"Overflow"

"Overflow"

teexio

اشعه‌های زردرنگ و ملایمِ آفتابِ پس از باران، از لای پرده‌های نیمه‌بازِ سوئیت می‌تابید و روی بخارِ رقیقِ برخاسته از فنجان‌های قهوه می‌رقصید. عطرِ اشتهابرانگیزِ املتِ مخصوص و نان‌های تست‌شده‌ی جی، کلِ سالن را پر کرده بود تا بوی نم‌زده‌ی بارانِ دیشب را کاملاً بشوید. روی مبل، جای کیفِ کوچکِ نیکی خالی بود؛ او همان سپیده‌دم با ذوق و شوق برای دیدنِ خانواده‌اش راهی شده بود و حالا بقیه‌ی اعضا با لباس‌های راحتی دورِ میزِ صبحانه گرد هم آمده بودند و با خنده‌های خواب‌آلود درباره‌ی برنامه‌های روزِ آزادشان گپ می‌زدند.

در این میان، جای یک نفر خالی بود. جی درحالی که تابه را روی زیردیگی می‌گذاشت، نگاهی به صندلیِ خالی انداخت و گفت:

— «هیسونگ‌ هنوز بیدار نشده؟ اگه الان نخوره، همه‌چیز سرد میشه.»

سونگهون که در سکوت تکیه‌اش را به لبه‌ی کابینت داده بود و ماگِ سرامیکیِ گرمش را میانِ هر دو دست نگه داشته بود، آخرین جرعه‌ی قهوه‌اش را سر کشید. چشمانِ تیره‌اش، حسِ پنهانی از شیطنت و تپشِ تندِ دیشب را در خود داشت. با لحنی کاملاً خونسرد و بی‌تفاوت که هیچ سنسوری را حساس نکند، گفت:

— «من میرم بیدارش کنم. شما شروع کنین.»

او ماگش را روی میز گذاشت و به آرامی از نشیمنِ پر سر و صدای سوئیت بیرون زد. خنکای مطبوعِ راهروی سکوت‌زده‌ی هتل، روی پوستِ گردنش نشست. صدای خفه‌ی پاها روی موکتِ ضخیم، تنها صدایی بود که تا رسیدن به درِ اتاقِ هیسونگ شنیده می‌شد.

سونگهون جلوی درِ چوبی ایستاد. نبضِ انگشتانش با یادآوریِ پیام‌های دیشب کمی تندتر زد. با بندِ انگشتش دو ضربه‌ی آرام و شمرده به در زد. صدای پوکِ برخورد روی چوب در راهرو پیچید.

چند ثانیه سکوتِ محض برقرار شد. بعد، صدای کشیده‌شدنِ پاها روی زمین و چرخشِ مکانیکی و نرمِ قفلِ در آمد.

در به آرامی باز شد. هیسونگ در چارچوبِ در پدیدار شد؛ موهای مشکی‌اش خواب‌آلود و آشفته روی پیشانی‌اش ریخته بود، پیراهنِ نخیِ گشادش کمی از روی یکی از شانه‌هایش سُر خورده بود و چشمانِ نیمه‌بازش از غلبه‌ی خواب سنگین به نظر می‌رسید. گرمای مطبوعِ تنِ تازه از تخت‌خواب‌برخاسته‌اش، مثلِ موجی ملایم به صورتِ سونگهون خورد.

هیسونگ پلک زد، دیدش که روی چهره‌ی سونگهون شفاف شد، لبخندِ محو و خُمارینش به سرعت روی لب‌هایش جا خوش کرد. تکیه‌اش را به چارچوبِ در داد، نگاهِ عمیقش را روی چشمانِ سونگهون قفل کرد و با صدایی بم، خش‌دار و بی‌نهایت گیرا زمزمه کرد:

— «ساعت چنده؟»

سونگهون بدونِ اینکه عقب بکشد، یک قدمِ کوتاه جلوتر گذاشت تا فاصله‌ی میانشان در آستانه‌ی در به صفر برسد، و با لحنی پایین و پرکشش جواب داد:

— «دوست داری چند باشه؟»

صدای کلیکِ نرمِ قفل شدنِ در، آخرین پیوندِ آن‌ها را با دنیای بیرون و راهروی هتل قطع کرد. سکوت و گرمای اتاقِ هیسونگ، مثلِ یک آغوشِ امن و خصوصی، دورشان پیچید.

هیسونگ با خنده‌ای خُمارین و دورگه، دو قدم عقب کشید، خودش را سنگین روی تختِ دو نفره پرت کرد و پتو را تا زیرِ چانه‌اش بالا کشید. صورتش را توی بالشتِ پر فرو برد و با صدایی که از تهِ گلو و از فرطِ خواب‌آلودگی کاملاً بچه‌گانه و مظلوم شده بود، غر زد:

— «من هنوز خوابم میاد!»

سونگهون با دیدنِ این لوس شدنِ بی‌مقدمه و بی‌تابیِ خنده‌دارِ هیسونگ، تک‌خنده‌ی آرامی کرد. از کنارِ تخت بالا آمد، روی لبه‌ی نرمِ تشک نشست و پاهایش را جمع کرد. خم شد و تمامِ وزنش را با تکيه دادنِ یک دستش روی بالشت، روی تنِ هیسونگ انداخت. دستِ دیگرش را که انگشتانی کشیده و خنک داشت، لابه لای موهای مشکی، لخت و به‌هم‌ریخته‌ی هیسونگ لغزاند. با سرانگشتانش پوستِ سرِ او را نوازش کرد و موهایش را به آرامی عقب زد.

— «تو همیشه خوابت میاد.»

صدای سونگهون مثلِ یک نوازشِ مخملی و در عینِ حال پر از تحکمِ عاشقانه بود. او پتو را کمی از روی صورتِ هیسونگ پایین کشید. هیسونگ هنوز چشم‌هایش را محکم بسته بود و لب‌هایش را از روی لج‌بازی جمع کرده بود، اما سرخ شدنِ نامحسوسِ گوش‌هایش لو می‌داد که چقدر از این توجه لذت می‌برد.

سونگهون منتظرِ اجازه نماند؛ خم‌تر شد و شروع کرد به بارشِ بوسه‌های نرم و بی‌وقفه روی صورتِ او. اول یک بوسه‌ی عمیق و گرم روی پیشانیِ هیسونگ نشست. بعد لبی روی پلکِ راستش گذاشت، بوسه‌ی بعدی روی نوکِ بینیِ خواب‌آلودش، و بلافاصله زنجیره‌ای از بوسه‌های ریز، تند و شیطنت‌آمیز روی گونه‌های گرم و خطِ فکِ هیسونگ.

صدای بوسه‌های پشتِ سر هم در سکوتِ اتاق می‌پیچید. هیسونگ با هر بوسه، ناخودآگاه لرزشِ خنده‌ای توی سینه‌اش می‌افتاد و سعی می‌کرد صورتش را توی بالشت پنهان کند، اما دستِ سونگهون پشتِ گردنش قرار گرفت و او را همان‌جا نگه داشت.

— «بیدار شو دیگه...» سونگهون بیخِ گوشش زمزمه کرد و این بار بوسه‌ی کوتاهی روی گوشه‌ی لب‌های نیمه‌بازِ هیسونگ زد: «صبحونه‌ی جی داره سرد میشه...»

هیسونگ بالاخره چشم‌های خمار و درخشانش را باز کرد. خنده‌ی واقعی و از تهِ دلش اتاق را پر کرد. دست‌هایش را از زیرِ پتو بیرون آورد، دورِ کمرِ سونگهون حلقه کرد و او را بیشتر به سمتِ خودش کشید تا تنِ گرمشان کاملاً به هم بچسبد.

— «باشه... بیدار شدم.» هیسونگ با صدایی بم و پر از لذت پچ‌پچ کرد، نگاهش را به چشمانِ تیره‌ی سونگهون دوخت و با لبخندی که کاملاً هوشیاری‌اش را فریاد می‌زد، ادامه داد: «این مدل بیدار شدن رو دوس دارم.»

هیسونگ با خنده‌ای که هنوز رگه‌هایی از خواب و البته شیطنتِ بیدارشده‌اش را داشت، خودش را از آغوشِ نرمِ پتو و نگاهِ سنگینِ سونگهون بیرون کشید. بعد از یک دوشِ آب‌سردِ کوتاه که تمامِ رخوتِ شبِ گذشته را از تنش شست، با موهایی که هنوز نوکشان نمدار بود و یک تیشرتِ مشکیِ اورسایز، به همراهِ سونگهون از اتاق خارج شدند.

سالنِ نشیمنِ سوئیتِ جی و سونو، حالا هیچ شباهتی به آن فضای تاریک و فلسفیِ دیشب نداشت. نورِ درخشان و طلایی‌رنگِ آفتابِ صبحگاهیِ توکیو، از پنجره‌های قدیِ هتل به داخل می‌تابید و روی سطحِ براقِ میزِ شیشه‌ای می‌رقصید. عطرِ گرمِ کره‌ی آب‌شده، نانِ تستِ برشته و بوی قوی و تلخِ قهوه‌ی تازه‌دمِ جی، تمامِ فضا را پر کرده بود و حسِ زنده‌بودنِ بی‌نظیری به صبحِ روزِ آزادشان می‌داد.

جونگوون با یک هودیِ گشادِ طوسی روی مبل چهارزانو نشسته بود و داشت با گوشی کار می‌کرد، سونو با صورتِ پف‌کرده و ماسکِ ورقه‌ای روی صورتش، با بی‌حوصلگی در حالِ هم زدنِ قهوه‌اش بود، و جیک با انرژی‌ای که انگار از یک خوابِ ده‌ساعته‌ی عمیق سرچشمه می‌گرفت، داشت روی صندلیِ میزِ ناهارخوری بالا و پایین می‌پرید.

وقتی هیسونگ و سونگهون وارد شدند، جی بشقابِ آخرِ املتِ مخصوصش را روی میز گذاشت و با لحنی رضایت‌بخش گفت:

— «بشینین تا سرد نشده. نیکی صبح کله‌سحر رفت، حداقل شماها از این شاهکارِ هنریِ من لذت ببرین.»

هیسونگ با لبخندی تشکرآمیز روی صندلی نشست و سونگهون دقیقاً روی صندلیِ کنارِ او جا گرفت. زانوهایشان زیرِ میز، به صورتِ کاملاً نامحسوسی با هم تماس پیدا کرد؛ یک لمسِ کوچک و پنهانی که مثلِ یک رازِ سربه‌مهر، فقط متعلق به خودشان بود.

جونگوون گوشی را کنار گذاشت، یک تکه نانِ تست برداشت و گفت:

— «خب، روزِ آزاده. منیجر گفت تا دوازدهِ شب هیچ‌کس با ما کاری نداره. برنامه‌تون چیه؟ من که قصد دارم فقط تو محدوده‌ی هتل بمونم، یه سر برم استخر، و بقیه‌ی روز رو بخوابم. واقعاً توانِ راه رفتن تو شلوغی رو ندارم.»

سونو از زیرِ ماسکِ صورتش با صدایی خفه اضافه کرد:

— «منم همین‌طور... شاید فقط بعدازظهر برم خیابونِ اوموتساندو، یه کافه‌ی مینیمالِ خلوت پیدا کنم و یکم محصولاتِ مراقبتِ پوستی بخرم.»

جی در حالی که با دقت فنجانِ قهوه‌اش را پر می‌کرد، با لحنی جدی و برنامه‌ریزی‌شده گفت:

— «من یه بلیتِ رزرو برای یه مغازه‌ی چاقوسازیِ سنتی تو محله‌ی کاپاباشی دارم. بعدش هم می‌خوام برم یه رستورانِ اُماماکاسه که از دو ماه پیش رزرو کرده بودم. مسیرم کاملاً از شماها جداست.»

تا اینجای کار، فضا کاملاً آرام بود، اما جیک که تا آن لحظه با بی‌قراری منتظرِ نوبتش بود، چنگالش را روی میز گذاشت، چشم‌های درشتش از هیجان برقی زد و با صدایی بلند شروع کرد به ردیف کردنِ برنامه‌های فشرده‌اش:

— «بچه‌ها! ما تو توکیو هستیم! نمی‌تونین کلِ روز رو تو هتل بخوابین یا فقط برین کافه! گوش کنین... من یه لیستِ کامل دارم. اول می‌ریم محله‌ی شیموکیتازاوا... اونجا پر از مغازه‌های لباسِ وینتیج و عتیقه‌فروشیه. یه مغازه‌ی صفحه‌های گرامافونِ قدیمی پیدا کردم که می‌گن بهترین آلبوم‌های کلاسیک و جاز رو داره. بعد از اون، حتماً باید بریم نمایشگاهِ معماریِ مدرن نزدیکِ روپونگی. بعدش هم می‌ریم آکیهابارا برای آرکید و در آخر...»

— «صبر کن، صبر کن!» جی دستش را به علامتِ توقف بالا آورد و با چشم‌هایی گردشده به جیک نگاه کرد: «این برنامه‌ای که تو چیدی، مالِ یه تورِ سه‌روزه‌ست، نه یه بعدازظهرِ نیمه‌ابری! من اصلاً قرار نیست انقدر راه برم.»

سونو هم ماسکش را برداشت و با قیافه‌ای وحشت‌زده گفت:

— «جیک‌هیونگ، فقط گوش دادن به برنامه‌ت باعث شد زانوهام تیر بکشه. من قطعاً نمیام.»

جیک که حسابی توی ذوقش خورده بود، آه دراماتیکی کشید. «اگه نیکی بود حتما باهام میومد.» نگاهش را از سونو و جی گرفت و مثلِ یک پاپیِ مظلوم، به سمتِ دو نفری چرخید که تا آن لحظه در سکوت مشغولِ خوردنِ صبحانه‌شان بودند.

— «هیسونگ‌هیونگ... سونگهون... شماها که برنامه‌ای ندارین، نه؟» جیک با چشم‌هایی که پر از امیدواری بود به آن‌ها زل زد. «شماها میاین با من دیگه، مگه نه؟ نمی‌تونین من رو تنها بفرستین وسطِ این‌همه جای خفن!»

لقمه توی گلوی هیسونگ گیر کرد. او به آرامی سرفه‌ای کرد و قهوه‌اش را سر کشید. زیرِ میز، فشارِ نامحسوسِ زانوی سونگهون را روی پای خودش حس کرد. قرار بود امروزِ آن‌ها، یک روزِ کاملاً دونفره، پر از خلوت و به دور از چشمِ بقیه باشد. اما حالا، جیک با تمامِ انرژیِ معصومانه‌اش، درست وسطِ این برنامه‌ی عاشقانه سبز شده بود.

هیسونگ، با آن روحیه‌ی نرم و شیطنتِ همیشگی‌اش، نمی‌توانست به چشم‌های مشتاقِ جیک نه بگوید. او لبخندِ کجی زد، یک تکه از نانش را کند و با لحنی که سعی می‌کرد لرزشِ خنده‌اش را پنهان کند، گفت:

— «ما برنامه‌ی خاصی نداشتیم... فکر کنم بتونیم باهات بیایم.»

چشم‌های جیک از خوشحالی برقی زد و دست‌هایش را به هم کوبید: «ایول! می‌دونستم شما دوتا پایه‌ترین آدم‌های این گروه‌این!»

صدای تق‌تقِ جابه‌جا شدنِ بشقاب‌ها و صندلی‌ها در سالنِ سوئیت، نشان از پایانِ رسمیِ آن صبحانه‌ی گرم داشت. بچه‌ها کم‌کم و یکی‌یکی شروع به پراکنده شدن کردند؛ سونو با کیفی پر از وسایلِ مراقبتِ پوست به اتاقش بازگشت تا اماده‌ی خروجِ آرامش شود، جی کلاهِ کپیِ مشکی‌اش را سر گذاشت تا به سراغِ رستورانِ رزرو شده‌اش برود، و جونگوون همان‌طور که قول داده بود، با پتو روی مبلِ نشیمن لم داد تا تمامِ روز را به استراحت بپردازد.

هیسونگ، سونگهون و جیک، از سوئیتِ اصلی خارج شدند و به سمتِ اتاقِ خصوصیِ سونگهون در انتهای راهرو حرکت کردند.

هوای داخلِ اتاقِ سونگهون خنک، مطبوع و پر از عطرِ عودِ کم‌رنگ و تلخی بود که همیشه استفاده می‌کرد. نورِ سفید و شفافِ توکیو از پشتِ پرده‌های حریر به داخل می‌تابید و روی تختِ آنکاردشده و منظمش سایه‌های هندسی می‌انداخت. برخلافِ آشفتگیِ دوست‌داشتنیِ اتاقِ بقیه، همه‌چیز در اتاقِ سونگهون سرِ جای خودش بود.

جیک بدونِ فوتِ وقت روی لبه‌ی تخت نشست، گوشی را باز کرد و دوباره با هیجان مشغولِ چک کردنِ نقشه‌های گوگل و عکس‌های محله‌ی شیموکیتازاوا شد. صدای تق‌تقِ سریعِ انگشتانش روی صفحه‌ی شیشه‌ای گوشی، ریتمِ تندی به سکوتِ اتاق می‌داد.

در طرفِ دیگر، هیسونگ کنارِ کمدِ دیواری ایستاده بود. او یک هودیِ اورسایزِ مشکی با پارچه‌ی سنگینِ پنبه‌ای پوشید و آستین‌هایش را تا روی مچ دستش پایین کشید. سونگهون هم جلوی آینه‌ی قدی ایستاده بود؛ کتِ چرمیِ اورسایز و تیره‌اش را تن کرد، یقه را بالا کشید و با دقت شانه به شانه‌ی هیسونگ قرار گرفت. برای یک ثانیه‌ی کوتاه، نگاهِ هر دو نفرشان در آینه تلاقی کرد.

هر سه نفر برای ناشناس ماندن در شلوغیِ توکیو، ماسک‌های پارچه‌ایِ مشکی‌رنگشان را بالا کشیدند و کلاه‌های پشتِ هودی‌هایشان را روی سر افتادند. حالا فقط چشمانشان از میانِ خطوطِ تیره‌ی پارچه‌ها پیدا بود؛ چشمانی که پر از شور و راز بود.

پیش از خروج از هتل، باید پروتکلِ امنیتی را اجرا می‌کردند. در لابیِ خصوصی و کم‌نورِ طبقه، منیجرِ گروه با یک آیکادِ کاری و قیافه‌ای جدی منتظرشان بود. بوی قویِ اسپرسوی منیجر با هوای تهویه‌شده‌ی هتل در هم آمیخته بود.

جیک جلو رفت و با لحنی تسلط‌یافته و تندتند، مسیرِ سه نفره‌شان—از مغازه‌های وینتیج تا نمایشگاهِ معماری—را روی نقشه نشان داد:

— «ما فقط همین مسیرِ مشخص رو می‌ریم. اصلاً هم جای شلوغ و توریستیِ اصلی نمی‌ریم.»

منیجر عینکش را روی پلِ دماغش جابه‌جا کرد، نگاهی به سه آیدلِ سرتاپا مشکی‌پوش انداخت و گفت:

— «باشه، دوربینِ ولاگ هم میبرین؟ کمپانی گفته اگه بشه چند دقیقه از روزِ آزادتون برای یوتیوب ضبط کنین...»

هنوز حرفِ منیجر تمام نشده بود که هیسونگ زودتر از همه، با صدایی که از پشتِ ماسکِ مشکی‌اش کمی خفه اما بی‌نهایت قاطع و دست‌نخورده به نظر می‌رسید، گفت:

— «نه. ما امروزو بدونِ هیچ دوربینی می‌خوایم. نیازی به ولاگ نیست.»

منیجر نفسِ عمیقی کشید، مقاومتِ آن‌ها را شناخت و در نهایت سر تکان داد: «باشه. ولی یکی از بادیگارهای محلی با فاصله پشتِ سرتون میاد. فقط برای امنیت.»

با تاییدِ نهایی، سه نفری به سمتِ درهای شیشه‌ای و اتوماتیکِ خروجیِ هتل حرکت کردند. حسِ رهایی، ترکیبی از خنکای هوای توکیو پس از باران، بوی آسفالتِ خیس و حسِ لمسِ پنهانیِ دست‌هایشان در آستانه‌ی در، شروعِ یک ماجرا را فریاد می‌زد.

پایشان که به خیابان‌های باریک و سنگ‌فرشِ محله‌ی شیموکیتازاوا رسید، خنکای شیشه‌ای و پاکِ هوای توکیو درست بعد از بارانِ دیشب، مثل یک شوکِ حس‌بخش روی صورت‌هایشان نشست. زمینِ آسفالت هنوز نم‌دار بود و لکه‌های شفافِ آب، تصویرِ معکوسِ تابلوهای نئونیِ خاموش، گلدان‌های سرامیکیِ جلوی مغازه‌ها و پرچمی‌های رنگارنگِ بالای سرشان را مثل یک نقاشیِ آبرنگ منعکس می‌کردند. بوی غلیظِ قهوه‌ی برشته که از کافه‌های کوچکِ زیرزمینی بالا می‌زد، با عطرِ خمیرِ برشته‌ی شیرینی‌های داغ و رطوبتِ ملایمِ هوا در هم آمیخته بود.

هر سه نفر شانه به شانه‌ی هم، در یک خطِ افقی راه می‌رفتند؛ نه کسی جلوتر بود و نه کسی عقب‌تر. جه‌یک کلاهِ هودیِ طوسی‌اش را عقب زده بود و ماسکش را تا زیرِ چانه‌اش پایین کشیده بود، هیسونگ دست‌هایش را توی جیب‌های هودیِ مشکیِ اورسایزش فرو برده بود و سونگهون با کتِ چرمیِ سنگین و کلاهِ کاپشنش، در طرفِ دیگر ایستاده بود. انرژیِ آزادِ روزِ تعطیل، در چشمانِ هر سه نفرشان می‌درخشد.

بعد از مدت کوتاه و شاید بلندی پیاده‌روی و صحبت درباره جزییات رندومی که در کوچه و خیابان می‌دیدند؛ جیک دستش را دورِ شانه‌ی هیسونگ انداخت، با دستِ دیگرش به تابلوی چوبی و کهنه‌ی یک مغازه‌ی زیرزمینی اشاره کرد و گفت:

— «نگاه کنین! همون‌جاست! تو اینترنت نوشته بودن مثلِ ماشینِ زمانه... هر کی بره داخل بدونِ یه چیزِ عجیب‌غریب بیرون نمیاد!»

سونگهون شوخی‌کنان با مشتِ گره‌کرده ضربه‌ی آرامی به بازوی جیک زد و گفت:

— «اگه قراره باز برامون یه مشت لباسِ سایزِ غول‌ پیدا کنی، من همین‌جا روی پله‌ها می‌شینم!»

هیسونگ قهقهه‌ای زد، کلاهِ هودی‌اش را جلوتر کشید و در حالی که جیک را به سمتِ پله‌ها می‌راند، پاسخ داد:

— «بذار ببینیم جیک چه شاهکاری پیدا کرده. اگه بد بود، هزینه‌ی قهوه‌ی بعدازظهر با اونه!»

پله‌های چوبی و کهنه‌ی مغازه زیرِ سنگینیِ قدم‌های سه‌نفره‌شان جیرجیر می‌کرد. فضای داخلِ مغازه خنک، نیمه‌تاریک و لبریز از بوی مطبوع و قدیمیِ کاغذهای مانده، چرمِ کهنه و چوبِ گردو بود. توده‌های نرمِ آفتابِ پاییز از پنجره‌های شبکه‌ایِ بالایی به درون می‌تابیدند و ذرّاتِ غبارِ معلق در هوا را مثلِ پولک‌های طلایی روشن می‌کردند. نوای بسیار ملایم و خش‌دارِ یک صفحه‌ی قدیمیِ جاز از سوزنِ گرامافونی که گوشه‌ی سالن روی یک میزِ بلوطی می‌چرخید، فضای مغازه را پر کرده بود.

برخلافِ تصور، هیچ‌کدام جدا نشدند. سه تایی درست مثلِ یک تیمِ اکتشافی به سمتِ رگال‌های اصلی و قفسه‌های وسطِ مغازه رفتند. جیک یک عینکِ آفتابیِ وینتیج با فریمِ کائوچوییِ قهوه‌ای و بی‌نهایت بزرگ و خنده‌دار از روی رفِ چوبی برداشت، آن را روی چشمِ هیسونگ گذاشت و خودش از شدّتِ خنده روی شانه‌ی سونگهون خم شد.

هیسونگ اصلاً عینک را درنیاورد؛ بلکه با همان قیافه‌ی ژست‌گرفته و جدی، کتِ اورسایزِ چرمی و گشادی را از رگال کشید، آن را روی شانه‌هایش انداخت و شروع کرد به راه رفتن مثلِ مدل‌های دهه‌ی هشتاد در میانِ قفسه‌ها.

سونگهون با دیدنِ راه رفتنِ خنده‌دارِ هیسونگ و قیافه‌ی عکاس‌گونه‌ی جیک، چنان خنده‌ی بلندی سر داد که پیرمردِ صاحبِ مغازه از بالای عینکش با لبخند نگاهشان کرد. سونگهون جلو رفت، کلاهِ یک شال‌گردنِ بافتنیِ بسیار بلند را برداشت و آن را دورِ گردنِ جه‌یک و هیسونگ پیچید—طوری که هر دویشان به هم چسبیدند!

جیک همان‌طور که می‌خندید و سعی می‌کرد خودش را از شال‌گردن آزاد کند، گفت:

— «آلبومِ جازِ ۱۹۷۵!»

هیسونگ با شنیدنِ اسمِ آلبوم، عینک را روی بالای سرش فرستاد و چشمانش برقی زد. او و سونگهون هر دو به سمتِ جیک خم شدند. جیک صفحه را از کاورِ کاغذی‌اش بیرون آورد. سه تایی دورِ میزِ گرامافون جمع شدند. هیسونگ سوزنِ گرامافون را با دقت روی شیارهای مشکی‌رنگِ صفحه گذاشت. صدای پیانوی گرم و شفافی در سکوتِ مغازه پیچید.

در آن لحظه، سونگهون نگاهی به هیسونگ انداخت که با لبخندی رضایت‌بخش غرقِ گوش دادن به موسیقی بود. سونگهون به آرامی دستش را روی شانه‌ی هیسونگ گذاشت و با نوکِ انگشتش یقه‌ی کتِ چرمیِ جدیدش را صاف کرد—یک حرکتِ طبیعی، دوستانه و پر از مراقبت. بعد برگشت سمتِ جیک، کلاهِ هودیِ جیک را روی سرش کشید و با خنده‌ای شاد گفت:

— «این آلبوم مالِ تو و هیونگ. ولی کتی که هیونگ پوشیده رو من براش می‌خرم، چون واقعاً بهش میاد.»

جیک دست‌هایش را به هم کوبید و گفت: «قبوله! منم هزینه‌ی دانگوها رو می‌دم!»

هر سه نفر با خنده‌ها و گفتگوهای صمیمی، خریدهای کوچکشان را با کاغذهای کاهی کادو پیچیدند، ماسک‌هایشان را بالا کشیدند و با انرژی‌ای چند برابر، پله‌های چوبی را بالا رفتند تا واردِ کوچه‌های آفتابیِ شیموکیتازاوا بشوند.

با بالا آمدن از پله‌های چوبیِ مغازه‌ی عتیقه‌فروشی، نورِ درخشان و پس‌ازبارانِ بعدازظهر، یک‌باره روی صورت‌هایشان ریخت. خنکای ملایمِ بادِ توکیو میانِ پیچ‌وخمِ کوچه‌های شیموکیتازاوا می‌پیچید و لایه‌های هودی و کت‌هایشان را لمس می‌کرد. عطرِ شیرین و اشتهابرانگیزِ خمیرِ داغِ بریان، خمیرِ لوبیای قرمز و سسِ غلیظ و کاراملیِ دانگو که از دکه‌ی سنتیِ انتهای کوچه بالا می‌زد، مثل یک آهنربا هر سه نفرشان را به سمتِ خودش کشید.

دستِ جیک با پاکتِ کاغذیِ صفحه‌ی جازِ قدیمی‌اش پر بود، اما چشمانش با دیدنِ بخارِ رقیق و معطری که از سینی‌های چدنیِ دکه برمی‌خاست، برقی زد. او ماسکش را تا زیرِ چانه‌اش پایین کشید، با دست به دکه‌ی چوبیِ کوچک با سقفِ شیروانیِ سنتی اشاره کرد و گفت:

— «اصلاً امکان نداره از این کوچه رد بشیم و تایاکیِ داغ نخوریم!»

هیسونگ کیسه‌ی خریدهای خودش—که کتِ چرمیِ جدیدش داخلش بود—را روی دوشش جابه‌جا کرد و با خنده‌ای شاد گفت:

— «جیک تو قول داده بودی حساب کنی، یادت نره!»

سونگهون دست‌هایش را در جیبِ کتِ چرمی‌اش فرو برده بود، کنارِ آن‌ها ایستاد و همان‌طور که با چشم‌های خندانی به بخارِ داغِ دانگوها نگاه می‌کرد، اضافه کرد:

— «خیلی داغ بنظر میاد!»

پیرمردِ دکه‌دار با لبخندی مهربان و پذیرنده، سه عدد تایاکیِ ماهی‌شکلِ تازه از قالب درآمده با مغزِ کرمِ کاستارد و انکوی داغ، همراه با دو سیخ میترایشی دانگوی آغشته به سسِ شیرین و شورِ سویا در کاغذهای کاهیِ تمیز پیچید و تحویلشان داد.

هر سه نفر چند قدم آن‌طرف‌تر، روی یک نیمکتِ چوبی و کهنه زیرِ سایه‌ی گسترده‌ی یک درختِ کهنسالِ جینکو نشستند. برگ‌های بادبزنی و متمایل به زردِ درخت با هر وزشِ بادِ خنک، آرام‌آرام روی سنگ‌فرشِ خیابان می‌افتادند.

جیک بدونِ معطلی و با ذوقی کودکانه، اولین گازِ محکم را به تایاکیِ برشته‌اش زد؛ اما هنوز دو ثانیه نگذشته بود که کرمِ کاستاردِ بی‌نهایت داغِ داخلِ شیرینی، زبانش را سوزاند! جیک چشمانش از حدقه بیرون زد، دهانش را باز گذاشت و شروع کرد به بال‌بال زدن با دستش و هوای خنک را فوت کردن:

— «داغه!»

دیدنِ چهره‌ی مضحک و دستپاچه‌ی جیک، بمبِ خنده‌ای بود که وسطِ سکوتِ آن گوشه‌ی خلوتِ پارک منفجر شد.

هیسونگ کلاهِ هودی‌اش را کاملاً روی صورتش کشید و دستش را جلوی دهانش گذاشت، اما صدای قهقهه‌ی بلند و از تهِ دلش تمامِ وجودش را می‌لرزاند. سونگهون که کنارِ هیسونگ نشسته بود، چنان خنده‌ای سر داد که کنترلش را از دست داد و سرش برای چند ثانیه روی شانه‌ی هیسونگ افتاد؛ سنگینیِ سرِ سونگهون و لرزشِ شانه‌هایش از شدتِ خنده، گرمای عجیبی به هیسونگ بخشید.

سونگهون در حالی که سرش را از روی شانه‌ی هیسونگ برمی‌داشت، رو به جیک گفت:

— «دوباره قراره زخم دهن بیاری!»

جیک بعد از سر کشیدنِ یک جرعه آبِ خنک، در حالی که خودش هم به حماقتِ شیرینش می‌خندید، گفت:

— «ولی خوشمزس!»

هیسونگ یکی از سیخ‌های دانگوی کش‌دار را برداشت. قبل از اینکه آن را به دهان ببرد، سونگهون با دقتی ملایم و طبیعی، دستش را جلو آورد، نوکِ دانگو را لمس کرد تا مطمئن شود خیلی داغ نیست.

هیسونگ نگاهی به چشم‌های پر از صمیمیتِ سونگهون انداخت، تکه‌ای از دانگو را خورد و با طعنه‌ای خنده‌دار گفت:

— «هومم!»

جیک گوشی‌اش را از جیبش بیرون آورد، بازویش را دراز کرد و گفت:

— «ماسک‌ها رو بدین پایین! یک، دو، سه...»

هر سه نفر در حالی که دانگو و تایاکی به دست داشتند، ماسک‌هایشان را تا زیرِ چانه پایین کشیدند و خنده‌های واقعی، بی‌فیلتر و پر از انرژیِ روزِ آزادشان در فریمِ دوربین ثبت شد.

بعد از تمام شدنِ عصرانه، جیک زباله‌ها را در سطلِ مخصوص انداخت و همان‌طور که دست‌هایش را تکان می‌داد، با لحنی پر از هیجان گفت:

— «خب! حالا وقتِ بخشِ اصلیِ برنامه‌ست...»

Report Page