"Overflow"
teexioعشق، گاهی یک اندوهِ شیشهای است.
از آن اندوههایی که با هر تپش قلب، گوشهی سینهات را میخراشد و یادت میاندازد که در برابرِ یک نفر، چقدر بیدفاعی. دوست داشتنِ تو، شبیهِ ایستادن بر لبهی یک پرتگاهِ مهآلود است؛ هراسانگیز، اما بهشدت مسحورکننده.
وقتی نگاهم به آن دو گویِ تاریک و عمیقِ چشمانت میافتد، دیگر دستوپا زدن بیفایده است. اقیانوسی در نگاهت پنهان است که مرا به اعماق میکشد و من در نقطهی تلاقیِ مردمکهایت غرق میشوم، بیآنکه هرگز تقاضای نجاتی داشته باشم.
اما کنارت که میایستم، ترسی عجیب به جانم میافتد. دستهایم یخ میزنند، نفسهایم به شماره میافتند و کلافه میشوم. این عصبانیت و آشفتگیِ پنهانِ من از سرِ خشم نیست؛ از سرِ وحشت است. وحشتِ اینکه تو آنقدر ظریف، آنقدر دستنیافتنی و آنقدر بینقصی که میترسم حتی با یک لمسِ اشتباه، با یک نوازشِ لرزان و ناشیانه، تَرَک برداری و میانِ انگشتانِ من بشکنی.
من در برابرِ تو، محتاطترین ویرانهی جهانم.
چهارم فوریه. تقویمِ دیجیتالِ روی دیوارِ استودیو با رنگِ قرمزِ ملایمی این تاریخ را نشان میداد.
پروموشنها و اجراهای فشرده و نفسگیرِ بالاخره شبِ گذشته، سوم فوریه، با آخرین استیجشان به پایان رسیده بود. تقویمِ هفتهها و ماههای گذشته برای هیسونگ مثلِ یک فیلمِ دورِ تند از تمرینهای رقصِ بیوقفه، بیداریهای قبل از طلوع برای رفتن به سالنهای آرایش و اجراهای سنگینِ تلویزیونی بود.
در میانهی تمامِ این خستگیها، او هنوز هم میتوانست آن روزِ سخت در بیست و یکم ژوئن را به یاد بیاورد؛ روزی که سونگهون سرما خورده بود و میانِ تب میسوخت، اما با همان لجاجت و غرورِ همیشگیاش روی استیج ایستاد و بینقص رقصید. آن روزها، وقتی هیسونگ با نگرانی به صورتِ رنگپریده و نفسنفس زدنهای سونگهون نگاه میکرد، بیشتر از همیشه فهمیده بود که این پسرها چقدر میتوانند شکننده و در عین حال فولادین باشند.
اما حالا که پروندهی اجراهای این کامبک بسته شده بود، اعضا بالاخره فرصت پیدا کرده بودند تا بعد از آنهمه فشار، نفس بکشند و زندگیِ نرمال را برای چند روز تجربه کنند. جونگوون و سونو در حالِ استراحت بودند، جیک و نیکی احتمالاً تا خودِ ظهر میخوابیدند و سونگهون... سونگهون بالاخره میتوانست به زانوها و بدنِ خستهاش استراحت بدهد و بدونِ استرسِ بیدار شدن برای ضبطِ برنامههای موسیقی، در تاریکیِ اتاقش مچاله شود.
اما برای هیسونگ، پایانِ پروموشنها به معنای استراحت نبود؛ به معنای شروعِ یک مسیرِ تازهتر، سنگینتر و البته تنهاتر بود. با چراغسبزِ کمپانی و اشتیاقِ سوزانِ خودش، پروژهی سولوی او رسماً کلید خورده بود. در حالی که بقیه در حالِ ریکاوری در خوابگاه بودند، هیسونگ خودش را در طبقاتِ بالاییِ ساختمانِ، در یکی از استودیوهای تاریکِ ضبط حبس کرده بود.
ساعت از چهارِ عصر گذشته بود، اما استودیو هیچ نوری جز درخششِ مانیتورهای بزرگ، دکمههای رنگیِ میکسر و یک آباژورِ کمنورِ گوشهی اتاق نداشت. بوی قهوهی سردشده، اسپرسوهای تلخ و کاغذهای مچالهشدهی ترانه در فضا پیچیده بود. روی میزِ شیشهای، سه لیوانِ خالیِ آیسآمریکانو و یک دفترچهی پر از خطخوردگی قرار داشت.
هیسونگ هدفونِ سنگینِ استودیو را روی گوشهایش جابهجا کرد. کلاهِ کپِ مشکیاش را پایینتر کشیده بود، اما هنوز هم هالهی کمرنگِ بیخوابی زیرِ چشمهای خسته اما بینهایت متمرکزش به چشم میخورد. تیشرتِ اورسایز و سفیدی به تن داشت که آستینهایش را تا آرنج بالا زده بود.
او به سمتِ میکروفونِ کاندنسرِ استودیو خم شد. چشمهایش را بست تا فقط صدای بیتِ ملایم و تاریکی را که در هدفونش پخش میشد احساس کند.
— «یه بارِ دیگه بگیریمش هیونگ... حس میکنم فالستویِ آخر به اندازهی کافی نفسدار و عمیق نبود.» هیسونگ با صدایی که از خستگیِ تارآواها کمی دورگه شده بود، رو به شیشهی آکوستیک گفت.
تهیهکنندهی ارشدِ کمپانی که پشتِ سیستم نشسته بود، دکمهی توقف را زد، صندلیاش را چرخاند و با کلافگیِ آمیخته به تحسین، از پشتِ شیشه به او نگاه کرد:
— «هیسونگ-آه، ما این لاینِ ده ثانیهای رو تا الان پونزده بار ضبط کردیم! از نظرِ من و هر آدمِ دیگهای تو این کمپانی، همین الانشم بینقصه. تو از دیشب که آخرین اجرای گروهی تموم شده، روی هم رفته سه ساعت هم نخوابیدی!»
هیسونگ از اتاقکِ ضبط بیرون آمد، درِ سنگینِ آکوستیک را بست و خودش را روی کاناپهی چرمیِ پشتِ سرِ تهیهکننده انداخت. دستش را لای موهای آشفتهاش کشید و به سقفِ تاریکِ استودیو خیره شد.
— «میدونم هیونگ... خستهت کردم.» هیسونگ با لحنی آرام اما پر از لجاجتِ هنری گفت: «ولی این آهنگ قراره فقط با اسمِ من بیاد بیرون. اینجا دیگه شش نفرِ دیگه نیستن که پشتشون قایم بشم یا نقصهام رو بپوشونن. این باید دقیقاً همون حسِ ایزوله و تاریکی رو بده که تو سرمه. وقتی میخونمش، نباید فقط شنیده بشه... باید حس بشه.»
تهیهکننده آهی کشید، لیوانِ قهوهاش را برداشت و در حالی که به گرافهای صوتیِ روی مانیتور نگاه میکرد گفت:
— «تو یه دیوونهی کمالگرایی هیسونگ.»
هیسونگ چرخید، گوشیِ بیصدایش را که از دیشب حتی یک بار هم صفحهاش را روشن نکرده بود، از روی میزِ استودیو برداشت. حق با تهیهکننده بود. او آنقدر در ساختارِ آهنگ، ملودیها و اثباتِ خودش به عنوانِ یک آرتیستِ سولو غرق شده بود که فراموش کرده بود بیرون از این اتاقِ تاریک، دنیای دیگری هم جریان دارد و کسی در اتاقش، با وجودِ خستگیِ بعد از اجراها، احتمالاً منتظرِ پیامی از طرفِ اوست.
تهیهکننده با کلافگی صندلیاش را عقب کشید، کتش را از روی دستهی مبل برداشت و در حالی که به سمتِ در میرفت، گفت:
— «من میرم پایین یه چیزی بخورم و یه هوایی عوض کنم. تا نیم ساعتِ دیگه برنمیگردم. تو هم تو این مدت به جای خیره شدن به اون مانیتورِ لعنتی، چشماتو ببند و به تارهای صوتیت رحم کن.»
درِ سنگین و آکوستیکِ استودیو با صدای خفهای بسته شد.
با رفتنِ او، سکوتِ غلیظ و سنگینی استودیو را بلعید. تنها صدایی که به گوش میرسید، هومِ ملایمِ دستگاهِ تهویه و وِزوِزِ بسیار ضعیفِ آمپلیفایرها بود. نورِ آبی و قرمزِ دکمههای میکسر و خطوطِ گرافیکیِ روی مانیتورها، تنها منابعِ نوری بودند که در تاریکیِ اتاق میدرخشیدند و روی صورتِ خستهی هیسونگ سایه میانداختند. بوی قهوهی سردشده و کاغذِ گرمِ دستگاهِ پرینتر در فضای بسته حبس شده بود.
هیسونگ سرش را به پشتیِ چرمیِ کاناپه تکیه داد و گوشیاش را روشن کرد. نورِ سفیدِ صفحه در آن تاریکی، چشمهای حساسش را جمع کرد. بالای صفحه، چند پیامِ خواندهنشدۀ پشتِ سر هم از یک اسمِ آشنا میدرخشید: «هونا».
سونگهون (ساعت ۲:۰۰ ظهر): رسیدی کمپانی؟ حداقل قبل از رفتن تو اون غارِ تاریکت یه چیزی خوردی؟
سونگهون (ساعت ۳:۳۰ عصر): جیک میگه از دیشب بعد از اجرا اصلاً نخوابیدی. داری خودتو میکشی؟
سونگهون (ده دقیقه پیش): هنوز زندهای؟
لبخندِ نرم، خسته اما بینهایت گرمی روی لبهای هیسونگ نشست. انگشتِ شستش را روی کیبورد کشید و به آرامی تایپ کرد:
«زندهام. ولی فکر کنم مغزم داره ارور میده.»
هنوز پنج ثانیه از ارسالِ پیام نگذشته بود که صفحهی چت ناپدید شد و نامِ سونگهون همراه با ویبرهی ممتدِ گوشی، روی صفحه افتاد. هیسونگ تماس را وصل کرد و گوشی را کنارِ گوشش گذاشت. خنکای فلزِ گوشی روی پوستِ داغ و تبدارِ گونهاش، حسِ بینظیری از تسکین داشت.
— «بله؟» هیسونگ زمزمه کرد. صدایش از خستگی و تمرینِ مداوم، به طرزِ محسوسی خشدار، بم و تحلیلرفته بود.
در آنسوی خط، برای چند ثانیه فقط صدای نفسهای سونگهون به گوش میرسید. سکوتی که پر از حرفهای نگفته و نگرانیِ فروخورده بود.
— «صدات...» صدای سونگهون از پشتِ خط، با آن طنینِ آشنا و عمیقش، مثلِ یک لنگرگاه در میانِ طوفانِ افکارِ هیسونگ بود. «چقدر به حنجرهت فشار آوردی؟»
هیسونگ چشمهایش را بست. شنیدنِ صدای سونگهون در این انزوای تاریک، مثلِ لمسِ یک پتوی نرم در اوجِ سرما بود.
— «فقط یه کم خستهام...» هیسونگ با خندهای آرام و بیجان جواب داد. «تو خوبی؟»
— «من خوبم.» سونگهون با لحنی قاطع و مصمم، بیآنکه به سوالهای هیسونگ اهمیت بدهد، حرفش را قطع کرد. صدای خشخشِ لباس و برداشتنِ کلید از آنطرفِ خط میآمد. «بلندشو وسایلت رو جمع کن رو کاناپه. دارم میام اونجا.»
هیسونگ غافلگیر شد. چشمهایش را باز کرد و نیمخیز شد:
— «چی؟ فردا باید بری برای مراسم المپیک... استراحت کن.»
— «گفتم دارم میام، هیسونگ.» لحنِ سونگهون طوری بود که هیچ جای بحثی باقی نمیگذاشت؛ ترکیبی از یک لجاجتِ شیرین و یک نگرانیِ عمیق که قلبِ هیسونگ را به لرزه میانداخت. «تو کدوم استودیویی؟ همون استودیوی شماره ۳ تو طبقهی پنجم؟ همون که همیشه بوی قهوهی مونده میده؟»
هیسونگ با شنیدنِ این توصیفِ دقیق، نتوانست جلوی خندهی نرمش را بگیرد. شانههایش از فشاری که تمامِ روز تحمل کرده بود، کمی رها شد.
— «آره... همون تاریکه.»
— «چیزی میخوای برات بگیرم؟» صدای سونگهون حالا نرمتر شده بود، انگار از اینکه هیسونگ تسلیم شده، رضایت داشت. «قهوه که مطمئنم تا الان سه گالن خوردی و دیگه برات قدغنه. یه چیزِ گرم میگیرم برای گلوت... و یه غذای درستحسابی که بشوره ببره پایین. چیزِ دیگهای هوس نکردی؟»
نگاهِ هیسونگ در تاریکیِ اتاق چرخید. به مانیتورهای سرد، به کاغذهای مچالهشده و به لیوانهای خالی. این فضا تا چند دقیقه پیش برایش نمادِ کمالگرایی و اثباتِ خودش بود، اما حالا فقط یک سلولِ انفرادی به نظر میرسید که دلش میخواست هرچه زودتر از آن فرار کند.
— «نه...» هیسونگ با صدایی که حالا فقط رنگِ دلتنگی و نیاز داشت، زمزمه کرد. «هیچی نمیخوام. فقط خودت بیا.»
نفسِ سونگهون پشتِ خط برای یک لحظه حبس شد. وقتی دوباره حرف زد، صدایش یک اُکتاو پایینتر آمده بود و رگهای از گرمای ذوبکننده در آن موج میزد:
— «بیست دقیقهی دیگه اونجام.»
تماس قطع شد. هیسونگ گوشی را روی سینهاش گذاشت و نفسِ عمیقی کشید. ضربانِ قلبش که تمامِ روز از شدتِ اضطرابِ هنری و کافئین بینظم میزد، حالا ریتمِ آرامی به خود گرفته بود. استودیوی تاریک دیگر برایش خفهکننده نبود، چون میدانست در میانِ این تاریکی، کسی در راه است تا او را از خودش و از این کمالگراییِ ویرانگر نجات دهد.
بیست دقیقه، دقیقاً به ثانیه کشیده شد.
صدای چرخیدنِ دستگیرهی فلزی و باز شدنِ درِ سنگینِ آکوستیک، سکوتِ خفهکنندهی استودیو را شکست. نوارِ باریکی از نورِ سفیدِ راهرو برای چند ثانیه روی موکتِ تیره افتاد و بعد، با بسته شدنِ در، دوباره همهچیز در نیمهتاریکیِ استودیو فرو رفت.
سونگهون آنجا بود. یک پالتوی پشمیِ بلند و مشکی پوشیده بود که باعث میشد شانههای پهنش حتی در آن تاریکی هم خودنمایی کنند. یک کلاهِ بافتنیِ طوسیرنگ روی سرش کشیده بود و موهای سیاهش از زیرِ کلاه روی پیشانیاش ریخته بود. در یک دستش یک کیسهی پلاستیکیِ بزرگ بود و در دستِ دیگرش، دو لیوانِ کاغذیِ عایقدار.
سونگهون نفسِ عمیقی کشید و با لحنی که آمیخته به غرغرِ شیرین و نگرانی بود گفت:
— «اینجا رسماً شبیهِ غارِ خفاشهاست، چطور چشمهات تو این تاریکی میبینه؟ حتی دستگاهِ تصفیهی هوا هم خاموشه... داری خودتو خفه میکنی.»
او کیسهی غذا را روی میزِ شیشهای گذاشت، به سمتِ دیوار رفت و با زدنِ یک کلید، هالوژنهای ملایم و زردرنگِ گوشهی استودیو را روشن کرد. نورِ گرمی فضا را پر کرد و سایههای ترسناکِ تجهیزات را از بین برد. بعد، به سمتِ هیسونگ که روی کاناپهی چرمی در خودش مچاله شده بود و با لبخندی بیجان به او نگاه میکرد، رفت.
سونگهون کتش را درآورد و روی صندلیِ تهیهکننده انداخت. بعد، درست کنارِ هیسونگ روی کاناپه نشست. فاصلهشان آنقدر کم بود که هیسونگ میتوانست سرمای مطبوعِ هوای بیرون را که هنوز روی لباسهای سونگهون نشسته بود، حس کند.
سونگهون بدونِ هیچ حرفی، یکی از لیوانهای کاغذی را به دستِ هیسونگ داد. گرمای لیوان فوراً به انگشتهای یخزدهی هیسونگ نفوذ کرد.
— «چایِ لیمو و عسل. داغه، آروم بخور.»
هیسونگ لیوان را با دو دست گرفت، بخارِ شیرین و معطرِ آن را بو کشید و جرعهی کوچکی نوشید. گرمای مایع، مثلِ یک خطِ داغ از گلویش پایین رفت و خستگیِ حنجرهاش را به طرزِ معجزهآسایی تسکین داد.
— «ممنونم...» هیسونگ زمزمه کرد و از بالای لبهی لیوان به چشمهای درخشانِ سونگهون نگاه کرد.
سونگهون در حالی که ظرفهای غذا را از کیسه بیرون میآورد، گفت:
— «برای غذا هم فرنیِ آبالون گرفتم. وقتی استرس داری و خستهای معدهت غذای سنگین قبول نمیکنه. این هم گرمه هم راحت هضم میشه.»
بوی برنجِ پختهشده، روغنِ کنجد و غذای گرم، بوی کهنه و تلخِ قهوه را از استودیو فراری داد. سونگهون درِ ظرف را باز کرد، قاشقِ پلاستیکی را داخلش گذاشت و آن را روی پای هیسونگ قرار داد. خودش هم ظرفِ دیگر را برداشت.
چند دقیقهی اول فقط در سکوت گذشت. صدای برخوردِ قاشقها با ظرف و هومِ ملایمِ دستگاهها، تنها موسیقیِ متنِ آن لحظه بود. هیسونگ با هر قاشقی که میخورد، احساس میکرد روحِ یخزده و مضطربش کمکم دارد آب میشود. حضورِ سونگهون در کنارش، مثلِ یک لنگرگاهِ امن بود که او را از سرگردانی در دریای افکارش نجات میداد.
وقتی نصفِ ظرف را تمام کردند، هیسونگ قاشق را پایین گذاشت، سرش را به پشتیِ کاناپه تکیه داد و با صدایی که حالا بازتر و شفافتر شده بود گفت:
— «اولین باره که قراره لی هیسونگ رو، با یه آلبومِ چند تِرکه و بدونِ اسمِ انهایپن پشتِ سرش، به دنیا نشون بدم. میخوام همهچیز بینقص باشه. اونقدر بینقص که وقتی کسی گوشش میده، نتونه ازش ایراد بگیره.»
سونگهون قاشقش را توی ظرف گذاشت، کامل به سمتِ هیسونگ چرخید و یک پایش را روی کاناپه جمع کرد. نگاهِ تاریک و جدیاش روی صورتِ خستهی هیسونگ قفل شد، حالا میفهمید چرا هیسونگ اینچنین خودش را در استودیو حبس کرده و بارِ سنگینی را به دوش میکشد.
— «کمالگرایی وقتی از یه حدی بگذره، دیگه اسمش خلق کردن نیست، اسمش خودتخریبیه. تو همین الانشم فوقالعادهای. هیچکس تو این کمپانی رنگِ صدای تو رو نداره.»
سونگهون دستش را جلو برد و با انگشتِ شستش، قطرهی کوچکی از عرقِ سرد را که روی شقیقهی هیسونگ نشسته بود، پاک کرد. لمسِ انگشتهایش به طرزِ دیوانهکنندهای آرامبخش بود.
— «برنامهت چیه؟ کِی قراره کلِ این پروژه نهایی بشه؟»
هیسونگ نفسِ عمیقی کشید و چشمهایش را بست تا از تماسِ دستِ سونگهون بیشتر لذت ببرد:
— «باید تا آخرِ این ماه وکالهای اصلیِ تمامِ تِرکها رو ببندیم. بعدش ماهها درگیرِ تنظیمِ نهایی، میکس و مسترِ کلِ آلبومیم. کانسپتفوتوها و موزیکویدیوها هم احتمالاً اوایلِ تابستون فیلمبرداری میشن. کمپانی برنامهریزی کرده که اوایلِ آگوست کلِ آلبوم رو به صورتِ رسمی منتشر کنه...»
هیسونگ تلخخندی زد و ادامه داد: «تهیهکننده بهم میگفت دیوونه شدم که برای یه لاینِ ده ثانیهای از یه تِرک، پونزده بار رفتم تو اتاقِ ضبط. ولی تو سرم اون صدا یه شکلِ دیگهست... تا وقتی تو تکتکِ آهنگها به اون صدایی که میخوام نرسم، نمیتونم ولش کنم.»
سونگهون لبخندِ نرمی زد، دستش را از روی شقیقهی هیسونگ پایین آورد و آن را دورِ گردنِ او حلقه کرد. فشار ملایمی روی قسمت پشتی گردن هیسونگ آورد.
— «اشکالی نداره...» سونگهون با صدایی بم و زمزمهوار، درست کنارِ گوشِ هیسونگ گفت: «درسته که این آلبومِ سولوی توئه و ما شش نفر تو این آهنگها باهات نمیخونیم، اما پشتتیم..»
استودیوی تاریک، دیگر سلولِ انفرادی نبود؛ حالا پناهگاهی بود که هیسونگ میتوانست در آن، امنترین و شکنندهترین نسخهی خودش باشد.
سونگهون بعد از چند دقیقه که در سکوت و آرامش نفس کشید، کمی سرش را عقب آورد. نگاهش را از صورتِ خستهی هیسونگ گرفت و به سمتِ مانیتورهای خاموشِ استودیو چرخید.
— «حالا که تا اینجا اومدم...» سونگهون با لحنی کنجکاو و نرم گفت: «نمیخوای یه تیکه از چیزی که داشتی روش کار میکردی رو برام پخش کنی؟»
هیسونگ لبخندِ کمرنگی زد. صندلیاش را چرخاند و چند دکمه را روی میکسر فشار داد.
— «هنوز میکسِ نهاییش انجام نشده و وکالها کامل نیستن، ولی... گوش کن.»
هیسونگ دکمهی پلی را زد.
فضای تاریکِ استودیو ناگهان با صدای نواختنِ یک پیانوی ملایم، تاریک و مالیخولیایی پر شد. چند ثانیه بعد، یک بیتِ ترپ-سولِ عمیق و سنگین به آن اضافه شد و در نهایت، صدای نفسدار، پر از احساس و جادوییِ هیسونگ در فضا پیچید. قطعهای که هارمونیاش به طرزِ عجیبی با اتمسفرِ نیمهشب و تاریکیِ اتاق همخوانی داشت.
سونگهون خشکش زده بود. چشمهایش گرد شد و با تمامِ وجود به هارمونیِ صداها گوش میداد. وقتی قطعهی کوتاه تمام شد و استودیو دوباره در سکوت فرو رفت، سونگهون نفسِ حبسشدهاش را بیرون داد.
— «واو...» سونگهون با هیجانی که سعی میکرد کنترلش کند گفت: «خیلی خوبه! ملودیش رسماً مو به تنِ آدم سیخ میکنه.»
هیسونگ که از واکنشِ صادقانه و پرانرژیِ سونگهون حسابی انرژی گرفته بود، دستش را پشتِ گردنش کشید و با کمی تردید گفت:
— «هنوز صددرصد مطمئن نیستم... ولی احتمالاً اسمِ این تِرک رو میذارم IMMATURE.»
سونگهون فوراً سرش را به نشانهی تایید تکان داد. ژستِ کاملاً جدی و هنریای به خودش گرفت و با لحنی متفکرانه گفت:
— «اوه... ایمَچور. خیلی اسمِ خفنیه. کاملاً به وایبِ آهنگ میخوره.»
هیسونگ لبخندی زد و منتظر ماند.
اما سه ثانیه گذشت. چهار ثانیه گذشت.
سکوتِ عجیبی بینشان برقرار شد. سونگهون چند بار پلک زد. ژستِ متفکرانهاش کمکم فروریخت. از آنجایی که دایرهلغاتِ انگلیسیاش گاهی یاری نمیکرد، مغزش در حالِ پردازشِ کلمه بود اما به هیچ نتیجهای نمیرسید.
کمی سرش را کج کرد. آن غرورِ همیشگیاش را کنار گذاشت و با چشمهایی که حالا پر از یک گیجیِ نرم و بینهایت شیرین بود، به هیسونگ نگاه کرد. لحنش ناخودآگاه نازدار و کمی بچگانه شد:
— «هیونگ... یعنی چی اونوقت؟»
با دیدنِ این تغییرِ حالتِ ناگهانی—از یک منتقدِ جدیِ موسیقی به پسری گیج که منتظرِ ترجمه بود—هیسونگ حس کرد یک کوه قند در دلش آب شد. تمامِ آن خستگیِ هنری و فشارِ آلبوم، جایش را به یک ضعفِ شیرین و عمیق برای پسری داد که روبهرویش نشسته بود.
هیسونگ نتوانست جلوی خندهی بلندش را بگیرد. دستش را دراز کرد، گونهی سونگهون را با ملایمت کشید و با لحنی که از شدتِ محبت میلرزید گفت:
— «ایمچور (Immature) یعنی نابالغ... خام. یعنی کسی که تو عشق و احساساتش هنوز مثلِ بچههاست و نمیدونه چطور با قلبِ یکی دیگه رفتار کنه.»
هیسونگ جلوتر رفت، بوسهی کوتاهی روی گونهی هنوز گیجِ سونگهون کاشت و با صدای بمی زمزمه کرد: «البته دقیقاً برعکسِ تو.»
هیسونگ ماوس را چرخاند و فایلِ متنیِ روی صفحه را جابهجا کرد. نگاهِ خستهاش روی یکی از خطوطِ لیست ثابت ماند. کمی به صندلیاش لم داد و با کلافگی آهی کشید:
— «برای این یکی... هنوز نتونستم اسمِ درستی پیدا کنم.» هیسونگ به موردِ دوم در لیست اشاره کرد و ادامه داد: «حسِ این آهنگ خیلی عجیبه... دربارهی اون لحظهایه که تمامِ وجودت رو میذاری، تا مرزِ نابودی میدوی و تلاش میکنی، ولی باز هم... یه جور حسِ خستگیِ مطلق و تقاضای بینتیجهست.»
سونگهون کمی جلوتر خم شد. آرنجهایش را روی زانوهایش گذاشت و با چشمهایی که از فکر کردن برق میزد، به مانیتور خیره شد. دوست داشت به هیسونگ کمک کند تا آن حسِ تاریک و عمیق را در قالبِ یک کلمهی انگلیسیِ درست و درمان پیدا کند، اما همانطور که خودش هم میدانست، زبانِ انگلیسیاش خیلی وقتها در بیانِ احساساتِ پیچیده کم میآورد.
لبهایش را روی هم فشار داد، ابروهایش در هم رفت و با همان لحنِ دستوپا شکسته و مکثهای طولانی شروع کرد به صحبت کردن:
— «امم... یعنی... you know?» سونگهون دستش را به نشانهی توضیح دادن در هوا تکان داد، «مثلِ اینکه... um, you try... خیلی تلاش میکنی، همهی انرژیت رو میدی، ولی خب... باز هم not enough؟ امم... جوری که انگار کافی نیست!»
هیسونگ با تعجب و لبخندی که آرامبخش روی صورتش مینشست، به سونگهون نگاه کرد. دیدنِ این که سونگهون چطور با تمامِ وجود تلاش میکند کلماتِ انگلیسیِ محدودش را کنار هم بچیند تا منظورِ عمیقِ او را بفهماند، قلبِ هیسونگ را از شدتِ گرما ذوب میکرد.
سونگهون که دید هیسونگ ساکت مانده و دارد نگاهش میکند، گونههایش کمی سرخ شد. دستش را پشتِ گردنش کشید و با خندهای کوتاه و خجالتزده ادامه داد:
— «یعنی... چطور بگم؟ امم... Not Enough! آره... همین! اسمشو بذار Not Enough. حسش همینه دیگه، مگه نه؟»
هیسونگ دیگر نتوانست جلوی خودش را بگیرد. ارتعاشِ خندهی عمیق و از تهِ دلش، شانههایش را لرزاند. او به سمتِ سونگهون چرخید، دستش را دراز کرد و گونهی سرخشدهی او را به آرامی لمس کرد:
— «چطور انقدر ناز داری.»
سونگهون چشمهایش را چرخاند و با نازِ ساختگیای گفت: «منظوری که داشتم کاملاً واضح بود.»
— «عالیه...» هیسونگ با چشمهایی که از عشق برق میزد گفت.
سونگهون با غرورِ کوچکی لبخند زد و به انتهای لیست اشاره کرد: «و Going Home... اسمِ این یکی هم ناخودآگاه آدم رو یادِ یه آرامشِ بعد از طوفان میندازه. ترکیبِ اینا کنارِ هم بینظیره.»
هیسونگ نگاهِ عمیقی به چشمهای درخشانِ سونگهون انداخت. انگار با این پیشنهاد و تأییدِ او، آخرین تردیدهای درونِ قلبش هم دود شده بود.