دریای آدم‌ها، فقط و فقط به دنبالِ یک صورتِ آشنا می‌گردد. و بعد... پیدا کردنِ آن چشم‌ها. پیدا کردنِ سونگهون در میانِ اعضا، با لبخندی که تمامِ صورتش را روشن کرده بود. نگاهی گره‌خورده از راهِ دور که بدونِ هیچ کلمه‌ای فریاد می‌زد.

تصویرِ استیجِ پرزرق‌وبرق تاریک می‌شود و در سکانسِ بعدی، بوی دودِ زغال و گوشتِ کبابی فضای خاطره را پر می‌کند.

نصفه‌شب، دور از فلشِ دوربین‌ها و هیاهوی رسانه‌ها. یک رستورانِ سنتی و دنج. هفت پسر با هودی‌های گشاد و صورت‌های خسته اما بی‌نهایت خوشحال، دورِ یک میزِ پر از غذا نشسته‌اند.

صدای خنده‌های بلندِ نیکی در گوشِ خاطره می‌پیچد که با شیطنت می‌گوید: «امشب پولِ کلِ این میز رو باید به خاطرِ اون جایزه‌ی انفرادی حساب کنی!» صدای خنده‌های دسته‌جمعی بالا می‌رود و صدای جیزجیزِ گوشت روی صفحه‌ی داغِ زغال، آرام‌بخش‌ترین موسیقیِ متنِ این لحظه است.

اما دوربینِ این خاطره، از تمامِ این شلوغیِ شیرین عبور می‌کند و فقط روی یک نقطه‌ی کوچک زوم می‌شود:

یک جفت چوب‌غذا که در سکوت، بهترین و برشته‌ترین تکه‌ی گوشت را از روی زغال برمی‌دارد و با ملایمت درونِ بشقابی می‌گذارد. یک نگاهِ زیرچشمی، یک لبخندِ نرم و بی‌صدا زیرِ نورِ زردِ رستوران. یک پناهگاهِ امنِ دو نفره در میانِ آن‌همه شلوغی.

نوارِ فیلم برای چند ثانیه روی این نقطه‌ی گرم و دلنشین متوقف می‌شود... انگار ذهنی که دارد این خاطرات را در تاریکی مرور می‌کند، دلش می‌خواهد زمان در همان شبِ پر از دود و خنده یخ بزند و برای همیشه همان‌جا پناه بگیرد؛ پیش از آنکه پرده‌ی سینما بالا برود و طوفانِ سرد و بی‌رحمِ روزهای بعد، همه‌چیز را در هم بشکند.

نوارِ این فیلمِ ذهنی، ناگهان با صدای هومِ یکنواختِ دستگاهِ تهویه پاره می‌شود و او را به واقعیتِ حال برمی‌گرداند.

هیسونگ روی کاناپه‌ی چرمی و سردِ استودیو دراز کشیده است. تاریکیِ اتاق فقط با نورِ ضعیف و چشمک‌زنِ دکمه‌های روی میکسر شکسته می‌شود. او یکی از ساعدهایش را روی چشم‌هایش انداخته تا همان نورِ ناچیز را هم مسدود کند؛ تلاشی بی‌فایده برای فرار از خستگیِ مطلقی که در تک‌تکِ استخوان‌ها و تارآواهایش رسوب کرده بود.

قفسه‌ی سینه‌اش با ریتمِ کند و سنگینی زیرِ تیشرتِ اورسایزش بالا و پایین می‌رود. باید استراحت می‌کرد. به خودش قول داده بود برای چند ساعت مغزش را خاموش کند تا بدنش برای ادامه‌ی لیریک‌نویسی و روزهای نفس‌گیرِ پیشِ رو ریکاوری شود. اما ذهنِ آشفته‌اش، درست مثلِ یک پروژکتورِ روشن، مدام آن خاطراتِ شیرین و تلخ را به در و دیوارِ تاریکِ استودیو می‌تاباند. بارِ سنگینِ کمپانی، سایه‌ی تاریکِ ساسنگ‌ها روی زندگی‌شان، و در میانِ تمامِ این سیاهیِ خفه‌کننده... نقطه‌ی روشن، گرم و امنی به اسمِ سونگهون.

با اکوی دوباره‌ی جمله‌ی سونگهون در ذهنش—«بذار دنیا بیرون از این در فرو بریزه... من اینجام»—حس کرد چیزی درونِ سینه‌اش فرو ریخت.

بغضِ عجیبی گلویش را فشرد. بغضی که اصلاً از جنسِ غم یا ضعف نبود؛ آمیزه‌ای از استیصالِ هنری، شکرگزاریِ عمیق و یک عشقِ بی‌نهایت بزرگ بود که قفسه‌ی سینه‌اش برای نگه‌داشتنِ آن بیش از حد کوچک به نظر می‌رسید. در همان سکوتِ مطلقِ استودیو، در حالی که هنوز دستش روی چشم‌هایش بود، ناخودآگاه قطره‌اشکِ گرم و لرزانی از گوشه‌ی چشمِ بسته‌اش چکید.

قطره‌ی اشک، بی‌صدا مسیرِ موربی را روی پوستِ خسته و رنگ‌پریده‌ی شقیقه‌اش طی کرد و در لابه‌لای موهای سیاهش گم شد.

هیسونگ نفسِ عمیق و لرزانی کشید. ساعدش را از روی چشم‌هایش برداشت و در تاریکی به سقف خیره شد. لبخندِ محو و نرمی، خطِ لب‌هایش را از هم باز کرد. حالا، با تکیه بر گرمای همان خاطره، قلبش آرام‌تر می‌تپید. چشم‌هایش را دوباره بست و این بار، اجازه داد سکوتِ استودیو او را به خوابی کوتاه، اما بی‌نهایت امن ببرد.

اولِ مارچ؛

هوای داخلِ استودیو سنگین و دم‌کرده بود. بوی قهوه‌ی سردشده، کاغذهای خط‌خورده و گرمای مانیتورهایی که روزها بود خاموش نشده بودند، در هم آمیخته بود. برای هیسونگ، زمان در این اتاقِ کوچکِ تاریک معنایش را از دست داده بود. بیرون از این در، اولِ مارچ با سوزِ سرمای زمستانی‌اش سئول را شلاق می‌زد، اما اینجا، تنها چیزی که جریان داشت، ریتم‌های تاریکِ ترپ-سول، بیس‌های عمیق و صدای خسته‌ی خودش بود که بارها و بارها از اسپیکرها پخش می‌شد.

روی صندلیِ چرمی‌اش خم شده بود و با چشم‌های نیمه‌باز به خطوطِ صوتیِ روی مانیتور خیره بود. وسواسِ فکری‌اش روی آلبوم، به یک جنونِ بی‌صدا تبدیل شده بود. او عملاً در استودیو زندگی می‌کرد.

گوشیِ موبایلش که روی میزِ شیشه‌ای افتاده بود، با ویبره‌ی کوتاهی روشن شد. روی صفحه‌ی قفل، نامِ گروهدو کنارش عددِ «۲۴ پیامِ خوانده‌نشده» به چشم می‌خورد. جونگوون پرسیده بود که آیا کسی برای شام می‌آید؟ نیکی و سونو چند ویدیوی خنده‌دار از تمرینِ امروز فرستاده بودند. و پایین‌تر از همه، پیامی از سونگهون بود که یک ساعت پیش ارسال شده بود: "هیونگ... امشب هم روی کاناپه‌ی استودیو می‌خوابی؟ استف‌ها برات سوپ گذاشتن تو یخچال."

هیسونگ دستش را دراز کرد، گوشی را برداشت و انگشتِ شستش را روی کیبورد گذاشت تا جواب دهد. اما درست در همان لحظه، صدای باز شدنِ درِ سنگینِ استودیو، تمرکزش را به هم زد.

تهیه‌کننده ارشد و یکی از منیجرهای ارشدِ بخشِ A&R با لیوان‌های قهوه وارد شدند. هیسونگ فوراً گوشی را روی میز برگرداند—بدونِ اینکه جوابی به سونگهون بدهد—و صاف نشست.

— «خب هیسونگ...» تهیه‌کننده با لبخندی راضی صندلی‌اش را کنارِ او کشید. «بذار اون برداشتی که نیم‌ساعتِ پیش برای کُرس زدی رو یه بارِ دیگه با هم بشنویم.»

هیسونگ دکمه‌ی پلی را زد.

صدای خامِ او، بدونِ هیچ لایه‌ی اضافه‌ای، در فضا پیچید. اوج‌گیریِ صدایش در نت‌های بالا، فالستوهای بی‌نقص و آن لرزشِ پر از دردی که در انتهای کلماتش بود، مو به تنِ آدم سیخ می‌کرد. وقتی قطعه تمام شد، سکوتی تحسین‌برانگیز در اتاق حاکم شد.

منیجرِ ارشد نفسش را بیرون داد، دست‌به‌سینه به پشتیِ صندلی تکیه داد و با نگاهی که انگار به یک معدنِ طلای خالص خیره شده، به هیسونگ نگاه کرد.

— «دیوانه‌کننده‌ست.» صدای منیجر پر از یک ستایشِ نرم و حساب‌شده بود. «می‌دونی، وقتی داری تو گروه می‌خونی، مجبوری یه جاهایی خودت رو فیلتر کنی.»

هیسونگ با تعجب به او نگاه کرد. «فیلتر کنم؟»

— «آره...» تهیه‌کننده حرفِ منیجر را تایید کرد و با دست به سمتِ مانیتور اشاره کرد. «رنگِ صدای تو به شدت یونیک و قدرتمنده. تو گروه، چون باید هارمونی حفظ بشه و صدای تو نباید بقیه‌ی اعضا رو ببلعه، مجبوری ولومِ احساس و تکنیکت رو بیاری پایین. مجبوری خودت رو تو یک چارچوبِ مشخص جا بدی تا به بقیه بخوری. ولی اینجا...»

تهی‌کننده دستش را روی شانه‌ی هیسونگ گذاشت و با لحنی که مثلِ یک زهرِ شیرین واردِ خونِ او می‌شد، ادامه داد: «اینجا هیچ مرزی نیست. هرکسی که این ترک رو بشنوه، قسم می‌خوره که تو از اولش هم یه خواننده متولد شدی. تو این جرئت رو بهم میدی که بگم؛ تو برای یک گروه بودن زیادی بزرگی.»

هیسونگ آبِ دهانش را قورت داد. کلماتِ آن‌ها مثلِ مخدر بود. هر آرتیستی تشنه‌ی شنیدنِ چنین تاییدی است؛ اینکه کسی نبوغِ خالصِ او را، بدونِ سایه‌ی نامِ گروه، ببیند و تحسین کند. غرورِ خفته‌ای در گوشه‌ای از قلبش بیدار شد، اما همزمان، حسِ گناهِ گزنده‌ای مثلِ یک پیچک دورِ گلویش پیچید.

— «بچه‌ها... صدای بچه‌ها هم خیلی خوبه. ما با هم کامل می‌شیم.» هیسونگ با صدایی که سعی می‌کرد محکم باشد گفت، اما خودش هم می‌دانست که لحنش چقدر متزلزل است.

منیجر خنده‌ی کوتاه و بی‌حسی کرد. «البته. کسی منکرِ انهایپن نیست. ولی کارِ سولو تو لیاقتِ اینو داره که یه استیج فقط برای خودش باشه، جایی که لازم نباشه برای دیده شدنِ بقیه، یه قدم بری عقب.»

آن شب، بعد از رفتنِ تهیه‌کننده‌ها، هیسونگ تا صبح بیدار ماند. حرف‌های آن‌ها مثلِ یک نوارِ کاستِ خراب در ذهنش تکرار می‌شد. «یه سولوئیستِ متولد شدی... مجبوری خودت رو فیلتر کنی...»

نگاهش به گوشیِ موبایلش افتاد. به پیامِ سونگهون که هنوز بی‌پاسخ مانده بود. حس می‌کرد دیواری نامرئی، آجر به آجر، دارد بینِ او و خوابگاه، بینِ او و اعضا کشیده می‌شود. او گوشی را برداشت و بالاخره جوابِ کوتاهی تایپ کرد:

"هنوز درگیرم. بیدار نمون برام. شاید فردا شب هم نتونم بیام."

دکمه‌ی ارسال را زد و گوشی را خاموش کرد. بذرِ تاریکِ جدایی، بی‌صدا در خاکِ خسته‌ی ذهنِ او کاشته شده بود و کمپانی، با مهارتِ تمام داشت به آن آب می‌داد.

دومِ مارچ؛

روزِ دومِ مارچ، مرزِ بینِ شب و روز برای هیسونگ کاملاً از بین رفته بود.

نورِ سرد و خاکستریِ صبح از لای پرده‌های ضخیمِ استودیو به داخل می‌خزید، اما هیسونگ متوجهِ طلوعِ آفتاب نشد. لیوانِ قهوه‌ی چهارمش را روی میز گذاشت و با دست‌های لرزان، کلاهِ هودی‌اش را روی سرش کشید. گلویش از ساعت‌ها تمرینِ فالستوها و نت‌های کش‌دارِ آراندبی می‌سوخت و بدنش از نشستنِ طولانی‌مدت روی صندلی خشک شده بود.

دقیقاً در همان لحظاتی که مغزش در مرزِ خاموشی بود، درِ استودیو باز شد. این بار منیجرِ برنامه‌ریزیِ گروه با یک تبلت در دست وارد شد. چهره‌اش جدی اما همراه با یک همدردیِ ساختگی بود.

— «هیسونگ... می‌دونم چقدر خسته‌ای. مدیرعامل و تیمِ روابط عمومی (PR) صبحِ زود جلسه‌ی اضطراری داشتن و بالاخره یه تصمیمِ نهایی گرفتن.»

هیسونگ با چشم‌هایی که از بی‌خوابی کاسه‌ی خون شده بود، به سمتِ او چرخید. «تصمیم؟ درباره‌ی چی؟»

منیجر تبلت را روی میز، درست کنارِ کیبوردِ هیسونگ گذاشت. روی صفحه، پیش‌نویسِ اطلاعیه‌ای بود که قرار بود تا ساعاتی دیگر روی فن‌کافه و شبکه‌های اجتماعیِ کمپانی قرار بگیرد.

هیسونگ پلک زد تا تاریِ چشم‌هایش برطرف شود و شروع به خواندن کرد:

«اطلاعیه درباره‌ی برنامه‌های پیش‌روی لی هیسونگ. همان‌طور که پیش‌تر اعلام شد، هیسونگ در حالِ تولیدِ اولین آلبومِ سولوی خود می‌باشد. با توجه به وسعتِ این پروژه‌ی هنری و تعهدِ عمیقِ او به پروسه‌ی لیریک‌نویسی و آهنگسازی، کمپانی تصمیم گرفته است تا زمانِ کافی و تمرکزِ کامل را در اختیارِ این آرتیست قرار دهد. بنابراین، ممکن است هیسونگ برای مدتی در برخی از فعالیت‌های گروهی، فیلم‌برداری‌ها و برنامه‌های پروموشنِ انهایپن حضور نداشته باشد تا بتواند با بالاترین کیفیت، این اثر را به سرانجام برساند...»

هیسونگ متن را تا انتها خواند.

طبقِ غریزه‌اش به عنوانِ بزرگ‌ترین عضو و ستونِ آوازیِ گروه، باید الان از جایش می‌پرید، مخالفت می‌کرد و می‌گفت: «نه! من می‌تونم هر دو رو انجام بدم. من بچه‌ها رو تنها نمی‌ذارم!»

اما... اتفاقِ عجیبی افتاد.

حقیقتی که هیسونگ حتی از خودش هم پنهان می‌کرد، این بود که بدنش دیگر کشش نداشت. تصورِ اینکه بخواهد بعد از این شب‌بیداری‌های کشنده، به سالنِ تمرین برود، برای یک رقصِ چهار دقیقه‌ایِ سنگین و نفس‌گیر عرق بریزد و جلوی دوربین‌های برنامه‌های ورایتی لبخند بزند، برایش مثلِ یک کابوسِ غیرممکن بود. ذهنِ او الان فقط درگیرِ آکوردها، تکست‌ها و پیدا کردنِ لحنِ درست بود؛ جایی برای هماهنگیِ گروهی نمانده بود.

وقتی متنِ اطلاعیه را خواند، برخلافِ انتظار، موجی از آرامش و رهایی تمامِ وجودش را فرا گرفت. نفسِ حبس‌شده‌اش را با صدایی لرزان بیرون داد. قفسه‌ی سینه‌اش که روزها تحتِ فشار بود، ناگهان سبک شد.

— «پس...» هیسونگ با صدایی گرفته و ناباور زمزمه کرد: «یعنی فردا لازم نیست برای ضبطِ محتوای یوتیوبِ گروه برم سرِ ست؟ لازم نیست تو تمرینِ رقصِ جدید باشم؟»

منیجر لبخندِ ملایمی زد و دستش را روی شانه‌ی هیسونگ گذاشت:

— «دقیقاً. کمپانی درک می‌کنه که تو الان تو چه فشارِ هنریِ سنگینی هستی. نمی‌خوایم استعدادت به خاطرِ خستگیِ فیزیکی هدر بره. ما این فضای تنفس رو برات باز کردیم تا فقط و فقط روی هنرِ خودت تمرکز کنی. گروه می‌تونه فعلاً بدونِ تو برنامه‌های روتین رو پیش ببره.»

در آن لحظه، هیسونگ موجی از قدردانیِ عمیق نسبت به کمپانی و منیجرها احساس کرد. او واقعاً باور کرد که آن‌ها دلسوزِ او و هنرش هستند. باورش شد که این اطلاعیه، یک لطفِ بزرگ برای نجاتِ او از فروپاشیِ فیزیکی است.

— «ممنونم...» هیسونگ با چشم‌هایی که حالا کمی براق شده بود به منیجر نگاه کرد. «واقعاً ممنونم. این دقیقاً همون چیزی بود که الان بهش نیاز داشتم.»

منیجر با رضایت سر تکان داد، تبلت را برداشت و از استودیو خارج شد تا خبر را رسماً منتشر کند.

شبِ سومِ مارچ، سئول زیرِ تورِ سنگینی از مه و سرمای استخوان‌سوز فرو رفته بود. خیابان‌ها خلوت‌تر از همیشه بودند و چراغ‌های نئونیِ شاپ‌ها زیرِ نم‌نمِ بارانی که کم‌کم داشت به برفابه تبدیل می‌شد، شبیه لکه‌های رنگیِ تار روی بوم می‌درخشیدند.

هیسونگ بعد از روزها حبس بودن در آن چهاردیواریِ بی‌روح، بالاخره کلاهِ مشکی‌اش را تا روی چشم‌هایش پایین کشید، ماسکِ تیره‌اش را بالا زد و از درِ پشتیِ کمپانی بیرون زد. تمامِ وجودش، از تک‌تکِ سلول‌های بدنش گرفته تا عمقِ استخوان‌هایش، تیر می‌کشید. اما فرار از آن استودیو برای یک شب، برای چند ساعت، تنها چیزی بود که می‌توانست ریه‌هایش را دوباره از اکسیژن پر کند.

چند خیابان آن‌طرف‌تر، در یکی از کوچه‌های فرعی و کوبل‌سنگ‌شده‌ی مپو، رستورانِ کوچک و قدیمیِ گوشت‌خوری‌ای قرار داشت که صاحبانش از سال‌ها پیش اعضا را می‌شناختند و امنیتش تضمین‌شده بود. یک اتاقِ خصوصیِ کوچک با درِ کشوییِ چوبی و پنجره‌ای که بخارِ ناپیوسته‌ای روی شیشه‌اش نشسته بود.

وقتی هیسونگ درِ چوبی را کنار زد، اولین چیزی که پوستِ یخ‌زده‌ی صورتش را نوازش داد، گرمای مطبوعِ داخل اتاق بود؛ ترکیبی از بوی زغالِ بلوط، جیزجیزِ گوشت روی صفحه‌ی چدنی و عطرِ آشنایی که تمامِ هوای آن اتاقِ کوچک را تسخیر کرده بود.

سونگهون آنجا بود.

پشتِ میزِ چوبیِ پایین‌ارتفاع نشسته بود، هودیِ اورسایزِ خاکستری‌پوشیده بود و موهای سیاهش به شکلی شلخته و دوست‌داشتنی روی پیشانی‌اش ریخته بود. یک‌دستش را زیرِ چانه‌اش زده بود و با دستِ دیگرش، چوب‌غذاها را بینِ انگشتانش می‌چرخاند. با صدای باز شدنِ در، سرش را بالا آورد. چشم‌های درخشانش زیرِ نورِ زرد و گرمِ چراغِ آویزان از سقف، برای یک لحظه برق زدند.

— «رسیدی؟» صدای سونگهون، نرم و بم، مثلِ شال‌گردنی پشمی روی سرمای وجودِ هیسونگ نشست.

هیسونگ بدونِ اینکه حرفی بزند، کاپشنِ سنگینش را درآورد، ماسکش را پایین کشید و روی تشکچه، درست روبروی سونگهون نشست. برای چند ثانیه‌ی طولانی، تنها صدای موجود در اتاق، صدای جیزجیزِ تکه‌های ضخیمِ گوشت روی زغال‌های سرخ و چرخیدنِ لوله‌ی تهویه‌ی مسی بالای سرشان بود.

هیسونگ دست‌های یخ‌زده‌اش را دورِ لیوانِ سفالیِ چایِ جوِ گرم حلقه کرد. نگاهش از روی بخارِ رقیقِ چای بالا آمد و روی صورتِ سونگهون قفل شد. بعد از آن اطلاعیه‌ی کذاییِ دیروز، بعد از آن همه‌کلماتی که کمپانی درباره‌ی «فاصله‌گرفتنِ او از گروه» منتشر کرده بود، دیدنِ سونگهون از فاصله‌ی نیم‌متری، طوری بود که انگار داشت خواب می‌دید.

سونگهون با انبردست چند تکه گوشتِ برشته را برداشت، آن‌ها را در سسِ سویا زد و با دقت روی بشقابِ هیسونگ گذاشت.

— «چند روزه درست‌وحسابی نخوابیدی؟»

هیسونگ حتی نگاهی به بشقابش نینداخت. دست‌هایش هنوز دورِ لیوان محکم شده بود و چشم‌هایش... چشم‌های تیره‌اش با شدتی نگران‌کننده و لبریز از یک عطشِ بی‌پایان، روی تک‌تکِ اجزای صورتِ سونگهون می‌چرخید. روی لرزشِ خفیفِ مژه‌هایش، روی خطِ بینیِ کشیده‌اش و روی لب‌هایش که زیرِ نورِ زردِ اتاق تر شده بودند.

نگاهِ هیسونگ عادی نبود. رنگِ تحسین داشت، اما زیرِ آن، لایه‌ی سنگینی از حسِ گناه، استیصال و نوعی پرستشِ تلخ خفته بود. طوری به سونگهون نگاه می‌کرد که انگار می‌خواست هر خط از چهره‌ی او را در حافظه‌ی چشم‌هایش حک کند؛ طوری که انگار این تصویر، آخرین چیزی است که پیش از خاموشیِ ابدی دنیا قرار است ببیند.

سونگهون که گرمای این نگاهِ سنگین و بی‌وقفه را روی پوستش حس کرده بود، کم‌کم از برگرداندنِ گوشت‌ها دست کشید. انبردست را روی پایه‌ی فلزی گذاشت. خنده‌ی کوتاهی از سرِ خجالت زد تا فضای سنگینِ بینشان را بشکند:

— «چیه؟ چرا این‌طوری خیره شدی؟ چیزی روی صورتمه؟»

اما هیسونگ نه خندید و نه پلک زد. فقط لب‌هایش کمی از هم فاصله گرفتند و نفسِ گرمش را آهسته بیرون داد. سکوتِ او آن‌قدر عمیق و پر از بغضِ ناگفته بود که لبخندِ روی لب‌های سونگهون آرام‌آرام محو شد.

سونگهون چوب‌غذاها را هم روی میز گذاشت. کمی به جلو خم شد، آرنج‌هایش را روی میزِ چوبی تکیه داد و با چهره‌ای که حالا رگه‌هایی از نگرانی و بهت در آن دویده بود، مستقیماً به چشم‌های خمار و غمگینِ هیسونگ خیره شد.

— «هیسونگ...» سونگهون با صدایی که به یک زمزمه‌ی خفه تبدیل شده بود، گفت. «چرا این‌جوری نگام می‌کنی؟... انگار قراره از دستم بدی.»

کلماتی که از دهانِ سونگهون بیرون پریده بودند، حتی برای خودش هم بیگانه و نامفهوم بودند. به محضِ ادا کردنشان، خودش هم جوری جا خورد که انگار شخصِ دیگری با حنجره‌ی او صحبت کرده است. سونگهون اصلاً نمی‌دانست چرا آن جمله‌ی سنگین را به زبان آورده؛ آن کلمات مثلِ یک حدسِ شوم از ته‌تهِ ناخودآگاهِ نگرانش فوران کرده بودند—یک الگوبرداریِ غریزی از نگاهِ لبریز از التماس و حسِ گناهِ هیسونگ.

با نشستنِ اکوی آن جمله در فضای خلوتِ اتاق، هوای سردی توی ریه‌های سونگهون دوید. پلک‌هایش لرزید، دستش روی میز منقبض شد و با خودش فکر کرد: «چرا اینو گفتم؟ چرا باید همچین فکرِ مزخرفی به سرم بزنه؟»

هیسونگ با شنیدنِ آن سوال، برای چند ثانیه خشکش زد. انگار آن کلمات درست به مرزِ زخمی خورده بودند که تمامِ این روزها سعی داشت پشتِ لبخندهای متمادی پنهانش کند. اما به جای فرار، لبخندِ تلخ، نرم و بی‌نهایت آرامی روی لب‌های خسته‌اش نشست.

دستش را از دورِ لیوانِ چای برداشت، روی سطحِ چوبیِ میز جلو کشید و انگشتانِ یخ‌زده‌اش را روی پشتِ دستِ گرمِ سونگهون گذاشت. لمسِ انگشت‌هایش آن‌قدر ملایم بود که انگار داشت به یک شیءِ شکستنی و گران‌بها دست می‌زد.

— «از دستت بدم...؟» هیسونگ با صدایی که مثلِ مخملِ کهنه نرم و پر از حسرت بود، زمزمه کرد: «دیوونه شدی؟»

هیسونگ با شستش پوستِ دستِ سونگهون را به آرامی نوازش کرد، انگار می‌خواست آن تردید و سرما را که خودش در دلِ او انداخته بود، پاک کند. چشم‌های تیره‌اش دوباره درخششِ مهربان و آشنای همیشگی‌شان را به دست آوردند.

— «فقط داشتم تو ذهنم خاطره‌ها رو ورق می‌زدم.» هیسونگ کمی به جلو خم شد، نگاهش را توی چشم‌های هنوز نگرانِ سونگهون دوخت و ادامه داد: «داشتم به اون اوایل فکر می‌کردم... یادته؟ اولین باری که تو اتاقِ تمرینِ زیرزمین همو دیدیم؟ تو اون‌قدر جدّی، ساکت و مغرور بودی که من رسماً می‌ترسیدم بیام سمتت و باهات سرِ صحبت رو باز کنم.»

لبخندِ کم‌رنگی روی لب‌های سونگهون جان گرفت. حسِ ترسی که چند لحظه پیش گلویش را فشرده بود، با یادآوریِ آن روزها کم‌کم جایش را به گرمایی آشنا داد.

— «من مغرور نبودم هیونگ...» سونگهون با صدایی نرم گفت و انگشتانش را بینِ انگشتانِ هیسونگ گره زد. «فقط خجالتی بودم. فکر می‌کردم تو اون‌قدر فوق‌العاده و کاربلدی که اصلاً منو تو دایره‌ی آدمای دورت حساب نمی‌کنی.»

هیسونگ چشمانش از شدتِ درخششِ اشکِ نریخته برق زد. «یادته اون شبِ بارونیِ خوابگاهِ قدیمی را؟ همون شبی که از فشارِ تمرین‌ها هر دو از پا افتاده بودیم و تو گوشه‌ی اتاق روی زمین نشسته بودی و گریه می‌کردی؟ همون شبی که برای اولین بار اومدم کنارت نشستم، دستتو گرفتم و تو سرت رو گذاشتی روی شونه‌م؟»

سونگهون با شنیدنِ یادآوریِ آن شب، نفسِ عمیقی کشید. آن شبِ تاریک و بی‌صدا را کلمه به کلمه‌اش به یاد داشت؛ شبی که برای اولین بار بارهای سنگینِ غرورش را زمین گذاشته بود و هیسونگ او را در آغوش کشیده بود. شبی که اعترافِ خاموشِ عشقی که ماه‌ها زیر پوستشان جریان داشت، بدونِ هیچ کلمه‌ای اتفاق افتاد.

— «چطور می‌تونم یادم بره...؟» سونگهون زمزمه کرد.

هیسونگ دستِ گره‌خورده‌شان را بالا آورد و پشتِ دستِ سونگهون را به لب‌هایش چسباند. بوسه‌ای طولانی، گرم و لبریز از پرستش بر پوستِ دستِ او زد. در آن اتاقِ کوچکِ پر از بوی زغال و بخار، تمامِ طوفان‌های بیرون، اطلاعیه‌های کمپانی و ترس‌های فردا، برای چند ساعت پشتِ در ماندند تا آن دو، دوباره در اولین روزهای عاشق شدنشان حل شوند.

هیسونگ لبخندِ محوی زد، نگاهش توی نورِ زرد و رقصنده‌ی زغال چرخید و انگار که بخواهد صفحه‌ی دیگری از این کتابِ کهنه را ورق بزند، صدایش آرام‌تر از قبل در فضا پیچید:

— «یا اون شب رو یادت میاد...؟ چند ماه بعد از دبیو بود. همه‌ی جدول‌ها و نقدها پر از فشار و مقایسه بود. تو تا ساعت‌ها تو اتاقِ تمرینِ خالی نشسته بودی، زانوهات رو بغل کرده بودی و با اون نگاهِ خیره داشتی به این فکر می‌کردی که نکنه داری همه‌ی آدم‌ها رو ناامید می‌کنی...»

سونگهون با شنیدنِ این حرف، نفسِ عمیقی کشید. تصویرِ آن شب بلافاصله مثلِ یک فریمِ شفاف جلوی چشم‌هایش زنده شد.

— «آره...» سونگهون لبخندِ تلخی زد. «اون شب فکر می‌کردم کلِ دنیا روی سرم خراب شده. حس می‌کردم هیچ‌وقت به اون استانداردی که می‌خوان نمی‌رسم. ولی تو اومدی... یادته؟ بدون اینکه حتی یه کلمه‌ی کلیشه‌ای برای دلداری بگی، اومدی کنارم روی زمین نششتی، یه بطری آبِ سرد گذاشتی روی گونه‌م و گفتی: "لازم نیست کلِ دنیا رو راضی کنی"»

هیسونگ نگاهِ عمیقی به او دوخت. چشم‌های تیره‌اش در آن نورِ نیمه‌تاریک، دریایی از اطمینان و عشق بود.

— «چون می‌دونستم تو چقدر سرسختی. تو هیچ‌وقت به خودت اجازه نمی‌دادی خسته‌گی‌ت رو نشون بدی.»

با گفتنِ این جمله، فضای خاطره‌بازیِ شیرین، یک لحظه به واقعیتِ نفس‌گیرِ حال گره خورد.

سونگهون دستش را محکم‌تر دورِ دستِ هیسونگ حلقه کرد. لبخندِ گرم و محوش را حفظ کرد، اما نگاهش رنگِ یک هشدارِ جدی و صمیمی به خود گرفت:

— «الان هم همون وضعیته. درست مثلِ همون شب‌ها. ولی فرقش اینه که این بار، من اینجام تا بطریِ آب رو بذارم روی گونه‌ت و بهت بگم: لازم نیست همه‌ کل دنیا رو راضی کنی.»

هیسونگ برای چند ثانیه پلک نزد. گاردِ دفاعی‌اش، تمامِ آن دیوارهای محکمی که در طولِ این روزها دورِ خودش کشیده بود، با این یک جمله‌ی سونگهون ترک خورد. بغضِ شیرینی گلویش را فشرد.

عطرِ سردِ سونگهون با بوی دودِ زغال و قهوه درهم‌آمیخته بود. در آن نقطه‌ی کوچک و دنج از سئول، وسطِ همه‌ی طوفان‌هایی که قرار بود از راه برسند، آن‌ها برای لحظاتی زمان را متوقف کرده بودند؛ دو انسان که جز یکدیگر، هیچ‌پناهگاهی در این کره‌ی خاکی نداشتند.

Report Page