"Overflow"

"Overflow"

teexio

جیک با دست به سمتِ نیکی که داشت با بی‌خیالی نودلش را می‌خورد اشاره کرد و گفت:

— «اینارو بیخیال! شماها قیافه‌ی نیکی رو توی لابیِ هتل دیدین؟ وقتی اون دخترِ مسئولِ پذیرش بهش لبخند زد؟»

نیکی که انگار برق بهش وصل کرده باشند، نودل در گلویش پرید و شروع به سرفه کرد. صورتش در کسری از ثانیه زیرِ نورِ زردِ آباژور هتل، رنگِ گوجه‌فرنگی شد. با دستپاچگی گفت:

— «هیونگ! چی داری میگی؟ من فقط تعجب کردم!»

سونو با ذوق دست‌هایش را به هم کوبید و با صدای بلندی خندید:

— «وای آره! دختره خیلی کیوت بود، موهای چتریِ کوتاه داشت. نیکی رسماً شبیهِ کاراکترهای تو بازی‌ شده بود که یهو لگ می‌زنن! کارتِ اتاق رو گرفت و فقط خیره موند بهش!»

فضای اتاق منفجر شد. خستگیِ چند دقیقه‌ی پیش کاملاً جای خودش را به هیاهو و دست انداختن داد. جی تکه‌ای از مرغش را گاز زد و با لحنی فیلسوفانه گفت:

— «بچه‌مون داره بزرگ میشه. توکیو بالاخره کارِ خودش رو کرد.»

نیکی بالشتِ کوچکی را از روی تخت چنگ زد و محکم به سمتِ جی پرت کرد:

— «من ازش خوشم نیومده بود! فقط استایلش برام جالب بود، همین! شماها خیلی شلوغش می‌کنین!»

جونگوون که تا آن لحظه داشت با لبخند تماشایشان می‌کرد، قوطیِ نوشابه‌اش را روی میز گذاشت. صدای برخوردِ فلز با شیشه در میانِ خنده‌ها شنیده شد. او با لحنی که کمی جدی‌تر اما همچنان دوستانه بود پرسید:

— «ولی جدا از شوخی... با این برنامه‌ی دیوانه‌واری که ما داریم، واقعاً آخرین باری که از کسی خوشمون اومده کِی بوده؟ منظورم یه علاقه‌ی واقعیه، نه فقط اینکه بگیم فلانی خوشگله.»

سوالی که جونگوون پرسید، مثلِ یک قطره‌ی خنک بود که روی آهنِ داغ افتاده باشد. هیاهوی اتاق فروکش کرد. تنها صدایی که به گوش می‌رسید، برخوردِ قطره‌های بارانِ شبانه‌ی توکیو به شیشه‌های ضخیمِ پنجره بود.

جی خودش را روی مبل عقب کشید، دست‌هایش را پشتِ سرش قفل کرد و با همان بی‌خیالیِ همیشگی‌اش به سقف خیره شد:

— «من تا حالا هیچ‌وقت از کسی اون‌قدر زیاد خوشم نیومده. یعنی، آره، شاید یه علاقه کوچیکِ چند روزه تو دورانِ کارآموزی بوده باشه، ولی اینکه بخوام برای کسی شب‌ها بیدار بمونم یا تپشِ قلب بگیرم؟ اصلاً. با این حجم از استرس و خستگی، عشق و عاشقی رسماً یه سردردِ اضافه‌ست. عشقِ واقعیِ من، یه تخت‌خوابِ نرم و یه استیکِ مدیوم‌رره.»

بچه‌ها به جوابِ منطقی و کاملاً "جی‌گونه" خندیدند.

اما در گوشه‌ی دیگرِ اتاق، فضای بینِ هیسونگ و سونگهون ناگهان به شدت سنگین و ملتهب شد. هیسونگ روی صندلیِ راحتی‌اش جابه‌جا شد؛ نگاهش را از جی گرفت و به آرامی روی نیم‌رخِ سونگهون سُر داد. سونگهون روی لبه‌ی میز نشسته بود، پاهایش را دراز کرده بود و قطراتِ عرقِ سردِ روی قوطیِ نوشیدنی‌اش را با انگشتِ شست پاک می‌کرد. او در ظاهر کاملاً خونسرد بود، اما خطِ فکِ منقبض‌شده‌اش و روشناییِ محوی که روی سیبِ گلویش می‌لغزید، نشان می‌داد که تمامِ حواسش به گفتگوی در جریان است.

جیک رو به هیسونگ کرد و پرسید:

— «من درباره هیسونگ‌هیونگ کنجکاوم.»

صدای برخوردِ نرمِ قطره‌های بارانِ شبانه‌ی توکیو به شیشه‌های ضخیمِ پنجره، تنها نویزی بود که برای چند ثانیه در فضای گرمِ سوئیت پیچید. هیسونگ سکوتِ کوتاهی کرد، یکی از حلقه‌های نقره‌ای‌اش را دورِ انگشتش چرخاند و با لحنی که کاملاً بی‌تفاوت، عادی و خالی از هرگونه درام به نظر می‌رسید، گفت:

— «من؟... راستش سالِ پیش بود فکر کنم. سرِ فیلم‌برداریِ موزیک‌ویدیو، از یکی از دنسرهای گروهِ فرم خوشم اومده بود. دخترِ جالبی بود... استایلِ خاصی داشت و وقتی می‌رقصید، ناخودآگاه توجهِ آدم رو جلب می‌کرد.»

سونو با دهانِ نیمه‌باز پلک زد و نیکی سوتِ آرامی کشید:

— «جدی میگی؟ چرا ما هیچی نفهمیدیم؟»

هیسونگ شانه بالا انداخت و خندید؛ خنده‌ای ساده در ظاهر، اما با شیطنتِ حساب‌شده‌ای در اعماقش:

— «چون قرار نبود بفهمین. در حدِ همون یه علاقه‌ی دورادور موند. بعدش هم که برنامه‌هامون اون‌قدر شلوغ شد و رفتیم تور، کلاً از سرم پرید. ولی خب... حسِ جالبی بود.»

در آن سوی میز، فضای اطرافِ سونگهون به طرزِ نامحسوسی منجمد شد. او هیچ واکنشی نشان نداد؛ نه قوطی را فشار داد، نه اخم کرد و نه حتی نگاهش را دزدید. او فقط در سکوتی مطلق، یک جرعه‌ی بسیار آرام از نوشیدنی‌اش خورد. لبخندی بی‌نهایت مودبانه و کاملاً توخالی روی لب‌هایش نشست. نقاب با چنان مهارتی روی چهره‌اش کشیده شد که هیچ‌کس متوجه‌ی افتِ ناگهانیِ دمای نگاهش نشد. تنها تفاوت این بود که چشمانش تاریک‌تر از همیشه به نظر می‌رسیدند؛ یک تاریکیِ خطرناک و سنگین که فقط هیسونگ—که از زیرِ چشم او را می‌پایید—می‌توانست عمقِ آن را بخواند.

بچه‌ها که متوجهِ این جنگِ سردِ دونفره نبودند، با حرفِ هیسونگ روی موجِ خاطرات افتادند. جیک با لبخندی نوستالژیک به پشتیِ مبل تکیه داد و گفت:

— «علاقه‌ی دورادور، یادِ استرالیا افتادم... اون موقع بزرگ‌ترین دغدغه‌ی ما این بود که چطور از یکی بخوایم باهامون بیاد مراسمِ رقصِ زمستونی. یادمه یه بار تو سرما کلِ مسیرِ مدرسه تا خونه‌ی یه دختری رو پیاده رفتم فقط برای اینکه بهش بگم ازش خوشم میاد. قلبم طوری می‌کوبید که حس می‌کردم الان از سینه‌ام می‌زنه بیرون. اون حسِ استرس اون روزها... واقعاً دیگه هیچ‌وقت تکرار نمیشه.»

جی قوطیِ خالی‌اش را روی میز گذاشت، پاهایش را دراز کرد و با صراحتِ همیشگی‌اش وسطِ بحث پرید:

— «واقعاً؟ من که هیچ‌وقت همچین چیزی رو تجربه نکردم. نه تو دبیرستان، نه الان. هیچ‌کس تا حالا باعث نشده قلبم اون‌طوری تند بزنه یا بخوام برای دیدنش تمامِ مسیر رو پیاده برم. برای من واقعی‌ترین حسِ دنیا همون آشپزی، گیتار زدن و استراحته.»

بچه‌ها به خونسردی و نگاهِ منطقیِ جی خندیدند. جونگوون با تکان دادنِ سر گفت:

— «ولی خب، جی‌هیونگ راست میگه. وقتی وارد این شغل میشی، انگار کلاً ظرفیتِ احساسیِ آدم تغییر می‌کنه. ما تمامِ هیجانمون رو روی استیج خالی می‌کنیم، برای همین شاید هیچ‌وقت فرصتِ یه رابطه‌ی عمیقِ عادی رو پیدا نکنیم.»

در تمامِ این مدت، سونگهون در سکوتی شاهانه و بی‌نقص نشسته بود. وقتی سونو با کنجکاوی نگاهش کرد و گفت: «سونگهون‌هیونگ، تو چی؟ تو هم مثل جی هیچ‌وقت حسی نداشتی؟»، سونگهون با همان لبخندِ بی‌نقص و صدایی که به طرزِ وهم‌آوری صاف و کنترل‌شده بود، جواب داد:

— «اگه روزی قرار باشه از کسی خوشم بیاد، ترجیح می‌دم روی چیزی سرمایه‌گذاری کنم که موندگاره، نه علاقه‌های سطحی و دورادوری که با یه تورِ ساده از سر بپرن.»

او جمله‌ی آخر را با لحنی کاملاً عادی گفت، اما کلماتش مثلِ یک تیغِ جراحیِ ظریف و بُرنده، مستقیماً به سمتِ هیسونگ پرتاب شد. هیسونگ که متوجهِ این پاتکِ بی‌نظیر شده بود، نتوانست جلوی بالا رفتنِ گوشه‌ی لبش را بگیرد.

سونگهون هیچ ضعفی نشان نداده بود؛ فرار نکرد و کلامش نلرزید. اما آن نگاهِ سردی که برای یک صدمِ ثانیه به چشمانِ هیسونگ دوخت، حاملِ پیامِ واضحی بود. هیسونگ به صندلی‌اش تکیه داد و با لذتی پنهان به چهره‌ی تسخیرناپذیرِ او نگاه کرد؛ پسری که زیرِ آن ظاهرِ خونسرد، از حرارتِ یک حسادتِ سرکش می‌سوخت و هیسونگ بی‌صبرانه منتظرِ فرصتی بود که تمام توجه مالکانه سونگهون را با بازی که راه انداخته بود متعلق به خودش کند.

Report Page