"Overflow"

"Overflow"

teexio

هیسونگ که تا چند لحظه پیش غرق در تصویرِ نگاهِ نفوذناپذیرِ سونگهون بود، سرش را از روی سقف کند. نگاهِ تیره‌اش را از نقطه‌ای نامعلوم گرفت و مستقیماً به جی دوخت که داشت با آرامش از بطریِ آب‌میوه‌اش می‌نوشید. سکوتِ سنگینی میانِ آن‌ها افتاد؛ سکوتی که با ریتمِ کندِ چکیدنِ قطره‌های باران روی لبه‌ی پنجره پر می‌شد.

هیسونگ کمی روی صندلی جابه‌جا شد، آرنجش را روی زانو گذاشت، دستش را زیر چانه‌اش برد و با صدایی که لحنی جدی، کنجکاو و پر از مکث داشت، سکوت را شکست:

— «جی...»

جی بطری را پایین آورد، ابروهایش بالا رفت و نگاهِ پرسشگرش را به هیسونگ دوخت:

— «هوم؟»

هیسونگ لبخندِ محو و مرموزی زد، اما نگاهش کاملاً کاوشگر بود:

— «واقعاً راست میگی؟ یعنی تا حالا... تو تمامِ این سال‌ها، حتی برای یه ثانیه‌ی لعنتی هم پیش نیومده که... واقعاً از کسی خوشت بیاد؟ جوری که نتونی کنترلش کنی؟»

سوالِ هیسونگ مثلِ یک تیرِ بی‌صدا وسطِ اتاق فرود آمد.

برای یک ثانیه‌ی کش‌دار، دستِ جی که دورِ بطریِ شیشه‌ای بود، بی‌معنی خشک شد. نگاهِ مطمئن و همیشگی‌اش برای اولین بار دچارِ یک تزلزلِ ریز شد. برقِ عجیبی توی چشمانش دوید، اما بلافاصله تلاش کرد با یک خنده‌ی عصبی و کوتاه، فضا را جمع کند. او سرش را عقب کشید. — صدای برخوردِ شیشه با چوب در اتاق پیچید — و دستش را پشتِ گردنش کشید:

— «گفتم که نه... چرا این‌طوری نگاه می‌کنی؟»

جی سعی کرد صدایش را محکم و کاملاً خونسرد نگه دارد، اما سرعتِ پلک زدنش و رنگِ سرخِ ملایمی که در یک صدمِ ثانیه روی گونه‌هایش نشست، تمامِ دستپاچگی‌اش را لو داد.

او سعی کرد با تکان دادنِ دست و لبخندی کج‌وموج موضوع را ماسمالی کند، اما ناخودآگاه نگاهش را از هیسونگ دزدید و به لبه‌ی میز دوخت. این مقاومتِ نمایشی و دستپاچگیِ پنهانش، دقیقاً خلافِ ادعای بزرگش بود.

هیسونگ با گوشه‌ی چشم به او نگاه کرد. گوشه‌ی لبش از این واکنشِ معصومانه و دستپاچه‌ی جی بالا رفت. او خوب می‌دانست چه نقطه‌ای را لمس کرده است؛ گاهی سرسخت‌ترین آدم‌ها، کسانی هستند که بیشتر از همه در برابرِ احساساتِ ناشناخته‌شان گارد می‌گیرند.

هیسونگ تکیه‌اش را به صندلی داد، نفسِ عمیقی کشید که بوی عطرِ تلخ و خنکِ مانده در فضا را تا اعماقِ ریه‌هایش کشید، و با لحنی زمزمه‌وار گفت:

— «باشه... هر چی تو میگی.»

هیسونگ نگاهی به جی انداخت که هنوز با تعجب و کلافگی داشت به نقطه‌ای نامعلوم روی میز نگاه می‌کرد تا اثرِ حرف‌های او را هضم کند. لبخندِ محو و کوتاهی روی لب‌های هیسونگ نشست؛ لبخندی که بیشتر شبیه یک تاییدِ بی‌صدا بود. او دیگر چیزی نگرفت، دستش را روی دسته‌ی صندلی گذاشت و با تنه‌ای آرام از جا بلند شد.

خستگیِ طولانیِ آن روزِ نفس‌گیر در توکیو، در قالبِ یک تیرگیِ مبهم روی شانه‌هایش سنگینی می‌کرد، اما رگه‌ای از یک هیجانِ برق‌آسا در رگ‌هایش می‌دوید که مانع از خواب‌آلودگی‌اش می‌شد.

— «شب بخیر، جی.»

هیسونگ این را گفت و با تکان دادنِ سر، از کنارِ مبل گذشت. جی سرش را بالا آورد، با گیجی زمزمه کرد: «شب بخیر.» و دوباره درگیر افکار خودش شد.

هیسونگ از سالنِ بزرگِ سوئیت بیرون آمد و قدم به راهروی کم‌نورِ طبقه‌ی هفتم گذاشت. هوای راهرو خنک‌تر از داخل اتاق بود و بوی ملایمِ موکت‌های ضخیمِ هتل با رطوبتِ بارانی که از پنجره‌های انتهای راهرو حس می‌شد، در هم آمیخته بود. سکوتِ مطلقِ طبقه، تنها با صدای نفس‌های خودش و چکیدنِ دورادورِ قطراتِ آب شکسته‌شده بود.

او چند قدمی در طولِ راهرو برداشت تا به اتاقِ اختصاصیِ خودش رسید. کارتِ اتاق را از جیبِ شلوارش بیرون آورد، آن را جلو چشمیِ در گرفت و با صدای آرامِ چراغِ سبز و کلیکِ مکانیکیِ قفل، در باز شد.

با هل دادنِ در، واردِ اتاقِ تاریک و خلوتش شد. فضای اتاق بلافاصله او را در بر گرفت؛ تاریکیِ مطلقی که فقط با خطِ باریکی از نورِ خیابان‌های توکیو که از لای پرده‌های ضخیم به داخل می‌تابید، شکسته شده بود. هیسونگ در را پشتِ سرش بست و با یک حرکتِ نرم، آن را قفل کرد تا مطمئن شود هیچ‌کس مزاحمش نخواهد شد.

او به سمتِ تختِ دو نفره‌ی بزرگ و مرتبِ اتاق رفت. اول از همه، گوشیِ موبایلش را همراه با کارتِ اتاق روی میزِ پاتختیِ چوبی انداخت. صدای برخوردِ کوچکِ گوشی با سطحِ چوب، تنها صدای اتاق بود. بعد، دستش را سمتِ حلقه‌های نقره‌ای‌اش برد؛ یکی‌یکی آن‌ها را از انگشتانش خارج کرد و با دقت کنارِ گوشی گذاشت. حسِ رهاییِ پوستِ انگشتانش از سنگینیِ فلز، آرامشِ عجیبی به او داد.

هیسونگ به سمتِ حمامِ کوچکِ اتاق رفت. کلیدِ برق را زد و نورِ ملایم و زردِ روشویی روشن شد. جلوی آینه ایستاد؛ به تصویرِ خودش نگاه کرد—موی به‌هم‌ریخته، ردِ خستگیِ عمیق زیرِ چشم‌ها، اما نگاهی که برخلافِ ظاهرش، به طرزِ عجیبی بیدار و درخشان بود. شیرِ آب را باز کرد. کفِ دستش را پر از آبِ سرد کرد و محکم به صورتش کوبید.

خنکای آب مثلِ یک شوکِ ناگهانی، تمامِ رخوتِ تنش را شست و بیدارترش کرد. با حوله‌ی نرم و سفیدی که روی جالباسی آویزان بود، صورتش را خشک کرد و از حمام بیرون آمد.

حالا وقتِ استراحت بود. هیسونگ دکمه‌های پیراهنِ تیره‌اش را یکی‌یکی باز کرد، آن را از تن درآورد و روی صندلیِ کنارِ میزِ کار انداخت. با یک شلوارِ راحتیِ نرمِ نخی که روی تخت آماده بود، لباس‌هایش را عوض کرد.

او لبه‌ی تخت نشست، ملحفه‌ی سفید و خنک را کنار زد و دراز کشید. بالشتِ پر نرم را زیر سر مرتب کرد و پاهایش را دراز کرد. تنِ خسته‌اش بلافاصله از راحتیِ تشک استقبال کرد، اما ذهنش... ذهنش هزاران فرسنگ آن‌طرف‌تر بود.

پرده‌ها را کامل نکشیده بود؛ از همان‌جا می‌توانست رقصِ نورهای نئونیِ توکیو را روی سقفِ تاریکِ اتاق ببیند. صدایی از اتاقِ مجاور نمی‌آمد. همه‌چیز در سکوت فرو رفته بود.

ساعت از دو و نیمه‌ی شب گذشته بود. سکوتِ سنگین و کش‌دارِ راهروی طبقه‌ی هفتم، مثلِ یک پرده‌ی مخملی روی همه‌ی اتاق‌ها کشیده شده بود. اما در اتاقِ تاریکِ هیسونگ، خبری از خواب نبود.

او روی تخت دراز کشیده بود، بدنه‌ی سردِ گوشی را میانِ انگشتانش می‌فچرد و نورِ سفیدِ ملایمِ صفحه، سایه‌روشنِ نرمی روی گونه‌اش انداخته بود. لبخندِ عمیقی که روی لب‌هایش نشسته بود، هر ثانیه بیشتر کش می‌آمد؛ لبخندی از همان خنده‌های بی‌دلیلی که آدم زور می‌زند جلویش را بگیرد، اما دستِ خودش نیست. ذهنش هنوز درگیرِ جزئیاتِ دیشب بود؛ همان چند ساعتی که قبل از رفتن به فرودگاه، در سکوتِ مطلقِ آپارتمانِ هیسونگ گذرانده بودند.

هیسونگ سرش را روی بالشت جابه‌جا کرد، گوشی را بالا آورد و شروع به تایپ کرد:

«عطرت یجوری توی اتاقم پیچیده انگار توی کمدم قایم شدی.»

پیام رفت. فقط سه ثانیه طول کشید تا علامتِ «دیده شد» ظاهر شود.

چند متری آن‌طرف‌تر، پشتِ آن دیوارِ بتنی، سونگهون روی تختش نشسته بود. هیسونگ می‌توانست تصور کند که چطور در تاریکیِ اتاقش، گوشی را محکم‌تر توی دستش گرفته و با همان قیافه‌ی مغرور اما در درون خجالت‌زده‌اش، دارد به پیام نگاه می‌کند.

جوابِ سونگهون سریع و پر از شیطنتِ زیرپوستی آمد:

«واقعا؟ با بویِ عطرِ عشقِ فراموش‌شده‌ات اشتباه نگرفتی که؟»

هیسونگ با دیدنِ این پیام، ناخودآگاه صدای خنده‌اش بلند شد. سریع دستش را جلوی دهانش گذاشت تا مبادا در سکوتِ هتل صدا بپیچد. شانه‌هایش از شدتِ خنده‌ای که سعی داشت کنترلش کند، می‌لرزید. با انگشتانِ کشیده‌اش جواب داد:

«راستش قیافه‌ت موقعی که اون حرف رو زدم دیدنی بود. اون‌قدر جدی و بی‌تفاوت نشسته بودی که مطمئن بودم از درون داری اتیش می‌گیری.»

چند لحظه سکوت شد. هیسونگ به صفحه‌ی گوشی خیره ماند؛ نقطه‌های چشمک‌زنِ «در حال تایپ...» نشان می‌داد سونگهون دارد طولانی و با دقت جواب می‌دهد. قلبِ هیسونگ توی سینه ریتمِ تندتری به خودش گرفت.

پیامِ سونگهون آمد:

«آتیش؟ نه... داشتم به این فکر می‌کردم که چطور دیشب از جسارتم سرخ شده بودی و یادت رفته بود انقدر زبون بریزی، هیسونگ.»

هیسونگ با خواندنِ کلمات، تصویرِ دیشب با تمامِ جزئیاتش جلو چشمش زنده شد؛ وقتی سونگهون سرش را روی شانه‌اش گذاشته بود و با صدایی که از خستگی لرزشِ کوچکی داشت نفس نفس می‌زد. گرمای آن لحظه دوباره در رگ‌های هیسونگ دوید.

او لبخندِ نرمی زد، انگشتانش روی صفحه لغزیدند و با لبی که از شوق و شیطنت گزیده شده بود، تایپ کرد:

«شاید باورت نشه ولی همون‌موقع هم داشتم زبون می‌ریختم... شاید صدای نفسات انقدر بلند بود که صدای من رو نمی‌شنیدی‌... خیلی معصوم بودی.»

این بار جوابِ سونگهون کمی طول کشید. هیسونگ با ذوقی کودکانه به صفحه نگاه می‌کرد. می‌دانست که تیرِ آخر را درست به هدف زده است.

بلافاصله پیامِ کوتاه اما برنده‌ی سونگهون روی صفحه درخشید:

«فردا بهت نشون می‌دم معصومیت یعنی چی...»

هیسونگ به جمله‌ی آخر خیره شد. گرمای عجیبی تمامِ وجودش را پر کرد؛ گرمایی که ربطی به هوای خنکِ اتاق نداشت. او گوشی را روی سینه‌اش گذاشت، چشم‌هایش را بست و در حالی که خنده‌ی آرامی روی لبش بود، با خودش فکر کرد که فردا، طولانی‌ترین و زیباترین روزِ زندگی‌شان خواهد بود.

Report Page