"Overflow"
teexioصدای برخوردِ نرمِ قطرههای بارانِ شبانهی توکیو به شیشههای ضخیمِ پنجره، حالا دیگر تنها یک پسزمینه نبود؛ انگار ضرباهنگِ ملایمی بود که فضای اتاق را از آن حالتِ شوخی و سر و صدا، به یک خلوتِ عمیق و شبانه فرو میبرد. نورِ زردِ آباژور روی چهرههای خستهشان سایهروشنهای بلندی انداخته بود. بحثی که با یک شوخیِ ساده دربارهی انیمه و دخترِ پذیرشِ هتل شروع شده بود، حالا داشت لایههای محافظِ این هفت پسر را یکییکی کنار میزد.
جیک قوطیِ نوشیدنیاش را بین دو دستش گرفت و با نگاهی که انگار در زمان سفر کرده بود، به نقطهای نامعلوم روی فرش خیره شد. صدایش آرامتر از قبل بود:
— «اون روز تو بریزبن... هوا به طرزِ وحشتناکی ابری و سرد بود. یادمه بوی اکالیپتوسِ خیس با بوی قهوهی ارزونِ کافهی نزدیکِ مدرسهمون قاطی شده بود. من تمامِ مسیرِ سهکیلومتری تا خونهاش رو پیاده رفتم، فقط برای اینکه وقتی از در میاد بیرون، تصادفی سرِ راهش سبز بشم و بپرسم برای مراسمِ رقص پایهی همراهی هست یا نه. دستهام توی جیبِ کاپشنم از استرس یخ زده بود و قلبم جوری میکوبید که حس میکردم صدای کوبشش از زیرِ چند لایه لباس شنیده میشه. وقتی دیدمش... حتی نتونستم درست کلمات رو کنارِ هم بچینم. همهچیز تو همون نگاهِ اول، پر از یه خلوصِ دردناک و زیبا بود. عشقی که اون روزها تجربه میکردیم، هیچ محافظی نداشت؛ آدم با تمامِ وجودش خودش رو پرت میکرد تو دره، بدونِ اینکه به عواقبش فکر کنه.»
سونو که حالا بالشت را محکمتر توی بغلش گرفته بود، با لبخندی که رگههایی از یک حسرتِ شیرین داشت، آهی کشید:
— «میفهمم چی میگی، هیونگ. من سالِ دومِ راهنمایی، سه ماهِ تمامِ پولِ توجیبیم رو جمع کردم تا برای تولدِ یه نفری که تو کلاسِ کناری بود، یه خودنویسِ خاص بخرم. هر روز صبح زودتر میرفتم مدرسه تا فقط از کنارِ کمدش رد بشم. یه نامهی سه صفحهای براش نوشتم... تمامِ احساساتِ یه بچهی سیزدهساله رو توش خالی کردم. ولی میدونین چی شد؟ هیچوقت جرات نکردم بهش بدمش. اون خودنویس و نامه هنوزم تو کشوی میزِ خونهمونه. اون زمان، دوست داشتن فقط به معنیِ تماشا کردن از دور و ساختنِ یه دنیای خیالی تو ذهنِ خودمون بود.»
فضا به قدری صمیمی و سنگین شده بود که انگار هر کلمه، بخشی از روحِ آنها را عریان میکرد. جی اما، با همان گاردِ همیشگیاش، پاهایش را دراز کرد و دستهایش را پشتِ سرش قفل کرد. او به سقفِ نیمهتاریکِ اتاق خیره شد و با لحنی که کاملاً منطقی و در عینِ حال عمیق بود، گفت:
— «گوش دادن به حرفهای شما برام مثلِ تماشای یه فیلمِ رمانتیکِ فرانسویه؛ قشنگه. ولی من هیچوقت همچین چیزی رو حس نکردم. نه اینکه نخوام... برای من، آرامش تو چیزهای ملموس و قابلِ کنترله. وقتی ساعتها روی یه ریفِ سختِ گیتار تمرین میکنم و بالاخره درمیاد، یا وقتی تو آشپزخونه همهچیز دقیقاً همون طعمی رو میده که تو ذهنم طراحی کردم... اون تپشِ قلبی که شما ازش حرف میزنین رو من اونجاها میگیرم. اینکه بخوام کنترلم روی افکارم رو به خاطرِ حضورِ یه آدمِ دیگه از دست بدم، بیشتر شبیهِ یه کابوسه تا یه رویای شیرین. هیچوقت نتونستم بفهمم چطور میشه امنیتِ روانیِ خودت رو دودستی تقدیمِ یکی دیگه کنی.»
جونگوون، که تا آن لحظه با دقت به حرفهای همه گوش میداد، تبلتش را کنار گذاشت. به عنوانِ لیدر، نگاهش همیشه تحلیلیتر بود. او به آرامی گفت:
— «شاید حق با جیهیونگ باشه. ما الان تو نقطهای از زندگی هستیم که حتی اگه اون حسِ خالصِ دبیرستان رو دوباره پیدا کنیم، نمیدونیم باید باهاش چیکار کنیم. بعضیوقتا از یه نگاهِ تصادفی تو فرودگاه میترسیم، چه برسه به اینکه بخوایم به کسی اجازه بدیم واردِ عمیقترین لایههای زندگیمون بشه. عشق برای ما، یه ریسکِ کشندهست که میتونه همهچیز رو خراب کنه.»
در تمامِ این مدت، سونگهون مثلِ یک مجسمهی تراشخورده از مرمرِ سرد، روی لبهی میز نشسته بود. هیچ حرکتی نمیکرد، اما هر کلمهای که در اتاق نجوا میشد، مثلِ قطرهای روی سطحِ یک دریاچهی یخزده میچکید. حرفهای هیسونگ دربارهی آن دنسر هنوز مثلِ یک زهرِ کُند در رگهایش جریان داشت، اما او به جای اینکه اجازه دهد این زهر او را از پا دربیاورد، آن را به یک سلاحِ بُرنده تبدیل کرده بود.
وقتی سکوت برای چند ثانیه بر اتاق حاکم شد، صدای صاف، بم و کنترلشدهی سونگهون، اتمسفر را شکافت:
— «موضوع ترس نیست، جونگوون...»
نگاهِ همهی اعضا به سمتِ او چرخید، اما چشمانِ تاریک و بیانتهای سونگهون، در یک مسیرِ مورب و دقیق، تنها روی هیسونگ قفل شده بود.
— «وقتی سالها روی یخ اسکیت میکنی، یاد میگیری که یخ بیرحمترین معشوقهی دنیاست. اگه حتی برای یک صدمِ ثانیه حواست به صدای تماشاچیها، به نورِ سالن، یا به یه چهرهی جدید تو جایگاهِ ویژه پرت بشه... زمین میخوری. و زمین خوردن روی یخ، استخونهات رو خرد میکنه.»
سونگهون کمی به جلو خم شد. لحنش هیچ لرزشی نداشت؛ پر از یک غرورِ تسخیرناپذیر و صلابتی بود که مو بر تن سیخ میکرد.
— «برای همین، من هیچوقت علاقههای گذرا و دورادور رو درک نکردم. اینکه امروز از استایلِ یکی خوشت بیاد و فردا با یه تورِ ساده فراموشش کنی، اسمش علاقه نیست... اسمش حواسپرتیه. من یاد گرفتم اگه قرار باشه چیزی رو دوست داشته باشم، باید تمامِ وجودم رو براش بدم. صفر یا صد. وقتی کسی رو انتخاب میکنم، اون آدم برام میشه همون سطحِ یخ؛ تنها چیزی که تو دنیا میبینم. و در ازاش، انتظار دارم اونم فقط من رو ببینه. من روی چیزهایی که موندگار نیستن سرمایهگذاری نمیکنم.»
سونو خندید و در حالی که دستش رو گرفته بود جلوی دهنش گفت: «سونگهونهیونگ خیلی بهش برخورده، دومینباره به هیسونگ کنایه میزنه.»
سونگهون تکخنده ای زد و گفت: «نه... فقط مثال زدم.»
سونگهون داشت با کلماتی کاملاً فلسفی، حصارِ مالکیتش را دورِ هیسونگ میکشید. او نه تنها ضعفی نشان نداده بود، بلکه با یک حرکتِ شاهانه، تمامِ بازی را به نفعِ خودش برگردانده بود.
هیسونگ روی صندلیاش نشست. لبخندِ شیطنتآمیزش حالا جای خود را به یک بهتِ آمیخته با تحسین داده بود. نگاهِ سرد و برندهی سونگهون، قلبِ او را در سینه به کوبش انداخته بود. در آن لحظه، میانِ بحثهای فلسفی و خاطراتِ نوجوانیِ اعضا، هیسونگ به وضوح فهمید که بیدار کردنِ حسادتِ این پسر، بازی با آتشی است که در خلوت، او را به تمامی در خود خواهد سوزاند.
سکوتِ سنگین و فلسفیِ اتاق، با صدای کشوقوس آمدنِ پر سر و صدای جی و نفسِ عمیقی که بیرون داد، بالاخره شکست. فضای ملتهب و عمیقی که با حرفهای سونگهون به اوج رسیده بود، مثلِ حبابی در برخورد با واقعیتِ فیزیکی ترکید.
جی دستهایش را روی زانوهایش کوبید و با لحنی که سعی میکرد فضا را عوض کند، گفت:
— «خیلی خب، افلاطونهای جوان! بحثِ رمانتیک و عمیقتون خیلی قشنگ بود، ولی واقعیتِ فعلیِ من اینه که بوی مرغِ سوخاریِ سردشده و نودلِ مونده داره کلِ اتاق رو برمیداره. پاشین... پاشین این ریختوپاشها رو جمع کنیم تا منیجر نیومده سرمون غر بزنه.»
جادوی آن لحظاتِ سنگین باطل شد. سونو خمیازهی بلندی کشید، بالشتش را روی زمین انداخت و با خستگی شروع به جمع کردنِ چاپستیکهای چوبی و دستمالهای مچالهشده کرد. صدای خشخشِ پلاستیکهای زباله و تقتقِ قوطیهای فلزیِ خالی که روی هم تلنبار میشدند، جایگزینِ موسیقیِ باران و آن سکوتِ پرکشش شد. بوی تندِ سسِ سویا و خستگیِ جمعشدهی یک روزِ طولانی، دوباره در فضای دمکردهی اتاق حس میشد.
اتاق کمکم شکلِ واقعیاش را پیدا میکرد. میزِ وسطِ سوئیت تمیز شده بود و فقط چند لکهی کمرنگِ سس روی شیشهی آن باقی مانده بود. انرژیِ هیجانیِ خبرِ تعطیلی، با خستگیِ فیزیکیِ بدنهایشان در هم آمیخته بود و باعث میشد همه با حرکاتی کند اما راضی، آمادهی خواب شوند.
جیک کیسهی بزرگِ زبالهها را برداشت و درحالی که به سمتِ درِ سوئیت میرفت، با صدای کشداری گفت:
— «من که فردا تا لنگِ ظهر میخوابم. شببخیر بچهها.»
سونو هم حولهاش را برداشت و با چشمهای نیمهباز به سمتِ اتاقخوابِ خودش داخل سوئیت رفت: «منم همینطور... احساس میکنم استخونهام دارن از هم باز میشن.»
صدای قدمها، شببخیر گفتنهای خسته، و باز و بسته شدنِ درِ سوئیت یکی پس از دیگری در راهرو پیچید. نیکی با یک خداحافظیِ بلند رفت، جی همراه جونگوون بعد از چک کردنِ آخرین پیامهای کاری برای بیرون بردن زباله ها باهم حرکت کردند.
هیاهو، خندهها و خاطراتِ پررنگِ چند دقیقهی پیش، ذرهذره در هوای اتاق حل شد و جای خود را به سکوتی مخملی داد. نورِ زرد و ملایمِ آباژور حالا فقط روی دو نفر میتابید که برخلافِ بقیه، هیچ عجلهای برای رفتن به رختخواب نداشتند. هیسونگ هنوز روی صندلیِ راحتیاش نشسته بود و سونگهون که حالا یک بطریِ آبِ معدنیِ جدید در دست داشت، با آرامشی که بعد از آن طوفانِ کلامی پیدا کرده بود، به لبهی پنجره تکیه داده بود. با رفتنِ آخرین نفر و بسته شدنِ در، اتمسفرِ اتاق دوباره از آن حالتِ عادی و دوستانه، به یک حبابِ دونفره، پرکشش و خطرناک تبدیل شد؛ حبابی که حالا کلِ روزِ فردا را برای بزرگتر شدن در اختیار داشت.
با بسته شدنِ درِ اتاقِ خوابِ سونو در انتهای راهروی داخلی، و رفتنِ بقیهی بچهها، نشیمنِ بزرگِ سوئیتِ جی و سونو در خلائی عمیق و وهمآور فرو رفت. اینجا دیگر خبری از بوی تندِ سسِ سویا و خندههای بلندِ چند دقیقهی پیش نبود؛ انگار تمامِ آن هیاهو متعلق به دنیای دیگری بود. نورِ زرد و کمجانِ تنها آباژورِ روشنِ اتاق، سایههای کشیده و بلندی از مبلمانِ مدرنِ هتل روی دیوارِ پوشیده از کاغذدیواریِ ابریشمی میانداخت. صدای برخوردِ قطرههای درشتِ باران به پنجرهی قدی، حالا تنها موسیقیِ جاری در این فضای خلوت بود؛ ریتمی کند، پیوسته و خوابآور که با ضربانِ قلبِ ملتهبِ آنها هماهنگ شده بود.
هیسونگ هنوز روی همان صندلیِ راحتیِ چرمی لم داده بود. پاهایش را دراز کرده و سرش را به پشتیِ صندلی تکیه داده بود. در سکوت، با چشمهایی که در نیمهتاریکی برقِ شیطنتآمیزی داشتند، به سونگهون نگاه میکرد.
سونگهون کنارِ پنجره ایستاده بود. نورِ نئونهای قرمز و آبیِ خیابانهای خیسِ توکیو از پشتِ شیشه روی نیمرخِ تراشخوردهاش میافتاد و چهرهاش را شبیهِ مجسمهای از جنسِ سایه و نور کرده بود. او بطریِ آبِ معدنی را با انگشتانِ کشیدهاش میچرخاند، اما نگاهش به جای منظرهی بیرون، از روی انعکاسِ شیشه، روی هیسونگ قفل شده بود.
سکوتِ بینشان آنقدر سنگین و پرکشش شده بود که میشد وزنِ آن را روی پوست حس کرد. سرانجام، این صدای نرم و بمِ هیسونگ بود که طلسمِ فضا را شکست:
— «"یخ بیرحمترین معشوقهی دنیاست..."» هیسونگ جملهی سونگهون را با لحنی کشدار و آمیخته به خندهای محو تکرار کرد. سرش را کمی چرخاند و با نگاهی که مستقیماً به چشمانِ سونگهون دوخته شده بود، ادامه داد: «باید اعتراف کنم، اون سخنرانیِ فیلسوفانهات دربارهی عشق و زمین خوردن، حتی من رو هم برای چند ثانیه تحتِ تاثیر قرار داد. صفر یا صد؟ واقعاً انقدر مالکیتطلبی و من خبر نداشتیم؟»
سونگهون نفسِ عمیقی کشید. سینهی پهنش زیرِ پیراهنِ نخیِ مشکیاش بالا و پایین رفت. او بطریِ آب را روی طاقچهی چوبیِ زیرِ پنجره گذاشت. صدای تقِ برخوردِ پلاستیک با چوب، در آن سکوتِ مطلق طنینِ خاصی داشت. بدونِ هیچ عجلهای، با قدمهایی که بیشباهت به حرکتِ یک شکارچی به سمتِ طعمهاش نبود، فاصلهی چند متری تا صندلیِ هیسونگ را طی کرد.
بوی عطرِ سرد، تلخ و آشنایش، هوای اطرافِ هیسونگ را تسخیر کرد و بوی ماندهی غذا را کاملاً پس زد. سونگهون درست روبهروی او ایستاد، خم شد و هر دو دستش را محکم روی دستههای چرمیِ صندلیِ هیسونگ قفل کرد. حالا هیسونگ در حصارِ بازوانِ او گیر افتاده بود. فاصلهی صورتهایشان به چند سانتیمتر رسید؛ آنقدر نزدیک که هیسونگ میتوانست گرمای نفسهای عصبی و حبسشدهی سونگهون را روی پوستِ صورتش حس کند.
— «دنسرِ گروهِ فرم؟» صدای سونگهون دیگر آن لحنِ صاف و بینقصِ چند دقیقهی پیش را نداشت. حالا صدایش خشدار، به شدت بم و پر از یک حرارتِ مهارنشدنی بود. چشمانِ تاریکش، با دقتی مرگبار روی اجزای صورتِ هیسونگ میچرخید. «واقعاً فکر کردی میتونی جلوی جمع اونطوری روی اعصابم راه بری و من چیزی نگم؟»
هیسونگ که اصلاً قصدِ عقبنشینی نداشت، به جای اینکه خودش را به پشتیِ صندلی بچسباند، کمی به جلو متمایل شد. فاصلهی لبهایشان به خطرناکترین حدِ ممکن رسید. لبخندِ شیطنتآمیزش پررنگتر شد و با صدایی که بیشتر شبیهِ یک زمزمهی اغواگرانه بود، گفت:
— «ببخشید... یکم از اون دوتا چشمات توجه میخواستم.»
سونگهون زهرخندی زد. انگشتانش روی چرمِ دستهی صندلی فشردهتر شدند. نگاهش از روی چشمهای هیسونگ، روی لبهای او لغزید و دوباره بالا آمد:
— «از کِی تا حالا یاد گرفتی اینجوری توجه بگیری.»
سونگهون سرش را کمی کج کرد، نفسِ داغش پوستِ گردنِ هیسونگ را لمس کرد و درحالی که تنِ صدایش را تا حدِ یک پچپچِ محرمانه و بم پایین آورده بود، بیخِ گوشِ او زمزمه کرد:
— «گفتی اون دنسر وقتی میرقصید توجهت رو جلب میکرد، نه؟... برای اونم گوشات سرخ میشد؟ دوسش داشتی؟»
کلماتِ سونگهون مثلِ یک جریانِ برقِ پرفشار، مستقیم به ستونِ فقراتِ هیسونگ متصل شد. آن خونسردی و شیطنتِ کنترلشدهی هیسونگ برای یک ثانیه متزلزل شد و جای خود را به تپشِ قلبی داد که حالا به طرزِ دیوانهواری در سینهاش میکوبید. پوزخندی زد و زمزمه کرد: «آه... سونگهونا، اون دنسر... فقط میتونه دلیل خوبی باشه که اینجوری با این چشای حسود به لبام زل بزنی.»
فضای میانِ آنها با تمامِ سنگینی و عطرِ تندِ طوفانی که در راه بود، همچنان لرزشِ ریزی داشت. اما در یک لحظه، سونگهون با حرکتی ناگهانی عقب کشید. فاصلهی تنفسبری که میانِ صورتهایشان ایجاد شده بود، با خنکای هوای اطراف پر شد. او نگاهِ تیرهی چشمهایش را که هنوز لبریز از تمنا بود، از صورتِ هیسونگ کند؛ فاصلهاش را حفظ کرد و برای اینکه کنترلِ اوضاع را دست بگیرد، پشت به او کرد.
سونگهون خم شد و دو قوطیِ فلزی و دستمالهای مچالهشدهای را که گوشهی میز جا مانده بودند، جمع کرد. خشخشِ پلاستیک و صدای برخوردِ قوطیها در سکوتِ اتاق پیچید. او بیآنکه عجلهای داشته باشد، مرتبسازیِ سریعی انجام داد، بطریِ آب را در یخچال گذاشت و درِ آن را بست. حرکاتش مثلِ همیشه دقیق و حسابشده بود.
قبل از اینکه به سمتِ درِ خروجیِ سوئیت برود، سرش را نیمدایره چرخاند. نگاهِ خیرهاش برای آخرین بار روی هیسونگ نشست که هنوز روی صندلی لم داده بود و با قلبی که تپشش به وضوح از روی قفسهی سینهاش دیده میشد، تماشایش میکرد. با صدایی که فقط لبهی لبهایش را تکان داد، زمزمه کرد:
— «فردا میبینمت، هیونگ.»
و بعد، با چرخشی آرام، دستگیرهی درِ سوئیت را کشید، از اتاق خارج شد و در را پشتِ سرش بست تا به اتاقِ خودش برود.
با رفتنِ سونگهون، هیسونگ نفسِ عمیق و حبسشدهاش را با لرزش بیرون داد و دستش را روی پیشانیِ داغش کشید. هنوز چند ثانیهای نگذشته بود که درِ سوئیت با جیرجیرِ آرامی نیمهباز شد.
جی با همان تیشرتِ گشاد و راحتیاش، درحالی که چشمهایش را میمالید و هنوز آثارِ خوابآلودگی در چهرهاش مشهود بود، از اتاق بیرون آمد. از آنجا که این سوئیتِ خودش و سونو بود، با خیالی راحت پا به سالنِ نشیمن گذاشت. او نگاهی به هیسونگ انداخت که روی صندلی مچاله شده بود و با تعجب پرسید:
— «تو هنوز اینجا نشستی، نمیخوای بری بخوابی؟.»
جی به سمتِ یخچالِ کوچکِ گوشهی سالن رفت، بطریِ آبمیوهای برداشت و روی مبلِ راحتی، دقیقاً روبهروی هیسونگ نشست. بوی عطرِ تلخِ سونگهون هنوز به طورِ محوی در هوای اتاق معلق بود، اما جی متوجهی این جزئیات نبود. او درحالی که درِ بطری را باز میکرد، نگاهی به چهرهی درهمرفته و متفکرِ هیسونگ انداخت و با لبخندی کجوموج پرسید:
— «چیه؟ قیافهت چرا اینطوریه.»
هیسونگ لبخندِ کج و بیحالی زد، دستش را لابهلای موهای مشکی و بههمریختهاش کشید و با صدایی که هنوز از اثرِ تنشِ چند دقیقهی پیش خشدار بود، گفت:
— «داشتم به حرفامون فکر میکردم.»
جی خندهی کوتاهی کرد، بطری را بالا آورد و گفت:
— «برنامهای برای توکیو داری، یا قراره مثلِ بچه آدم کلِ روز رو تو تختِ هتل بگذرونی؟»
هیسونگ سرش را به پشتیِ صندلی تکیه داد، نگاهِ عمیقش را به سقف دوخت و در حالی که تصویرِ نگاهِ خیرهی سونگهون مدام در ذهنش رژه میرفت، زیر لب زمزمه کرد:
— «نمیدونم... هنوز ایدهای ندارم.»