"Overflow"
teexioچند ساعت خوابِ کوتاه، اگرچه خستگیِ سفر را کامل از بین نمیبرد، اما حداقل رمقی به تنِ اعضا برگردانده بود. با پیامِ جی در گروهِ که اعلام کرده بود «غذاهای سفارشیِ اتاقِ من رسید، هرکی نیاد از دستش رفته!» اتاقِ بزرگِ جی و سونو تبدیل به پاتوقِ موقتِ بچهها شد.
وقتی هیسونگ با موهای کمی آشفته و یک هودیِ گشادِ مشکی درِ اتاق را باز کرد و وارد شد، فضا کاملاً شبیهِ پشتصحنهی همیشگیشان بود؛ پر از سر و صدا، خندههای بلند و بوی وسوسهکنندهی نودلِ تندِ ژاپنی و گیوزا.
روی میزِ وسطِ اتاق پر بود از جعبههای غذا، بطریهای نوشیدنی و قوطیهای قهوه.
جی و جیک روی مبلِ راحتی نشسته بودند و سرِ اینکه چه کسی سهم بیشتری از سوشیها برده بحثِ دوستانه میکردند.
نیکی و سونو روی زمین با بالشتها لم داده بودند و با تلفنهایشان مشغولِ چک کردنِ عکسهای فرودگاهیِ چند ساعت پیش بودند.
جونگوون مثلِ یک لیدرِ حواسجمع، درحالی که یک کاسه نودل دستش بود، داشت برنامهی حرکت به سمت سینما توهو را مرور میکرد.
هیسونگ با قدمهای آهسته وارد شد و ترجیح داد در گوشهای خلوت، روی لبهی صندلیِ میزِ آرایش بنشیند. چند لحظه بعد، درِ اتاق دوباره باز شد و سونگهون وارد شد. او پیراهنِ راحتیِ تیره و گشادی به تن داشت و موهای مشکیاش بدونِ هیچ حالتدهندهای روی پیشانیاش ریخته بود. پوستش به خاطر خوابِ چندساعته کمی رنگ گرفته بود و در نورِ ملایمِ اتاقِ هتل، بینهایت جذاب به نظر میرسید.
نگاهِ هیسونگ ناخودآگاه روی سونگهون قفل شد. با اینکه سعی میکردند در حضورِ بقیه کاملاً معمولی و طبقِ روالِ همیشگی رفتار کنند، اما فاصلهی بینشان مثلِ یک میدانِ مغناطیسیِ نامرئی بود.
سونگهون نگاهِ کوتاهی به هیسونگ انداخت؛ نگاهی که در آن، تکهای از خاطرهی تاریک و روشنِ دیشب در آپارتمانِ سئول و تختِ چند ساعت پیش پنهان شده بود. گوشهی لبِ سونگهون به یک لبخندِ بسیار محو و پنهانی باز شد.
جی درحالی که با یک چاپستیک به سمتِ سونگهون اشاره میکرد، صدای بلندی درآورد:
«بیا اینجا، جیک داره همهی گیوزاها رو میخوره!»
سونگهون با همان چهرهی خونسرد اما چشمانی که برقِ شیطنت در آنها میدرخشید، به سمت میز رفت: «کسی حق نداره به گیوزاهای من دست بزنه.»
فضای اتاق پر از خندهی بچهها شد. هیسونگ از دور به او نگاه میکرد و قلبی که در سینهاش میتپید، آرامتر و عمیقتر از همیشه کار میکرد. او یک بطری آب معدنی از روی میز برداشت، درِ آن را باز کرد و وقتی سونگهون از کنارش رد شد تا کنارِ نیکی روی زمین بنشیند، بطری را به آرامی به سمتِ او گرفت.
سونگهون بدونِ اینکه برگردد، دستش را عقب برد و بطری را از انگشتانِ هیسونگ گرفت.
هیچکس متوجهی این لمسِ کوتاه و تبادلِ نگاهِ سریع نشد. در میانِ هیاهوی بچهها که داشتند دربارهی فرشِ قرمزِ پیشنمایشِ انیمهی دارک مون و مدلِ موهای جدیدِ نیکی صحبت میکردند، آنها دنیای کوچکِ خودشان را داشتند؛ دنیایی که در دلِ توکیوی بارانخورده، هر لحظه محکمتر و ریشهدارتر میشد.
هیاهوی اتاقِ جی با اعلامِ زمانبندیِ منیجر کمکم فروکش کرد. عقربههای ساعت به سمتی میرفتند که دیگر جای درنگ نبود؛ توکیو داشت آماده میشد و آنها باید برای مراسمِ پیشنمایش در سینما توهو آماده میشدند.
جونگوون با صدای بلندی به همه فرمانِ حرکت داد: «بچهها، استایلیستها تا پنج دقیقهی دیگه میرسن اتاقهاتون. سریعتر برگردین اتاقِ خودتون!»
اعضا با سر و صدا و خندههای ریز از اتاق بیرون زدند. راهروی هتل دوباره در سکوتِ سنگین و ضخیمش غرق شد. هیسونگ و سونگهون بدونِ اینکه حرفِ اضافهای بزنند، هر کدام با فاصلهی چند قدم از هم، به سمتِ اتاقهای خودشان رفتند. درها با صدای تیکِ آرامی بسته شد و دنیای بیرون پشتِ چوبِ ضخیمِ اتاقها جا ماند.
فضای اتاقِ هیسونگ بلافاصله با آمدنِ تیمِ استایلینگ و میکاپ دگرگون شد. آینهی قدیِ اتاق با نورِ سفیدِ هالیوودی روشن شد.
هیسونگ روی صندلی نشست. آرایشگر با حوصله صورتش را مرتب کرد، در حالی که استایلیست داشت روی موهای پلاتینیوم و بلوندِ او، که قابِ چهرهاش را بهشدت جذاب کرده بود، اسپری تثبیتکننده میزد. او پیراهنِ مشکیاش را پوشید که یقهاش به شکلی هوسانگیز و کمی باز رها شده بود، و روی آن، یک کتِ مشکیِ رسمی و شیک به تن کرد. حلقههای نقرهایِ درشتی که روی انگشتانش میدرخشیدند، استایلِ او را کامل میکردند. وقتی در آینه به خودش نگاه کرد، نقابِ یک ستارهی بینقص و مغرور روی چهرهاش نشسته بود.
در اتاقِ روبهرو، سونگهون با سکوتِ مطلق و تمرکزِ همیشگیاش زیرِ دستِ استایلیست نشسته بود.
موهای مشکیاش با دقت و به شکلی کاملاً هندسی و مرتب به سمتِ عقب شانه شده بود. پوستِ روشن و شفافش در نورِ اتاق میدرخشید. او پیراهنِ سفیدِ یقهداری به تن کرد و روی آن، کت یا ژاکتِ تیره و ساختاریافتهاش را پوشید؛ کتی که ویژگیِ خیرهکنندهاش، یقهی چرمیِ مشکیِ آن بود که با پرچها و میخهای فلزیِ ریز و یک سگک و بندِ سگکیِ ظریف روی سینه تزیین شده بود. تضادِ لایهی سفیدِ زیرِ یقه با این چرمِ مشکیِ پرچشده، استایلی شاهزادهوار، مدرن و خیرهکننده به او میداد.
چند دقیقه بعد، درِ اتاقها همزمان باز شد.
اعضا یکییکی از اتاقها بیرون آمدند و در راهروی هتل جمع شدند تا با هم به سمتِ لابی و پارکینگ بروند. هوا پر از بوی عطرهای گرانقیمت، تافتِ مو و هیجانِ پیش از مراسم بود.
هیسونگ با موهای بلوندِ خیرهکننده و استایلِ جذابش در میانِ بقیه میدرخشید. او در حالی که داشت بندِ ساعت مچیاش را مرتب میکرد، نگاهی به روبهرو انداخت. سونگهون با آن کتِ تیره، یقهی چرمیِ پرچشده و موهای مشکیِ مرتبشدهاش، چند قدم جلوتر ایستاده بود.
در یک لحظه، وقتی همهمه و خندهی بچهها بالا گرفت، سونگهون سرش را چرخاند. نگاهش در میانِ شلوغیِ راهرو، مستقیم در نگاهِ هیسونگ گره خورد.
هیچکدام لبخند نزدند؛ چهرههایشان کاملاً خونسرد و استایلیش بود، اما در عمقِ آن نگاهِ کسریِ ثانیهای، تمامِ دنیا فهمیده شد. هیسونگ با آن موهای روشن و کتِ شیکاش، و سونگهون با آن کتِ چرمِ پرچشدهی خاصش، شبیهِ دو قطبِ متضاد اما جذبشونده بودند که در آن راهروی سوتوکور، فقط و فقط همدیگر را میدیدند.
منیجر با صدای بلندی اعلام کرد: «بچهها آمادهاید؟ ونها منتظرن. بریم پایین!»
و به دنبالِ آن، گلهی آیدلها با قدمهای محکم و استایلی بینقص به سمت آسانسور به راه افتادند؛ آماده برای تسخیرِ توکیو، در حالی که امنترین رازِ جهان، زیرِ پوستِ این لباسهای فاخر، بینِ هیسونگ و سونگهون تپش میکرد.
نورِ سرخ و تندِ پروژکتورها در سالنِ تاریکِ توهو میشکست، اما هیاهوی کرکنندهی جمعیت انگار در فیلترِ ضخیمی از سکوت گم میشد؛ فاصلهی میانِ آنچه دوربینها ثبت میکردند با آنچه واقعاً در جریان بود، به باریکیِ یک تارِ مو بود.
وقتی سوالِ مجری خطاب به سونگهون دربارهی داشتن راز فضا را گرف و قابِ دوربینها روی چهرهها قفل شد. اما اتفاقِ واقعی در حاشیهی این قابها رخ میداد.
سونگهون میکروفون را نزدیکتر آورد. تنِ صدایش خونسرد، یکدست و کاملاً مهندسیشده بود. او از اشتراکِ احتیاط گفت، از شباهتهای ساختاری، و در نهایت با جملهای که برای تماشاگران صرفاً بخشی از روندِ برنامه بود، آب پاکی را روی دستِ همه ریخت:
«من هیچ رازی از اعضام ندارم.»
در ظاهر، جملهای ساده از یک آیدلِ مطیعِ قوانین بود. اما هیچکدام از لنزهای زومشده روی صورتش متوجهی انقباضِ نامحسوسِ ماهیچهی فکِ او یا فشارِ ناخواستهای که انگشتانش به بدنهی سردِ میکروفون وارد میکردند. «رازی نداشتن» دروغِ شیرین و امنی بود که داشت در میانِ هوای سنگینِ سالن معلق میماند؛ در حالی که بزرگترین رازِ سالهای جوانیشان، درست چند قدم آنطرفتر، با کتِ تیرهی ساختاریافته و یقهی پرچشدهاش نفس میکشید.
چند لحظه بعد، نوبت به هیسونگ رسید.
وقتی کلمات دربارهی شخصیت داستان و آن دلسوزیِ پنهان از دهانش بیرون آمد، لحنش تنِ بم و معذبِ خاصی به خود گرفت. او از ویژگیهایی گفت که به باورش برای دیگران جذاب بود، و با خندهای کوتاه و خودآگاهانه اضافه کرد که مخاطبان معتقدند خودِ او نیز چنین ساختاری دارد.
دوربینها لبخندِ کنترلشده و زاویهی دقیقِ صورتِ او را ضبط کردند. اما آنچه از چشمِ رسانهها پنهان ماند، چرخشِ میکروسکوپیِ نگاهِ هیسونگ بود؛ نگاهی که در کسری از ثانیه، از روی لنزِ دوربینِ روبرو لغزید و برای یک صدمِ ثانیه، خطِ مستقیمِ فاصلهی بینِ خودش و سونگهون را قطع کرد.
هیچکدام تکان نخوردند. هیچ علامتِ آشکاری بروز نکرد. اما در آن فاصلهی کوتاه روی سن، زیرِ بارِ سنگینِ هزاران نگاه و فلشِ مداوم، جریانی از حرارت جابهجا شد که هیچ متنِ از پیش نوشتهشدهای توانِ توصیفش را نداشت. کلمات روی استیج مالِ عموم بود، اما معنای حقیقیِ نگاهها، تنها در حافظهی تنهاییِ همان اتاقِ هتل در طبقهی هفتم معنا پیدا میکرد.
ساعتها روی استیج، در میانِ بارانِ نور و انعکاسِ خیرهکنندهی لنزها، هرکدام نقابِ بینقصِ خود را به چهره داشتند؛ اما دروغهای مصلحتی و لبخندهای مهندسیشده، چیزی جز پردهی نازکی نبودند که حقیقتِ آتشینِ زیرِ پوستشان را پنهان کند. رابطهی آنها نه در کلماتِ اداشده روی سن، بلکه در وزنِ سنگینِ نگاههایی معنا میشد که در تاریکیِ حاشیهها، با دقتی مرگبار یکدیگر را لمس میکردند؛ رقصی خاموش روی لبهی تیغ، جایی که هر نفسکشیدن میتوانست تمامِ این حصارِ امن را فروبریزد.
وقتی هیاهوی سالنِ سینما توهو پشتِ سر گذاشته شد و ونِ مشکیِ کمپانی آنها را به سکوتِ آرامِ هتل رساند، ماسکِ خونسردِ آیدلها بالاخره فرود آمد.
در اتاقِ نیمهتاریک، دور از چشم دوربینها و پاپاراتزیها، فضا از آن رسمیتِ فرساینده خالی شده بود. بچهها هرکدام به گوشهای پناه برده بودند؛ جی و نیکی با سر و صدا مشغولِ باز کردنِ جعبههای غذای سفارشی بودند و صدای خندههای بیدلیلشان در فضا میپیچید.
هیسونگ کتش را روی مبل انداخت، روی صندلیِ راحتی لم داد و نفسِ عمیقی کشید. یقهی پیراهنش را کمی شل کرد و با کفِ دست، صورتش را مالید. همان لحظه، سونگهون با یک قوطی نوشیدنیِ خنک از یخچالِ کوچکِ اتاق برگشت و بدونِ اینکه جلبِ توجه کند، آن را سمتِ هیسونگ گرفت.
هیسونگ قوطی را گرفت و با گوشهی چشم به سونگهون که روی لبهی میزِ جلو مبل نشسته بود، نگاه کرد. لبخندِ محو و شیطنتآمیز روی لبهای هیسونگ نشست:
— «رازی ندارم... واقعاً فکر کردی کسی اون حرفِ فانتزیت رو باور کرد؟ سونگهون، همه راز دارن.»
سونگهون ابرویی بالا انداخت، قوطیِ خودش را باز کرد و با همان لحنِ آرام و بیتفاوت اما چشمانی که برقِ خنده در آنها میدرخشید، جواب داد:
— «حداقل از تو بهتر جمعش کردم. قیافهی خودت رو موقعی که داشتی از اون ویژگیهای دلسوزانهی شخصیتت تعریف میکردی ندیدی... نزدیک بود خودت از فرطِ غرور روی استیج آب بشی.»
هیسونگ تکخندهی بلندی زد که باعث شد بقیه نگاهی به آنها بیندازند، اما هیسونگ سریع با یک شوخیِ بیربط سرِ بحث را با نیکی باز کرد تا توجهها منحرف شود.
اتاقِ هتل حالا دیگر کاملاً از آن رسمی بودنِ خشک و استرسآورِ مراسمِ سینما توهو فاصله گرفته بود. روی میزِ بزرگِ وسطِ سوئیت، ترکیبی از جعبههای رنگارنگِ نودلِ تند، مرغِ سوخاریِ ژاپنی، و بطریهای نوشیدنی چیده شده بود و فضای اتاق پر از بوهای اشتهاآور و سر و صدای بچهها شده بود.
جی درحالی که با یک چاپستیک تکهای از مرغ را در هوا تکان میداد، با لحنی نمایشی و خندهدار شروع به تحلیلِ مراسم کرد:
— «بنظر من اصلا انیمه جالبی نبود؛ فقط یه سری گرگ و ومپایر سر یه دختر همدیگرو تیکه پاره میکردن!»
سونو که با یک بالشتِ بزرگ روی زمین لم داده بود، پوزخندی زد و گفت:
— «تو فقط حواست به این بود که قراره شام بدن یا نه! مگر نه داستانش خوب بود.»
جیک گوشیاش را جلو آورد و با هیجان گفت:
— «دارن روی همون جملهی سونگهون مانور میدن که گفت "من هیچ رازی از اعضام ندارم"!»
با شنیدن این جمله، سکوتِ کوتاهی در اتاق حاکم شد و بلافاصله موجی از خندهی بلندِ بچهها بلند شد. نیکی با شیطنت به سونگهون نگاه کرد و با صدایی که سعی میکرد شبیه مجریِ برنامهی امروز شود، پرسید:
— «سونگهونهیونگ، خیلی خونسرد گفتی هیچ رازی نداری... مطمئنی؟»
سونگهون روی لبهی مبل نشسته بود، یک قوطی نوشیدنیِ خنک را بین انگشتانش میچرخاند و لبخندِ محو و خونسردی روی لب داشت. او بدونِ اینکه کنترلش را از دست بدهد، نگاهی به نیکی انداخت و با همان لحنِ آرامِ همیشگیاش جواب داد:
— «اگه رازی هم بود، انقدر باهوش هستم که جلو تو یکی لو ندم.»
در این میان، جونگوون تبلتش را پایین آورد و با لبخندی که خبرِ خوبی در خود داشت، نگاهی به جمع انداخت:
— «بچهها... منیجر همین الان پیام داد. برنامهی پروازِ فردا کنسل شده؛ یعنی فردا رو کلاً تعطیلیم و پروازِ برگشت افتاده برای پسفردا!»
با این خبر، فریادِ شوقِ بچهها بلند شد. نیکی با چشمانی برقزده گفت:
— «جدی؟! پس من فردا میتونم برم خونهمون! منتظرمن، بالاخره میتونم یه دلِ سیر غذای خونگی بخورم!»
جی با حسودیِ ساختگی بالشتی به سمت نیکی پرت کرد:
— «خوش به حالت، آقا کوچیک! ما رو تو این هتلِ غریب تنها بزار برو پیش مامانت.»