"Overflow"
teexioخروج از ایستگاهِ قطارِ روپونگی، مثلِ ورود به یک دنیای کاملاً متفاوت بود؛ گذار از کوچههای صمیمی و شلوغِ شیموکیتازاوا به فضایی وسیع، مینیمال و نفسگیر. خورشیدِ اواخرِ بعدازظهر، با زاویهای مایل به آسمانِ توکیو میتابید و رنگهای گرمش در تضاد با شیشههای سرد و آبیرنگِ برجها، منظرهای سینمایی ساخته بود.
ساختمانِ گالریِ معماریِ مدرن، در انتهای یک میدانگاهِ سنگی و خلوت قرار داشت. نمای بیرونیِ آن، شاهکاری از احجامِ مدولارِ رویهمچیده بود؛ مکعبهای بتنیِ عظیمی که با جسارت و بدونِ هیچ ستونِ اضافهای، در زوایای مختلف ترکیب شده بودند. ترکیبِ بتنِ اکسپوزِ نرم و صفحههای شیشهایِ بدونِ فریم، حسِ تعلیقِ بینظیری به فضا میداد.
جیک با دیدنِ ساختمان، قدمهایش را تندتر کرد و در حالی که سرش را بالا گرفته بود تا اوجِ سازه را ببیند، با تحسین سوتِ آرامی کشید:
— «واو... عکسهاش اصلاً نمیتونستن این عظمت رو نشون بدن.»
هیسونگ و سونگهون با لبخندی از سرِ رضایت، کنارِ او ایستادند. بادِ خنکی وزید و هیسونگ دستهایش را عمیقتر در جیبهای هودیاش فرو برد. سونگهون که همیشه سلیقهاش به سمتِ چیزهای تمیز، مینیمال و بینقص گرایش داشت، با دقت به خطوطِ خالصِ نما خیره شد و گفت:
— «واقعاً تمیز و بینقصه. هیچچیز اضافهای نداره، همهچیز دقیقاً سرِ جای خودشه.»
واردِ گالری که شدند، سکوتِ سنگین و محترمانهای جایگزینِ همهمهی خیابان شد. پالتِ رنگیِ داخلِ گالری کاملاً خنثی بود؛ ترکیبی از طیفهای خاکستریِ بتن، سفیدِ مات و مشکیِ متالیک. انعکاسِ صدای منظمِ قدمهای پوتینهایشان روی کفپوشِ بتنیِ یکپارچه، تنها صدایی بود که در سالنِ وسیع میپیچید.
اما چیزی که هوش از سرِ هر سه نفرشان برد، سقفِ سالنِ اصلی بود. سقف با مجموعهای از لوورهای پارامتریکِ چوبی و فلزی پوشیده شده بود که با محاسباتِ دقیقِ هندسی موج برمیداشتند. نورِ آفتابِ غروب از میانِ این خطوطِ موازی عبور میکرد و سایههایی ریتمیک، منظم و هاشورخورده روی زمین، دیوارها و حتی روی لباسهای آنها میانداخت.
جهیک گوشی را بالا آورد و شروع کرد به عکس گرفتن از ماکتهایی که با ترکیببندیِ دقیق و شبکهای روی میزهای سفیدِ مینیمال چیده شده بودند.
هیسونگ و سونگهون شانه به شانه به سمتِ میزِ ماکت رفتند. هیسونگ روی میز خم شد و با دقت به جزئیاتِ برشخوردهی ماکتِ چوبی نگاه کرد. سونگهون هم کمی خم شد، طوری که بازویش به آرامی با بازوی هیسونگ مماس شد. در این فضای مینیمال و آرام، همان تماسِ ساده و گرم، حسِ امنیتِ عجیبی داشت.
هیسونگ بدونِ اینکه نگاهش را از ماکت بگیرد، با صدای بمی که در سکوتِ گالری طنینِ ملایمی داشت، گفت:
— «خیلی جالبه!»
سونگهون سرش را به نشانهی تایید تکان داد. او به سایههای خطخطیِ لوورها که روی صورت و شانهی هیسونگ افتاده بود نگاه کرد. خطوطِ نور و سایه، برجستگیِ گونه و خطِ فکِ هیسونگ را شبیهِ یک پرترهی هنری کرده بود. سونگهون گوشیاش را از جیبِ کتِ چرمیاش درآورد، دوربین را باز کرد و بدونِ هیچ حرفی، لنز را به سمتِ هیسونگ و جیک که درگیرِ بحث دربارهی ماکت بودند، گرفت.
چیلیک!
صدای شاترِ دوربین باعث شد هر دو نفر به سمتِ سونگهون برگردند.
جهیک با اعتراضِ خندهداری گفت:
— «هی! من داشتم با قیافهی خیلی جدی تحلیل میکردم! عکسمو خراب نکنی سونگهون!»
سونگهون با لبخندِ کج و مغرورانهای به صفحهی گوشی نگاه کرد و گفت:
— «نگران نباش، هردوتون شبیه دانشجوهای هنرِ دههی نود شدین.»
هیسونگ قدمی به سمتِ سونگهون برداشت، بازویش را دورِ شانهی او انداخت و خودش را روی گوشی خم کرد تا عکس را ببیند. گرمای تنِ هیسونگ در سرمای مطبوعِ گالری، لبخندِ سونگهون را عمیقتر کرد.
— «عکسِ خوبیه...» هیسونگ با خنده گفت: «حالا نوبتِ توئه.»
هیسونگ گوشی را از دستِ سونگهون قاپید، چند قدم به عقب و درست زیرِ بارشِ مستقیمِ نورهای شبکهای رفت.
— «جیک، برو کنارِ سونگهون وایسا.»
جیک با هیجان دوید و دستش را محکم دورِ گردنِ سونگهون حلقه کرد. سونگهون که انتظارِ این حملهی دوستانه را نداشت، خندهی بلندی سر داد و سعی کرد تعادلش را حفظ کند. هیسونگ از پشتِ لنزِ دوربین، به دو بهترین دوستش که زیرِ خطوطِ هندسیِ سایهها میخندیدند نگاه کرد. قلبش از این لحظهی نابِ انسانی و دور از هیاهوی استیج، گرم شد.
— «یک... دو... سه... لبخند بزنین!»
عکسِ سهنفرهشان در میانِ آن احجامِ بتنی و نورهای پارامتریک ثبت شد؛ عکسی که هیچ دوربینی از کمپانی آن را ضبط نکرده بود و فقط و فقط متعلق به خودشان بود. روزی که با شوخیهای شیموکیتازاوا شروع شده بود، حالا در میانِ آرامش و هندسهی روپونگی، به زیباترین شکلِ ممکن به غروب میرسید.
وقتی از درهای شیشهایِ گالریِ روپونگی بیرون آمدند، خورشید کاملاً جای خودش را به تاریکیِ شب داده بود. آسمانِ توکیو به رنگِ سرمهایِ عمیقی درآمده بود و در عوض، شهر تازه داشت بیدار میشد. چراغهای نئونیِ برجها یکی پس از دیگری روشن میشدند و درخششِ قرمز و نارنجیِ برجِ توکیو در دوردست، مثلِ یک فانوسِ دریایی در میانِ اقیانوسِ ساختمانها خودنمایی میکرد.
هوای شب به مراتب سردتر و گزندهتر از بعدازظهر بود. هیسونگ دستهایش را در جیبهای هودیاش مچاله کرد، شانههایش را بالا داد و نفسش را که حالا تبدیل به هالهای از بخارِ سفید شده بود، بیرون داد.
— «خب...» هیسونگ با صدایی که از خستگیِ دلپذیرِ پیادهروی کمی خشدار شده بود گفت: «فکر کنم دیگه وقتشه برگردیم هتل، نه؟ پاهام دارن اعتصاب میکنن.»
جیک که هنوز گوشی را مثلِ یک نقشهی گنج در دست داشت، با چشمهایی که در نورِ چراغهای خیابان برق میزد، به سرعت سرش را به علامتِ منفی تکان داد:
— «چی؟! اصلاً حرفشم نزن هیونگ! هنوز یه آیتمِ طلایی از لیستم مونده. مگه میشه بیایم توکیو و نریم آکیهابارا؟ دستگاههای آرکید دارن صدامون میزنن!»
سونگهون با شنیدنِ اسم آرکید، پوزخندی زد، یقهِ کتِ چرمیاش را بالا کشید و با دست محکم به پشتِ جیک کوبید:
— «اگه فکر کردی قراره تو ماشینسواری دوباره ازم ببازی و بعد بهونه بیاری که فرمون خراب بود، من کاملاً پایهام بریم!»
جیک با حالتی تدافعی و پرانرژی جواب داد: «اون دفعه واقعاً دکمهی نیتروش کار نمیکرد! امشب نشونت میدم کی رئیسه!»
هیسونگ با دیدنِ کلکلِ این دو نفر خندید و تسلیم شد. نیم ساعت بعد، با قطارِ شهری خودشان را به قلبِ تپنده و پرهیاهوی آکیهابارا رساندند.
تضادِ اینجا با سکوتِ مینیمالِ گالریِ بتنی، مثلِ تضادِ روز و شب بود. خیابانها پر بود از بیلبوردهای انیمهایِ غولپیکر، نورهای چشمکزنِ LED که چشم را خیره میکردند، و صدای موسیقیِ ۸-بیتی و افکتهای صوتی که از هر مغازهای به گوش میرسید. بوی پلاستیکِ نو، وسایلِ الکترونیکی و شیرینیهای رنگی در هوا معلق بود.
به محضِ ورود به یکی از بزرگترین سالنهای آرکید در سگا، هیسونگ تمامِ خستگیاش را فراموش کرد. آن رویِ گیمر و رقابتجوی هیسونگ بیدار شده بود. او کلاهش را از سرش برداشت و مستقیم به سمتِ دستگاههای شبیهسازِ مسابقهی اتومبیلرانی رفت.
— «بیاین اینجا. سه نفره میزنیم... بازنده باید شامِ امشب رو حساب کنه!»
سه تایی پشتِ فرمانهای پلاستیکی و براق نشستند. با شروع شدنِ بازی، صدای خندهها و فریادهایشان سالن را پر کرد. جیک با تمامِ بدن روی فرمان خم شده بود و با هر پیچ، خودش هم به همان سمت کج میشد: «نپیچ جلوی من!»
سونگهون با قیافهای که به طرزِ خندهداری جدی و خونسرد بود، فقط پدالِ گاز را فشار میداد و هر از گاهی پوزخند میزد: «من که ازت جلوترم، داری با سایهام میجنگی!»
در نهایت، هیسونگ با اختلافِ یک ثانیه اول شد و با هیجان دستهایش را بالا برد: «یس! شام مهمونِ جیکام!»
جهیک با درماندگی سرش را روی فرمان کوبید که باعث شد هیسونگ و سونگهون از خنده رودهبر شوند.
کمی آنطرفتر، چشمِ سونگهون به دستگاههای کلاو ماشین افتاد. درونِ یکی از آنها، یک عروسکِ پنگوئنِ بسیار بزرگ و پفکرده با قیافهای به شدت خنگ قرار داشت. سونگهون آستینهای کتش را بالا زد، چند سکه داخلِ دستگاه انداخت و با تمرکزی مثالزدنی که انگار دارد یک جراحیِ حساس انجام میدهد، جویاستیک را حرکت داد.
هیسونگ و جیک دو طرفش ایستاده بودند و با نفسهای حبسشده تماشا میکردند.
— «یک کم چپ... نه نه، زیاد رفت! برگرد!» هیسونگ با استرس راهنمایی میکرد.
چنگک پایین رفت، پنگوئن را محکم گرفت، بالا آورد و... تق! عروسک دقیقاً داخلِ محفظه افتاد.
سونگهون با افتخار و لبخندی پیروزمندانه عروسکِ بزرگ را بیرون کشید، برگشت و آن را مستقیم توی بغلِ جیک پرت کرد:
— «بیا، اینم جایزهی باختت تو ماشینسواری. شبیهِ خودته وقتی خوابت میاد!»
جیک عروسک را که تقریباً هماندازهی نیمتنهاش بود بغل کرد و با صدای بلندی خندید: «امشب با همین میخوابم!»
حوالیِ ساعت یازده شب، هر سه نفر با قدمهایی که حالا واقعاً سنگین شده بود، از سالنِ پرنورِ آرکید بیرون آمدند. سرمای شب حالا به اوجِ خودش رسیده بود، اما گرسنگی بیشتر از سرما اذیتشان میکرد.
به پیشنهادِ جیک، واردِ یک کوچهی باریک و تاریک شدند که فقط با چند فانوسِ کاغذیِ قرمزرنگ روشن شده بود. زیرِ یکی از این فانوسها، یک مغازهی رامنفروشیِ بسیار کوچک با درهای کشوییِ چوبی قرار داشت.
وارد که شدند، موجی از هوای گرم و بخارآلودِ آمیخته به بوی بینظیرِ آبگوشتِ خوک، سیرِ لهشده و نودلِ تازه، به صورتشان خورد. مغازه فقط یک پیشخوانِ چوبی داشت با چند چهارپایه. آنها سه تایی کنارِ هم نشستند. عروسکِ پنگوئنِ جیک روی چهارپایهی خالیِ کناری جا خوش کرده بود.
وقتی کاسههای بزرگ و سفالیِ رامن، با بخارِ غلیظی که از آنها بلند میشد جلوی رویشان قرار گرفت، هیچکس تا چند دقیقه حرفی نزد. صدای هورت کشیدنِ نودلها و گرمایی که از خوردنِ غذای داغ در یک شبِ سردِ پاییزی به جانشان مینشست، تمامِ خستگیِ روز را از تنشان شست.
هیسونگ یک تکه گوشتِ برشته را با چاپستیکش برداشت، به کاسهی جیک نگاه کرد و با خنده گفت:
— «شرط میبندم این خوشمزهترین غذاییه که تو کلِ این ماه خوردیم.»
جیک که دهانش کاملاً پر بود، با تکان دادنِ سرش تایید کرد و بعد از قورت دادنِ لقمهاش گفت:
— «بهترین روز... جدی میگم. خیلی وقت بود اینقدر بدونِ دغدغهی دوربینها و استیج نخندیده بودیم.»
سونگهون لیوانِ آبِ یخ را سر کشید، با دستمال دهانش را پاک کرد و نگاهِ گرم و آرامی به هر دو نفرشان انداخت. او دستش را روی شانهی جیک گذاشت و بعد نیمنگاهی به چشمهای خستهاماخندانِ هیسونگ کرد.
— «بعضی وقتا آدم یادش میره که ما فقط سه تا پسرِ جوونیم که دلمون میخواد تو خیابونها گم بشیم، بازی کنیم و رامنِ داغ بخوریم.»
در آن شبِ خنکِ توکیو، در حالی که صدای جوشیدنِ آبِ نودل در پسزمینه به گوش میرسید و بخارِ غذا بینشان دیوارِ گرمی کشیده بود، هر سه نفرشان احساس میکردند که این دوستی و این لحظات، همان پناهگاهِ امنی است که در برابرِ تمامِ طوفانهای آینده از آنها محافظت خواهد کرد.
وقتی از درهای کشوییِ رامنفروشی بیرون زدند، سرمای گزندهی نیمهشبِ توکیو مثل یک سیلیِ خنک و بیدارکننده روی صورتهای گرم و بخارگرفتهشان نشست. خیابانهای آکیهابارا که تا چند ساعت پیش از شدتِ نور و صدا در حالِ انفجار بود، حالا در سکوتی عجیب و وهمانگیز فرو رفته بود؛ فقط صدای باد بود که در لابهلای بیلبوردهای خاموش میپیچید و چند چراغِ چشمکزنِ دوردست که هنوز بیدار بودند.
هیسونگ دستهایش را به هم مالید و با صدایی که از خوردنِ رامنِ داغ حسابی باز شده بود به ماشین کمپانی که از قبل خبر شده بود و در انتهای کوچه بلند ایستاده بود اشاره کرد و گفت:
— «بلاخره!»
جیک که عروسکِ پنگوئنِ غولپیکرش را مثلِ یک سپرِ نرم و گرم جلوی سینهاش بغل کرده بود، چشمهایش گرد شد: «همین الانشم دارم روی زانوهام راه میرم!»
سونگهون زیپِ کتِ چرمیاش را تا زیرِ چانه بالا کشید، پوزخندِ شیطنتآمیزی زد و در حالی که به سمتِ ماشین خیز برمیداشت، فریاد زد:
— «نفرِ آخر باید فردا قهوهی کلِ گروه رو حساب کنه!»
و بدونِ اینکه منتظرِ جواب بماند، با قدمهای بلندش در طولِ پیادهرویِ خلوت شروع به دویدن کرد.
هیسونگ با قهقههای بلند درحالی که میدانست احتمالا فردا هیچکس قرار نیست قهوهای بخواهد به دنبالش دوید و جیک در حالی که پنگوئنِ بزرگش بینِ دستوپایش گیر میکرد، با غرغرهای خندهداری پشتِ سرشان راه افتاد: «هی! من یه بچهپنگوئنِ پنج کیلویی همراهمه!»
صدای قدمهای تندشان، نفسنفس زدنها و خندههای بیوقفهشان در کوچههای خالیِ توکیو میپیچید. وقتی بالاخره به مقصد رسیدند و خودشان را داخلِ ماشین پرت کردند، هر سه نفر از شدتِ خنده و نفستنگی روی صندلیهای چرمی وَن وا رفتند.
جهیک عروسکِ پنگوئن را روی صندلیِ کنارش گذاشت، سرش را روی شکمِ نرم و پفکردهی عروسک رها کرد و در حالی که پلکهایش از شدتِ خستگی و سیری روی هم میافتاد، با صدای نامفهومی زمزمه کرد:
— «من... فقط پنج دقیقه چشمامو میبندم...»
و کمتر از یک دقیقه بعد، صدای نفسهای عمیق و منظمش نشان میداد که به خوابی عمیق فرو رفته است.
هیسونگ و سونگهون که روبهروی جهیک نشسته بودند، با لبخندِ نرمی به چهرهی غرق در خوابِ بهترین دوستشان نگاه کردند. هیسونگ کلاهِ هودیاش را از سرش برداشت و دستی لای موهای مشکی و آشفتهاش کشید.
— «امروز عالی بود...»
هیسونگ با چشمهایی که از شدتِ شادی و آرامش برق میزد، به نیمرخِ سونگهون نگاه کرد.
— «آره... یکی از بهترین روزهای زندگیم بود.»
سونگهون لبخندِ عمیقی زد و با چشمهای نیمهبسته، به رقصِ نورهای که از پشتِ پنجره رد میشدند، خیره شد.
وقتی به هتل رسیدند، ساعت از یکِ نیمهشب گذشته بود. لابیِ مجللِ هتل در سکوتِ مطلق و نورهای ملایمِ طلایی فرو رفته بود. جیک با چشمهای نیمهباز، پنگوئن را از یک بالَش روی زمین میکشید و مثلِ زامبیها به سمتِ آسانسور میرفت که باعث میشد هیسونگ و سونگهون تمامِ مسیر را با دستهایی که جلوی دهانشان گرفته بودند، بیصدا بخندند.
«آیش... باسن پنگوئن کثیف شد جیک.»
وقتی به طبقهی خودشان رسیدند، راهرو با موکتهای ضخیم و دیوارهای چوبکاریشدهاش هیچ صدایی را از خود عبور نمیداد.
جلوی درِ اتاقِ جیک که رسیدند، جیک بالاخره سرش را بالا آورد، با چشمهای پفکرده پنگوئن را توی بغلش فشرد:
— «بچهها... مرسی برای امروز. جدی میگم. خیلی خوش گذشت. فردا میبینمتون... شببخیر.»
هیسونگ دستش را لای موهای جیک کشید و با مهربانی گفت: «شببخیر. خوب بخوابی.»
سونگهون هم با لبخندی گرم جواب داد: «شببخیر. مواظب باش پنگوئنت تو رو نخوره!»
درِ اتاقِ جیک با صدای تیکی بسته شد.
ناگهان، اتمسفرِ راهرو تغییر کرد. انگار با بسته شدنِ آن در، آخرین حصارِ بینِ هیسونگ و سونگهون هم فرو ریخت. شوخیها و خندههای برادرانه، جای خود را به یک سکوتِ سنگین، پرکشش و تبدار داد.
سونگهون به آرامی چرخید. نگاهش با چشمهای تاریک و عمیقِ هیسونگ تلاقی کرد. فاصلهی بینشان در آن راهروی نیمهتاریک به حداقل رسید. سونگهون نفسِ عمیقی کشید و خواست دستِ هیسونگ را بگیرد تا او را به سمتِ خودش بکشد، اما قبل از اینکه بتواند حرکتی کند، هیسونگ پیشدستی کرد.
هیسونگ با قاطعیتی که از او بعید بود، مچِ دستِ سونگهون را گرفت. کارتِ الکترونیکی را از جیبِ کتِ چرمیِ سونگهون بیرون کشید، آن را روی قفلِ درِ اتاقِ سونگهون کشید و با صدای کلیکِ باز شدنِ در، او را به داخلِ اتاقِ نیمهتاریکِ خودش هل داد.
سونگهون که از این حرکتِ جسورانه و غیرمنتظرهی هیسونگ کاملاً غافلگیر شده بود، پوزخندِ جذابی زد. او فکر میکرد هیسونگ بالاخره کنترلِ اوضاع را به دست گرفته و میخواهد این شبِ طولانی را با قوانینِ خودش شروع کند.
درِ اتاق بسته شد. تاریکی و عطرِ تلخِ همیشگیِ اتاقِ سونگهون، آنها را در بر گرفت. سونگهون با چشمهایی که حالا از شدتِ خواستن و شیطنت تیره شده بود، به در تکیه داد. او کمی پاهایش را از هم باز کرد، منتظر ماند تا هیسونگ جلو بیاید، یقهاش را بگیرد و فاصلهی نفسهایشان را از بین ببرد.
هیسونگ جلو آمد، اما به جای اینکه او را ببوسد، دستهایش را روی شانههای پهنِ سونگهون گذاشت و با فشارِ ملایمی او را به سمتِ عقب راند تا لبهی تختِ نرم بنشیند.
سونگهون روی تخت نشست، دستهایش را روی تشک تکیه داد و با لبخندی که کاملاً هوش از سر میپراند، سرش را بالا گرفت. اما اتفاقی که در ثانیهی بعدی افتاد، تمامِ معادلاتِ ذهنیاش را به هم ریخت.
هیسونگ اصلاً جلوتر نیامد. او خم شد، بدونِ هیچ حرفی جلوی پاهای سونگهون روی یک زانو نشست.
سونگهون با چشمهای گردشده و گیج به هیسونگ که حالا روی زمین نشسته بود نگاه کرد. ضربانِ قلبش که تا چند ثانیه پیش از روی هیجان تند میزد، حالا از سردرگمی کند شد.
هیسونگ بدونِ هیچ نگاهِ اضافهای، دستهای گرمش را روی پوتینهای سنگینِ سونگهون گذاشت. با دقتی وسواسگونه بندهای پوتین را باز کرد و آنها را از پای سونگهون درآورد. بعد، با ملایمتِ تمام، پارچهی شلوارِ سونگهون را تا زیرِ زانو بالا زد.
خنکای هوای اتاق به پوستِ داغِ پای سونگهون خورد، اما چیزی که لرزه به جانش انداخت، لمسِ انگشتانِ گرمِ هیسونگ روی زانوی آسیبپذیرش بود. هیسونگ انگشتِ شستش را به آرامی روی کشککِ زانوی سونگهون کشید و با صدایی که پر از نگرانیِ پنهان بود، گفت:
— «از وقتی از روپونگی اومدیم بیرون، موقع راه رفتن وزنِت رو روی پای راستت نمیاندازی. درد داری آره؟»
سونگهون خشکش زد. تمامِ آن تب و تابِ تند، آن خواستنِ پرحرارت و آن افکارِ آشفته، در یک ثانیه دود شد و به هوا رفت. به جای آن، موجی از گرمای خالص، عمیق و لرزاننده تمامِ قفسهی سینهاش را پر کرد. قلبش طوری فشرده شد که نفس کشیدن برایش سخت شد.
هیسونگ اصلاً به فکرِ خودش نبود. او تمامِ روز را پا به پای آنها راه آمده بود، خسته بود، اما در این لحظه، در این اتاقِ تاریک، تنها چیزی که برایش اهمیت داشت، دردِ پنهانِ زانوی سونگهون بود؛ دردی که سونگهون به خاطرِ غرورش و برای خراب نکردنِ روزِ جیک، به روی خودش نیاورده بود، اما چشمهای تیزبین و عاشقِ هیسونگ آن را خوانده بود.
هیسونگ پمادِ تسکیندهندهی عضله را از کیفِ کمریاش بیرون آورد. بوی تند و نعناییِ پماد در هوای اتاق پیچید. او مقداری از پماد را روی انگشتهایش زد و با حرکاتی دورانی و بینهایت نرم، شروع به ماساژ دادنِ زانو و ساقِ پای سونگهون کرد. لمسِ او هیچ رگهای از نیازِ جنسی نداشت؛ فقط و فقط مراقبتِ خالصانه بود و عشقی که در حرکتِ انگشتانش جریان داشت.
سونگهون با چشمهایی که حالا از شدتِ احساسات و بغضی شیرین براق شده بود، به موهای مشکیِ هیسونگ که جلوی پایش خم شده بود خیره ماند. دستِ لرزانش را جلو برد و به آرامی لای موهای هیسونگ فرو کرد. پوستِ سرِ هیسونگ را نوازش کرد و با صدایی که از شدتِ تحتتاثیر قرار گرفتن میلرزید، زمزمه کرد:
— «هیونگ... من واقعاً خوبم. دردش اونقدرها هم بد نیست.»
هیسونگ دست از ماساژ دادن برنداشت. بدونِ اینکه سرش را بالا بیاورد، لبخندِ نرمی زد و گفت:
— «الان شاید درد نداری. ولی وقتی از خواب پاشی دردش میاد.»
سونگهون دیگر نتوانست تحمل کند. خم شد، هیسونگ با تعجب ایستاد و نگاهش به چشمهای بینهایت ملایم و لبریز از عشقِ سونگهون افتاد.
سونگهون با دو دست، صورتِ هیسونگ را قاب گرفت. انگشتِ شستش را روی گونهی خستهی او کشید و یک بوسهی بسیار کوتاه، نرم و پر از قدردانی روی پیشانیِ هیسونگ کاشت.
بعد، نگاهش از روی صورتِ هیسونگ سر خورد و به ساعتِ دیجیتالِ روی پاتختی افتاد که عددِ ۱:۴۵ نیمهشب را با رنگِ قرمز نشان میداد. سونگهون نفسِ عمیقی کشید، دستهایش را پایین آورد و با لحنی که حالا رگههایی از خستگیِ دلپذیرِ روز را در خود داشت گفت:
— «خیلی دیر شده. هردومون بوی خیابونهای توکیو رو میدیم. بهتره بریم دوش بگیریم تا این خستگی از تنمون بیرون بره.»
سونگهون با دست به سمتِ در اشاره کرد و با لبخندِ نرمی ادامه داد:
— «برو اتاقِ خودت دوش بگیر، منم همینجا میرم حمام.»
هیسونگ که تازه از آن فضای احساسی بیرون آمده بود، بلند شد و ناگهان برقِ شیطنت در چشمهای تاریکش درخشید. او به جای اینکه به سمتِ در برود، یک قدم به سونگهون نزدیکتر شد و با لحنی کشدار و پر از شیطنت گفت:
— «میدونستی از نظرِ علمی برای صرفهجویی در وقت و البته آبِ هتل، خیلی منطقیتره که دوتایی تو یه حمام دوش بگیریم؟ من اصلاً مشکلی با فداکاری برای حفظِ محیطزیست ندارم.»
سونگهون از این تغییرِ فازِ ناگهانیِ هیسونگ نتوانست جلوِ خندهاش را بگیرد. تکخندهی بلندی کرد، دستش را روی سینهی هیسونگ گذاشت و با یک هلِ ملایم و دوستانه او را به سمتِ درِ خروجی راند:
— «بهانهی محیطزیستیت اصلاً قانعکننده نبود! برو تو اتاقِ خودت.»
هیسونگ با خندهای که تمامِ صورتش را روشن کرده بود، تسلیم شد. دستگیرهی در را پایین کشید و خواست از اتاق بیرون برود که صدای نرم و کمی بمِ سونگهون او را در آستانهی در متوقف کرد:
— «هیسونگ...»
هیسونگ چرخید و به سونگهون نگاه کرد که حالا وسطِ اتاق ایستاده بود و با چشمهایی که پر از یک نیازِ آرام و عاشقانه بود، به او زل زده بود.
سونگهون دستش را پشتِ گردنش کشید و با لحنی که سعی میکرد بیتفاوت باشد اما گرمایش همهچیز را لو میداد، گفت:
— «اگه دوست داشتی... بعد از اینکه دوش گرفتی، لباسها و وسایلِ فردات رو بردار بیار اینجا. میتونیم شب رو پیشِ هم بخوابیم و صبح برای رفتن به فرودگاه، از همینجا با هم بریم پایین.»
قلبِ هیسونگ با شنیدنِ این پیشنهادِ ساده اما پر از صمیمیت، یک ضربان جا انداخت. تمامِ شیطنتش جای خود را به یک لبخندِ عمیق، رضایتبخش و پر از آرامش داد.
— «باشه...» هیسونگ زمزمه کرد. «ده دقیقهی دیگه اینجام.»
و با این حرف، در را پشتِ سرش بست تا هر دو در خلوتِ اتاقهایشان، آمادهی پایان دادن به این شبِ طولانی و پر از حس، در آغوشِ یکدیگر شوند.
قطراتِ آب از نوکِ موهای خیسِ سونگهون روی حولهی سفیدی که دورِ گردنش انداخته بود، میچکید. هوای خنکِ اتاقِ هتل که حالا به لطفِ تهویه مطبوع شده بود، با بخارِ گرمی که از نیمهباز بودنِ درِ حمام بیرون میزد، ترکیبِ دلپذیری ساخته بود. سونگهون با یک تیشرتِ نخیِ مشکیِ گشاد و شلوارِ راحتی، روی لبهی تخت نشست. بوی صابونِ ملایمِ هتل و عطرِ تمیزی، جایگزینِ بوی دود، خیابانهای توکیو و رامنِ داغ شده بود.
زانوی راستش، به لطفِ پماد و ماساژِ طولانیِ هیسونگ، حالا دیگر درد نمیکرد و فقط یک گزگزِ خفیف و گرم داشت. لبخندِ محوی روی لبهایش نشست وقتی دوباره به یادِ هیسونگ افتاد که چطور بدونِ هیچ ادعایی، جلوی پایش زانو زده بود.
گوشیاش روی پاتختی لرزید. قفلِ صفحه را باز کرد و مستقیماً واردِ چتِ گروهیِ هفتنفرهشان شد.
همانطور که انتظار میرفت، جیک که تا نیم ساعت پیش در بیهوش شده بود، حالا که دوش گرفته و به تختش رسیده بود، باتریهایش دوباره صددرصد شارژ شده بود و داشت گروه را با عکسها و گزارشهای امروز بمباران میکرد.
جهیک: «بچهها... با استایلِ جدیدِ هیسونگهیونگ آشنا بشین! قراره فردا تو فرودگاه با این تیپ بیاد!»
جونگوون: «ساعت دو صبحه! فردا پرواز داریم، بگیرین بخوابین!»
جیک: «شماها تو هتل موندین و خوابیدین، ولی ما بهترین استریتفودهای توکیو رو پیدا کردیم. جاتون خالی.»
جی: «من یه رستورانِ اُماماکاسهی درجهیک رفتم که از دو ماه پیش رزرو شده بود. اصلاً هم به دانگوهای شما حسودیم نشد. (ولی عکسِ قشنگیه، خوشحالم بهتون خوش گذشته.)»
سونگهون با خواندنِ پیامهای جیک و واکنشهای بقیه، آرام و بیصدا خندید. انگشتِ شستش را روی صفحهی گوشی کشید و به سمتِ بالا اسکرول کرد. به آن عکسی رسید که در گالریِ روپونگی، زیرِ سایههای هندسیِ لوورها گرفته بودند. توی عکس، جیک دستش را محکم دورِ گردنِ سونگهون انداخته بود و هردوی آنها از تهِ دل میخندیدند.
اما چیزی که نگاهِ سونگهون را روی عکس قفل کرد، خودش یا جهیک نبود؛ حسی بود که پشتِ لنزِ دوربین قرار داشت. حسی متعلق به کسی که این عکس را ثبت کرده بود. حتی در عکسی که هیسونگ خودش در آن حضور نداشت، سونگهون میتوانست ردِ نگاهِ گرم، تحسینگر و عاشقانهی او را روی صورتِ خودش ببیند.
روزِ عجیبی بود. از کوچههای آفتابیِ شیموکیتازاوا تا سکوتِ هنریِ روپونگی و شلوغیِ دیوانهوارِ آکیهابارا، تکتکِ ثانیههایش پر از حضورِ پررنگ و حمایتگرِ هیسونگ بود. هیسونگی که هم پابهپای دیوانهبازیهای جیک میآمد، هم در شلوغترین و پرهیاهوترین لحظات، با یک نگاهِ دزدکی، به سونگهون یادآوری میکرد که میانِ اینهمه شلوغی، تمامِ حواسش فقط پیشِ اوست.
سونگهون حوله را از دورِ گردنش برداشت، گوشی را روی پاتختی گذاشت و به تاجِ چرمیِ تخت تکیه داد. پاهایش را زیرِ ملحفهی خنک و سفیدِ هتل دراز کرد. نورِ ملایمِ آباژورِ زردرنگ، سایههای نرمی روی دیوارهای اتاق انداخته بود و فضایی بینهایت دنج و صمیمی ساخته بود. سکوتِ نیمهشبِ هتل، برعکسِ شبهای گذشته، دیگر برایش ترسناک یا خفهکننده نبود؛ بلکه لبریز از یک امنیتِ بینظیر بود.
نگاهِ تاریک و آرامش به درِ بستهی اتاق دوخته شد.
ساعت از دوِ نیمهشب گذشته بود. قلبش با ریتمی منظم اما پر از یک انتظارِ شیرین میتپید. دیگر به قطار، به برنامهی فردا یا به دوربینهای کمپانی فکر نمیکرد. تمامِ جهانش در همین اتاقِ نیمهتاریک خلاصه شده بود و او فقط منتظرِ شنیدنِ یک صدا بود؛ صدای در زدن کسی که قرار بود ادامهی این شبِ بینقص را، در فاصلهی چند سانتیمتری از قلبِ او به صبح برساند.
صدای دو تقهی نرم، کوتاه و ریتمیک روی چوبِ در، افکارِ سونگهون را پاره کرد.
لبخندِ عمیقی روی لبهایش نشست. ملحفهی سفید را کنار زد، از روی تخت بلند شد و با پاهای برهنه روی موکتِ ضخیم و نرمِ اتاق قدم برداشت. دستگیره را پایین کشید و در را باز کرد.
هیسونگ پشتِ در ایستاده بود. موهای مشکیاش هنوز نمدار بود و روی پیشانیاش ریخته بود. یک تیشرتِ نخیِ سفیدِ بسیار راحت و شلوارِ خواب پوشیده بود و لباسهای فردا، شارژر و مسواکش را مثلِ یک بقچهی کوچکِ بینظم توی بغلش مچاله کرده بود. چشمهایش از خستگیِ یک روزِ طولانی کمی خمار بود، اما برقی از آرامش در آنها میدرخشید.
— «اجازهی ورود هست؟» هیسونگ با صدای بمی که رگههایی از خندهی خوابآلود داشت زمزمه کرد.
سونگهون از جلوی در کنار رفت، با یک دستش به داخل اشاره کرد و با خندهای نرم گفت:
— «بیا تو.»
هیسونگ وارد شد و سونگهون در را پشتِ سرش قفل کرد. با ورودِ هیسونگ، اتمسفرِ اتاق کامل شد. بوی شامپوی خنک و تمیزیِ حمام که از موهای نمدارِ هیسونگ بلند میشد، با عطرِ تلخ و آشنای اتاقِ سونگهون در هم آمیخت. بیرون از پنجرههای قدی، توکیو با تمامِ چراغهای نئونی و برجهای خاموش و روشنش در سرمای شب نفس میکشید، اما داخلِ این اتاق، زیرِ نورِ زرد و کهرباییِ آباژور، فضایی بینهایت ایزوله، امن و گرم شکل گرفته بود که انگار از تمامِ جهانِ بیرون جدا بود.
هیسونگ یکراست به سمتِ مبلِ تکنفرهی گوشهی اتاق رفت، لباسها و وسایلش را بدونِ هیچ نظمی روی آن رها کرد و بعد، مثلِ کسی که تمامِ روز را در بیابان راه رفته و حالا به آب رسیده، با یک حرکتِ سریع و پر از انرژیِ بچگانه، خودش را روی تختِ بزرگ و فنریِ هتل پرت کرد!
تخت زیرِ وزنِ او تکانِ ملایمی خورد. هیسونگ صورتش را در بالشتِ پفدار و سفیدِ سونگهون فرو برد و نالهی خفهاماخندهداری سر داد:
— «آآآآخ... فکر میکردم پاهام قراره تو خیابونها جا بمونه!»
سونگهون با دیدنِ این حرکتِ بیپروا و بامزهی هیسونگ، دست به سینه ایستاد و تکخندهی بلندی کرد. او به سمتِ تخت رفت، کنارِ لبهی آن ایستاد و با شیطنت گفت:
— «کلِ تخت رو اشغال کردی!»
هیسونگ بدونِ اینکه سرش را از بالشت بیرون بیاورد، کمی غلت زد و به سمتِ دیگرِ تخت رفت تا دقیقاً نیمی از آن را برای سونگهون خالی کند. او پتو را روی سرش کشید و فقط چشمهای تاریک و خندانش از لای ملحفه پیدا بود:
— «بیا... تختِ خودته، ولی امشب باید با من شریکش بشی.»
سونگهون چراغِ اصلیِ ورودی را خاموش کرد تا فقط نورِ ملایمِ پاتختی روشن بماند. بعد، آرام روی تخت رفت و زیرِ پتو خزید. خنکای ملحفهها خیلی زود با گرمای تنِ هیسونگ که حالا در فاصلهی چند سانتیمتریاش دراز کشیده بود، جایگزین شد.
هر دو به پهلو، رو به همدیگر دراز کشیده بودند. فاصلهی بینشان فقط به اندازهی یک نفس بود. در این نورِ کم، سونگهون میتوانست سایهی مژههای بلندِ هیسونگ را روی گونههایش ببیند. هیچ نیازی به لمسهای تبدار یا حرفهای پیچیده نبود؛ همین حضور، همین نفس کشیدن در یک هوای مشترک بعد از آنهمه خنده و پیادهروی، برای پر کردنِ قلبِ هردوی آنها کافی بود.
اما آرامشِ تخت خیلی زود جای خودش را به یک کلکلِ شبانهی شیرین داد.
سونگهون با اخمی ساختگی خودش را کمی عقب کشید و غر زد:
— «پاهات مثلِ یخمکِ قطبی میمونه! به پای من نچسبونشون!»
هیسونگ پتو را تا زیرِ چانهاش بالا کشید، با لجبازی پایش را بیشتر به ساقِ پای سونگهون چسباند و با خنده جواب داد:
— «تقصیرِ من چیه؟ تو کلاً مثلِ کوره میمونی! بعدشم، تو نصفِ پتو رو کشیدی سمتِ خودت، من دارم یخ میزنم!»
سونگهون چشمهایش را چرخاند: «من کشیدم؟ تو رسماً کلِ تخت رو اشغال کردی! برو اونطرفتر...»
در حالی که سونگهون داشت با خنده سعی میکرد پتوی بیشتری برای خودش دستوپا کند، هیسونگ دستش را از زیرِ پتو بیرون آورد تا گوشیاش را که روی پاتختی گذاشته بود بردارد و آلارمِ فردا صبح را تنظیم کند.
اما همین که صفحهی گوشی روشن شد، چشمش به نوتیفیکیشنِ جدیدی از طرفِ کمپانی افتاد.
هیسونگ گوشی را جلوتر آورد و در سکوتِ کاملِ اتاق، خیرهی صفحه شد. نگاهش خط به خط روی متنِ طولانیِ اطلاعیه دوید که شامل محافظت از انهایپن در برابر هر نوع استالكينگ، توهين، تهديد و مزاحمت بود. طبق اطلاعیه این محافظت كاملا جدی و قانونی و بدون هیچ ارفاقی پیگیری خواهد شد؛ تاکید بر اینكه سن، مليت يا وضعيت تحصيلی افراد هيچ تاثیری در رسيدگي به پروندهها ندارد.
طبق اين گزارش، كسانی كه هنرمندان رو تعقيب كرده، از محل زندگیاشان عكس گرفته يا غيرقانونی وارد فضای مسكونی شده بودند، شناسايی شدن و محكوميت قضايی دریافت کردهاند. حضور در فرودگاهها و مكانهای غيرعمومی يا پخش برنامههای لورفته، آسيب جسمی و روحی جدی به هنرمندان وارد کرده و با اين رفتارها نیز برخورد خواهد شد.
همچنین اعلام شد افرادی كه در رويدادها رفتار نامناسب مثل توهين يا تهديد داشته باشند، بدون هيچ هشدار قبلی از برنامهها حذف خواهند شد.
با خواندنِ هر کلمه، انگار وزنِ سنگینی از روی شانههای هیسونگ برداشته میشد. تمامِ استرسهای پنهان، دغدغههای مربوط به امنیتِ بچهها و نگرانیهای خستهکنندهای که مدتها در ذهنش انبار شده بود، یکجا ذوب شد. موجی از گرمای دلگرمی، رهایی و آرامشِ خالص تمام وجودش را فرا گرفت. نفسِ حبسشدهاش با آسودگی بیرون آمد و لبخندی عمیق و شیرین روی لبهایش نشست.
سونگهون که متوجهِ سکوتِ ناگهانیِ هیسونگ شده بود، با کمی تعجب سرش را جلو آورد، نگاهی به چهرهی آرامگرفتهی او انداخت و پرسید:
— «چی شده؟»
هیسونگ با چشمهایی که حالا از شدتِ سبکی و آرامش برق میزد، خیرهی صفحهی گوشی ماند. با خواندنِ کلماتِ اطلاعیه، تمامِ بارِ سنگینِ نگرانیهای چند ماه گذشته از روی شانههایش برداشته شد. نفسِ عمیقی از سرِ آسودگی کشید، اما گوشی را سرِ جایش نگذاشت.
همانطور که گوشیِ روشن در دستش بود، ناگهان چرخید و با یک حرکت، مستقیماً روی بدنِ سونگهون خیمه زد!
سونگهون که اصلاً انتظارِ این هجومِ ناگهانی را نداشت، نفس در سینهاش حبس شد. نگاهش در چشمهای خمار و پر از شیطنتِ هیسونگ گره خورد، در حالی که هیسونگ با یک دست وزنِ خودش را روی آرنجش نگه داشته بود و با دستِ دیگر به او خیره شده بود.
اما هیسونگ اصلاً تکان نخورد. لبخندِ شیطنتآمیزی زد، با یک حرکتِ سریع گوشیِ روشن را روی ملحفه رها کرد—همانجا در میانهی تخت، با صفحهای که هنوز روشن بود و اتاق را کمنور روشن میکرد—و هر دو دستش را آزاد کرد.
قبل از اینکه سونگهون بتواند اعتراض کند، هیسونگ خم شد، مقاومتِ نیمهکارهی او را نادیده گرفت و با قاطعیتی لوسوار، خم شد و آرام لبهای سونگهون را بوسید و برای چند ثانیه همانجا مکث کرد!
صدای اعتراضِ سونگهون با خندهای که ناخودآگاه روی لبش نشست قطع شد.
هیسونگ با رضایتِ کامل خودش را پایین کشید، سرش را روی شانهی سونگهون گذاشت و دستهایش را دورِ کمرِ او حلقه کرد تا او را محکم در آغوش بگیرد.
سونگهون که دیگر راهِ فراری نداشت، نفسِ تسلیمشدهای کشید، لبخندِ عمیقی زد، دستهایش را دورِ شانههای هیسونگ حلقه کرد و او را در آغوش کشید. گوشیِ رهاشده در میانهی تخت، با نورِ کمرنگی که متن اطلاعیه را به نمایش میگذاشت، تنها شاهدِ این آرامشِ عمیق بود تا اینکه کمکم نورش ضعیف شد، خاموش شد و هر دو در سکوت و گرمای آغوشِ هم به خواب رفتند.